بتپرستی
بتپرستی، یعنی معبودی غیر خدایی را پرستیدن، حال میخواهد هر چه باشد که به هر صورت پرستیدنِ بت، کفر و شرک است. ولی کسی که نفس اماره خود را میپرستد و معبود خود میگرداند، در واقع در طریقت، اصل بت را این میگویند. چون بت و مجسمه بیرونی همانند مارست و بت درون همانند اژدهاست. چون غرایز و امیال و غرور و تکبر و عجب و شهوات از نفس، شراره میکشند و خود را و عالمی را به هم میریزند. بت بهمنزله آب سیاهی است که درون کوزه باشد؛ شهوات و رذایل حیوانی در درون نفس قرار دارند و صاحبش را به تباهی و هلاکت میکشاند. بُت درون که از نفس اماره ساخته میشود، کشتن و از بین بردن آن کار هر کس نیست، اما بت مجسمهای، به اندکی ضربه از بین میرود، ولی کسی بخواهد بُت نفس را بکشد، به آسانی نیست و سهل شمردن، کاری نابخردانه است. نفس بُتگر، هر لحظهای میتواند مکرها و فریبها بیافریند تا جایی که هر روز صدها فرعون و فرعونیان را میسازد سپس آنان را غرق میکند و این دلیل بر قدرت ابلیسی اوست.
بحر بیکران
همهٔ عالم در برابر حقتعالی، همانند کوزه آبی از بحر بیکران علم و قدرت اوست. رحمت واسعهٔ او را کسی نمیتواند احصاء کند و آن در ظرفی جای نمیگیرد. حقتعالی فرمود: من گنج پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس مخلوقات را خلق کردم تا مرا بشناسند. پس از ازل در هر وقت و زمانی به ظهور اسمی از اسماء تجلّی کرد و از این میان، انسان را بهعنوان خلیفهٔ خود برگزید و بر پیامبر صلیالله علیه و آله بیشترین علم و قدرت را بدو داد که اشرف مخلوقات شد و به طفیل وجود او دیگر چیزها را آفرید. آنکه بویی از علم و قدرت و معرفت جزئی نصیب او شده، اگر از دریای کمال تام او متصل میشد و مییافت، آنگاه در مقابل بحر نامتناهی خویشتن خویش را میشکست و فانی در او میشد و از وجود جزئی خود که اعتباری بوده، دست میکشیده و محو و فانی در حق میگشت. لذا بعضی که به دریای حق وصل شده و از خود بیخود شدهاند و مست در جمال و جلال الهی گشتهاند و خودیت خود را رها کرده، با زبان حال و قال گویند: أنت أنت: خدایا فقط تو تویی. دیگر انیّت به طرف چنین کسی نمیآید تا خودی نشان دهد، بلکه باقی در وجود حقیقی حضرت حق میشود.
بلاها
حضرت یوسف علیهالسلام دوستی در کودکی داشت، وقتی حضرت، بلاها را تحمل کرد و به مقام پیامبر و عزیزی مصر رسید، آن دوست نزدش آمد و از احوال برادران و حسادتشان که اینهمه بلا به او رسید را پرسید، او با زبان حال در جواب دوستش گفت: من مانند شیر بودم و جور برادران، مانند زنجیر بود. زنجیر کردن شیر، عیب او نیست؛ قضا و قدری بود که باید گله نکرد و در زنجیر شدن باز هیبتی که از شیر در دلهاست و از او میترسند. اگر در زندان رفتم مانند شب آخر ماه، نور در نقصان خمیده بود ولی کمکم شب پانزده ماه، ماه بدر و نورانی میشود. بعضی سنگهای مروارید را در هاونها میکوبند ولی در آخر، آن را برای ستر چشم میزنند و چشم با مالیدن آن نورانی میشود. گندم را زیر خاک پنهان میکنند، این نوعی ضعف است؛ ولی بعدها بهعنوان خوشههای گندم ارزش بسیار پیدا میکند. باز گندم را آسیاب میکنند و نان میشود، پس قیمتش افزایش پیدا میکند؛ چون نان گندم خورده شود، سبب قدرت جسمی و فکری انسان میشود. چون فکر محو در حق شد، عشق الهی در او دمیده میشود و به مقام کشف و شهود میرسد.
بندگی
بندگی در هر وقت و هر جا باشد خوب است، اما آنکس که از محبوب و معشوق از نظر فاصلهٔ مکانی دورتر است، اما خدمت برای محبوب خود میکند ارزشمندتر است از کسی که در حضور است؛ در مثل، کسی که در سر مرزها خدمت کشور میکند و از سلطان فاصله دارد و مرز و قلعه را از دشمنان محفوظ نگه میدارد و قلعه و مرز را به دشمنان نمیفروشد؛ در واقع به سلطان وفادار و انگار در حضور سلطان است؛ و سلطان هم به این بنده توجه میکند، چراکه جان را فدای مملکت و سلطان مینماید و قلعه دار ریا در کار او نمیآید تا تملّق و چاپلوسی کند، بلکه خدمت بندگی میکند؛ پس کسی که حضرت حق را بالمکاشفه نمییابد و حضور جسمانی امام زمان علیهالسلام را رؤیت نمیکند، بداند کاری که میکند مورد نظر و ستایش است و از منظرگاه عینالله الناظره، چشمهای نظارتکننده خدا به دور نیست.
بندهٔ شهوت
بنده شهوت بودن بدتر از بندگان اسیر است، چه آنکه بندگی دوم به اندکی آزاد میشود، ولی بندگی هوی و هوس و مسائل نفسانیات، بسیار سخت است که بنده نجات پیدا کند. بندهٔ شهوات، اگرچه بهظاهر برایش شیرین است، ولی فرجام نابکاری دارد. بندهٔ شهوت جز با عنایت خاص و توسل خداوندی نمیتواند از آن بند رهایی یابد. پس در چاه افتادن بندهٔ شهوات، به خواست خودش بوده و هیچ اجباری در کار او نبوده تا گناه را به کسی نسبت دهد. وظیفهٔ او گرفتن نردبان و ریسمانی برای نجات است. آدم بدبخت و افتاده در قعر چاه شهوات، جز زاری و توبه و توسل، چارهٔ دیگر ندارد. جگر خونین شده، ولی سودی جز همانکه گفتیم نیست. پیامبر مُنذر بوده، برای اینکه بنده شهوات، آخر کارش مردود و پوچ است.
بوی
هر گفتهٔ ناب و خالص و روحبخش، بویی از عقل کل دارد. عقل کل را، عرفا نَفَس رحمان گویند. (که همان رحمت عام است که بر همهٔ موجودات جاری است). اگر بوی گل استشمام شد، حتماً آنجا گلی است که این بو از آن ساطع است. اگر سالک بوی را استشمام کند، آن بو رهبر اوست و او را به مقصد میرساند. بو مانند دوایی است که چشم را نور ساز کند، چطور یعقوب، بوی پیراهن یوسف را استشمام کرد و پیراهن او را گشود و چشمش باز شد. (یوسف/۹۶) بوی یوسف، بینایی چشم را کمک کند و از آنطرف بوی بد چشم را تار کند. همینطور علوم ظاهری که هدف ظاهری دارد، بوی خوشی ندارد. علومی که انسان را به مقصد الهی برساند و درب الهام و کشف صادقانه را باز کند، آن بوی طیّب و روحبخش دارد. انسان باید به مقام یعقوبی برسد تا بوی مراد و انسان کامل را استشمام کند و دنبالش برود تا به مقام فنای فی الله برسد.
بهار
در بهار، همهٔ اسرار یک درخت از برگ و خار و گل و میوه برملا میشود. کسی که سر تا پا گل است، پس بهار برای او، مانند دو چشم روشن است؛ اما در این حکایت، خار دوستدار خزان است، یعنی انسانهای پوچ و بیمعنا، دوستدار مرگ و قیامت نیستند؛ پس فاقد حقیقت بهمثابهٔ خار است و طالب دنیاست و اولیاء الهی همانند گل و میوه هستند که میخواهند طعم و بوی خوشی را به طالبان برسانند. در محشر، همه چیز برملا میشود و خوبان و نیکان، همانند بهاران بر درجاتاند و بدان و غافلان، همانند پائیز در درکات اند. وقتی شکوفهها از درخت میریزند، میوهها سرباز میکنند و آشکار میشوند. اگر کالبد انسانی بشکند، جان آدمی سر بر زند و این تکامل زمان میبرد، یعنی بهتدریج رو به تکامل میرود. پس هر چه از توجه لذایذ کالبدی کاسته شود، از آنطرف روح، تقویت میشود. در نتیجه روحهای بلند، همانند درختان بهاری در قیامت سربلند و سرسبز و پر شکوفه و میوه خواهد بود.
پندار
خداوند در سورهٔ کهف آیه ۱۴۰ میفرماید: «بگو آیا شما را به زیانکارترین انسانها خبر بدهم، همانهایی که کوشش آنان در زندگانی دنیایی تباه است و با گمان و پندار غلط، گمان میکنند که کار نیک انجام میدهند». مثلاً افراد ریاکار گمان میکنند که اهل نجاتاند، درحالیکه پولی را که انفاق میکنند و حجی که میآورند و نماز و قرآنی که میخوانند، همهاش ریایی است و هیچ خلوص در عبادات در او نیامده است. چهبسا نمازگزارانی گویند: «ولا الضالین: از گمراهان نباشم» اما خود در اعتقادش به نوعی گمراهی دچار است و با گمراهان نشستوبرخاست میکند و چهبسا آنها را صاحبان درایت و عقل و ولیّ میپندارد؛ با اینکه نهی از همصحبتی و همنشینی با آنها وارد شده است. چون گوش باطن کر است و نمیشنود و عقل جزئی هم ادراک ندارد، پس در پندارهای غلط غوطهور است.
پیامبران
یک فرقِ میان شاهان و انبیاء، در این است که پیام پیامبران، پیغام حضرت کردگار است و پایدار میباشد؛ اما پیام پادشاهان، مقطعی است؛ به خاطر آنکه حبّ جاه آنان را پوشانده و پیغامی از حضرت ربّ العالمین ندارند. خطبهٔ شاهان با یکدیگر فرق دارد و تغییر میکند، اما خطبهٔ همهٔ انبیاء در رهنمود، یکی است. انبیاء هیچگاه معزول نمیشوند، اما شاهان با همهٔ شوکتهای ظاهری، وقتی حکومتشان عوض شد و یا مُردند، نام و شوکتشان هم با معزول شدن و مُردن، از بین میرود. نام پادشاهان را بر سکّهها حک کنند و در اعیاد و مراسم و جلوس و سفرههای خارجی نامشان را به بزرگی و القاب گوناگون یاد کنند. همینکه مُردند یا معزول شدند، همهٔ این تعاریف و یادبودها از بین میرود. در میان انبیاء، پیامبر ما محمد صلیالله علیه و آله که اکمل همهٔ انبیاست، همانند صد است که بقیهٔ انبیاء، مقدمهٔ ظهور اتمّ او بودند و خاتم همه اوست؛ که تا قیامت، اسم و رسم و شوکت او باقی است.
پیر
در طریقت، اتخاذ پیر راه، یعنی استاد حاذق و طی طریق از اهمّ مسائل بنیادی است. پیری که عین راه است. پیر همانند بهاران و مردم همانند پائیزند. پیر همانند ماه شب چهارده و مردم همانند شب تاریک را میماند. منظور از پیر، پیر عقل است که خداوند بدو این عنایت را کرده است. شراب طهور از دست پیر طریق، ایجاد مستی میکند. لذا گفتهاند: شراب کهنه در مست کردن، تأثیرش بیشتر از شراب نو است؛ چون راه سلوک، آفت و خوف و خطر دارد، باید پیرو و رهبر خود را برگزینی که به آسیبها برخورد نکنی. وقتی انسان بدون مرشد راه برود به آشفتگی و دردسر میافتد. از آنطرف تا استادی پیدا نکردی، بیخود راه نرو که خطر در طریق است. چون انتخاب کردی، سرپیچی از اوامر و نواهی او مکن و بدان تا سایهٔ او بالای سرت میباشد، شیاطین جن و انس نمیتوانند تو را از راه بدر کنند. نفس اماره نباید به خواهش خود راه برود، مگر افسار او در دست مرشدی کامل باشد تا دچار هلاکت و دوزخ نشود؛ اگر کسی رهبر او هوای نفس او شود، هم خود گمراه شود و هم دیگران را به گمراهی اندازد.
آنانی که بدون پیر و استاد، طیّ طریق کردهاند، حتماً نفس و دعا و عنایت ولیّ خدایی همراهش بوده که با جذبه او را جلو میبرده است. در واقع دست پیر غائبانه بر سر آنان است. بله آنکس که حاضر محضر ولیّ خداست، حتماً بهتر راه میرود و جلوتر میرود؛ و این تفاوت محسوس است و به تجربه دیده شده است. چون پیری را برگزیدی، نازکدل مباش و سست و ناتوان، چون آب و گل نباش. اگر پیر، دستورالعملی دهد و ریاضتی فرماید که سخت است، با صبر و تحمل آن نسخه را پیاده کند که به حقیقت میرسد.
پیر راه دان، هوشیار و زیرک است و سالکی که میخواهد جویبار تن و روح را از بیماری نجات بدهد از انفاس قدسی پیر میتواند بهره ببرد. وقتی در نفس رذایل وجود دارد، پاک کردن نفس از زوائد به نسخه و نظر پیر، ممکن خواهد بود. جرّاح جرّاحی را حاذق است و خود سالک بهخودیخود نمیتواند زخمهای نفس اماره را درمان نماید. افکار نامطلوب، همانند زخمهایی هستند که کمکم دامنهٔ آن بیشتر میشود و این طبیب روحانی است که میتواند آسیبها و جراحت را درمان کند. اگر پیر بر زخم مرهم (داروی روی زخم) معارف و فضایل بگذارد، درد آرام شود و زخم رو به بهبودی رود. سالک فکر نکند خودش توانسته زخم رذایل را مداوا کرده، اگر این فکر کند، احتمال خودبینی و عجب در او میآید؛ بلکه آن را از نفس پیر راه بداند.
تجدد امثال
دنیا هرلحظه به مرگ و رجعتی دچار است. فنا و بقاء از خواص این عالم است. خداوند در هر ساعت و لحظهای موجودات را به تجلیّاتِ پیدرپی که کسی حساب آن را نتواند کرد، به ظهور اسم ممیت و محیی به کار اندازد. فیض منبسط، هیچوقت تمامی ندارد و در هر آنی که تجلّی میشود، کهنه و نو شدن، مردن و زنده شدن در موجودات میباشد. ما در هزار و یک تحفه و بعضی دیگر از کتابهایمان، دربارهٔ تجدّد امثال یا تبدّل امثال، یادداشت کردهایم که معنای آن این بود که همهٔ هستی، آن به آن، در حال تغییر و تبدیل و تجدّد است و قاعدهٔ حرکت جوهری از این موضوع بشمار میرود. خداوند در سورهٔ الرحمان آیه ۲۹ فرمود: «کلّ یومٍ هو فی شأن: خدای را در هر روز (لحظه) در کاری (تجلّی نویی) است.» در هر لحظه و دقیقهای، موجودات در حال دگرگونی هستند، اطلاع ما از آنان، همانند قطره از دریاست؛ چون همه چیز را به یک چشم ثابت میبینیم و روز و شب برای ما تکرار شده است؛ اما از تبدیل ذات و عَرَض چیزی خبر نداریم؛ و سرعت زمان بهقدری زیاد است که نتوانیم آن را درک کنیم. کل عالم در حال تغییر است و فیض و تجلّی خداوند، آن به آن، در حال نو شدن است. درحالیکه ما نوعاً عمر و زندگی و گردش زمین و … را به حال سکون میبینیم. آنِ قبلی، کهنه شده و آنِ بعدی نو شده است، حتّی نَفَس ما، ولی ما نو را کهنه میپنداریم. تیزیّ صنع، سرعت انگیزی صانع در صنع، بهقدری دقیق است که همه چیز در حال حرکت است و ما آن را ثابت میپنداریم. خداوند در سورهٔ نمل آیه ۸۸ فرمود: «وَ تَری الجِبال تَحسبُها جامدة وَ هی تمرّ مرَّ السحاب: تو کوهها را میبینی و میپنداری که جامد و راکد است، درحالیکه همانند ابرهای گذران در حال حرکت هستند.»
یکی از قدرتنماییهای حق در تجدّد امثال است و این در آفرینش، برای کسی که اهل دقّت در صنع میباشد، بسیار زیبا و معرفت آفرین است. آبی که به هوا میرود، محو شده و تبدیل به بخار میشود و بعد از فعل و انفعالات، تبدیل به ابر متراکم و باران میگردد و میلیاردها مرتبه در شبانهروز، این تجدّد وجود دارد و کسی از این قدرتنمائی، باخبر نیست و در واقع، همهٔ آفرینش، دَم بِدَم از عدم به وجود آیند و لباس پوشند و بعد از مدتی، لباس ممکن آنها عوض نشود. چون مشیّت او در همهٔ مصنوعات غالب است، پس کاروان کلّ مخلوقات از نیستی به هستی آیند و دوباره به جایگاه و لباس دیگر منتقل میشوند. مردم، شبهنگام بخواب روند، صبح هنگام بیدار شوند و این تجدّد، همیشه تازه و نو میشود. چطور در پائیز، همهٔ برگها میریزند و درختان لخت میشوند و در زمستان بخواب میروند و وقت بهار، نو و تازه شده و گلها و برگها و میوهها به شکوفایی میرسند و آنچه قبل داشته، مانند آن را بروز میدهد. بله! ای سالک الی الله، دم بدم در نفس تو، بهار و خزان هست، همانطور که در آفاق، بهار و خزان است و هر روز تبدل امثال را در وجود خودت بیاب، پس خزانها را از درون نفست بیرون کن و بهارها را در دل تازه کن و از غنچه و گلهای معارف، بهاری نو در خود ایجاد کن؛ اما کسی که دلش، همانند سنگ است با فرا رسیدن بهار، آیا سنگ سر سبز شود؟ خیر، پس بهتر آن است که همچون خاک متواضع شوی تا مانند گلهای رنگارنگ از این خاک مستعد سر برآوری.
تحمل
وقتی کسی به نبی یا ولی الهی اهانتی کند، آنان درست است که به غریزه طبیعی در نفس متأثر و ناراحت میشوند، اما با حلم و شکیبایی ضربت دشمنی را تا حد ممکن تحمل میکنند، مگر اینکه آن کافر و دشمن نه قابل هدایت باشد و نه دست از دشمنی بردارد. آنگاه طبق وحی و الهام عمل کنند چنانکه در قرآن بسیار این موضوع را شرح داده است؛ اما در عکسالعمل نسبت به طرف خصم، چنین گویند: ما مصنوع حق هستیم و در دست ارادهٔ اوییم، باید با ضربهٔ مشیت جواب گفت، نه با سنگ هوس. چون نبی و ولی ترازوی حقاند و همه چیز به آنها میزان میشوند، پس فعل آنها فعل خداست و دست آنان یدالله است. لذا ترحم کردن به بعضی دشمنان، سبب هدایت آنها میشود. با شمشیر حلم، گلوهای بسیاری را از مرگ و هلاکت نجات دادند. چه آنکه شمشیر حلم از تیغ آهنی شمشیر تیزتر میباشد.
ترازو
قلب عارف واصل، همانند ترازوست که دقیق حقیقتها را نشان میدهد. ترازو به خاطر خوبی و بدی کسی، خلاف نشان نمیدهد. در ترازوی ظاهری میتوان با کلک و تقلّب و حیله، آن را دست کاری کرد؛ تا واقعیت را نشان ندهد. زبان حال ترازو این است که تو مرا به مسخره گرفتی، روزی تو را هم کم و زیاد کنند و به باد تمسخر گیرند. انسان کامل و عارفِ واصل، در قلبشان ترازویی دارند که اگر بخواهند، دقیقاً حال و سیرت را نشان میدهند. اگر انسان به این مقام بلند و عالی نرسد و نتواند خوبی و بدیها را با میزان خود تشخیص بدهد و نمایان کند، آنگاه در تمییز دچار اشتباه میگردد.
تغییر
حال عالم و عناصر و موجودات، دائم در حال تغییر است. گاهی این جهان صابر و گاهی مسرور است. بوستانها گاهی در فصول، سرسبز و گاهی برهنه از سبزی است. گاهی قبض و گاهی بسط حاکم است این تغییر و تحول در عالم افلاک است، لذا طلوع و غروب دارند؛ ماه شب اول، لاغر و شب پانزدهم، چاق است. زمین با ادب، وقتی زلزله میگیرد، در تب و تاب میافتد. آب گوارا، اگر در برکهای بماند، تیره و زرد میشود. آب دریاها را ببین که چطور روزی آرام و روزی دارای موج و اضطراب و خروش هستند. وقتی کلیات عالم از تحول در امان نیستند، چطور جزئیات از تبدیل و تغییر در امان باشند. عناصر گاهی با هم همسازند و گاهی با یکدیگر ضدّند و نمیسازند و جوش نمیخورند و اعتدال میانشان برقرار نمیشود. شب و روز در فصول در تغییرند و با اینکه با هم ضدّند، اما در امتداد با یکدیگر یار هستند. پس در همه مصنوعات و مخلوقات، تبدّل و تغییر و تحوّل، حاکم باشد و این از آیات و براهین الهی است تا اولوالألباب و صاحبان اندیشه از این تجدّدها و تبدّلها به توحید افعالی برسند و حق را در آفاق و انفس مشاهده کنند که فقط ظهور مطلق اوست که درید قدرت او در حال انقلاب هستند.
سیل وقتی به دریا سرازیر میشود، به حقیقت به دریا تبدیل میشود. دانه وقتی به مزرعه رسید و کاشته شد، جزو کشتزار میگردد. نان وقتی خورده شود، جزء وجود آن جان دار میگردد. شمع و هیزم، چون در آتش قرار گیرند، تیرگی آنان به نور تبدیل میشود. از این امثله، چنین استفاده شد که، همه چیز قابلتغییر و تکامل است و نوعاً هر جزء دارای حیات و شکل دیگری میشود … پس سالک با تغییر صفات به کمال میرسد و وقتیکه فانی در ولی کامل شود رنگ و بوی او را گیرد، به تعبیر دیگر برای رسیدن به حقیقت و اتصال به دریای بیکران، وجود مجازی و نمود نما را رها کرده و به وجود امام و هادی معنوی، زندهدل شود.
تقلیدی
بدان که کافران، مزاجشان همانند میمون، تقلیدی است، بر اساس تحقیق مخالفت نمیکنند؛ بلکه از روی تقلید میباشد. افراد ناپخته و ناقص، چون نتوانند طی طریق کنند، تقلید کارهای کاملان و اولیاء را درآورند و به خیال خود، میتوانند مردم را به خود جذب کنند. میمون هم به وهم خود که تقلید کار انسانی کند، خود را مساوی انسان یا بالاتر میداند، چراکه با نمایش، عدهای را جذب خود میکند.
تلخ و شیرین
تلخ و شیرین با هم سازگاری ندارند و هر کدام خاصیت خودش را دارد. (افرادی که در محبت غوطهورند) اگر کسی صفاتی تلخ داشته باشد و مقتضی در او موجود باشد با هم صحبتی و همنشینی با شیرین باطنان، شیرین میشود. از آنطرف چهبسا کسانی ظاهری شیرین دارند اما باطنی تلخ دارند. پس تشخیص برای عموم مشکل میشود، ولی آنکه به حقیقت رسیده، به بوی درون، شیرینی آن را میفهمد. لذا غذاهای حرام به کام اهل حقیقت نمیرسد، گرچه شیطان فریاد میزند: این غذا را بخور، گروهی چون لقمهٔ تلخی به گلویشان رود آن را میفهمند و گروهی بعد از خوردن رسوایی آن را درک میکنند و به عبارتی موقع دفع از سوزش آن داخل شده، تازه میفهمند که چه زهر ماری بوده است و بعضی بعد از مردن میفهمند چه تلخیها خوردند و آنوقت باید پس بدهند و جواب گویند. پس تلخ و شیرین هر چیزی، مهلتی دارد و برای بعضیها زود و بعضیها دیر و گروهی بعد از مردن، آثار آنها را ادراک کنند.
تمسخر
انبیاء و اولیاء که از عالم بالا جام می مستی عشق و معرفت نوشیدهاند، اهل ظاهر آنها را نشناسند و آنها را مسخره کنند؛ چنانکه در سورهٔ یس آیه ۳۰ خداوند فرمود: «هیچ رسولی را نفرستادیم، مگر او را استهزاء کردند» مردم که همانند اطفال هستند، آنان را به تمسخر میگرفتند و به خاطر عدم بلوغ روحانی به لهو و لعب: بازیچه و سرگرمی (حدید/۲۰) آنان را اذیت و آزار مینمودند. جنگ مردم با یکدیگر همانند جنگ اطفال است که سر از بیهوده بودن و نتیجه نگرفتن واقعیتهاست. جنگ و آزار اینان، با آنان از جهالت و عدم معرفت، سوار بر ماشین غفلت شده و از اینطرف و آنطرف برای رسیدن به مقاصد دنیوی آنان را میرنجانند. در تشبیه آدمیان همانند طفلان بر اسب چوبی سوارند و خیال میکنند حامل بر مرکوب واقعی هستند، درحالیکه گمانش بیش نیست، لذا آنان چون راه حق را ترسیم میکنند و دعوت مینمایند، اینان این گفتهها و رهنمودها را باطل میپندارند، پس به تمسخر آنان میپردازند.
کل
محبوب عالم کل است و غیر او همه جزء هستند. پس آنکس که عاشق کل است، عاشق جزء نمیشود. تا به اصل پیوسته و وصول دارد، به فرع نمیپردازد. اگر عاشق جزوی، عاشق جزوی دیگر شود، قابل اعتناء نیست که آن معشوق از خود چیزی ندارد تا عاشق جزوی را به بالا ببرد. بله نائبان حق و واصلان کامل و عارفان ربّانی کسانی اند که عاشق کل هستند و اتصال به آنان برای راه بری و طی کردن پلّههای صعود بسیار نافع هستند. عاشقان مجازی که همانند خار هستند نه گل، راه نتوانند رفت؛ مانند بعضی سلاسل ضعیف که امردان زیبا را جزو جمال حق دانند که در بطلان آن شکی نیست. اینکه گوییم: حق کل است، پس همه غیر او جزء هستند و هیچ جزئی کل نمیشود. رسالت انبیاء و اوصیاء و عارفان این بوده که جزءها را به کل وصل کنند، وجود جزئی بندگان را به وجود کل واصل نمایند.