دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

مدينة المعاجز

السیّد الرضي في المناقب الفاخرة في العترة الطاهرة: عن عبد الله ابن عمر يرويه عن عليّ بن أبي طالب ـ عليه السلام ـ قال: جاء بالمدينة غيث، فقال لي رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ: قم يا أبا الحسن لننظر إلى آثار رحمة اللّه تعالى. فقلت: يا رسول اللّه أ لا أصنع طعاما يكون معنا؟ فقال: الذي نحن في ضيافته أكرم. (مدینة المعاجز ج۱ص۳۴۰)

امیرمؤمنان(ع) روایت می‌کند که یک روز بارانی در مدینه، رسول خدا(ص) به سراغ من آمد و فرمود: برخیز تا بیرون برویم و آثار رحمت خدا را تماشا کنیم! گفتم: غذایی، چیزی با خود بردارم؟ فرمود: نه؛ ما مهمان خدا هستیم و خدا کریم است و خودش از ما پذیرایی می‌کند.

السيّد الرضيّ في المناقب الفاخرة: قال: روى أنس بن مالك قال: ركب النبي ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ بغلته و خرج إلى ظاهر المدينة و خرجت معه، و نزل إلى تلّ هناك، و قال لي: يا أنس خذ البغلة فاقصد الموضع الفلاني تجد عليّا جالسا يسبّح بالحصى فائتني به. (مدینة المعاجز ج۱ص۳۴۷)

راوی گوید رسول خدا(ص) مَرکبش را سوار شد و از مدینه خارج گشت؛ من هم همراهش بودم. بیرون شهر کنار تپه‌ای اتراق کرد و به من گفت: مرکب مرا سوار شو و به فلان جا برو! می‌بینی که علی نشسته است و با ریگ‌های روی زمین تسبیح می‌گوید؛ به اتفاق او پیش من بیایید.

(گوییم: نکتهٔ بدیع این روایت عبارت "یسبّح بالحصی" است. یعنی امیرمؤمنان(ع) بجای تسبیح، ریگهایی از زمین برداشته و با آنها تسبیح میگفت. در برخی روایات آمده که با ریگ‌ها استخاره هم میکرد.)

الحسین بن حمدان الحضیني في هدایته: بإسناده عن محمد بن سنان الزاهري ، قال: حججنا، فلمّا أتینا المدینة و بها سیّدنا الصادق جعفر بن محمد - علیهما السلام - دخلنا علیه، فوجدنا بین یدیه صحیفة فیها تمر من تمر المدینة، و هو یأکل منه و یطعم من بحضرته، فقال لي: هاك یا محمد بن سنان (هذا) التمر الصیحاني، فکله و تبرّك به، فإنّه یشفي شیعتنا من کلّ داء إذا عرفوه، فقلت: یا سیّدي إذا عرفوه بما ذا؟ فقال: إذا عرفوه لم یدعی صیحانیّا. [قال:] فقلت: لا و اللّه یا مولاي یا مولانا لم نعلم هذا [الأمر] إلاّ منك. قال: اعلم یا ابن سنان هو من دلائل جدّي أمیر المؤمنین - صلوات اللّه علیه - (و رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله -) . قلت: یا ابن رسول اللّه أنعم علینا بمعرفته أنعم اللّه علیك. قال: خرج جدّي رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - قابضا علی ید أمیر المؤمنین - علیه السلام - متوجّها إلی حدائق في ظهر المدینة، فکلّ من تلقّاه استأذنه في صحبته، فلم یأذن له رسول اللّه، حتی انتهی إلی أوّل حدیقة، فصاحت أوّل نخلة منها إلی التي تلیها: یا اخت هذا محمد رسول اللّه و وصیّه قد أقبلا، و صاح النخل من الحدائق بعضها إلی بعض بهذا. فقال رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - لأمیر المؤمنین - علیه السلام -: فداك أبي و امّي، هذه کرامة اللّه لنا، فاجلس بنا عند أوّل نخلة ننتهي إلیها، فلمّا انتهینا إلیها جلسنا، و کان أوان لا حمل في النخل، فقال النبيّ - صلّی اللّه علیه و آله -: [یا أبا الحسن] مر هذه النخلة تنثني إلیك - و کانت النخلة باسقة -، فدعاها أمیر المؤمنین - علیه السلام - فقال لها: [أیّتها النخلة] هذا رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - یقول لك انثني برأسك إلی الأرض، فانثنت، و هي مملوّة حملا رطبا جنیّا. فقال له : التقط (یا أبا الحسن) و کل و أطعمني، فالتقط أمیر المؤمنین - علیه السلام - من رطبها فأکلا منه. فقال رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله -: یا أبا الحسن إنّ هذا التمر و هذا النخیل ینبغي أن نسمّیه صیحانیّا لصیاحه و تشبیهه لي و لك بالنبیّین و المرسلین، و هذا أخي جبرئیل یقول: إنّ اللّه عزّ و جلّ قد جعله شفاء لشیعتنا خاصّة، فمرهم یا أبا الحسن بمعرفته و أن یستطبّوا به و یتبرّکوا بأکله. (مدینة المعاجز ج۱ص۴۰۱)

راوی گوید: ما به حجّ رفتیم و هنگامی که به مدینه رسیدیم، خدمت امام صادق(ع) رفتیم. دیدیم در برابرش سینی‌ای پر از خرمای مدینه است که از آن می‌خورد و به مهمانان نیز تعارف می‌کند. به من فرمود: ای محمد بن سنان، این خرمای صیحانی است؛ از آن بخور و به آن تبرک بجو! این خرما شیعیان ما را از بیماری شفا می‌دهد، اگر آن را بشناسند. گفتم: یعنی به چه بشنا سند؟! فرمود: رسول خدا(ص) به اتفاق علی(ع) روزی به سوی باغهایی در حومهٔ مدینه رفتند. بعضی‌ها در راه، اجازه همراهی خواستند، اما رسول خدا(ص) به هیچکس اجازه نداد و خواست با علی(ع) تنها باشد. به باغی رسیدند. اولین درخت نخل آن باغ به درخت بعدی ندا داد: ای خواهر، محمد رسول خدا و وصی او می‌آیند. سپس تمامی درختان باغ یکی یکی این صدا را به هم منتقل کردند. رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: نزد همین درخت بنشینیم. نشستند. آن زمان، فصل خرمادهی نبود. اما پیامبر(ص) فرمود: یا اباالحسن، به این درخت بگو که به سوی تو خم شود. پس علی(ع) چنین گفت و آن درختِ بلند و افراشته، خم شد در حالی که از بار خرمای تازه و رسیده پر بود. پس هر دو از آن خوردند آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: این خرما و این نخل را باید صِیحانی بنامیم، زیرا که به خاطر ما صیحه زد و ما را شناخت. سپس فرمود: جبرئیل می‌گوید: خداوند این خرما را شفای شیعیان ما قرار داد. پس به شیعیان بگو که آن را بشناسند و به خوردن آن تبرّک بجویند.

(گوییم: این خرما از صدر اسلام مورد احترام شیعیان مدینه بوده و توسط آنها کشت میشده. بدلیل حرمتی که شیعیان نسبت این خرما قائل بودند، این خرما در افواه عوام به خرمای صفوی معروف گشته. چون شیعیان را در قرون اخیر به طعنه، صفوی می‌نامیده‌اند. این خرما خرمایی است کاملاً سیاه رنگ، نرم، نیمه‌خشک، بزرگتر و کشیده‌تر از خرمای عَجْوه که خرمای معروف مدینه است. عنایت و اشارت امیرمؤمنان(ع).)

البُرسي: قال: و في ذلك الیوم لمّا شطر مرحب شطرین و ألقاه مجدّلا جاء جبرئیل من السماء متعجّبا، فقال له النبيّ - صلّی اللّه علیه و آله -: ممّ تعجّبت؟ فقال: إنّ الملائکة تنادي في صوامع و جوامع السماوات: لا فتی إلاّ عليّ لا سیف إلاّ ذو الفقار. (مدینة المعاجز ج۱ص۴۲۶)

در روز جنگ خیبر، وقتی علی(ع) درِ خیبر را کند و قلعه‌های خیبر را فتح نمود، جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و فرمود: ملائکه در صومعه‌ها و مساجدِ آسمان، از کار علی متعجّب‌اند و صدایشان بلند است به: لا فتی إلاّ عليّ لا سیف إلاّ ذو الفقار.

(گوییم: ناقلِ این روایت و بعضی دیگر از روایاتی که ما پس از این، از مدینة المعاجز میآوریم، حافظ رجب البُرسی است. مدینة المعاجز، زیاد از بُرسی روایت نقل میکند. بُرسی محدث و عارف و صوفی شیعه در قرن هشتم بوده. کتاب معروف او "مشارق انوار الیقین فی حقایق اسرار امیرالمؤمنین" است. برخی او را به غلو متهم کرده‌اند و برخی نظراتش را شاذ دانسته‌اند. شیخ حر عاملی به دلیل اتهام غلو او را توثیق نمی‌کند. مجلسی از مطالب «موهم خبط و خلط و ارتفاع» در کتاب وی می‌گوید و روایاتی را که تنها او ذکر کرده، غیرقابل اعتماد شمرده است. در آثار برسی، به ویژه مشارق، روایاتی یافت می‌شود که در دیگر متون حدیثی شیعه نیست، همانند خطبه افتخار و خطبه تُطُنجیه. بُرسی به منابع درخور توجهی از منابع متقدم شیعه مانند الواحدة ابن جمهور دسترسی داشته است که بدست دیگران نیافتاده. برسی در زمان خود نیز متّهم و مورد انتقاد بوده و خود به این مطلب در کتاب‌هایش تصریح کرده است. بُرس روستایی در کَدکَنِ خراسان است و کثرت استفاده از الفاظ پارسی در آثار وی نشان می‌دهد که او ایرانی است. برسی بر عرفان نظری کاملاً مسلّط و تحت تاثیر سید حیدر آملی، فضل الله حروفی، حلاج، و ابن‌عربی است. معصوم علیشاه قبر او را در مشهد، کنار قبر طبرسی می‌داند؛ در زوارهٔ اردستان نیز قبری به او منسوب است. برسی اشعاری نیز دارد که در آنها به حافظ تخلّص می‌کند؛ کتاب‌هایی نیز در علوم غریبه و علم اسرار حروف دارد. بُرسی در میان شیخیّه طرفداران بسیار دارد و به نوعی پدر معنوی آنها محسوب میشود. در آغاز متن عربی روایاتی که ما در این کتاب از او نقل کرده‌ایم، به نام وی تصریح شده است.)

البرسي: قال: روی صاحب عیون أخبار الرضا - علیه السلام - قال: (إنّ) أمیر المؤمنین - علیه السلام - مرّ في طریق فسایره خیبريّ فمرّ بواد قد سال، فرکب الخیبري مرطة، و عبر علی الماء، ثمّ نادی أمیر المؤمنین - علیه السلام -: یا هذا لو عرفت ما عرفت لجزت کما جزت ، فقال [ له] أمیر المؤمنین - علیه السلام -: مکانك، ثمّ أومأ (بیده) إلی الماء فجمد، و مرّ علیه، فلمّا رأی الخیبري ذلك أکبّ علی قدمیه، و قال له: یا فتی ما قلت حتی حوّلت الماء حجرا؟ فقال [له أمیر المؤمنین] - علیه السلام -: فما قلت أنت حتی عبرت علی الماء؟ فقال الخیبريّ: أنا دعوت [اللّه] باسمه الأعظم، فقال (له) أمیر المؤمنین - علیه السلام -: و ما هو؟ [قال: سألته باسم وصيّ محمد. فقال أمیر المؤمنین - علیه السلام -:] أنا وصيّ محمد. فقال الخیبريّ: إنّه لحقّ، ثمّ أسلم. (مدینة المعاجز ج۱ص۴۳۰)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) از راهی عبور می‌کرد که یک یهودی همراه او شد. آن دو به درّه‌ای رسیدند که سیلاب جاری شده بود. یهودی عبای خود را بر روی آب پهن کرد و بر آن سوار شد و از آب عبور کرد. سپس به امیرمؤمنان(ع) گفت: ای مرد، اگر تو نیز آنچه را که من می‌دانم، می‌دانستی، همانند من از آب می‌گذشتی! امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: صبر کن! سپس با دست خود به آب اشاره کرد و آب در لحظه منجمد شد و او از روی آن رد شد. یهودی که این صحنه را دید، خود را به پای امیرمؤمنان(ع) انداخت و گفت: ای جوان، چه گفتی که آب را به سنگ تبدیل کردی؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: تو چه گفتی که توانستی روی آب عبور کنی؟ یهودی پاسخ داد: من خدا را به اسم اعظمش خواندم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: و آن چیست؟ یهودی گفت: من از خداوند به حقّ وصيّ محمد(ص) درخواست کردم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: من وصيّ محمد هستم. یهودی گفت: واقعاً؟! و سپس اسلام آورد.

البرسي: عن عمّار بن یاسر، قال: أتیت مولاي یوما فرأی في وجهي کآبة، فقال: ما لك ؟ فقلت: دین أتی مطالب به، فأشار إلی حجر ملقی و قال: خذ هذا و اقض منه دینك. فقال [عمّار] : إنّه لحجر. فقال له أمیر المؤمنین - علیه السلام -: ادع اللّه بي یحول لك ذهبا. قال عمّار: فدعوت باسمه، فصار الحجر ذهبا. فقال لي: خذ منه حاجتك. فقلت: و کیف تلین؟ فقال: یا ضعیف الیقین ادع الله بي حتی تلین فانّ باسمي ألان اللّه الحدید لداود. قال عمّار: فدعوت [اللّه] باسمه، فلان، فأخذت منه حاجتي، ثمّ قال: ادع الله باسمي [حتی] یصیر باقیه حجرا کما کان. (مدینة المعاجز ج۱ص۴۳۱)

عمّارِ یاسر گوید: روزی پیش امیرمؤمنان(ع) رفتم. او در چهره‌ام نشانهٔ اندوه دید و فرمود: چه شده؟ گفتم: بدهکارم و طلبکار طلبش را می‌خواهد. پس به سنگی که بر زمین افتاده بود اشاره کرد و فرمود: این را بردار و قرضت را بپرداز! گفتم: این که سنگ است! فرمود: به نام من خدا را بخوان تا برای تو طلا شود. عمار میگوید: خدا را به نام او خواندم و آن سنگ طلا شد. امیرمؤمنان(ع) فرمود: از آن به اندازه نیازت بردار. گفتم: چگونه نرم می‌شود؟ فرمود: ای ضعیف‌الایمان! به نام من خدا را بخوان تا نرم شود! زیرا که خداوند به نام من، آهن را برای داوود نرم گردانید. عمار گوید: چنین کردم و سنگِ طلا نرم شد و از آن به اندازهٔ نیازم جدا کردم. سپس امیرمؤمنان(ع) فرمود: اکنون به نام من خدا را بخوان تا باقی‌ماندهٔ آن دوباره به سنگ تبدیل شود، همان‌گونه که بود.

(گوییم: تعبیری که در روایت به کار رفته "ادع الله بي" است. یعنی بگو: خدایا بعلی سوگندت میدهم یا خدایا به حق علی یا خدایا بعليٍّ.)

البرسي : قال: و من فضائله التي خصّه اللّه تعالی بها دون غیره ما رواه من أثق به إلیه عن عمّار بن یاسر - رضي اللّه تعالی عنه - أنّه قال: أتیت عليّ بن أبي طالب - علیه السلام - فقلت له: یا أمیر المؤمنین لي ثلاثة أیّام کاملة أصوم و أطوي و ما أقتات بیومي هذا و هو الرابع، فقال لي - علیه السلام -: اتّبعني یا عمّار ، فطلع مولاي إلی الصحراء (و أنا خلفه، إذ وقف بموضع و احتفر، فظهر حب مملوء دراهم، فأخذ من تلك الدراهم درهمین، فناولني منهما درهما و أخذ هو الآخر ، فقال له عمّار بن یاسر ) : یا أمیر المؤمنین ) لو أخذت ما تستغني به و تتصدّق منه لما کان بذلك بأس. فقال: یا عمّار هذا بقدر کفایتنا هذا الیوم، ثمّ غطّاه و ردمه و انصرفا عنه، ثمّ انفصل عنه عمّار و غاب ملیّا، ثمّ عاد إلی أمیر المؤمنین - علیه السلام - فقال: یا عمّار کأنّي بك و قد مضیت إلی الکنز تطلبه؟! فقال: یا أمیر المؤمنین و اللّه إنّي قصدت الموضع لآخذ من الکنز شیئا فما وجدت له أثرا. فقال: یا عمّار لمّا علم اللّه تعالی أنّ لا رغبة لنا في الدنیا أظهرها لنا، و لمّا علم اللّه عزّ و جلّ أنّ لکم إلیها رغبة أبعدها عنکم. (مدینة المعاجز ج۱ص۵۱۱)

عمّار یاسر روایت میکند که نزد علی(ع) رفتم و گفتم: یا امیرالمؤمنین! چهار روز است که روزه دارم و چیزی نداشته‌ام که افطار کنم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: دنبالم بیا! با هم به صحرا رفتیم. در جایی توقف کرد و زمین را کند. ظرفی پر از درهم نمایان شد. از آن درهم‌ها، دو درهم برداشت؛ یکی را به من داد و دیگری برای خودش. گفتم: کاش بیشتر برمی‌داشتی که بی‌نیاز شویم و از آن صدقه هم بدهیم. اشکالی که نداشت! فرمود: فقط به قدر نیازِ امروز برمی‌داریم. سپس گنجینه را دفن کرد، محل را صاف کرد و از آنجا بازگشتیم. عمّار گوید: پس از چند روز که به دیدار امیرمؤمنان(ع) رفتم، فرمود: عمار! گویا به سراغ آن گنج رفتی و آن را جستجو کردی؟! گفتم: بله؛ اما اثری از آن نیافتم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای عمار، خدای متعال پس از آنکه فهمید ما به دنیا تمایلی نداریم، چنین علومی به ما داد و چنین گنج‌هایی را برای ما آشکار ساخت. اما شما به دلیل تمایل به دنیا از چنین چیزهایی محجوبید.

البرسی: کان من أمر الجیش انّه انکسر و انهزم الناس عن رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - ، فنزل جبرائیل ، و قال: یا نبيّ اللّه إنّ اللّه یقرئك السلام، و یبشّرك بالنصرة، و یخبرك إن شئت أنزلت الملائکة یقاتلون، و إن شئت علیّا فادعه یأتیك، فاختار النبيّ - صلّی اللّه علیه و آله - علیّا ، فقال جبرائیل : در وجهك نحو المدینة و ناد: یا أبا الغیث ادرکني، یا عليّ أدرکني، ادرکني یا عليّ . قال سلمان الفارسي : و کنت مع من تخلّف مع عليّ - علیه السلام - فخرج ذات یوم یرید الحدیقة، فمضیت معه، فصعد النخلة ینزل کربا، فهو ینثر و أنا أجمع، إذ سمعته یقول: لبّیك لبّیك ها أنا جئتك، و نزل و الحزن ظاهر علیه و دمعه ینحدر، فقلت: ما شأنك یا أبا الحسن ؟ قال: یا سلمان ، إنّ جیش رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - قد انکسر، و هو یدعوني و یستغیث بي، ثمّ مضی فدخل منزل فاطمة - علیها السلام - و أخبرها و خرج، قال: یا سلمان ، ضع قدمك موضع قدمي لا تخرم منه شیئا. قال سلمان : فاتبعته حذو النعل بالنعل سبع عشرة خطوة، ثمّ عاینت الجیشین و الجیوش و العساکر، فصرخ الإمام صرخة لهب لها الجیشان، و تفرّقوا و نزل جبرائیل إلی رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - و سلّم، فردّ علیه السلام، و استبشر به، ثمّ عطف الإمام علی الشجعان، فانهزم الجمع، و ولّوا الدبر و ردّ اللّه الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا و کفی اللّه المؤمنین القتال بعليّ أمیر المؤمنین و سطوته و همّته و علاه. (مدینة المعاجز ج۲ص۹)

در جنگی، سپاه اسلام شکست خورد و مردم از اطراف رسول خدا(ص) پراکنده شدند. پس جبرئیل نازل شد و گفت: خداوند به تو سلام می‌رساند و تو را به پیروزی بشارت می‌دهد. منتها بین دو چیز انتخاب کن: اگر بخواهی، خدا فرشتگان را نازل کند تا بجنگند، و اگر بخواهی، علی را فرا بخوان تا به کمکت بیاید. پس پیامبر(ص) علی(ع) را برگزید. جبرئیل گفت: پس روی خود را به سمت مدینه کن و ندا بده: یا أبا الغیث ادرکني، یا عليّ أدرکني، أدرکني یا عليّ! سلمان فارسی روایت می‌کند: من از جمله کسانی بودم که همراه علی(ع) در مدینه مانده بودیم. روزی از خانه خارج شد تا به سوی باغی برود. من نیز همراه او رفتم. او بر درخت نخلی بالا رفت و خوشه‌های خرما را می‌تکاند، من خرماها را جمع می‌کردم. در همین هنگام، شنیدم که می‌گوید: لبیک، لبیک! اینک نزد تو آمدم! سپس از درخت پایین آمد، در حالی که نشانه‌های اندوه در چهره‌اش آشکار و اشک از چشمانش جاری بود. گفتم: یا اباالحسن، چه شده؟ فرمود: سپاه رسول خدا(ص) شکست خورده و مرا می‌خواند و از من یاری می‌طلبد. سپس به خانه فاطمه(س) رفت، او را از ماجرا باخبر کرد و خارج شد. به من گفت: ای سلمان، قدمت را دقیقاً بر جای قدم من بگذار و از مسیر منحرف نشو. سلمان می‌گوید: من گام‌به‌گام، درست همانند جای پای او، هفده قدم برداشتم. سپس ناگهان هر دو سپاه، لشکرها و نیروها را در برابر خود دیدم. امام(ع) فریادی برآورد و بر شجاعان دشمن حمله کرد ...

(گوییم: صرف نظر از وقوع یا عدم وقوع چنین ماجرایی، جملهٔ استغاثه‌ای که در این روایت بکار رفته، جالب است و برای همین، ما روایت را آوردیم: یا أبا الغیث ادرکني، یا عليّ أدرکني، ادرکني یا عليّ)

البرسي: قال: رویت حکایة سلمان و انّه لمّا خرج علیه الأسد، قال: یا فارس الحجاز أدرکني، فظهر إلیه فارس و خلّصه منه، و قال للأسد: أنت دابّته من الآن، فعاد یحمل له الحطب إلی باب المدینة امتثالا لأمر عليّ - علیه السلام . (مدینة المعاجز ج۲ص۱۱)

سلمان فارسی گوید: زمانی شیری به من حمله کرد. فریاد زدم: یا فارس الحجاز أدرکني. ناگهان سواری ظاهر شد و مرا از چنگ شیر نجات داد. سپس به شیر گفت: از این لحظه، تو مَرکب او هستی. پس شیر، در اطاعت از فرمان علی(ع)، هیزم برای من حمل می‌کرد و تا دروازه مدینه می‌آورد.

البرسي و غیره: في حدیث وفاة سلمان - رحمة اللّه علیه - و هو من مشاهیر الأخبار، عن الأصبغ بن نباتة - و الخبر طویل - و في آخره: قال الأصبغ بن نباتة: فبینا نحن کذلك إذ أتی رجل علی بغلة شهباء و متلثّما فسلّم علینا، فرددنا علیه السلام، فقال: یا أصبغ جدّوا في أمر سلمان، فأخذنا في أمره، فأخذ معه حنوطا و کفنا، فقال: هلمّوا فإنّ عندي ما ینوب عنه، فأتیناه بماء و مغتسل ، فلم یزل یغسّله بیده حتی فرغ، و کفّنه و صلّینا علیه، فدفنّاه و لحّده (عليّ - علیه السلام -) بیده. فلمّا فرغ من دفنه و همّ بالانصراف تعلّقت بثوبه و قلت له: یا أمیر المؤمنین کیف کان مجیئك؟ و من أعلمك بموت سلمان؟ قال: فالتفت إليّ - علیه السلام - و قال: آخذ علیك یا أصبغ عهد اللّه و میثاقه، أنّك لا تحدّث بهذا أحدا ما دمت (حیّا) في دار الدنیا، فقلت: یا أمیر المؤمنین أموت قبلك ، فقال: لا یا أصبغ، بل یطول عمرك، قلت له: یا أمیر المؤمنین خذ عليّ عهدا و میثاقا، فإنّي لك سامع مطیع، إنّي لا احدّث به (أحدا) حتی یقضي (اللّه تعالی) من أمرك ما یقضي، و هو علی کلّ شيء قدیر. فقال (لي) : یا أصبغ بهذا عهد إليّ رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله -، فإنّي قد صلّیت هذه الساعة (الاولی) بالمدینه، و قد خرجت ارید منزلي، فلمّا وصلت إلی منزلي اضطجعت ، فأتاني آت في منامي، و قال: یا عليّ، إنّ سلمان قد قضی (نحبه) ، فرکبت بغلتي، و أخذت معي ما یصلح للموتی و جعلت أسیر فقرّب اللّه تعالی إليّ البعید، فجئت کما ترانی، و بهذا أخبرني رسول اللّه - صلّی اللّه علیه و آله - (ثمّ إنّه دفنه و واراه فلم أر صعد إلی السماء أم في الأرض نزل؟ فأتی المدینة) و المنادي ينادي لصلاة المغرب، فحضر عندهم عليّ - عليه السلام. (مدينة المعاجز ج۲ص۱۲)

اصبغ بن نباته گفت: پس از رحلت سلمان، در حالی که ما مشغول انجام کارهای مربوط به کفن و دفن او در مدائن بودیم، ناگهان مردی سوار بر استری سپیدرنگ، در حالی که صورتش را پوشانده بود، پیدا شد و سلام کرد. ما نیز پاسخ سلام او را دادیم. سپس گفت: ای اصبغ، در امر سلمان شتاب کنید. پس ما به انجام کارهای مربوط به غسل و کفن پرداختیم. آن مرد نیز همراه خود حنوط و کفن داشت و گفت: بیایید! آنچه مورد نیاز است، نزد من است. پس ما برای او آب و وسایل غسل آماده کردیم. او با دستان خود سلمان را غسل داد، سپس او را کفن کرد و بر او نماز گزاردیم. سپس او را دفن کرد و خودش با دستانش او را در قبر نهاد. وقتی کار دفن به پایان رسید و او قصد بازگشت داشت، به لباسش چنگ زدم و گفتم: یا امیرالمؤمنین، چگونه به اینجا آمدید و چه کسی شما را از وفات سلمان باخبر ساخت؟ پس علی(ع) به من نگاهی کرد و فرمود: ای اصبغ، از تو عهد و پیمان می‌گیرم که این واقعه را تا زمانی که در این دنیا هستی، برای کسی نقل نکنی. گفتم: یا امیرالمؤمنین، من پیش از شما از دنیا خواهم رفت؟ فرمود: نه، ای اصبغ! عمر تو طولانی است. گفتم: پس یا امیرالمؤمنین، از من عهد و پیمان بگیرید که این واقعه را تا وقتی شما زنده هستید به کسی نگویم. پس فرمود: ای اصبغ، رسول خدا(ص) این امر را به من خبر داده بود. ساعتی پیش در مدینه نماز خواندم و به سوی خانه‌ام روانه شدم. هنگامی که به خانه رسیدم، کمی دراز کشیدم. در خواب، شخصی نزد من آمد و گفت: سلمان از دنیا رفت! پس بر استرم سوار شدم و وسایل لازم برای تجهیز میّت را برداشتم و راهی شدم. خداوند فاصله‌های دور را برای من نزدیک کرده و همان‌طور که می‌بینی، به اینجا آمدم. آری، نماز خواندنم بر سلمان را رسول خدا(ص) پیشتر به من خبر داده بود. اصبغ گوید: پس امیرمؤمنان(ع) سلمان را به خاک سپرد و قبر را پوشاند. من ندیدم که او به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت، اما گفته‌اند وقتی به مدینه رسید، اذان مغرب بود و علی(ع) در میان مردم حاضر بود.

ثاقب المناقب: عن ربيعة في - حديث طويل - قال: فما استتمّ الدعاء إذا أنا بمقرعة بين كتفي، فالتفتّ فإذا أنا بأمير المؤمنين - عليه السلام - و هو على بغلة [رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -]، و بيده عنزة رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -، و كأنّ وجهه دائرة القمر إذا أبدر، فقال لي: يا ربيعة، لشدّ ما جزعت، إنّما الناس رائح و مقيم، فالرائح من يحببه هذا اللقاء إلى جنّة المأوى، و إلى سدرة المنتهى، و إلى جنّة عرضها كعرض السماء و الأرض، اعدّت للمتّقين، و المقيم بين اثنين: إمّا نعم مقلّة، أو فتنة مضلّة. (مدينة المعاجز ج۲ص۳۵)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم یا سالک‌اند یا ساکن. آنکه سالک است، دیدار مرگ او را خوشحال می‌کند، چراکه بسوی بهشت مأوی، سدرة المنتهی، و بهشتی که وسعت آن بیش از آسمان‌ها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده، رهسپار است. و اما ساکن، مدام به دو چیز مبتلاست: نعمتی که در حال کاهش است و فتنه‌ای که ممکن است گمراهش کند.

البرسي : قال: روى القاضي بن شاذان، عن أبان بن تغلب، عن جعفر بن محمد - عليهما السلام - قال: كان أمير المؤمنين - عليه السلام - على منبر الكوفة يخطب و حوله الناس، فجاء ثعبان ينفخ في الناس و هم يتحاودون عنه، فقال أمير المؤمنين - عليه السلام -: و سّعوا له، فأقبل حتى رقى المنبر، و الناس ينظرون إليه، ثمّ قبّل أقدام أمير المؤمنين - عليه السلام - و جعل يتمرّغ عليها، و نفخ ثلاث نفخات، ثمّ نزل و انساب، لم يقطع أمير المؤمنين الخطبة، فسألوه عن ذلك، فقال: هذا رجل من الجنّ ذكر انّ ولده قتله رجل من الأنصار اسمه جابر بن سميع عن خفان من غير أن يتعرّض له بسوء، و قد استوهبت دم ولده، فقام إليه رجل طويل بين الناس فقال: أنا [الرجل] الذي قتلت الحيّة في المكان المشار إليه، و إنّي منذ قتلتها لا أقدر [أن] أستقرّ في مكان من الصياح و الصراخ فهربت إلى الجامع فأنا منذ سبعة أيّام هاهنا، فقال له أمير المؤمنين - عليه السلام -: خذ جملك و اعقره في موضع قتلت الحيّة، و امض لا بأس عليك. (مدينة المعاجز ج۲ص۴۰)

امیرمؤمنان(ع) بر منبر کوفه خطبه میخواند بود که ماری پدیدار شد. مار در میان مردم حرکت می‌کرد و مردم از ترس، از مار فاصله می‌گرفتند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: راه را برایش باز کنید. پس آن مار پیش آمد و جلوی چشم همه از منبر بالا رفت. سپس پای امیرمؤمنان(ع) را بوسید و بر آن غلتید، سه بار صدایی از خود درآورد و سپس پایین آمد و ناپدید شد. مردم پرسیدند این چه بود؟ فرمود: این مار، فردی از جن بود و می‌گفت فرزندش را مردی از انصار به نام جابر بن سُمیع در سرزمینِ قبیلهٔ خِفان بی‌دلیل کشته. من نیز خون فرزندش را بخشیدم. در این هنگام مردی بلند قامت از میان مردم برخاست و گفت: من همان کسی هستم که در آنجا مار را کشتم و از آن زمان تاکنون از ناله‌ها و فریادها آسایش ندارم! در هیچ جا قرار نمی‌گیرم و در این هفت روز به مسجد پناه آورده‌ام. امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: شتر خود را بردار، در همان مکانی که مار را کشتی، آن را قربانی کن، سپس برو که هیچ آسیبی به تو نخواهد رسید.

(گوییم: نکتهٔ این حدیث، قربانی کردن، بعنوان فدیه و کفّاره و برای در امان ماندن از شرّ جنّیان است. نکتهٔ دیگر آنست که کشتن حیوانات، حتی مار، بی‌دلیلِ موجّه، جایز نیست و وبال دارد.)

البرسي : انّه - عليه السلام - قال لرميلة و كان قد مرض و ابتلي، و كان من خواصّ شيعته (فقال له): وعكت يا رميلة، ثمّ رأيت خفا فأتيت إلى الصلاة، فقال: نعم يا سيّدي، و ما أدراك؟ قال: يا رميلة ما من مؤمن و لا مؤمنة يمرض إلاّ مرضنا لمرضه، و لا حزن إلاّ حزنا لحزنه، و لا دعا إلاّ أمّنا لدعائه، و لا سكت إلاّ دعونا له، و لا مؤمن و لا مؤمنة في المشارق و المغارب إلاّ و نحن معه. (مدينة المعاجز ج۲ص۴۱)

امیرمؤمنان(ع) به رُمیلة که بیمار شده و گرفتار بود و از خواص شیعیانش به شمار می‌رفت، فرمود: ای رُمیلة، در حالیکه بیمار بودی، با سختی به نماز آمدی؟! رُمیلة عرض کرد: بله، ای سرورم، اما شما از کجا دانستید؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای رُمیلة، هیچ مرد و زن مؤمنی بیمار نمی‌شود، مگر آنکه ما نیز به‌سبب بیماری او رنج می‌بریم و هیچ مؤمنی غمگین نمی‌شود، مگر آنکه ما نیز از غمش اندوهگین می‌شویم و هیچ دعایی نمی‌کند، مگر آنکه ما برایش آمین می‌گوییم و اگر ساکت باشد، ما برای او دعا می‌کنیم. هیچ مرد و زن مؤمنی در شرق و غرب عالم نیست، مگر اینکه ما با او هستیم.

البرسي: عن الرضا - عليه السلام -، عن آبائه الطاهرين - عليهم السلام -: أنّ يهوديّا جاء إلى أبي بكر في ولايته، و قال [له]: إنّ أبي قد مات، و قد خلّف كنوزا، و لم يذكر أين هي، فإن أظهرتها كان لك ثلثها، و للمسلمين ثلث [آخر]، ولي ثلث، و أدخل في دينك. فقال أبو بكر: لا يعلم الغيب إلاّ اللّه، فجاء إلى عمر، فقال له مقالة أبي بكر، ثمّ دلّه على عليّ - عليه السلام - (فجاء) فسأله. فقال (له): رح إلى بلد اليمن و اسأل عن وادي برهوت بحضر موت، فإذا حضرت الوادي فاجلس هناك إلى غروب الشمس، فسيأتيك غرابان سود مناقيرهما تنعب فاهتف باسم أبيك و قل له: يا فلان أنا رسول وصيّ رسول اللّه إليك كلّمني، فإنّه يكلّمك، فاسأله عن الكنوز، فإنّه يدلّك على أماكنها. فمضى اليهوديّ إلى اليمن و استدلّ على الوادي و قعد هناك، و إذا بالغرابين قد أقبلا فنادى أباه، فأجابه و قال: ويحك ما أقدمك على هذا الموطن؟ و هو من مواطن [أهل] النار، فقال: جئت أسألك عن الكنوز أين هي؟ فقال: في موضع كذا (و كذا)، في حائط كذا، و قال له: (يا) ويلك اتّبع دين محمد تسلم فهو النجاة، ثمّ انصرف الغرابان، و رجع اليهوديّ فوجد كنزا من ذهب، و كنزا من فضّة، فأوقر بعيرا و جاء به إلى أمير المؤمنين - عليه السلام - و هو يقول: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، و أنّ محمدا رسول اللّه، و أنّك وصيّ رسول اللّه و أخوه، و أمير المؤمنين حقّا كما سمّيت، و هذه الهديّة فاصرفها حيث شئت، فأنت وليّه في العالمين. (مدينة المعاجز ج۲ص۴۶)

امام رضا(ع) روایت میکند: یهودی‌ای در دوران خلافت ابوبکر نزد او آمد و گفت: پدرم مرده و گنج‌هایی به جا گذاشته، اما نگفته کجا هستند! اگر محل آنها را نشان دهی، یک‌سوم آن مال تو؛ یک‌سومِ دیگر مال مسلمانان و یک سوم هم مال خودم باشد و من نیز به دین تو درمی‌آیم. ابوبکر گفت: غیب را تنها خدا می‌داند. پس آن یهودی نزد عمر رفت و همان سخن را تکرار کرد. عمر نیز همان پاسخ را داد، اما او را به علی(ع) راهنمایی کرد. یهودی نزد امام علی(ع) آمد و از ایشان کمک خواست. امام فرمود: به سرزمین یمن برو و در حَضرَموت، وادی برهوت را پیدا کن. هنگام غروب آفتاب در آنجا بنشین. دو کلاغ سیاه با منقارهای زرد می‌آیند و صدا می‌زنند. نام پدرت را صدا بزن و بگو: ای فلان! من فرستادهٔ وصی رسول خدا به سوی تو هستم. با من سخن بگو! او با تو صحبت خواهد کرد و محل گنج‌ها را نشانت می‌دهد. یهودی به یمن رفت و پس از یافتن وادی برهوت، در آنجا منتظر نشست. ناگاه دو کلاغ ظاهر شدند. او پدرش را صدا زد و پدرش پاسخ داد: وای بر تو! چه چیزی تو را به این مکان که از جایگاه‌های اهل دوزخ است، کشانده؟ یهودی گفت: آمده‌ام تا از تو راجع به جای گنج‌ها بپرسم. پدرش محل گنج‌ها را گفت و اضافه کرد: به دین محمد(ص) درآ تا نجات یابی، که این دین راه رستگاری است. یهودی بازگشت و گنج را یافت و بار شتری کرد و نزد امیرمؤمنان(ع) آورد و گفت: گواهی می‌دهم که هیچ معبودی جز الله نیست و محمد(ص) فرستادهٔ اوست و تو ای علی، وصی و برادر رسول خدا و امیرمؤمنانِ به حق هستی، همان‌گونه که او تو را نامید. این هدیه را هرگونه که می‌خواهی مصرف کن، چرا که تو ولیّ خدایی.

البرسي: أنّه - عليه السلام - قال للدهقان الفارسي. و قد حذّره من الركوب و المسير إلى الخوارج، فقال له: اعلم أنّ طوالع النجوم قد انتحست، فسعد أصحاب النحوس، و نحس أصحاب السعود، و ليس الحرب لك بمكان، فقال له: أنت الذي تسيّر الجاريات، و تقضي عليّ بالحادثات، و تنقلها مع الدقائق و الساعات، فاخبرني ما تحت حافر فرسي الأيمن و الأيسر من المنافع و المضارّ؟ فقال: إنّي في علم الأرض أقصر منّي في علم السماء! فأمر أن يحفر تحت الحافر الأيمن، فخرج كنز من ذهب، ثمّ [أمر أن] يحفر تحت الحافر الأيسر، فخرج أفعى فتعلّق (بعنق) الحكيم، فصاح: يا مولاي الأمان. فقال: الأمان بالإيمان، فقال: لاطيلنّ لك الركوع و السجود. فقال: سمعت [خيرا] فقل خيرا، اسجد للّه و تضرّع بي إليه. ثمّ قال: يا سمر سقيل نحن نجوم القطب و أعلام الفلك، و إنّ هذا العلم لا يعلمه إلاّ نحن و بيت في الهند. (مدينة المعاجز ج۲ص۴۹)

امیرمؤمنان(ع) به منجّم ایرانی که او را از سوار شدن و حرکت به سوی خوارج برحذر داشت، فرمود: میدانی زیر سم این اسب و آن اسب، چیست؟ منجّم گفت نه! امام(ع) دستور دادند زیر سم اسب اول را بکنند؛ گنجی از طلا بیرون آمد. آنگاه زیر سم اسب دیگر را کندند؛ ماری بیرون آمد و به گردن منجّم چسبید. او فریاد زد: ای مولای من! امان! امام فرمود: امان تنها با ایمان است. او گفت: رکوع و سجود را برایت طولانی می‌کنم! امام(ع) فرمود: خوب گفتی! برای خدا سجده کن و به وسیله من به درگاه خدا تضرّع نما. سپس فرمود: ما ستارگان قطب و نشانه‌های آسمانیم و علم تنجیم را جز ما و خاندانی در هند کسی نمی‌داند.

السيّد الرضي في المناقب الفاخرة: عن عمّار بن ياسر - رضي اللّه عنه - قال: كنت أنا و أمير المؤمنين - عليه السلام - بمسجد الجامع بالكوفة و لم يكن سوانا، و إذا بأمير المؤمنين - عليه السلام - يقول: صدّقيه صدّقيه، فالتفت يمينا و شمالا فلم أر أحدا، فبقيت متعجّبا، فقال: كأنّي بك يا عمّار تقول: لمن يتكلّم عليّ؟ فقلت: هو كذلك، فقال: ارفع رأسك، فرفعت رأسي، فأبصرت حمامتين تتحدّثان. فقال: يا عمّار أ تدري ما تقولان؟ قلت: لا و عيشك يا أمير المؤمنين. فقال: تقول الطيرة للطير: استبدلت غيري و هجرتني؟ و هو يحلف و يقول: ما فعلت، فقالت: ما اصدّقك، فقال لها: و حقّ الذي في هذه القبلة ما استبدلت بك أحدا، فهمّت أن تكذّبه، فقلت لها: صدّقيه صدّقيه. قال عمّار: فقلت: يا أمير المؤمنين، ما علمت أنّ أحدا يعلم منطق الطير إلاّ سليمان بن داود - عليه السلام -. فقال: يا عمّار إنّ سليمان سأل اللّه بنا أهل البيت حتى علم منطق الطير. (مدينة المعاجز ج۲ص۱۲۱)

عمار بن یاسر گوید: من و امیرمؤمنان(ع) در مسجد جامع کوفه بودیم و غیر از ما کسی نبود. ناگاه امیرمؤمنان(ع) فرمود: او را تصدیق کن، او را تصدیق کن! به راست و چپ نگاه کردم، اما کسی را ندیدم. در شگفت ماندم که امام با چه کسی سخن می‌گوید؟ پس امام (ع) فرمود: گویا تعجب میکنی، عمار! که با که سخن می‌گویم؟ گفتم: آری. فرمود: سرت را بلند کن! سر بلند کردم و دیدم دو کبوتر با هم گفت‌وگو می‌کنند. امام(ع) فرمود: یکی از آن ها به دیگری می‌گوید: مرا رها کردی و به غیر من روی آوردی؟ و آن کبوتر سوگند می‌خورد و می‌گوید: چنین نکرده‌ام! اما کبوتر اول می‌گوید: باور نمی‌کنم! پس کبوتر دوم سوگند یاد می‌کند: به حق آن کسی که در قبله است (خداوند)، تو را به هیچ‌کس ترجیح ندادم! کبوتر اول قصد داشت او را تکذیب کند که من گفتم: او را تصدیق کن! او را تصدیق کن! عمار میگوید گفتم: فکر نمی‌کردم که جز سلیمان(ع) کسی زبان پرندگان را بداند.

السيّد الرضي في المناقب الفاخرة: قال علی عليه السلام يوماً: ألف ألف من البشر ولدوا في يومنا هذا و ليلته، و يموت مثلهم و يموت هذا فإنّه من جملة الأموات، و أومأ إلى رجل يقال له: قيس بن سعد، و كان جاسوسا لمعاوية في الجيش، فظنّ الرجل انّه قال خذوه، فنكس رأسه نفسه في صدره فوقع ميّتا، فبهتنا. (مدينة المعاجز ج۲ص۱۵۳)

راوی گوید: روزی امیرمؤمنان(ع) فرمود: امروز و امشب، هزاران هزار انسان متولد شده‌اند و همان تعداد نیز خواهند مُرد. و درحالیکه به کسی اشاره می‌کرد ادامه داد: و این مَرد هم از جملهٔ مردگان است. آن مرد قیس بن سعد بود و بعداً فهمیدیم مدتها برای معاویه جاسوسی میکرده. آن مرد از اشارهٔ امام، گمان کرد امام فرموده‌اند او را بگیرید! پس از شدّت اضطراب در لحظه از حال رفت و نقش زمین شد. دیدیم واقعاً مرده است. ما حاضران مبهوتِ این قضیه شدیم.

مسعدة بن اليسع، عن الصادق - عليه السلام - في خبر: أنّ أمير المؤمنين - عليه السلام - مرّ بأرض بغداد، فقال: ما تدعى هذه الأرض؟ [قالوا:] بغداد؟ قال: نعم، تبنى هاهنا مدينة، و ذكر وصفها. و يقال: إنّه وقع من يده سوط، فسأل عن أرضها، فقالوا: بغداد، فأخبر أنّه تبنى، ثمّ مسجد يقال له مسجد السوط. (مدينة المعاجز ج۲ص۱۸۵)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) از سرزمین بغداد عبور میکرد و پرسید: این زمین را چه می‌نامند؟ گفتند: بغداد. فرمود: آری، به زودی شهر بزرگی در اینجا ساخته خواهد شد. سپس ویژگی‌های آن شهر را توصیف کرد. در همین لحظه، تازیانه از دست مبارکشان افتاد و فرمود: بعدها مسجدی هم در اینجا ساخته خواهد شد که به مسجد السوط(مسجد تازیانه) معروف می‌گردد.

(گوییم: تا آنجا که ما تحقیق کردیم تا به حال چنین مسجدی در بغداد ساخته نشده، شاید در آینده ساخته شود.)

الطبرسي في الاحتجاج: روي عن محمد بن قيس، عن أبي جعفر محمد بن عليّ الباقر - عليه السلام - قال: بينا أمير المؤمنين - عليه السلام - في الرحبة و الناس عليه متراكمون، فمن بين مستفت و من بين مستعد، إذ قام إليه رجل فقال: السلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. فقال: و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته، من أنت؟ فقال: أنا رجل من رعيّتك و أهل بلادك. فقال: ما أنت من رعيّتي و أهل بلادي، و لو سلّمت عليّ يوما واحدا ما خفيت عليّ. فقال: الأمان، يا أمير المؤمنين. أنا رجل بعثني إليك معاوية متغفّلا لك. (مدينة المعاجز ج۲ص۲۰۴)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در میدان اصلی کوفه با مردم ملاقات داشت. مردم از هر سو هجوم آورده بودند - برخی سؤالی داشتند و برخی حاجتی - ناگاه مردی به ایشان رسید و گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمه الله و برکاته. امام(ع) پاسخ داد: و علیک السلام و رحمه الله و برکاته. تو کیستی؟ مرد گفت: من یکی از رعایای شما هستم و همینجا زندگی میکنم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: چنین نیست؛ اگر حتی یک بار به من سلام کرده بودی، یادم می‌ماند! مرد فریاد زد: امان یا امیرالمؤمنین! من مردی هستم که معاویه مرا پنهانی به کوفه فرستاده.

(گوییم: نکته جالب در این روایت، تصریح امیرمؤمنان(ع) است که اگر کسی یک بار به ایشان سلام کند، تا ابد آشنای ایشان خواهد بود و از یاد ایشان نمی‌رود.)

ابن شهرآشوب: عن الحارث بن الأعور و أبي أيّوب الأنصاري و جابر بن يزيد و محمد بن مسلم، عن أبي جعفر - عليه السلام - و عيسى ابن سليمان، عن أبي عبد اللّه - عليه السلام - و دخل بعض الحديث في بعض -: أنّه - عليه السلام - كان يدور في أسواق الكوفة فلعنته امرأة ثلاث مرّات، فقال: يا [ابنة] سلقلقيّة كم قتلت من أهلك؟ قالت: سبعة عشر أو ثمانية عشر. فلمّا انصرفت قالت ذلك لامّها، فقالت: السلقلقيّة من ولدت بعد حيض، و لا يكون لها نسل. فقالت: يا امّاه أنت هكذا؟ قالت: بلى، الخبر. و في رواية عن الباقر - عليه السلام -: أنّها قالت و قد حكم عليها: ما قضيت بالسويّة، و لا تعدل في الرعيّة، و لا قضيّتك عند اللّه بالمرضيّة. فنظر إليها، ثمّ قال: (كذبت يا جريّة) [يا خزيّة، يا بذيّة،] يا سلفع ، يا سلسع ، يا سلفع، فولّت تولول و هي تقول: وا ويلي لقد هتكت يا ابن أبي طالب سترا كان مستورا. (مدينة المعاجز ج۲ص۲۱۳)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در بازار کوفه می‌گذشت که زنی سه بار به ایشان ناسزا گفت و امام(ع) را لعن کرد! حضرت فرمودند: ای دختر سلقلقیه! چند نفر از خانواده‌ات را تابحال کشته‌ای؟ زن پاسخ داد: هفده یا هجده نفر. وقتی زن بازگشت و این ماجرا را برای مادرش تعریف کرد، مادر گفت: سلقلقیه به زنی می‌گویند که بعد از حیض زایمان کرده و هرگز فرزندی نخواهد داشت. زن با تعجب پرسید: مادرجان، پس تو اینگونه‌ای؟! مادر پاسخ داد: بله، این راز پنهان من بود.

و في خصائص النطنزي : قال [ عليّ] - عليه السلام -: اللّه أكبر، قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: لا يبغضك من قريش إلاّ سفحيّ ، و لا من الأنصار إلاّ يهوديّ ، و لا من العرب إلاّ دعيّ، و لا من سائر الناس إلاّ شقيّ، و لا من النساء إلاّ سلقلقيّة. فقالت المرأة: (يا عليّ) و ما السلقلقيّة. (مدينة المعاجز ج۲ص۲۱۵)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) به من فرمود: از قریش کسی تو را دشمن نمی‌دارد مگر آنکه ناپاک زاده باشد؛ از انصار کسی با تو دشمنی نمی‌کند مگر آنکه یهودی باشد؛ از عرب کسی با تو عداوت ندارد مگر آنکه فرزند ناحق باشد؛ از دیگر مردم کسی با تو دشمنی نمی‌ورزد مگر آنکه شقی و بدبخت باشد؛ از زنان کسی تو را دشمن نمی‌دارد مگر آنکه سلقلقیه باشد.

الطبرسي في الاحتجاج: عن الصادق - عليه السلام - في حديث، قال: قام إلى أمير المؤمنين - عليه السلام - [رجل] من بكر بن وائل يدعى عبّاد ابن قيس، و كان ذا عارضة و لسان شديد، فقال: يا أمير المؤمنين، و اللّه ما قسمت بالسويّة، و لا عدلت بالرعيّة !! فقال: و لم ويحك؟ قال: لأنّك قسمت ما في العسكر، و تركت الأموال و النساء و الذريّة. فقال: - عليه السلام - أيّها الناس، من كانت به جراحة فليداوها بالسمن. قال عبّاد: جئنا نطلب غنائمنا فجاءنا بالترّهات ! فقال له أمير المؤمنين - عليه السلام -: إن كنت كاذبا فلا أماتك اللّه حتى يدركك غلام ثقيف. فقيل: و من غلام ثقيف؟ فقال: رجل لا يدع للّه حرمة إلاّ انتهكها. فقيل: أ فيموت أو يقتل؟ فقال: يقصمه قاصم الجبّارين بموت فاحش يحترق منه دبره لكثرة ما يجري من بطنه! (مدينة المعاجز ج۲ص۲۱۶)

راوی گوید: پس از جنگ جمل، مردی بنام عباد بن قیس نزد امیرمؤمنان(ع) آمد و فریاد زد: به خدا سوگند ای امیرالمؤمنین! تو به عدالت تقسیم نکردی و با رعیت به انصاف رفتار ننمودی! امام (ع) فرمودند: وای بر تو! چرا چنین می‌گویی؟! عباد پاسخ داد: چون تو اموال موجود در اردوگاه را تقسیم کردی، اما زنان و فرزندان و سایر اموال را رها نمودی! امام (ع) به او اعتنایی نکرد و به مردم فرمود: هر کس زخمی دارد، آن را با روغن مداوا کند(کنایه از اینکه این سخنان بی‌اساس و غیر قابل اعتناست). عباد با تمسخر گفت: ما برای گرفتن حق خود آمدیم، اما او با مزخرفات ما را سرکار گذاشته! امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: اگر ناحق می‌گویی و به ناحق اعتراض می‌کنی، خداوند تو را نمی‌میراند تا آنکه جوانی از قبیله ثقیف به تو برسد! مردم پرسیدند: جوان ثقفی دیگر کیست؟! فرمود: مردی که هیچ حرمتی برای خدا قائل نیست و همهٔ حدود الهی را می‌شکند. پرسیدند: این مرد می‌میرد یا ثقفی او را می‌کشد؟ فرمود: خدایی که سرکشان را درهم می‌شکند، او را با مرگی زشت از بین می‌برد، به طوری که از شدت اسهال، مقعدش می‌سوزد!

المفيد في العيون و المحاسن: و قد جاء في الآثار من طرق [شتّى] بأسانيد مختلفة، عن زيد بن وهب، قال: سمعت عليّا - عليه السلام - (يقول) -: و قد ذكر حديث بدر - قتلنا من المشركين سبعين، و أسّرنا سبعين، و كان الذي أسّر العبّاس (بن عبد المطّلب) رجل قصير من الأنصار، فأدركته فألقى العبّاس عليّ عمامته لئلاّ يأخذها الأنصاري، و أحبّ أن أكون [أنا] الذي أسّرته، و جاء (به الأنصاري) إلى رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فقال [الأنصاري] : يا رسول اللّه، قد جئت بعمّك العبّاس أسيرا. فقال العبّاس: كذبت، ما أسّرني إلاّ ابن أخي عليّ بن أبي طالب - عليه السلام -. فقال له الأنصاري: يا هذا انا اسرتك. فقال: و الله يا محمد ما اسرني الا ابن أخي علي بن ابي طالب - عليه السلام - و لكأنّي بجحلته في النقع تبيّن لي. فقال [له] رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: صدق عمّي ذاك ملك كريم. فقال العبّاس: [يا رسول اللّه] [لقد] عرفته بجحلته و حسن ( صورته) و وجهه. فقال له: إنّ الملائكة الّذين أيّدني اللّه بهم على صورة عليّ بن أبي طالب - عليه السلام - ليكون ذلك أهيب لهم في صدور الأعداء. قال: فهذه عمامتي على رأس عليّ - عليه السلام - فمره فليردّها عليّ. فقال [له] : ويحك إن يعلم اللّه فيك خيرا يعوّضك أحسن العوض. (مدينة المعاجز ج۲ص۳۰۵)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: در بدر از مشرکان هفتاد تن را کشتیم و هفتاد تن را اسیر کردیم. آنکه عباس بن عبدالمطلب را اسیر کرد، مردی کوتاه قامت از انصار بود. من به او رسیدم و عباس عمامه‌اش را به سوی من انداخت تا انصاری او را نگیرد. دوست داشت من باشم که او را اسیر کرده‌ام. اما آن انصاری عباس را نزد رسول خدا(ص) آورد و گفت: ای رسول خدا! من عمویت عباس را به اسارت آورده‌ام. عباس گفت: دروغ می‌گویی! مرا هیچ کس جز برادرزاده‌ام علی(ع) اسیر نکرده است. انصاری گفت: ای مرد! من تو را اسیر کردم. عباس گفت: به خدا سوگند ای محمد! کسی جز برادرزاده‌ام علی(ع) مرا اسیر نکرده. رسول خدا(ص) فرمود: عمویم راست می‌گوید؛ کسی که تو را اسیر کرد، فرشته‌ای بزرگوار بود. عباس گفت: ای رسول خدا! او را از اسبش و زیبایی صورت و چهره‌اش شناختم. پیامبر فرمود: فرشتگانی که خداوند به وسیله آنها مرا یاری کرد، به صورت علی بن ابی طالب(ع) نازل شده بودند تا در دل دشمنان هیبت بیشتری ایجاد کنند. عباس گفت: عمامه‌ام پیش علی(ع) است. به او بگو تا آن را به من بازگرداند. پیامبر به او فرمود: وای بر تو! اگر خداوند در تو خیری ببیند، پاداشی بهتر از این به تو خواهد داد.

ابن شهرآشوب : عن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن ، عن أبيه - عليه السلام -، عن جدّه ، [عن] أمير المؤمنين - عليه السلام - : كان في مسجد الكوفة يوما فلمّا جنّه الليل أقبل رجل من باب الفيل ، عليه ثياب بيض، فجاء الحرّاس و الشرط الخميس، فقال لهم أمير المؤمنين - عليه السلام - : ما تريدون؟ قالوا: رأينا هذا الرجل قد أقبل إليك ، فخشينا أن يغتالك. فقال: كلاّ، فانصرفوا - رحمكم اللّه - أ تحفظوني من أهل الأرض، فمن (ذا) يحفظني من أهل السماء، و مكث الرجل عنده مليّا يسأله و انصرف. و أقبل أمير المؤمنين - عليه السلام - على الحسن و الحسين - عليهما السلام - فقال: (هل) تعرفانه؟ قالا: و من هذا، يا أمير المؤمنين ؟ قال: هذا أخي الخضر - عليه السلام -. (مدينة المعاجز ج۲ص۳۲۰)

شبی امیرمؤمنان(ع) در مسجد کوفه بودند و مسجد خلوت بود که مردی با لباس سفید از دروازه فیل وارد شد. هنگامی که نگهبانان او را دیدند، به سمت امام(ع) دویدند. امیرمؤمنان(ع) گفت: چه می‌خواهید؟! گفتند: این مرد! می‌ترسیم قصد جان شما را داشته باشد. فرمود: نه! بروید - خدا شما را رحمت کند - شما مرا از اهل زمین حفظ می‌کنید؛ پس چه کسی مرا از اهل آسمان حفظ خواهد کرد؟ آن مرد مدتی طولانی نزد امام ماند و سوالاتی پرسید، سپس رفت. امیرمؤمنان(ع) رو به امام حسن و امام حسین(ع) کرد و گفت: او را شناختید؟ گفتند نه. فرمود: برادرم خضر(س) بود.

روى الشاذكوني، عن حمّاد، عن يحيى، عن ابن عتيق، عن ابن سيرين، قال: إن كان أحد عرف متى أجله فعليّ بن أبي طالب - عليه السلام - الصادق - عليه السلام -: أنّ عليّا - عليه السلام - أمر أن يكتب له من يدخل الكوفة، فكتب له اناس و رفعت أسماؤهم في صحيفة فقرأها، فلمّا مرّ على اسم ابن ملجم وضع اصبعه على اسمه، ثمّ قال: قاتلك اللّه، و لمّا قيل له: فإذا علمت أنّه يقتلك فلم لا تقتله؟ فيقول: إنّ اللّه تعالى لا يعذّب العبد حتى تقع منه المعصية، و تارة يقول: فمن يقتلني؟ (مدينة المعاجز ج۳ص۴۲)

امام صادق (ع) فرمود: اگر کسی زمان مرگ خود را می‌دانست، آن شخص علی بن ابی‌طالب(ع) بود. سپس فرمود: علی(ع) دستور داده بود نام کسانی را که وارد کوفه می‌شوند ثبت کنند. پس نام‌هایی نوشته شد و در صحیفه‌ای تقدیم حضرت شد. وقتی به نام ابن‌ملجم رسید، انگشت خود را روی نام او گذاشت و فرمودند: خدا تو را بکشد! این شخص قاتل من است. به ایشان گفتند: اگر می‌دانی که این شخص قاتل توست چرا او را نمی‌کشی؟ فرمود: خداوند بنده‌ای را عذاب نمی‌کند تا گناه از او سر نزده. و فرمود: اگر او را بکشم، پس چه کسی مرا بکشد؟!

البرسي: قال: روى محدّثوا أهل الكوفة: أنّ أمير المؤمنين - عليه السلام - لمّا حمله الحسن و الحسين - عليهما السلام - على سريره إلى مكان القبر المختلف من نجف الكوفة وجدوا فارسا يتضوّع منه المسك فسلّم عليهما، ثمّ قال للحسن - عليه السلام -: أنت الحسن بن عليّ رضيع الوحي و التنزيل، و فطيم العلم و الشرف الجليل، خليفة أمير المؤمنين، و سيّد الوصيّين؟ قال: نعم. [قال:] و هذا الحسين بن عليّ [أمير المؤمنين، و سيّد الوصيّين] سبط نبيّ الرحمة، و رضيع العصمة، [و ربيب الحكمة] ، و والد الأئمّة؟ قال: نعم. قال: سلّماه إليّ و امضيا في دعة اللّه. فقال له الحسن - عليه السلام -: إنّه أوصى إلينا أن لا نسلّمه إلاّ إلى أحد رجلين: جبرائيل أو الخضر. فمن أنت منهما؟ فكشف النقاب فإذا هو أمير المؤمنين - عليه السلام -، ثمّ قال للحسن - عليه السلام -: يا أبا محمّد، إنّه لا تموت نفس إلاّ و يشهدها. [أفما يشهد جسده؟]. (مدينة المعاجز ج۳ص۶۰)

هنگامی که حسن(ع) و حسین(ع) بدن مطهّر امیرمؤمنان(ع) را بر روی تابوت به سوی محل دفن در نجف حمل می‌کردند، سوارکاری را دیدند که از او بوی مشک می‌آمد. آن سوارکار بر آن دو سلام کرد و سپس به امام حسن(ع) گفت: آیا تو حسن بن علی هستی، شیرخواره وحی و تنزیل، پرورده علم و شرف، جانشین امیرالمؤمنین و سرور اوصیاء؟ سپس گفت: و آیا این حسین بن علی است، سبط نبی رحمت، شیرخواره عصمت، پرورده حکمت و پدر امامان؟ گفتند بله. سپس گفت: پدرتان را به من بسپارید و با خیال راحت بروید. امام حسن(ع) فرمود: پدرمان به ما وصیت کرده‌اند که او را جز به یکی از دو نفر نسپاریم: جبرئیل یا خضر. تو کدام یک از این دو هستی؟ سوار، نقاب از چهره برداشت و ناگاه دیدند که او خود امیرمؤمنان(ع) است. سپس به امام حسن(ع) فرمود: ای ابامحمد! هیچ نفسی نیست مگر آنکه در مرگ مرا می‌بیند. آیا جسم خودم نباید خودم را ببیند؟

علي بن الجعد، عن شعبة، عن قتادة و مجاهد، عن ابن عبّاس [قال:] ، قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: إنّ السماء و الأرض لتبكي على المؤمن إذا مات أربعين صباحا، و إنّها لتبكي على العالم [إذا مات] أربعين شهرا، و إنّ السماء و الأرض لتبكيان على الرسول أربعين سنة، و إنّ السماء و الأرض لتبكيان عليك يا علي [إذا قتلت] أربعين خريفا. (مدينة المعاجز ج۳ص۶۸)

رسول خدا(ص) فرمود: آسمان و زمین بر مؤمن هنگام مرگش چهل صبحگاه می‌گریند؛ و بر عالم، چهل ماه می‌گریند؛ و بر پیامبر چهل سال می‌گریند؛ و ای علی، آسمان و زمین بر تو چهل قرن می‌گریند.

ثاقب المناقب: عن علي بن الحسين، عن أبيه - عليهما السلام - قال: اشتكى الحسن بن علي بن أبي طالب - عليهما السلام - و بريء و دخل بعقبة مسجد النبي - صلى اللّه عليه و آله - فسقط في صدره فضمه النبي - صلى اللّه عليه و آله -، و قال: فداك جدك تشتهي شيئا؟ قال: نعم أشتهي خربزا فأدخل النبي - صلّى اللّه عليه و آله - يده تحت جناحه ثم هزه إلى السقف. [قال حذيفة: فأتبعته بصري، فلم ألحقه، و إنّي لاراعي السقف] ليعود منه فاذا هو قد دخل ، و ثوبه من طرف حجره معطوف، ففتحه بين يدي النبي - صلى اللّه عليه و آله - [و كان فيه] بطيختان و رمانتان و سفرجلتان و تفاحتان فتبسّم رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و قال: الحمد للّه الذي جعلكم مثل خيار بني اسرائيل ينزل إليكم رزقكم من جنات النعيم، امض فداك جدّك و كل أنت و أخوك و أبوك و امّك و اخبأ لجدّك نصيبا. فمضى الحسن - عليه السلام - و كان أهل البيت - عليهم السلام - يأكلون من سائر الأعداد و يعود حتى قبض رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله - فتغير البطيخ، فأكلوه فلم يعد، و لم يزالوا كذلك إلى ان قبضت فاطمة - عليها السلام -، فتغير الرمان فأكلوه فلم يعد، و لم يزالوا كذلك حتّى قبض أمير المؤمنين - عليه السلام - فتغير السفرجل، فأكلوه فلم يعد، و بقيت التفاحتان معي و مع أخي. فلمّا كان يوم آخر عهدي بالحسن وجدتها عند رأسه قد تغيرت فأكلتها، و بقيت الاخرى معي. [و روي] عن أبي محيص أنّه قال: كنت بكربلاء مع عمر بن سعد - لعنه اللّه -، فلمّا كرب الحسين - عليه السلام - العطش أخرجها من ردنه، و اشتمها و ردّها، فلمّا صرع - عليه السلام - فتشته فلم أجدها، و سمعت صوتا من رجال رأيتهم و لم يمكنني الوصول إليهم أنّ الملائكة تتلذّذ بروائحها عند قبره عند طلوع الفجر و قيام النهار، و في الحديث طول اخذت موضع الحاجة. و روى أبو موسى في مصنّفه فضائل البتول - عليها السلام -: أتى بالرمّانتين و السفرجلتين [و التفاحتين] و أعطى الحسن و الحسين - عليهما السلام - و أهل البيت يأكلون [منها] ، فلمّا توفّيت فاطمة - عليها السلام - تغير الرمان و السفرجل و التفاحتان بقيتا معهما فمن زار الحسين - عليه السلام - من مخلصي شيعته بالاسحار وجد رائحتها. و لست أدري [ان الامرين] واحد أم اثنان؟ (مدينة المعاجز ج۴ص۲۱)

راوی گوید: برای پیامبر(ص) دو بِطیخ(در آن زمان، هم به هندوانه بطیخ می‌گفتند هم به خربزه، هم به انواع طالبی)، دو انار، دو به، و دو سیب از بهشت نازل شد. پیامبر(ص) و اهل‌بیت(ع) از میوه‌ها می‌خوردند و از آنها کم نمی‌شد. این وضعیت ادامه داشت تا زمانی که پیامبر(ص) رحلت کرد. پس بطیخ تغییر کرد و آن را خوردند و تمام شد. وقتی فاطمه(س) رحلت کرد، انار تغییر کرد و آن را خوردند و دیگر برنگشت. زمانیکه امیرمؤمنان(ع) به شهادت رسید، بِه تغییر کرد و آن را خوردند و دیگر برنگشت. دو سیب نزد حسن و حسین(ع) باقی ماند. امام حسین(ع) گوید: در آخرین روزی که با حسن(ع) بودم، دیدم که یکی از سیب‌ها تغییر کرده و دیگر جایش پر نشد. سیب آخر نزد من باقی بود. ابومحص گوید: من در کربلا با عمرِ سعد بودم. وقتی حسین(ع) از تشنگی به سختی افتاد، سیبی از گریبانش درآورد، بویید و دوباره در گریبان گذاشت. وقتی به شهادت رسید، به دنبال سیب گشتم، اما نیافتم. صدای مردانی شنیدم که می‌گفتند: فرشتگان از بوی سیب در کنار قبر حسین(ع) هنگام طلوع فجر و قیام روز لذت می‌برند. ابوموسی در کتاب فضائل فاطمه(س) نقل کرده: هرکس از شیعیان مخلص که حسین(ع) را در سحرگاهان زیارت کند، بوی آن سیب را احساس می‌کند.

"قصص الأنبیاء" نوشته سید نعمت الله جزائری متوفای ۱۱۱۲ هجری، از شاگردان علامه مجلسی، فیض کاشانی، و حرّ عاملی است. این اثر شامل شرح حال پیامبرانی است که در قرآن کریم نامشان ذکر شده است. مولف سعی کرده در این کتاب فقط به متن آیات و روایات صحیحه استناد جوید. کتاب قصص الانبیاء توسط فرزند مؤلف، سید نور الدین جزائری به فارسی ترجمه شده و بارها در ایران به چاپ رسیده است. سید نعمت الله جزایری اهل بصره است و زندگی‌اش را در شیراز و اصفهان گذرانده. او در تالیف بحارالانوار با مجلسی همکار بوده. عاقبت در شوشتر ساکن شده و در راه بازگشت از مشهد، در پل‌دختر درگذشته و همانجا مدفون گشته است. خدایش بیامرزد!