دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

عوالم

مناقب الخوارزمي بإسناده عن أبي سعيد الخدري، قال: انقضّ عليّ و فاطمة عليهما السّلام: فقالت له فاطمة عليها السّلام: ليس في الرحل شيء، فخرج عليّ يبتغي [الرزق]، فوجد دينارا، فعرّفه حتّى سئم، و لم يجد له طالبا، و لم يصب عليّ شيئا، قال: ألا إنّي وجدت دينارا، فعرّفته حتّى سئمت و لم أجد له باغيا. فقالت: هل لك في خير، هل لك أن تستقرضه، فنتعشّى به و إذا جاء صاحبه، فله عوضه، و إنّما هو دينار مكان دينار؟ فقال عليّ عليه السّلام: أفعل. فأخذ الدينار، و أخذ وعاء، ثمّ خرج إلى السوق، فإذا رجل عنده طعام يبيعه. فقال عليّ عليه السّلام: كيف تبيعني من طعامك هذا؟ قال: كذا و كذا بدينار، فناوله عليّ عليه السّلام الدينار، ثمّ فتح وعاءه، فكل له حتّى إذا فرغ ضمّ عليّ عليه السّلام وعاءه، و ذهب ليقوم، ردّ عليه الدينار، و قال: لتأخذنّه - و اللّه -؛ فأخذه و رجع إلى فاطمة، فحدّثها حديثه. فقالت فاطمة عليها السّلام: هذا رجل عرف حقّنا و قرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم. فأكلوه حتّى أنفذوه، و لم يصيبوا ميسرة. فقالت له فاطمة عليها السّلام: هل لك في خير تستقرضه حتّى نتعشّى به - مثل قولها الأوّل-. قال: أفعل. فخرج إلى السوق، فإذا صاحبه، فقال له [عليّ عليه السّلام:] مثل قوله الأوّل، و فعل الرجل مثل فعله الأوّل، فرجع، فأخبر فاطمة عليها السّلام، فدعت له مثل دعائها، و أكلوا حتّى انفدوا. فلمّا كان الثالثة قالت له فاطمة: إن ردّ عليك الدينار، فلا تقبله. فذهب عليّ عليه السّلام، فوجده، فلمّا كال له ذهب يردّه [عليه]. فقال له عليّ عليه السّلام: - و اللّه - لا آخذه، فسكت عنه. قال أبو هارون: فقمت فانصرفت من عنده فمررت برجل من الأنصار له صحبته، يطيّن بيته، فسلّمت عليه فردّ عليّ السلام و ساءلته و ساءلني، ثمّ قال: ما حدّثكم اليوم أبو سعيد؟ فقلت: حدّثنا بكذا و كذا،[و حدّثنا حديث الدينار]. فقال لي الأنصاري: [حدّثكم] من كان الّذي اشترى منه عليّ؟ قلت: لا أعلم، قال: كتمكم أبو سعيد: قلت: و من كان البائع؟ قال: لمّا ذهب عليّ عليه السّلام إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم قال له: يا عليّ، تخبرني أو اخبرك؟ قال: أخبرني يا رسول اللّه. قال: صاحب الطعام جبرئيل عليه السّلام - و اللّه - لو لا تحلف لوجدته ما دام الدينار في يدك. (عوالم ج۱۱ص۲۵۳)

مناقب خوارزمی روایت کرده: علی و فاطمه(ع) دچار تنگدستی شدند. فاطمه به علی گفت: در خانه چیزی برای خوردن نیست. پس علی(ع) برای جستجوی روزی بیرون رفت. در راه یک دینار پیدا کرد. آن را به مردم شناساند تا آنکه خسته شد، و صاحب آن پیدا نشد. فاطمه(س) گفت: با آن غذا تهیه کنیم و اگر صاحبش آمد، معادلش را به او میدهیم؛ در نهایت، دیناری در برابر دیناری است. پس علی(ع) به بازار رفت. در آنجا مردی را دید که غذا می‌فروخت. علی(ع) دینار را به او داد و غذا گرفت. خواست برخیزد. خواست که مرد دینار را به او بازگرداند و گفت: به خدا سوگند که باید آن را بگیری! من از خاندان رسول خدا چیزی نمیگیرم. پس علی(ع) با دینار و غذا نزد فاطمه(س) بازگشت. پس آن غذا را خوردند تا تمام شد و باز هم تنگدست ماندند. بار دیگر فاطمه(س) همان حرف نخست را تکرار کرد. علی(ع) باز به بازار رفت، همان مرد را دید، همان گفتگو پیش آمد و مرد همان کار قبلی را تکرار کرد. علی بازگشت و ماجرا را برای فاطمه بازگفت. فاطمه برای آن مرد همان دعای خیر را کرد و باز غذا خوردند تا تمام شد. بار سوم، فاطمه(س) گفت: اگر دینار را به تو برگرداند، آن را قبول نکن. علی(ع) رفت، همان مرد را دید، و پس از آنکه برایش غذا کشید، خواست دینار را بازگرداند. علی گفت: به خدا سوگند آن را نمی‌گیرم. و مرد سکوت کرد. وقتی علی(ع) نزد رسول خدا(ص) رفت، پیامبر به او فرمود: ای علی، تو مرا خبر می‌دهی یا من تو را؟ علی گفت: ای رسول خدا، شما مرا خبر دهید. پیامبر فرمود: آن مردِ فروشنده، جبرئیل بود. به خدا سوگند، اگر سوگند نمی‌خوردی، او را همچنان می‌یافتی تا وقتی که دینار در دست می‌ماند.

حلية الأولياء بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أنّه قال: قدم على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بسبي، فقال عليّ لفاطمة عليهما السّلام: ائتي أباك فسليه خادما تقي به العمل، فأتت أباها حين أمست فقال لها: مالك يا بنيّة؟! قالت: لا شيء جئت لاسّلم عليك، و استحيت أن تسأل شيئا. فلمّا رجعت قال لها عليّ عليه السّلام: ما فعلت؟ قالت: لم أسأله شيئا و استحييت منه، حتّى إذا كانت الليلة القابلة قال لها: ائتي أباك فسليه خادما تتّقين به العمل، فأتت أباها فا ستحيت أن تسأله شيئا، حتّى إذا كانت الليلة الثالثة مساء خرجنا جميعا حتّى أتينا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم؛ فقال: ما أتى بكما؟ فقال عليّ: يا رسول اللّه، شقّ علينا العمل فأردنا أن تعطينا خادما نتّقي به العمل. فقال لهما رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم: هل أدلّكما على خير لكما من حمر النعم. قال عليّ: يا رسول اللّه! نعم، قال: تكبيرات، و تسبيحات، و تحميدات مائة حين تريدان أن تناما فتبيتا على ألف حسنة، و مثلها حين تصبحان فتقومان على ألف حسنة. فقال عليّ عليه السّلام: فما فاتتني منذ سمعتها من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم إلاّ ليلة صفّين، فإنّي نسيتها حتّى ذكرتها من آخر الليل فقلتها. و فى حديث آخر: تسبّحين اللّه ثلاثا و ثلاثين، و احمدي ثلاثا و ثلاثين، و كبّري أربعا و ثلاثين، فذلك مائة باللسان، و ألف في الميزان، و ذلك بأنّ اللّه تعالى يقول: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها إلى مائة ألف. و فى حديث آخر: سبّحوه ثلاثا و ثلاثين، و كبّروه ثلاثا و ثلاثين، و هلّلوه أربعا و ثلاثين، فذلك مائة على اللسان، و ألف في الميزان. و فى حديث آخر: ثلاثا و ثلاثين، و ثلاثا و ثلاثين، و أربعا و ثلاثين، من بين تسبيح و تحميد و تكبير. (عوالم ج۱۱ص۲۸۳)

حلیةالاولیاء روایت میکند: روزی گروهی از اسیران را نزد پیامبر خدا(ص) آوردند. علی(ع) به فاطمه(س) گفت: پیش پدرت برو و از او درخواست کن که خدمتکاری به تو دهد تا تو را در کارها یاری کند. فاطمه(س) نزد پدرش رفت. پیامبر به او فرمود: دخترم، چه شده؟ گفت: چیزی نیست، فقط برای سلام کردن آمده‌ام و از او درخواست نکرد، چون شرم داشت. وقتی برگشت، علی(ع) پرسید: چه کردی؟ گفت: هیچ نگفتم، خجالت کشیدم. شب دوم نیز علی(ع) همان درخواست را کرد و فاطمه نزد پدر رفت ولی باز هم به دلیل شرم چیزی نگفت. شب سوم هر دو نزد پیامبر رفتند. علی(ع) گفت: یا رسول الله، کارها بر ما سخت شده، خواستیم خادمی به ما بدهی تا کمک‌مان کند. پیامبر(ص) فرمود: شما را به چیزی راهنمایی میکنم که بسیار گرانبها است. سپس فرمود: هنگامی که می‌خواهید بخوابید، صد بار ذکر بگویید: تکبیر (الله اکبر)، تسبیح (سبحان الله)، و تحمید (الحمدلله)، تا شب را با هزار حسنه (پاداش) به سر برید، و هنگام صبح، دوباره این اذکار را بگویید تا با هزار حسنه روز را آغاز کنید. علی(ع) فرمود: از زمانی که این ذکر را از پیامبر شنیدم، آن را هیچ شبی ترک نکردم، مگر شبی در صفین بودم که آن را فراموش کردم، ولی در انتهای شب به یاد آوردم و گفتم.

و در حدیثی دیگر آمده است: سی و سه بار تسبیح و سی و سه بار حمد و سی و چهار بار تکبیر بگوی، که این می‌شود صد بار با زبان، ولی در میزان، هزار حسنه دارد؛ زیرا خداوند فرموده: هر کس کار نیکی انجام دهد، ده برابر آن پاداش دارد.

و در روایتی دیگر آمده: سی و سه بار تسبیح، سی و سه بار تکبیر، و سی و چهار بار تهلیل (لا إله إلا الله) بگویید.

مودّة القربى: عن عتبة بن الأزهري، عن يحيى بن عقيل قال: سمعت عليّا يقول: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم: إنّ اللّه أمرني أن ازوّجك فاطمة عليها السّلام على خمس الدنيا، فمن مشى على الأرض و هو يبغضك في الدنيا، فالدنيا عليه حرام، و مشيه فيها حرام. (عوالم ج۱۱ص۴۵۵)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) مرا فرمود فاطمه را تزویج کنم به مَهرِ خُمس دنیا. سپس فرمود: هر که بر زمین راه میرود و بُغض تو دارد، راه رفتنش بر زمینِ غصبی و حرام است.

السنن الكبرى بإسناده عن جعفر بن محمّد، عن أبيه عليهما السّلام: إنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أصدق فاطمة عليها السّلام درعا من حديد، و جرّة دوّار؛ و إنّ صداق نساء النبيّ صلى اللّه عليه و آله و سلم كان خمسمائة درهم. (عوالم ج۱۱ص۴۵۸)

سنن کبری روایت میکند: علی بن ابی‌طالب(ع) مهریه‌ی فاطمه(س) را زرهی آهنی و یک کوزه‌ی گرد قرار داد. مهریه‌ی زنان پیامبر(ص) نیز پانصد درهم بود.

الجنّة العاصمة: عن كتاب «صحيفة الأبرار و روضة الشهداء» و كتاب «الستّين الجامع للطائف البساتين»: إنّ رجلا من المنافقين عيّر أمير المؤمنين عليه السّلام في تزويج فاطمة عليها السّلام و قال: إنّك أفضل العرب و أشجعها و قد تزوّجت بعائلة لا تملك قوت يومها؛ و لو تزوّجت ببنتي لملأت داري و دارك من نوق موقرة بأجهزة نفيسة؛ فقال عليّ عليه السّلام: إنّا قوم نرضى بما قدّر اللّه، و لا نريد إلاّ رضى اللّه؛ و فخرنا بالأعمال لا بالأموال. (عوالم ج۱۱ص۴۷۵)

روایت شده یکی از منافقین، وقتی علی(ع) فاطمه(س) را گرفت، ملامتش کرد و به او عرضه داشت: تو افضلِ عرب و اشجعِ آنها هستی! با کسی وصلت کرده‌ای که قوت روزش را ندارد؟! اگر دختر مرا میگرفتی، خیلی چیزها به تو میدادم. علی(ع) فرمود: ما به آنچه خدا برایمان مقدّر کرده راضی هستیم و در زندگی جز رضای خدا را نمی‌خواهیم و افتخار ما به اعمال است نه اموال.

جامع الأخبار: عن عليّ عليه السّلام قال: دخل علينا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و فاطمة جالسة عند القدر و أنا أتّقي العدس، قال: يا أبا الحسن! قلت: لبّيك يا رسول اللّه! قال: اسمع منّي - و ما أقول إلاّ من أمر ربّي - ما من رجل يعين امرأته في بيتها إلاّ كان له بكلّ شعرة على بدنه عبادة سنة، صيام نهارها و قيام ليلها، و أعطاه اللّه تعالى من الثواب ما أعطاه الصابرين، داود النبيّ و يعقوب و عيسى عليهم السّلام. (عوالم ج۱۱ص۵۰۰)

علی(ع) فرمود: رسول خدا(ص) بر ما وارد شد، در حالی که فاطمه نزد دیگ نشسته بود و من داشتم عدس پاک می‌کردم. پیامبر فرمود: ای ابوالحسن! گفتم: در خدمتتم، ای رسول خدا! فرمود: از من بشنو - و آنچه می‌گویم جز به فرمان پروردگارم نیست - هیچ مردی نیست که در خانه به همسرش کمک کند، مگر آنکه خداوند به ازای هر مویی که بر بدنش هست، عبادت یک سال برایش می‌نویسد؛ روزهایش را روزه‌دار و شب‌هایش را شب‌زنده‌دار. و خداوند به او پاداشی همانند پاداش پیامبران صابر، مانند داوود، یعقوب و عیسی عطا می‌کند.

درّة الناصحين: إنّ فاطمة، مرضت ذات يوم فجاء عليّ إلى منزلها فقال: يا فاطمة! ما يريد قلبك من حلاوات الدنيا؟ فقالت: يا عليّ، أشتهي رمّانا، فتفكّر ساعة لأنّه ما كان معه شيء، ثمّ قام و ذهب إلى السوق، و استقرض درهما، و اشترى به رمّانة، فرجع إليها فرأى شخصا مريضا مطروحا على قارعة الطريق، فوقف عليّ فقال له: ما يريد قلبك يا شيخ؟ فقال: يا عليّ، خمسة أيّام هنا و أنا مطروح، و مرّ الناس عليّ و لم يلتفت أحد إليّ، يريد قلبي رمّانا. فتفكّر في نفسه ساعة فقال لنفسه: اشتريت رمّانة واحدة لأجل فاطمة، فإن أعطيتها لهذا السائل بقيت فاطمة محرومة، و إن لم أعطه خالفت قوله تعالى: وَ أَمَّا اَلسَّائِلَ فَلاَ تَنْهَرْ و النبيّ صلى اللّه عليه و آله و سلم قال: «لا تردّوا السائل و لو كان على فرس». فكسر الرمّانة فأطعم الشيخ، فعوفي في الساعة، و عوفيت فاطمة سلام اللّه عليها. و جاء عليّ و هو مستحي، فلمّا رأته فاطمة عليها السّلام قامت إليه و ضمّته إلى صدرها، فقالت: أما إنّك مغموم، فو عزّة اللّه تعالى و جلاله أنّك لمّا أطعمت ذلك الشيخ الرمّانة زال عن قلبي اشتهاء الرمّان، ففرح عليّ بكلامها، فأتى رجل فقرع الباب، فقال عليّ عليه السّلام: من أنت؟ فقال: أنا سلمان الفارسي، افتح الباب، فقام عليّ و فتح الباب و رأى سلمان الفارسي و بيده طبق مغطّى رأسه بمنديل، فوضعه بين يديه، فقال عليّ عليه السّلام: ممّن هذا يا سلمان؟ فقال: من اللّه إلى الرسول، و من الرسول إليك. فكشف الغطاء فإذا فيه تسع رمّانات؛ فقال: يا سلمان! لو كان هذا إليّ لكان عشرا لقوله تعالى مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، فضحك سلمان فأخرج رمّانة من كمّه فوضعها في الطبق فقال: يا عليّ، و اللّه كانت عشرا و لكن أردت بذلك أن اجرّبك. (عوالم ج۱۱ص۵۰۲)

روزی فاطمه(س) بیمار شد. علی(ع) به خانه آمد و گفت: ای فاطمه! دلت چه می‌خواهد از خوردنی های دنیا؟ فاطمه گفت: دلم انار می‌خواهد. علی کمی اندیشید، چون چیزی همراهش نداشت. سپس برخاست و به بازار رفت، یک درهم قرض گرفت و با آن یک عدد انار خرید. در راه بازگشت، مرد بیماری را دید که بر کنار راه افتاده بود. علی ایستاد و به او گفت: ای پیرمرد! دلت چه می‌خواهد؟ گفت: یا علی! پنج روز است که اینجا افتاده‌ام و مردم از کنارم گذشته‌اند و کسی به من توجهی نکرده. دلم انار می‌خواهد. علی مدتی با خود فکر کرد و گفت: من این انار را برای فاطمه خریده‌ام، اگر آن را به این سائل بدهم، فاطمه محروم می‌ماند؛ و اگر ندهم، برخلاف آیه و اما السائل فلا تنهر (و اما سائل را مران) و سخن پیامبر عمل کرده‌ام که فرمود: سائل را رد نکنید، حتی اگر سوار بر اسب باشد. پس انار را شکست و به آن پیرمرد داد. در همان لحظه او شفا یافت و فاطمه(س) نیز شفا گرفت. علی شرمگین به خانه برگشت. فاطمه وقتی او را دید، برخاست، او را در آغوش گرفت و گفت: مثل اینکه ناراحتی؟ به عزّت و جلال خدا قسم، از وقتی آن انار را به آن پیرمرد دادی، اشتیاق انار از دلم رفت. علی(ع) از این سخن شاد شد. در این هنگام، مردی در زد. علی گفت: کیستی؟ پاسخ داد: منم، سلمان فارسی. در را باز کن. علی(ع) برخاست و در را گشود. سلمان را دید که طبقی در دست دارد و روی آن با دستمالی پوشیده شده. آن را در برابر علی گذاشت. علی پرسید: ای سلمان، این از کیست؟ سلمان گفت: از خدا برای پیامبر، و از پیامبر برای تو. علی دستمال را کنار زد، دید که درون آن نُه عدد انار است. گفت: ای سلمان! اگر این از جانب من بود، باید ده تا می‌بود، چون خدا فرموده: کسی که کار نیکی انجام دهد، برای او ده برابر آن است. سلمان خندید، آستینش را بالا زد و یک انار دیگر از آستینش بیرون آورد و در ظرف گذاشت و گفت: یا علی، به خدا قسم ده تا بود، ولی خواستم تو را بیازمایم.

قال أمير المؤمنين عليه السّلام:... إنّ فاطمة سلام اللّه عليها لمّا قبض أبوها صلى اللّه عليه و آله و سلم أسعدتها بنات هاشم، فقالت: اتركن التعداد، و عليكنّ بالدعاء. (عوالم ج۱۱ص۸۷۹)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هنگامی که پدر فاطمه(س)، رسول خدا(ص) از دنیا رفت، زنان بنی‌هاشم برای تسلیت و همدردی با او آمدند و گریه و زاری کردند. فاطمه(س) به آنها گفت: ناله و زاری را رها کرده و دعا کنید!

فقال عليّ عليه السّلام: فما تأمرني أن أصنع؟ قال: تصبر و تحتسب إلى أن ترجع الناس إليك طوعا. (عوالم ج۱۱ص۹۹۱)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) وقایع پس از رحلتش را برای من بازگو کرد. من پرسیدم: آنوقت وظیفهٔ من چیست؟ فرمود: صبر کن و منتظر بمان تا مردم خودشان، به تو مایل شوند و سراغ تو بیایند.

المناقب لابن شهرآشوب : لمّا ورد بسبي الفرس إلى المدينة أراد عمر أن يبيع النساء، و أن يجعل الرجال عبيد العرب و عزم على أن يحمل [وا] العليل و الضعيف و الشيخ الكبير في الطواف و حول البيت على ظهورهم، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام : إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: أكرموا كريم قوم و إن خالفوكم، و هؤلاء الفرس حكماء كرماء، فقد ألقوا إلينا بالسلم و رغبوا في الإسلام ، و قد اعتقت منهم لوجه اللّه حقّي و حقّ بني هاشم ، فقال المهاجرون و الأنصار : قد وهبنا حقّنا لك يا أخا رسول اللّه ، فقال: اللهمّ فاشهد، إنّهم قد وهبوا و قبلت و أعتقت، فقال عمر : سبق إليها عليّ بن أبي طالب و نقض عزمتي في الأعاجم . و رغب جماعة في بنات الملوك أن يستنكحوهنّ، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام : تخيّروهنّ و لا تكرهوهنّ فأشار أكبرهم إلى تخيير شهر بانويه بنت يزدجرد فحجبت و أبت، فقيل لها: أيا كريمة قومها من تختارين من خطّابك؟ و هل أنت راضية بالبعل؟ فسكتت، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام : قد رضيت و بقي الاختيار بعد سكوتها إقرارها، فأعادوا القول في التخيير، فقالت: لست ممّن تعدل عن النور الساطع، و الشهاب اللامع الحسين ، إن كنت مخيّرة، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام : لمن تختارين أن يكون وليّك؟ فقالت: أنت، فأمر أمير المؤمنين عليه السّلام حذيفة بن اليمان أن يخطب فخطب فزوّجت من الحسين عليه السّلام. (عوالم ج۱۷ص۶۳۸)

هنگامی که اسیران ایرانی را به مدینه آوردند، عمر تصمیم گرفت زنان را به فروش برساند و مردان را به بردگی عرب‌ها درآورد. ضمناً او قصد داشت از بردگان برای به دوش گرفتن مسلمینِ ناتوان در طواف استفاده کند. علی(ع) به او فرمود: پیامبر(ص) فرموده: بزرگانِ هر قومی را گرامی بدارید، حتی اگر با شما مخالف باشند. این ایرانیان، مردمانی فرهیخته و بزرگوارند؛ آنان به ما اظهار صلح کرده و به اسلام علاقه‌مند شده‌اند. من به خاطر خدا، سهم خود و سهم بنی‌هاشم را از آنان آزاد کردم. مهاجران و انصار نیز گفتند: پس ما هم حق خود را به تو بخشیدیم. علی(ع) فرمود: خدایا شاهد باش، که آنان بخشیدند و من نیز پذیرفتم و همه را آزاد کردم. عمر گفت: علی بن ابی‌طالب بر من پیشی گرفت و تصمیمم را درباره‌ی عجم‌ها باطل کرد! در این هنگام، گروهی از اشراف عرب به دختران پادشاه و بزرگان ایران طمع و ابراز علاقه کردند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: دختران را آزاد بگذارید تا خود شان انتخاب کنند و به اکراه مجبورشان نکنید! دختر یزدگرد، شهربانو، از پاسخ خودداری کرد. به او گفتند: ای بانوی گرامی‌زاد، از میان خواستگاران، چه کسی را انتخاب می‌کنی؟ آیا به ازدواج رضایت داری؟ سکوت کرد. امیرمؤمنان(ع) فرمود: او رضایت دارد، و این سکوت نشانه‌ی رضایت اوست. دوباره از او خواستند که یکی را انتخاب کند، گفت: من از کسانی نیستم که از نور درخشان و شعاع تابان روگردانم؛ اگر مخیّرم، حسین را برمی‌گزینم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: چه کسی را برای ولایت و کفالت خود برمی‌گزینی؟ گفت: شما را. پس امیرمؤمنان(ع) شهربانو را به عقد حسین(ع) درآورد.

الخرائج و الجرائح : روي عن جابر ، عن أبي جعفر عليه السلام قال: لمّا قدموا بـبنت يزدجرد بن شهريار آخر ملوك الفرس و خاتمهم على عمر ، و ادخلت المدينة استشرفت لها عذارى المدينة ، و أشرق المجلس بضوء وجهها، و رأت عمر فقالت: «آه بيروز باد هرمز» فغضب عمرو قال: شتمتني هذه العلجة ، و همّ بها فقال له عليّ عليه السّلام : ليس لك إنكار (على) ما لا تعلمه، فأمر أن ينادى عليها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام : لا يجوز بيع بنات الملوك و إن كنّ كافرات ، و لكن اعرض عليها أن تختار رجلا من المسلمين حتّى تزوّج منه، و تحسب صداقها عليه من عطائه من بيت المال يقوم مقام الثمن، فقال عمر : أفعل، و عرض عليها أن تختار، فجالت فوضعت يدها على منكب الحسين عليه السّلام فقال [لها]: «چه نام داري اي كنيزك»؟ يعني ما اسمك يا صبيّة؟ قالت: جهان شاه [بار خذاه] فقال عليه السلام: بل شهربانويه ، قالت: [تلك] اختي قال عليه السلام: «راست گفتي» أي: صدقت، ثمّ التفت إلى الحسين عليه السلام فقال [له]: احتفظ بها و احسن إليها، فستلد لك خير أهل الأرض في زمانه بعدك، و هي أمّ الأوصياء، الذريّة الطيّبة، فولدت عليّ بن الحسين زين العابدين عليهما السلام . و يروى: أنها ماتت في نفاسها [به]، و إنّما اختارت الحسين عليه السّلام لانّها رأت فاطمة [بنت محمّد صلى اللّه عليه و آله] و أسلمت قبل أن يأخذها عسكر المسلمين. و لها قصّة [عجيبة] و هي أنّها قالت: رأيت في النوم قبل ورود عسكر المسلمين كأنّ محمّدا [رسول اللّه] صلى اللّه عليه و آله دخل دارنا و قعد و معه الحسين عليه السلام و خطبني له و زوّجني منه، فلمّا أصبحت كان ذلك يؤثر في قلبي و ما كان لي خاطر غير هذا، فلمّا كان في الليلة الثانية رأيت فاطمة بنت محمّد صلى اللّه عليه و آله [و] قد أتتني و عرضت عليّ الإسلام و أسلمت، ثمّ قالت: إنّ الغلبة تكون للمسلمين ، و إنّك تصلين عن قريب إلى ابني الحسين عليه السلام سالمة لا يصيبك بسوء أحد، قالت: و كان من الحال أن اخرجت إلى المدينة (ما مسّ يدي إنسان). (عوالم ج۱۸ص۷)

وقتی دختر یزدگرد، آخرین پادشاه ایران، را نزد عمر آوردند و وارد مدینه شد، دختران مدینه برای دیدنش بیرون آمدند و مجلس با نور چهره‌اش روشن شد. وقتی عمر را دید، گفت: من از نسل شاهانم و درود بر آنها! عمر خشمگین شد و گفت: این عجم مرا دشنام داد! اما علی(ع) فرمود: تو را حق انکار چیزی که نمی‌دانی نیست. عمر دستور داد او را برای فروش آماده کنند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: فروش دختران پادشاهان جایز نیست. بلکه باید به او پیشنهاد شود که از میان مسلمانان یکی را برگزیند و با او ازدواج کند و مهریه‌اش ملحق به بیت‌المال شود. عمر گفت: باشد! و به او اختیار داد. آن دختر در میان جمع گشت و دست خود را روی شانه‌ی حسین(ع) گذاشت. حسین(ع) از او پرسید: ای دختر، نامت چیست؟ پاسخ داد: جهان‌شاه. علی(ع) فرمود: شهربانو. سپس به حسین رو کرد و فرمود: از او نگهداری کن و با او نیکی نما، او برایت بهترین مردم زمان را خواهد زایید. و او علی بن الحسین زین‌العابدین را به دنیا آورد. روایت شده که شهربانو در هنگام زایمان درگذشت و دلیل اینکه او حسین(ع) را انتخاب کرد، این بود که پیش از آنکه به دست مسلمانان بیفتد، مسلمان شده بود و فاطمه دختر پیامبر را در خواب دیده بود:

گفت: در خواب دیدم پیامبر اکرم وارد خانه‌ی ما شد، همراه او حسین بود. پیامبر مرا برای حسین خواستگاری کرد و مرا به عقد او درآورد. وقتی بیدار شدم، آن خواب بر دلم نشست و جز آن چیزی در خاطرم نبود. شب دوم نیز فاطمه بنت محمد را در خواب دیدم که نزد من آمد، اسلام را به من عرضه کرد و من مسلمان شدم. سپس گفت: پیروزی با مسلمانان خواهد بود و تو به زودی سالم نزد پسرم حسین خواهی رسید و هیچ‌کس به تو آسیبی نخواهد رساند.

المناقب لابن شهرآشوب : و امّه شهربانويه بنت يزدجرد بن شهريار الكسرى ، و يسمّونها أيضا [ ب] شاه زنان ، و جهان بانويه ، و سلافة و خولة و قالوا: (هي) شاه زنان بنت شيرويه بن كسرى أبرويز ، و يقال: هي برّة بنت النوشجان ، و الصحيح هو الأوّل، و كان أمير المؤمنين عليه السّلام سمّاها مريم ، و يقال: سمّاها فاطمة ، و كانت تدعى سيّدة النساء. (عوالم ج۱۸ص۱۰)

... و روایت شده که شهربانو را امیرمؤمنان(ع) فاطمه نامید و به او سیدةالنساء میگفت.

عن عليّ عليهما السلام: أنّه قال لقيس بن سعد، و قد قدم عليه من مصر: «يا قيس، إنّ للمحن غايات لا بدّ أن ينتهى إليها، فيجب على العاقل أن ينام لها إلى إدبارها، فإنّ مكايدتها بالحيلة عند إقبالها زيادة فيها.

و قال عليه السلام: «من استغنى بالله افتقر الناس إليه، و من اتّقى الله أحبّه الناس و إن كرهوا.

و قال عليه السلام: «العلماء غرباء لكثرة الجهّال بينهم.

و قال عليه السلام: الناس إخوان؛ فمن كانت اخوّته في غير ذات اللّه فإنّها تحوز عداوة، و ذلك قوله تعالى: اَلْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ.

قال عليه السلام: موت الإنسان بالذنوب أكثر من موته بالأجل، و حياته بالبرّ أكثر من حياته بالعمر.

قال عليه السلام: «لا تعالجوا الأمر قبل بلوغه فتندموا و لا يطولنّ عليكم الأمد فتقسو قلوبكم، و ارحموا ضعفاءكم، و اطلبوا الرحمة من اللّه بالرحمة لهم. (عوالم ج۲۳ص۲۷۵)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: برای بلاها پایانی است که ناگزیر به آن خواهند رسید، پس در برابر آنها تا زمان پایانشان صبر کنید؛ چراکه مقابله با آنها قبل از این، تنها آن را بیشتر و سخت‌تر می‌کند.

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هر کس به خدا بی‌نیاز شود، مردم نیازمند او می شوند؛ و هر کس تقوا پیشه کند، مردم ـ حتی اگر خوششان نیاید ـ او را دوست خواهند داشت.

امیرمؤمنان(ع) فرمود: عالمان در میان مردم، غریبه‌اند، از بس نادان زیاد است!

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم دوست هم‌اند؛ اما هر دوستی که برای خدا نباشد، سرانجام به دشمنی می‌انجامد، و این همان سخن خداوند است که فرموده: دوستان در قیامت دشمن یکدیگرند، مگر پرهیزگاران.

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مرگ انسان‌ها بیشتر به خاطر گناهان است تا اجل، و زندگی به سبب نیکی‌ها بیشتر دوام می‌یابد تا به‌خاطر عمر طبیعی

امیرمؤمنان(ع) فرمود: پیش از رسیدن زمان مناسب، کاری را آغاز نکنید که پشیمان میشوید، و زمان بر شما آن‌قدر دراز نیاید که دل‌هایتان سخت شود. به ناتوانان خود رحم کنید، و برای جلب رحمت الهی، به آن‌ها مهربانی نمایید

قال: فقلت له: زدني يا ابن رسول اللّه. قال: حدّثني أبي، عن جدّي، عن آبائه عليهم السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: «من دخله العجب هلك». (عوالم ج۲۳ص۳۷۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هرکه بیش از حد از خودش خوشش بیاید، بسوی نابودی رهسپار است.

"وسائل الشیعه" از بهترین جوامع روایی شیعه شامل ۳۶هزار حدیث، در پنجاه باب، در بیست جلد از مستندترین کتب روایی شیعه و مهم‌ترین تألیف حُرّ عامِلی عالِم بزرگ قرن یازدهم است که طی مدت بیست سال نگاشته شده. هدف مؤلف تالیف کتابی در ابواب فقهی بوده اما به تناسب، روایاتی در مباحث تهذیب نفس و اخلاق جمعی نیز آورده است.

شیخ حرّ عاملی روایات این کتاب را به ترتیب مسائل شرعی مطرح شده در کتاب‌های فقهی از کتاب طهارت تا کتاب دیات به صورت باب‌های جداگانه آورده است. او برای هر مسئله بابی مستقل اختصاص داده، لذا دسترسی به روایات کتاب بسیار آسان است و مراجعه کننده به راحتی میتواند روایات مورد نظر را پیدا کند. حرّ عاملی دوبار موفق به تجدید نظر در این کتاب شده و از اول تا آخر آن را بازنویسی نمود. این نکته نشان دهنده اهمیت فراوان وی برای صحّت و اعتبار این کتاب است. در پایان کتاب نیز یك رسالهٔ رجال مفید و مختصر ارائه داده و بسیاری از رُوات را توثیق نموده است. راجع به حرّ عاملی پیشتر گفته شد.

حدود صد سال قبل، محدث نوری "مستدرک الوسائل" را به رشتهٔ تحریر درآورد. مستدرک به همان ترتیب کتاب و سایل پیش می‌رود و دربرگیرندهٔ روایاتی است که حر عاملی در وسائل نیاورده است.

چون اکثر روایاتِ وسائل تقطیع شده و تنها بخش مورد نظر مؤلف ذکر گردیده، برای رفع این نقص، آیت‌الله‌العظمی بروجردی به تألیف کتاب "جامع احادیث الشیعه" در ۳۱ جلد همت گمارد که با نام "منابع فقه شیعه" ترجمه شده است. کتاب طهارت جامع احادیث الشیعه، روایات اهل سنّت را هم واجد است اما کتابهای بعدی فقط روایات شیعه را آورده.