قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : لَو لاَ هَوْلُ اَلْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقُ اَلْأَحِبَّةِ لَطَلَبْنَا اَلْمَوْتَ. (قصص الأنبیاء ج۱ص۱۸۰)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر حول مطّلَع و فراق دوستان نبود، آرزوی مرگ میکردم.
رَوَوْا فِي أَخْبَارِهِمْ: أَنَّ أَوَّلَ مَنْ سَجَدَ سَجْدَةَ اَلشُّكْرِ فِي اَلْإِسْلاَمِ هُوَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا أُمِرَ بِالْمَبِيتِ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَيْلَةَ اَلْغَارِ. (قصص الأنبیاء ج۱ص۲۱۷)
نخستین کسی که در اسلام سجدهٔ شکر کرد، علی(ع) بود، آنهم وقتی پیامبر(ص) از او خواست که به جایش در بستر بخوابد تا مخفیانه هجرت کند.
رُويَ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : إِنَّمَا أَمْهَلَ اَللَّهُ فِرْعَوْنَ فِي دَعْوَتِهِ لِسُهُولَةِ إِذْنِهِ وَ بَذْلِ طَعَامِهِ فَجُوزِيَ فِي اَلدُّنْيَا عَلَى أَعْمَالِهِ. (قصص الأنبیاء ج۱ص۲۴۲)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: خداوند این همه سال به فرعون مهلت داد به خاطر آنکه نگهبانی بین او و مردم نبود و به راحتی برای مردم در دسترس بود، همچنین کریم بود و مدام مردم را اطعام میکرد. این سلطنت طولانی جزای این خوبیهای او بود که خدا در دنیا به او رساند.
قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : كَانَ فِيمَا وَعَظَ بِهِ لُقْمَانُ اِبْنَهُ أَنْ قَالَ لَهُ يَا بُنَيَّ لاَ تَقْتَرِبْ فَيَكُونَ أَبْعَدَ لَكَ وَ لاَ تَبْتَعِدْ فَتُهَانَ كُلُّ دَابَّةٍ تُحِبُّ مِثْلَهَا وَ اِبْنُ آدَمَ لاَ يُحِبُّ مِثْلَهُ فَإِنَّ بِرَّكَ لاَ تَنْشُرْ إِلاَّ عِنْدَ بَاغِيهِ. إِذَا تَحَيَّرْتُمْ فِي طَرِيقِكُمْ فَانْزِلُوا وَ إِذَا شَكَكْتُمْ بِالْقَصْدِ فَقِفُوا وَ تَوَامَرُوا وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَخْصاً وَاحِداً فَلاَ تَسْأَلُوهُ عَنْ طَرِيقِكُمْ وَ لاَ تَسْتَرْشِدُوهُ فَإِنَّ اَلشَّخْصَ اَلْوَاحِدَ فِي اَلْفَلاَةِ مُرِيبٌ لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ عَيْناً لِلصُّوصِ أَوْ يَكُونُ هُوَ اَلشَّيْطَانَ اَلَّذِي يُحِيرُكُمْ وَ اِحْذَرُوا اَلشَّخْصَيْنِ أَيْضاً إِلاَّ أَنْ تَرَوْا مَا لاَ أَرَى فَإِنَّ اَلْعَاقِلَ إِذَا بَصُرَ بِعَيْنِهِ شَيْئاً عَرَفَ اَلْحَقَّ مِنْهُ وَ اَلشَّاهِدُ يَرَى مَا لاَ يَرَى اَلْغَائِبُ. يَا بُنَيَّ فَإِذَا جَاءَ وَقْتُ اَلصَّلاَةِ فَلاَ تُؤَخِّرْهَا لِشَيْءٍ وَ صَلِّهَا وَ اِسْتَرِحْ مِنْهَا فَإِنَّهَا دَيْنٌ وَ صَلِّ فِي جَمَاعَةٍ وَ لَوْ عَلَى رَأْسِ زُجٍّ. إِذَا قَرُبْتَ مِنَ اَلْمَنْزِلِ فَانْزِلْ عَنْ دَابَّتِكَ وَ اِبْدَأْ بِعَلَفِهَا قَبْلَ نَفْسِكَ وَ إِذَا نَزَلْتَ فَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ قَبْلَ أَنْ تَجْلِسَ. إِذَا اِرْتَحَلْتَ فَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ وَ وَدِّعِ اَلْأَرْضَ اَلَّتِي حَلَلْتَ بِهَا وَ سَلِّمْ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَهْلِهَا فَإِنَّ لِكُلِّ بُقْعَةٍ أَهْلاً مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ. (قصص الأنبياء ج۱ص۳۲۷)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: از جمله پندهایی که لقمان به پسرش داد، این بود که گفت:
ای پسرم! نه چندان نزدیک شو که از تو دوری کنند و نه چندان دور که خوار گردی.
هر جنبندهای همنوع خود را دوست دارد، اما فرزند آدم همنوع خویش را دوست ندارد.
نیکی خود را جز برای کسی که خواهان آن است، بپای کسی مریز.
اگر در مسیر خود سرگردان شدی، توقف کن، و اگر در مقصد خود شک کردی، بایست و مشورت کن. اگر شخصی تنها را دیدی، از او درباره مسیرت نپرس و راهنمایی نخواه؛ زیرا فردی که در بیابان تنها باشد، مشکوک است؛ شاید جاسوس راهزنان باشد، یا همان شیطان که شما را به گمراهی میکشاند. از دو نفر نیز برحذر باش، مگر اینکه چیزی ببینید که من نمیبینم، زیرا انسان خردمند وقتی با چشمان خود چیزی را ببیند، حقیقت را از آن درمییابد، و کسی که حاضر است، آنچه را که غایب است، میبیند.
ای پسرم! هنگامی که وقت نماز رسید، آن را به خاطر هیچ چیزی به تأخیر مینداز. نماز را بهجای آور و از آن آسوده شو، که آن دِینی است که بر گردن توست. تا میتوانی نماز را به جماعت بخوان.
وقتی به نزدیکی منزلگاه رسیدی، از مرکب خود فرود آی و پیش از خود، به حیوانت خوراک بده. هنگام فرود آمدن، پیش از نشستن، دو رکعت نماز بگزار. هنگام حرکت، دو رکعت نماز بخوان و سرزمینی را که در آن اقامت کردهای، بدرود گوی. با آن و اهل آن سلام کن، زیرا هر سرزمینی را فرشتگانی ساکناند.
مَنْ لاَ يَحْضُرُهُ اَلْفَقِيهُ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : دَخَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلْمَسْجِدَ فَاسْتَقْبَلَهُ شَابٌّ وَ هُوَ يَبْكِي وَ حَوْلَهُ قَوْمٌ يُسْكِتُونَهُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا أَبْكَاكَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنَّ شُرَيْحاً قَضَى عَلَيَّ بِقَضِيَّةٍ مَا أَدْرِي مَا هِيَ إِنَّ هَؤُلاَءِ اَلنَّفَرَ خَرَجُوا بِأَبِي فِي سَفَرِهِمْ فَرَجَعُوا وَ لَمْ يَرْجِعْ أَبِي فَسَأَلْتُهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا مَاتَ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْ مَالِهِ فَقَالُوا مَا تَرَكَ مَالاً فَقَدَّمْتُهُمْ إِلَى شُرَيْحٍ فَاسْتَحْلَفَهُمْ وَ قَدْ عَلِمْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنَّ أَبِي خَرَجَ وَ مَعَهُ مَالٌ كَثِيرٌ فَقَالَ اِرْجِعُوا فَرَدَّهُمْ جَمِيعاً وَ اَلْفَتَى مَعَهُمْ إِلَى شُرَيْحٍ فَقَالَ يَا شُرَيْحُ كَيْفَ قَضَيْتَ بَيْنَ هَؤُلاَءِ فَحَكَى لَهُ فَقَالَ يَا شُرَيْحُ هَيْهَاتَ هَكَذَا تَحْكُمُ فِي مِثْلِ هَذَا وَ اَللَّهِ لَأَحْكُمَنَّ فِيهِمْ بِحُكْمٍ مَا حَكَمَ بِهِ قَبْلِي إِلاَّ دَاوُدُ اَلنَّبِيُّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا قَنْبَرُ أُدْعُ لِي شُرْطَةَ اَلْخَمِيسِ فَدَعَاهُمْ فَوَكَّلَ بِكُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ رَجُلاً مِنَ اَلشُّرْطَةِ ثُمَّ نَظَرَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى وُجُوهِهِمْ فَقَالَ أَ تَقُولُونَ إِنِّي لاَ أَعْلَمُ مَا صَنَعْتُمْ بِأَبِي هَذَا اَلْفَتَى إِنِّي إِذاً لَجَاهِلٌ ثُمَّ قَالَ فَرِّقُوهُمْ وَ غَطُّوا رُءُوسَهُمْ فَفُرِّقَ بَيْنَهُمْ وَ أُقِيمَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ إِلَى أُسْطُوَانَةٍ مِنْ أَسَاطِينِ اَلْمَسْجِدِ وَ رُءُوسُهُمْ مُغَطَّاةٌ بِثِيَابِهِمْ ثُمَّ دَعَا بِعُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ كَاتِبِهِ فَقَالَ هَاتِ صَحِيفَةً وَ دَوَاةً وَ جَلَسَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي مَجْلِسِ اَلْقَضَاءِ وَ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ إِلَيْهِ فَقَالَ إِذَا أَنَا كَبَّرْتُ فَكَبِّرُوا ثُمَّ قَالَ لِلنَّاسِ أَفْرِجُوا ثُمَّ دَعَا بِوَاحِدٍ مِنْهُمْ فَأَجْلَسَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَكَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لِعُبَيْدِ اَللَّهِ أُكْتُبْ قَرَارَهُ وَ مَا يَقُولُ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهِ بِالسُّؤَالِ فَقَالَ فِي أَيِّ حِينٍ خَرَجْتُمْ مِنْ مَنَازِلِكُمْ وَ أَبُو هَذَا اَلْفَتَى مَعَكُمْ فَقَالَ فِي يَوْمِ كَذَا وَ شَهْرِ كَذَا ثُمَّ قَالَ وَ إِلَى أَيْنَ بَلَغْتُمْ مِنْ سَفَرِكُمْ حِينَ مَاتَ قَالَ إِلَى مَوْضِعِ كَذَا وَ فِي أَيِّ مَنْزِلٍ مَاتَ قَالَ فِي مَنْزِلِ فُلاَنِ بْنِ فُلاَنٍ قَالَ وَ مَا كَانَ مَرَضُهُ قَالَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ كَمْ يَوْماً مَرِضَ قَالَ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً قَالَ فَمَنْ يُمَرِّضُهُ وَ فِي أَيِّ يَوْمٍ مَاتَ وَ مَنْ غَسَّلَهُ وَ مَنْ كَفَّنَهُ وَ بِمَا كَفَّنْتُمُوهُ وَ مَنْ صَلَّى عَلَيْهِ وَ مَنْ نَزَلَ قَبْرَهُ فَلَمَّا سَأَلَهُ عَنْ جَمِيعِ مَا يُرِيدُ كَبَّرَ وَ كَبَّرَ اَلنَّاسُ مَعَهُ فَارْتَابَ أُولَئِكَ اَلْبَاقُونَ وَ لَمْ يَشُكُّوا أَنَّ صَاحِبَهُمْ قَدْ أَقَرَّ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى نَفْسِهِ فَأَطْرَقَ يُغَطِّي رَأْسَهُ ثُمَّ دَعَا بِآخَرَ فَأَجْلَسَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ كَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ كَلاَّ زَعَمْتَ أَنِّي لاَ أَعْلَمُ مَا صَنَعْتُمْ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا أَنَا إِلاَّ وَاحِدٌ مِنَ اَلْقَوْمِ وَ لَقَدْ كُنْتُ كَارِهاً لِقَتْلِهِ فَأَقَرَّ ثُمَّ دَعَا بِوَاحِدٍ بَعْدَ وَاحِدٍ وَ كُلُّهُمْ يُقِرُّ بِالْقَتْلِ وَ أَخَذَ اَلْمَالَ ثُمَّ رَدَّ اَلْأَوَّلَ فَأَقَرَّ أَيْضاً فَأَلْزَمَهُمُ اَلْمَالَ وَ اَلدِّيَةَ وَ قَالَ شُرَيْحٌ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ كَيْفَ كَانَ حُكْمُ دَاوُدَ فَقَالَ إِنَّ دَاوُدَ اَلنَّبِيَّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرَّ بِغِلْمَةٍ يَلْعَبُونَ وَ يُنَادُونَ بَعْضَهُمْ مَاتَ اَلدِّينُ فَدَعَا مِنْهُمْ غُلاَماً فَقَالَ يَا غُلاَمُ مَا اِسْمُكَ فَقَالَ اِسْمِي مَاتَ اَلدِّينُ سَمَّتْنِي بِهِ أُمِّي فَانْطَلَقَ إِلَى أُمِّهِ فَقَالَ لَهَا مَنْ سَمَّاهُ بِهَذَا اَلاِسْمِ قَالَتْ أَبُوهُ قَالَ وَ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَتْ إِنَّ أَبَاهُ خَرَجَ فِي سَفَرٍ لَهُ وَ مَعَهُ قَوْمٌ وَ هَذَا اَلصَّبِيُّ حَمْلٌ فِي بَطْنِي فَانْصَرَفَ اَلْقَوْمُ وَ لَمْ يَنْصَرِفْ زَوْجِي وَ قَالُوا مَاتَ قُلْتُ أَيْنَ مَالُهُ قَالُوا لَمْ يُخَلِّفْ مَالاً فَقُلْتُ أَوْ صَاكُمْ بِوَصِيَّةٍ قَالُوا نَعَمْ زَعَمَ أَنَّكِ حُبْلَى فَمَا وَلَدْتِ سَمِّيهِ مَاتَ اَلدِّينُ فَسَمَّيْتُهُ فَقَالَ أَ تَعْرِفِينَ اَلْقَوْمَ اَلَّذِينَ كَانُوا خَرَجُوا مَعَ زَوْجِكِ قَالَتْ نَعَمْ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ قَالَ فَانْطَلِقِي بِنَا إِلَيْهِمْ ثُمَّ مَضَى مَعَهَا فَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ مَنَازِلِهِمْ فَحَكَمَ بَيْنَهُمْ بِهَذَا اَلْحُكْمِ فَثَبَتَ عَلَيْهِمُ اَلْمَالَ وَ اَلدَّمَ ثُمَّ قَالَ لِلْمَرْأَةِ سَمِّي اِبْنَكِ عَاشَ اَلدِّينُ. (قصص الأنبياء ج۱ص۳۳۸)
امام باقر(ع) فرمود: روزی جوانی گریان نزد امیرمؤمنان(ع) آمد و گفت: پدرم با گروهی به سفر رفت و هنگامی که میرفت اموال بسیاری همراه داشت. ولی هنگامی که همسفرانش بازگشتند گفتند پدرت از دنیا رفت و اموالی نیز به همراه نداشت. ما نزد شریح قاضی رفتیم ولی به سود آن همسفران حکم کرد. علی(ع) همراه او نزد شریح رفت و گفت: میبایست همچون داود پیامبر، قضاوت میکردی. آنگاه به غلامش قنبر دستور داد که پنج مأمور را بر همسفران بگمارند. آنگاه در چهرهٔ یکایک آنان نگریست و گفت: آیا گمان میکنید که من نمیدانم با آن مرد چه کردهاید؟ آنگاه دستور داد که آنان را از یکدیگر جدا سازند و چهرههاشان را با پارچهای بپوشانند و هریك را به ستونی از ستونهای مسجد ببندند. سپس به مردم فرمود: هرگاه من تکبیر گفتم، شما هم تکبیر بگویید! سپس کاغذ و قلمی خواست و نزد هریك از متهمان میرفت و از آنان در بارهٔ چگونگی خروجشان از منزل و حوادثی که در طول سفر پیشآمده بود میپرسید. از هریك از متهمان پرسید که آن مرد در چه روزی مریض شد و چه کسی او را پرستاری کرد و در چه روزی از دنیا رفت و چه کسی او را غسل داد و به خاك سپرد؟ و بازجوییاش از هریك از متهمان که تمام میشد تکبیر میگفت و مردم نیز تکبیر میگفتند. بقیه متهمان با شنیدن صدای تکبیر گمان میکردند که آن شخص بر علیه بقیه سخنی گفته است و بدین ترتیب هریك گناه را به گردن دیگران میانداخت و میگفت: دو ستانم مرا به کشتن آن مرد مجبور کردند! به این صورت همگی به گناهشان اعتراف کردند و اموال آن مرد را به فرزندش برگرداندند و خود نیز قصاص شدند. پس آنگاه شریح قاضی به امیر مؤمنان گفت: داود چگونه میان بنی اسرائیل قضاوت میکرد؟ آن حضرت فرمود: روزی داود کودکی را دید که او را «مات الدِین» میخواندند و مات الدین بهمعنای کسی است که داراییاش از میان رفته است. داود د ست آن کودك را گرفت و نزد مادرش رفت. آن حضرت از آن زن پرسید که چرا فرزندت را به این نام نامیدهای؟ آن زن گفت: من هنوز فرزندم را به دنیا نیاورده بودم که شوهرم همراه گروهی به سفر رفت و با خود مقداری اموال برد. هنگامی که همسفران بازگشتند گفتند که همسرت از دنیا رفته و اموالی نیز به همراه ندا شته. من از آنان پر سیدم که آیا او و صیتی نکرد. گفتند: او وصیت کرد که نام فرزندش را مات الدین بگذارند. داود از او پرسید: آیا آن همسفران را میشناسی؟ گفت: آری. داود همراه آن زن نزد همسفران رفت و همان حکمی را اجرا کرد که من اینك اجرا کردم و اموال او را به او بازگرداند و از آن پس، نام آن کودك را «عاش الدین» گذاشتند.
وَ كَانَ يَقُولُ: إِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ لَوْ أَلْقَانِي بِالنَّارِ مُعَذَّباً لَمَا قُلْتُ إِنَّهَا نَارٌ بَلْ قُلْتُ إِنَّهَا جَنَّةٌ لِأَنَّهُ تَعَالَى رَضِيَ لِي بِهَا وَ جَنَّتِي رِضَاهُ. (قصص الأنبياء ج۱ص۳۵۰)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر خدا در قیامت مرا در آتش بیفکند تا عذاب کند، آن آتش را بهشت میبینم، چون خدا خواسته! بهشت من رضایت خداست.
قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: لَمَّا قَالَ لَهُ اِبْنُ عَمِّهِ وَ أَخُوهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَيْفَ صَبْرُكَ إِذَا ضُرِبْتَ عَلَى قَرْنِكَ وَ اِخْتَضَبَ شَيْبُكَ بِدَمِكَ وَ أَنْتَ فِي مِحْرَابِ صَلاَتِكَ سَاجِداً لِرَبِّكَ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ذَلِكَ مَقَامُ اَلشُّكْرِ لاَ مَقَامُ اَلصَّبْرِ. (قصص الأنبياء ج۱ص۳۵۱)
رسول خدا(ص) وقتی به علی(ع) وعدهٔ شهادت داد و اینکه محاسنش از خون سرش رنگین میشود، به او فرمود: در آن روز صبور باش! امیرمؤمنان(ع) فرمود: آن روز، جا و مقامِ شکر است، نه صبر.
وَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي بَعْضِ خُطَبِهِ: وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى بْنِ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ اَلْحَجَرَ وَ يَلْبَسُ اَلْخَشِنَ وَ كَانَ إِدَامُهُ اَلْجُوعَ وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ اَلْقَمَرَ وَ ظِلاَلُهُ فِي اَلشِّتَاءِ مَشَارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ فَاكِهَتُهُ رَيْحَانَةَ مَا أَنْبَتَتِ اَلْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ وَ لاَ وَلَدٌ يَحْزُنُهُ وَ لاَ مَالٌ يُتْلِفُهُ وَ لاَ طَمَعٌ يُذِلُّهُ وَ دَابَّتُهُ رِجْلاَهُ وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ. (قصص الأنبياء ج۱ص۴۰۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: عیسی(ع) سنگ را بالش خود میساخت و لباسهای فقیرانه میپوشید. غذایش گرسنگی بود و چراغش نور ماه. در سرمای زمستان در گوشه و کناری پناه میگرفت و از گیاهان صحرا میخورد. همسری نداشت که به فتنه دراندازدش و کودکی نداشت که به اندوه گرفتار سازدش. مرکب سواریاش پاهایش بود و خدمتکارش، دستانش.
"تفسیر نورالثقلین" تفسیری است روایی نوشته هویزی از عالمان قرن یازدهم و دوازدهم. مؤلف در شهر هویزهٔ خوزستان به دنیا آمد و بعدها ساکن شیراز شد و از استادان عصر خود، به ویژه سید نعمت الله جزائری بهره برد و به سبک و سیاق اخباریون آن زمان، تألیفاتی را به نگارش درآورد. وی در مقدمه کتاب آورده است که هدف از نگارش این تفسیر، فراهم آوردن مجموعهای مدون از روایات اهل بیت(ع) در تفسیر قرآن بوده است. مؤلف به ترتیب سوره و آیات، مجموعه روایات متناسب با مضمون هر آیه و نیز احادیثی که متضمّن تفسیر و توضیحی درباره آن آیه است را نقل کرده و از هرگونه شرح و تفسیر و بیان و توضیحی دوری گزیده است. در اغلب موارد، احادیث ذکر شده، در مقام تفسیر مفهوم یا دلالت آیه نیستند، بلکه به سبب اغراضی از جمله استشهاد و مانند آن، متعرض آیه شدهاند و هنر مصنف مرتب کردن روایات بنابر ترتیب آیات و سورههای قرآن است، به همین جهت تمام آیات قرآن را دربر نمیگیرد. و نیز در صدد نقد روایات یا علاج تعارض آنها نبوده است. اضافه بر اینکه در جمع آوری، توجهی به اسانید و قوت احادیث نداشته، لذا روایات ضعیف السند و مرسل به وفور در این تفسیر مشاهده میشود.