دُرّ نجف

کشکول طریقت

فصل دوم · بخش اول

تنزّل

گفته می‌شود تنزّل از مراتب و مدارج برای هر سالکی، عیب و نقص است. وقتی کسی که به مقامی رسیده، پائین آمدن از آن ضعف است؛ مثلاً کسی هم‌نشین شاه است، اگر به مسافرتی برای کاری برود، در واقع از حضور شاه غایب شده است. یا اگر او را به خاطر کاری، به نگهبانی درب بیرون منزل شاه بگمارند، ضرر دیده است. چون لیاقت بوسه شاه دست داد، درب اتاق او را بوسیدن، تنزّل است. یا اگر سالک به مقام وصل استاد کامل رسید، دنبال آثار ولی خدا بگردد، این هم آفت است.

توحید افعالی

در توحید افعالی گوییم که هضم این موضوع، اگرچه ساده است ولیکن دقیق و قابل اعتناء و توجه است ولیکن به زبان آسان‌تر متذکر می‌شویم: خداوند را اسماء و صفاتی است که ظهورش در امکنه و ازمنه خاص به ظهور می‌پیوندد. همهٔ موجودات از صالح و طالح درید قدرت‌نمایی حق است. پس در وهلهٔ اول همه چیز از اراده و عزم اوست که متحقق می‌شود؛ اما در ظهورات به دست انبیاء و اوصیاء است و همهٔ ابزار و آلات صنع مجری ارادهٔ اویند؛ پس اگر امیرالمؤمنین علیه‌السلام با شمشیر کافری را می‌کشد، دست منتقم حق‌تعالی است که آن کافر مستحق انتقام بوده است. در واقع هر دستی که مأمور حق است، آن دست سایه و مجری حکم است که انجام می‌گیرد. باد و ابر و خورشید و ماه و … همه دارای موکّلی هستند که به امر پروردگار، اجرای احکام را به دقت و بدون تعلّل انجام می‌دهند. پس بارانی که خرابی به بار آورد، زلزله‌ای که خانمان‌سوز باشد، تصادفی که موجب مرگ و جراحت شود و مالی که به سرقت رفته باشد، مریضی که حادّ بوده و قابل‌درمان نباشد، پولی که بدون دردسر نصیب کسی می‌شود، همسر خوبی که به خانهٔ داماد می‌آید، منصب وارسته‌ای که به لایق آن منصب داده می‌شود و … همه مربوط به علل و عواملی از گذشته و حال است که حق‌تعالی آن را به مهر یا به قهر می‌دهد. خداوند صبّار است، ولی او صفت شکیبایی پیدا می‌کند. از آن‌طرف خداوند جبّار و قهّار است و این ربطش به سرکشان و ظالمان است؛ هر دو معطی حق‌اند اما اسباب را بنده فراهم می‌کند که به اسم رحیم نوازش شود یا به اسم ضّار کتک و ضربه بخورد. مثلاً کسی که دنبال فحشاء و منکرات می‌رود. طبق سورهٔ عنکبوت آیه ۴۵، این کس نماز نمی‌خواند، چراکه نماز واقعی، انسان را از این لغزش‌ها بازمی‌دارد و اینکه کسی نماز می‌خواند و دنبال فحشاء و منکرات می‌رود پس گوییم نمازش صوری و بی مراقبه و توجه است، پس اثر وضعی ترک نماز، افتادن در خطا و لغزش‌ها است و این رمزی از مسئلهٔ توحید افعالی است؛ اما اولیاء به هر طرف بروند، کار خود را چون به حق تفویض کرده‌اند، به ارادهٔ حق به آن سوی تعیّن شده می‌روند. فاعل حرکت، حق است و حسن فاعلی سبب می‌شود که حسن فعلی محقق شود. آنکه حلیم و بردبار است و این صفت ملکه شده، شمشیر غضب نمی‌تواند او را از پای دربیاورد؛ و این اشارتی دیگر از توحید افعالی است. دیگر آنکه برای خدا می‌بخشد و انفاق می‌کند، عمرش دراز می‌شود، دوستان بسیار پیدا می‌کند، اموال بی آفت نصیبش می‌شود. چون امساک می‌کند، رزقش تنگ می‌شود، خلقش تند می‌شود، اقوام از دورش پراکنده می‌شوند، مالش آسیب می‌بیند. آنچه اشارت رفت، بسیار است که آب دریا در جوی آب نمی‌گنجد، یعنی اسرار و حقایق عالم را هر کس نتواند بفهمد و هضم کند و اعتراض کند، چرا که عقول جزئی، افهام کلی ندارند تا بی‌شک قبول کنند، لذا گاهی حالت اعتراض جبریّه دارند و گاهی به خاطر عدم ادراک اثر وضعی اعمال، دچار حبط اعمال می‌شوند.

توکل

گفته شد که توکل، رهبر و سنت پیامبر صلی‌الله علیه و آله است. لذا پیامبر صلی‌الله علیه و آله به آن مرد اعرابی فرمود: اول زانوی شتر را ببند، بعد توکل به خداوند کن. نباید به خاطر توکل، سعی را کنار بگذارد و نباید توکل را کنار گذاشت فقط کسب را چسبید. بهترین تسلیم، آن است که انسان به تقدیرات الهی راضی و ترک شکایت از عطایای او نماید. کسانی که از اعتماد به خدا غافل‌اند، دنبال اسباب و تلاش می‌روند و چه‌بسا در این راستا از بلایی فرار می‌کنند و به بلایی بدتر دچار می‌شوند. از مار می‌گریزند و در دهان اژدها می‌افتند. به‌عبارت‌دیگر، توکل را فراموش و به تدبیرها و حیله‌ها می‌نگرد، آنگاه همین‌ها سبب به دام افتادن می‌شوند. فرعون همهٔ پسر بچه‌ها را به‌عنوان دشمن بعدی کشت تا موسی علیه‌السلام دنیا نیاید، اما موسی علیه‌السلام که بعد دشمن اصلی او بود، در خانه‌اش ساکن شد. البته گروهی گویند: با توکل، نباید تدبیر کرد و تلاش کرد این نادرست است، بلکه هر نقشه و عملی با میزان جلو برود آنچه اعتماد به خداوند کرده، به صواب و حکمت برای او فراهم شود نه بیشتر و نه کمتر. ما همه عیال حضرت حقیم و روزی خوار او هستیم و در این جهت، ذاتاً نیازمندیم. خدایی که باران رحمت از آسمان نازل می‌کند، اگر بخواهد بی‌زحمت احسان و نان دهد. همان‌طور که بر بالای بلندی، به‌وسیله پله‌های نردبان باید بالا رفت و بدون پیمودن پله‌ها نمی‌شود. کار و تلاش، ممدوح و ضدّ توکل نیست و از حرص و طمع باید دوری کرد. خداوند به ما جوارح داده است که به‌وسیله آن‌ها زندگی پیش برود. پس کسی که پا دارد چرا راه نرود و خود را به لنگی بزند؟! ارباب به غلام بیل می‌دهد تا زمین را بکند، از آن‌طرف خرج و مخارج او را می‌دهد. اگر غلام، ارباب را قبول دارد، آیا دست از بیل زدن می‌کشد؟ خیر. ما که خداوند را خالق و منعم خود می‌دانیم، بر او اعتماد می‌کنیم و از آن‌طرف باید به تلاش متعادل و موزون بپردازیم؛ این خلاف توکل نیست.

جان

بدان هر خوشی، ریشه‌ای دارد و آن جان است. پس هر منفعتی که می‌خواهد، شادی آن از جان است که عکس و تصویر آن بر آن چیز می‌افتد. پس ذهن مصوّر، به محبوبیت چیزی در گذشته، روزی خود را نشان می‌دهد و سبب عشق مجازی به آن چیز می‌شود و جای شک نیست که نوع آدمیان، عاشق خویش‌اند، چون خود را دوست می‌دارند. پس نباید بر معشوق منّتی بگذارند؛ و عشق مجاز مطلوب تامّ نیست؛ و در موضوع دشمنی هم به همین نوع است که جان، ستم را عین عدل می‌پندارد و راضی از آن است؛ چون عکس جان بر این ظلم افتاده، پس روزی گرایش به عکس درونی می‌کند و به این عمل ناپسند، خوشحال است. به‌عبارت‌دیگر هر عشق مجازی، از عکس جان است چه مثبت و چه منفی و پس از مدتی مایل به آن‌ها می‌شود، در نتیجه آن معشوق، چه درست یا نادرست، شخص را گرفتار بلا یا شادمانی می‌کند. در هر دو صورت، تولید شدهٔ خود را قبول دارد. چون جان را دوست دارد، برای پرواری جسم، از او کمک می‌گیرد و در آخر، خود جان را به سوختن وا‌می‌دارد. چنین کسانی خود را نشناسند و به مظاهر دنیوی و متاع فناپذیر دل ببندد که این بسیار مذموم است. پس گوییم، اگر کسی سوخته نیست، از سوخته دلان و صاحبان دَم عیسوی کمک گیرد تا از افسردگی درآید.

جبار

خداوند جبّار است و یکی از معانی جبار، التیام دهنده، رفو کننده و جبران‌کنندهٔ شکستگی و نقص است؛ پس شکسته شد، احتیاج به طبیب و جراح دارد تا دست یا پایش را با دارو و لوازمِ اتصال‌دهنده مداوا کند. ما در مشکلات شکسته می‌شویم، ولی به تنهایی نمی‌توانیم التیام ببخشیم. خداوندی که خالق نخ و پارچه و سوزن است و خیاط علی الاطلاق است همو می‌دوزد و رفو می‌کند؛ اما رفوی ما به تنهایی کار را به انتها نمی‌برد. اگر خانه‌مان خراب و ویران شد، اگر داروی معموری او نباشد، خانه آباد نمی‌گردد. اگر در سورهٔ بقره آیه ۱۷۹ فرمود: «ای خردمندان برای شما در قصاص کردن، حیات است» در واقع کاستی و مصیبت مثلاً مقتول، دارد با قصاص جبران می‌کند که مرهم دل صاحب قتل باشد و قاتل هم به بدی اعمالش جزا داده شود.

جنس

بدان که جنس آتشی حکمی شیطانی دارند و جنس آبی، حکم انسانی دارد. پس هر رذیله ناری است که ضدّ و دشمنش آب است که خداوند همه چیز را از آب آفرید. همیشه در تاریخ، بین ناریان و آبیان نزاع و جدال است. آب آتش را می‌کشد و از آن‌طرف صفت ناری که هوی و هوس و غرایز شهوی را در بر دارد، ریشهٔ خطاها و گناهان است. آتش از هیزم و گاز و نفت، با آب خاموش می‌شود، ولی خاموش کردن آتش نفس بسیار سخت است؛ پس برای فرونشاندن نار نفسانیات در درجهٔ اول نَفَس محمدی و سپس تبر حیدری و آنگاه تازیانهٔ ریاضت لازم است. در تازیانهٔ ریاضت توجه دارند که هر چه هیزم شهوات غریزی بیشتر روی هیزم‌ها گذاشته شود، کاستن آن مشکل است؛ بلکه هر روز از گذاشتن هیزم رو هیزم‌های آتش گرفته و زبانه کشیده، باید خودداری کرد؛ تا کم‌کم آتش خاموش شود و به عبارت سلیس‌تر آنکه باید آب تقوی را روز بروز زیادتر کرد تا آتش نفس یواش‌یواش خاموش گردد. چه آنکه تقوای قلوب، حیات عارفان است؛ چون انسان حیات ابدی می‌خواهد، از آب فضایل برای کاستن آتش رذایل استفاده کند تا به مقاصد برسد.

جود

خداوند که جواد است، جود را در افراد ایجاد می‌کند تا نیازمند شوند، چه سائل مادی و چه معنوی. بخشش گدایان و ناتوانان را می‌خواهد، همان‌طور که زیبا شکلان، جویندهٔ آینه صاف هستند. صورت زیبای آنان از آینه زیبا می‌گردد و صورت احسان از گدایان آشکار می‌شود. لذا خداوند در سورهٔ ضُحی آیه ۱۰ فرمود: «و امّا السائل فلا تنهر: اما اشخاص بینوا را از خودت مران». چراکه گدایان آیینهٔ جود انسان‌ها هستند. پس جواد نباید منّت بر آن‌ها بگذارد و تندی کند که این کارها آینه را تار می‌کند. در این میان کسانی که به فقر معنوی رسیده‌اند به جود مطلق رسیده‌اند؛ اما کسانی هستند که مانند دستهٔ اول و دوم، آینهٔ جود نیستند، بلکه مرده‌اند.

جهد

چشم بگشا و مقدّرات را نگاه کن و جهد و تلاش‌ها را ببین. یکی جهد خود را می‌بیند و با حیله و تدبیر، دنبال ازدیاد رزق است و کم‌کم به حرص و طمع کشیده می‌شود. یکی تلاش را عاقلانه و تسلیم مقسوم خود است و تلاش می‌کند. آنچه از اول عمر دنیا برای اهلش بریده شده، آزمندان مانند اژدها دهان باز کرده‌اند و سیری نداشته‌اند. ولی صاحبان عقول و معتقدان به خالقیت و رزاقیت، به‌اندازهٔ خودشان جهد می‌کنند و طلب فزونی را حرص می‌دانند؛ چون تقدیرات را قبول دارند، تلاش را اسبابی چند نمی‌دانند. چه آنکه بنده تدبیر می‌کند و حق تقدیر و نمی‌شود جز مقهوریت بنده و غالبیت حق. آیا انسان می‌تواند از حوزهٔ قضا و قدر، فرار کند؟ انبیاء و اولیاء جهادها کردند، عده‌ای هدایت شدند و عده‌ای بر کفر باقی ماندند. تلاش آنان، همه به صواب بود و مرضی حق؛ ولی ناقابلان و بی استعدادان، اهمیتی به جهد آنان ندادند و به تباهی افتادند. تا می‌توانید، جهد به صواب و موزون و بر مبنای الهی کنید تا ثمرهٔ دنیوی و اخروی آن را دریابید. اندر راه سلوک، دمی تا لحظهٔ مُردن، نباید فارغ بود و دائم به تراش و خروش، به نردبان صعود همت گماشت تا به مقصد اعلی رسید.

چشم دل

وقتی چشم دل از موی هوی و هوس پاک شد، آنگاه ایوان پاک خداوندی را مشاهده می‌کند. اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله هر جا که می‌دید، وجه الله می‌دید، دلیل تام است که چشم دلش الهی بوده و هیچ عیب و نقص در او راه نداشت. آنکه به مقام کشف می‌رسد، سینهٔ باطنی او از وسواس و هوس‌ها پاک شده است که حقایق را می‌بیند. آنکه چشم دلش نمی‌بیند، غفلت‌ها و نسیان‌ها، حجاب‌های روی قلب او می‌باشند. باصطلاح تقیّدات و تعیّنات، حجاب‌هایی‌اند که مانع از شهود هستند؛ به تعبیر واضح‌تر نفس اماره همان حجاب اکبر می‌باشد که جلوی تماشای حقایق را می‌گیرد. آدمی در واقع، دیده است و غیر آن، پوست است یا مابقی استخوان و ریشه است. کسی که قوّهٔ دیدن داشته باشد، دارای بینش الهی است و علوم ظاهری، همانند پوست هستند و دارای ارجحیّت و فضیلتی نیستند. چشمی که نتواند حضرت دوست را به کشف ببیند، به اعمی بودن نزدیک‌تر است.

حال

حال در مَثَل، مانند جلوهٔ عروس زیبا در شب عروسی نزد میهمانان است و مقام در مَثَل، مانند خلوت شدن عروس به تنهایی نزد داماد است. جلوهٔ عمومی عروس را همه بینند، اما جلوهٔ اختصاصی، فقط برای داماد است. از این مثال، این‌طور گفته می‌شود که سالکان طریقت تا در ابتدای راه هستند در احوالات متعدد هستند؛ اما به عنایت، چون به منتهای راه رسیدند، به مقام رسند و محرمِ حرم خاص شوند. در میان سالکان اهل طریقت، اهل‌حال بسیارند، ولی اهل مقام بسیار کم‌اند. اهل‌حال را توقف و رکود و خستگی دست دهد، اما اهل مقام، صاحب استقامت‌اند و به قهقرا نروند.

حامل حواس

چون انسان می‌خوابد رفع خستگی جسمانی می‌شود و در خواب از حواس ظاهری فارغ است؛ اما اولیاء الهی خوابشان چون رها شده از بند حواس هستند و فکرشان همیشه در کمند وصال محبوب است؛ فرقشان با عموم مردم این است که آن‌ها در بیداری از بند حواس تن و اشتغال به آن فارغ هستند. چون انسان حامل حواس خودش هست، پس خسته می‌شود و نمی‌تواند راهی به‌طرف مسائل غیبی پیدا کند. اولیاء حامل حواس نیستند، محمول حواس ظاهری هستند و غیر اولیاء حامل حواس هستند.

حج

اگر انسان به حج می‌رود، دنبال حاجی عاشق برود، خواه حاجی هندو و یا ترک و یا عرب باشد. حاجی نباید به رنگ و صورت حاجی دیگر نگاه کند، بلکه به عزم و فکر و همت او نگاه کند، چه آنکه صورت، زوال‌پذیر و اعتباری است و فکر و همت، پایدار است. اگر صورتش سیه است، چون بامعنی و عشق است او را سفید بدان که همرنگ توست.

حس ظاهر

توجه تام به حس ظاهر، انسان را از حس باطن بازمی‌دارد. تا گوش حسی بسته نشود، گوش باطنی بازنمی‌گردد. توجه به حواس ظاهری حجاب می‌شوند تا آدمی حقایق و اسرار را نبیند. پس هر نوع شهوات نفسانی، مانع از رسیدن به نغمات و نفحات الهی می‌شود. اگر کسی از قید حواس و بند عقل جزئی و نفسانیات رها شود خطاب الهی به او شود: «ای نفس مطمئنه به‌سوی پروردگارت، با حالت راضی و مرضی باز گرد». (فجر/۲۷) تا زمانی که انسان، اسیر سر و صدا و گفتگوی مجازی و دنیوی بسر می‌برد، نمی‌تواند از اسرار الهی با خبر شود. پس زندگی روزمرّه و عادات و عرفیات که زاده همین جهان ظاهر است، خشکی می‌آورد و نمی‌توان به دریای وحدت و معنا رسید. عمرها را ببینید که به کوه و دشت و بازار و صحرا می‌گذرد و هیچ بهرهٔ معنوی از این مسیر ظاهری برده نشود. موج‌های خاکی و اندیشه‌های جزئی از عالم خاکی بر خواسته می‌شود، ناسوتیان در ظواهر این عالم گرفتارند؛ ولی ملکوتیان در حالت محو و سکر غوطه‌ورند. مستی ظاهری، مانع از مستی باطنی می‌شود. قیل‌وقال‌هایی که گوینده‌اش لذت می‌برد، همانند غباری بر دلش می‌نشیند و دل زنگار می‌گیرد. تا سالک از بند نفسانیات و ظواهر پرکرشمه نجات پیدا نکند، راه عارفان را نتواند بپوید.

حسادت

بدان که حسودان، پیروان ابلیس هستند؛ چون او از حسادت، نتوانست بر حضرت آدم علیه‌السلام سجده کند و با چنین رذیله، سعادت را از دست داد و مورد لعن قرار گرفت. از گردنه‌های صعب‌العبور، همین حسادت است. سعادتمند کسی است که از این مرض روحی، رهایی یافته باشد. این بدن انسانی، جایگاهی از حسادت دارد؛ لذا کسانی که آلوده به این صفتِ زشت ِ نفسانی هستند، بزرگی و آبرومندی خود و خاندان خود را لکه‌دار می‌کنند. بله انبیاء و اولیاء، از این رذیله به دورند؛ چراکه آنان نقص و کمبود کمال در خود نمی‌بینند و بر زائل شدن نعمت کسی، چشم و نظر ندارند؛ بلکه همیشه خواهان همه نعمت‌های مادی و معنوی برای دیگران می‌باشند. اگر بر کسی که صفت حسادت ندارد، حسادت ورزیده شود، اثر وضعی این کار سبب می‌شود که دل حاسد، سیاه و تیره شود. باید خاک پای اولیای خدا شد و بر سر حسد خاک ریخت. صفت حسادت، سبب می‌شود که حاسد شامّه حقیقت‌جو و قوهٔ تمییزش را از دست بدهد و تیر کارش را به محسود برساند. متأسفانه، حاسد به جای اینکه در مقام رفع این رذیله برآید، به تنگ‌چشمی خود ادامه می‌دهد و این نقص خود را، روز بروز، بیشتر می‌کند.

حسن القضا

اگر کسی آهنگ کاری کند که با احتیاط و متعادل و عاقلانه و خدا جویانه باشد، دنبال حسن القضا می‌گردد و اگر با صفت حرص و دنیاطلبی و آرزوهای نامربوط باشد، دنبال سوء القضا می‌باشد. پس سالک الی الله، در ابتدای هر کاری از سفر به مقصود، با حزم و دوراندیشی حرکت کند که اگر در طریق، دچار قضا و قدری شد که جناب عزرائیل، او را صید خود کرد، شکر نماید که روزی نیکو داشته و این حسن القضاء او باشد.

حشر و نشر

در تمثیل برای تفهیم حشر و نشر چنین گفته شد: درختان، مانند اهل خاک هستند که از خاک، دست‌هایشان را به طرف بالا، بلند کرده‌اند. با زبان حال به آدمیان می‌گویند: شما هم مانند ما زیر خاک می‌روید (قبر) و روزی می‌رویید (قیامت). درختان در فصل زمستان می‌خوابند و در فصل بهار، ظاهر می‌گردند. آنان در فصل زمستان، گرچه محبوس هستند، اما مدتی بعد در بهار، به طراوت و سربلندی و شکوفه و سرسبزی ظاهر می‌شوند. افراد منکر گویند: این تغییر و تبدیل، از گردش افلاک است که چهار فصل را به وجود آورند؛ اما اهل معرفت که درون‌دلشان دارای بوی‌های معطّر است که به توحید رسیده‌اند و صنع صانع را دقیقاً به صواب و منظم، از فیوضات فیّاض علی الاطلاق دیده‌اند و به اسراری از ظهور اسم محیی و ممیت از ممات و احیاء مصنوعات و گیاهان رسیده‌اند؛ درحالی‌که منکران، به ظاهر بسنده کرده و از حقایق و اسرار موجودات، هیچ بهره‌ای نبرده‌اند؛ و مانند افراد نازک مغز (عصبی و حسّاس و زودرنج)، در افکار عقل جزئی خود مقهورند و چشم باطن آنان بسته شده، پس مُهر بر دل‌های آنان زده است.

حقیقت

تا وقتی هوا برای انسان، همانند شب تاریک است و در جستجوی قبله است و سعی و تلاش می‌کند تا برای نماز، قبله را بیابد، همین‌که قبله را یافت، از جستجوی بازمی‌ماند. تا زمانی که انسان در خیال و گمان است، حقیقت برایش مجهول است. چون به حقیقت رسید، پردهٔ خیال از بین می‌رود. به‌عبارت‌دیگر تا چیزی غایب و مستور است، افکار پراکنده نسبت به آن چیز زیاد است؛ اما وقتی آن مقصود حاضر باشد و به عینه آن را ببیند، دیگر اندیشه‌های مختلف دست نمی‌دهد. قیامت و برزخ الآن غایب هستند و کسی چون آن روز برملا شدن اسرار و حقایق را ندیده و هم یقین صد در صد ندارد و هم به خیال و گمان تصوراتی دارد که معلوم نیست چقدر آن درست باشد. چون قیامت برپا شود، دیگر جای عبادت و عمل و گمان نیست، جای دیدن نتیجه و نمره است، پس وقتی نمرهٔ قبولی و مردودی معلوم می‌شود، تمام افکار ناموزون و ناصواب، حقیقتش را می‌بیند.