حقیقت شخصیه و نوعیه
بدان که اولیاء الهی در همه اعصار بودهاند و الآن هم هستند و لکن آنان، یک حقیقت شخصیّه داشتهاند که مثلاً اصحاب کهف در عصر دقیانوس (سال ۲۵۱ میلادی) بودند و میزیستند. الآن هم به حقیقت نوعیّه، اصحاب کهف هستند و لکن حجابها بر دل غالب است و لیاقت دیدن آنان نیست و نمیشود آنان را دید و بهره برد. پس حقیقت نوعیه، عبارت است از صفات باطنی آنان، غیر جسم ایشان که امروز بعضی اولیاء به آن صفات متّصف هستند.
دیدهای باید که باشد شه شناس **** تا شناسد شاه را در هر لباس
بدان که حقیقت نوعیه در تمام ازمنه بوده و خواهد بود. اگر فرعونی در زمان موسی با آن خصوصیات بوده که عاقبت، غرق در تیرهای انتقام شد؛ در همهٔ ادوار تاریخ، فرعونها آمدند و رفتند. اگر بلعم باعورا را خداوند، مستجاب الدعوة کرد ولی به خاطر تحریکات دشمنان موسی علیهالسلام، نفرین بر موسی علیهالسلام کرد و از هوای نفسش پیروی کرد، پس خداوند از او این مقام را گرفت. در همیشهٔ تاریخ بودند افرادی که دارای امتیازاتی بودهاند، ولی به خاطر پیروی هوای نفس، آن مقامات از ایشان ربوده شد. پس سلمانها و ابوذرها همیشه به حقیقت نوعیه نه شخصیه بودهاند و هستند. ولی آنچه خداوند فرعون یا بلعم باعورا (اعراف:۱۷۶-۱۷۵) و زن ابولهب و مؤمن نجار و اصحاب کهف و لقمان و … در قرآن آورده، بهعنوان نمونه و سمبل و اسوهٔ خوبان و یا بدان بوده تا دیگران درس عبرت بگیرند. در واقع حقیقت نوعیه، نوعی همتایی و شباهت از نظر صفات یا رفتار یا علم یا ایمان و امثال اینها با دیگری است.
حکمت
کاری که نائب حق و اولیاء کامل و خاص حق انجام میدهند بر حکمت بُوَد، چنانکه حضرت خضر علیهالسلام پسرکی را کشت. (کهف/۸۲-۶۵) و حضرت موسی علیهالسلام اعتراض کرد و حضرت خضر فرمود: چون او بزرگ شود راه کفر پیشه گیرد و پدر و مادر مؤمن خود را به کفر میکشاند؛ پس به امر خدا خداوند این کار را کردم. تا فرزند صالحی دیگر، نصیب آن پدر و مادر شود. پس کار او عین صواب است؛ چرا که دست او دست خداست و نائب اوست. پس سالک الی الله، همانند اسماعیل علیهالسلام باید باشد که در برابر امر خداوند، سر بر زمین گذاشت تا پدرش ابراهیم علیهالسلام، او را ذبح کند و ناراحت از این عمل نبود و در برابر حکم استاد کامل و حکیم الهی که هر چه بگوید تسلیم باشد؛ که آنان کار را به حکمت گویند. پس از اطاعت، آنوقت جانش خندان شود.
طالب در طلب است تا مطلوب او چه باشد. اگر حکمت متعالیه باشد، عین صواب است. پس دنبال طلب، به حفظ مطالب حکمت میپردازد. چون سیر و سلوک کرد و ریاضت کشید، آنگاه قلبش منبع حکمت میگردد؛ یعنی لوحی میشود که چشمهها از او میجوشد.
فرمانروای مطلق خداوند است و مالک و صاحب تقدیر و تدبیر حقیقی است. همه چیز ابزار حق است برای تحقق پیدا کردن ارادهٔ مطلق او. همهٔ کارها به حکمت عالیه دم بدم تحقق پیدا میکند. به دستی، کسی مقتول شود و به دست دیگری، قاتل قصاص شود. در واقع فعل حق است که به ارادهاش به ابزار آن متحقق میشود؛ پس همه مجری ارادهٔ اویند. پس هر چیزی شکسته شود بجایش بهتر از آن را پدید آورد که جهان آفرینش رو به تکامل تدریجی است؛ اگر خداوند چیزی را نسخ کند بهتر از آن یا مثل او را برای انسانها آورد. (سوره بقره/۱۰۶) پس از منسوخ، ناسخ کاملتر است که جای آن مینشیند و در هر افعالی، برای خردمندان عبرت است، مثلاً در شب احوال آدمی به استراحت و آرامش است که سبب رفع خستگی و افزایش مسائل معقول میشود؛ اما روز، شب را نسخ میکند و روشنی آن سبب تلاش و کوشش میشود. آنچه از فعل حق، ما درک نمیکنیم و حکمت آن را نمییابیم، سبب شک میگردد؛ درحالیکه حق همهٔ کارهایش با حکمت است. باغبان، اگر شاخهٔ بیفایده را قطع میکند برای آن است که شاخهای تازه پدید آید و رشد نماید و ثمره بدهد. اگر طبیب دندانی که خراب است را با انبر و جراحی بیرون میآورد، برای آن است که دوست از درد دندان نجات یابد. پس زیادتی ها در درون نقصهاست، چنانکه اگر کسی در راه خداوند کشته میشود، شهید است و به زندگی جاودانه میرسد و خداوند میفرماید: «آنان را مرده مپندارید، بلکه نزد پروردگارشان زندهاند و روزی میخورند و به عطایای او شادمان هستند». (آلعمران/۱۷۰-۱۶۹) در حکمت عالیه، چنین گویند: که اگر گوسفندی ذبح گردد، تغذیهٔ انسان میشود، حیوان به مرتبهٔ انسانی و جزء بدن او گشته و ترقی یافته است. پس با بریدن گلو، حیوان ارتقاء پیدا کرده، پس اگر حلق انسانی در راه خداوند بریده گردد به چه مقام والای عارفانهای میرسد و شراب طهور نصیب او میگردد.
حکیمان الهی
اگر خاری به پایی فرو رود، جای فرو رفتن را تر میکنند و روغن میمالند؛ بعد با سر سوزن یا ناخنگیر، یواشیواش آن را درمیآورند. حال اگر خاری از رذایل در دل فرو رود به چه چیزی باید آن را در آورد؟ حتماً کار کسانی است که مسائل روحی و روانی را میدانند و نسخه حاذقانه میپیچند و آنها عالمان اخلاقی هستند؛ که البته در مداوای این امراض، مدّعیان کم نیستند و صاحب درد به هر نسخه نا حاذق، دچار زخم بیشتر میشود. در واقع مسائل سخت روحی و روانی را باید ریشهای کار کرد؛ تا علت و سبب را پیدا کرد و علاج مقطعی و به این و آنی که ظاهر را میفهمند مراجعه کردن، جان را سستتر میکند. از ابزار درد و مرض شناسی جسمانی، گرفتن نبض است که حکیم بر اثر نوسانات نبض، مشکل مریض را میشناسد و بعد نسخه مینویسد. در امراض نفسانی، حکیمان الهی با فراستی که از حضرت حق به آنها داده شده، نبض را میگیرند و سپس به مداوای بیمار نفسانی میپردازند. به تعبیری دیگر، آنان طبیب قلوباند و به علة العلل پی میبرند و دستورالعمل میدهند تا مریض چه اندازه بتواند نسخه را پیاده کند. البته آنان بیمار روحی را ناامید نمیکنند و مژده عافیت میدهند تا با القاء، تقویتی یابند و بتوانند در مداوا، پیشرفت داشته باشند. مثلاً گویند: ای مریض نفسانی، همانطور که باران، گیاه را حیات میدهد؛ من به کمک حضرت حق، نفس مریضت را طراوت میدهم، من غمخوار تو میباشم و ناراحت مباش که از پدر به تو مهربانتر هستم؛ تا از خوف عدم صحت، نجات یابد.
حلم
حلم پدران و مادران از حلم حضرت حق میباشد. حلم آنان همانند کف دریاست که از بین میرود، باز از دریا کفی و موجی دیگر زاییده میشود؛ ولی دریای حلم باقی است. حلم آنان همانند صدف است نسبت به مروارید که صدف، خود ارزشی ندارد بلکه آن مروارید است که ارزش قابلاعتنایی دارد.
حیرت
افعال خداوند به قاعدهای از قواعد بشری نیست تا کسی بتواند سر دربیاورد. پس کسی به تأمل و اندیشه، افعال خداوند را بنگرد، در حیرت فرو رود. چون افعالش نامتناهی است و فکر محدود بشر نتواند ادراک حکمتهای بیچون و چراها را بنماید. حیرت عارفان، علم و معرفت و مستی آورد؛ اما حیرت غیر آنان، چون با معرفت و شعور همراه نیست، لذا لب به اعتراض به قضا و قدر حق میپردازند. حیران حضرت حق، همواره روی به او دارد و حیران مظاهر دنیوی، رو به نفسانیات دارد و از توجه به دو دسته کارهایشان معلوم میگردد که چقدر فاصله دارند.
خواب
یکی از آیات الهی، خواب است که وقتی شب میشود، همگان به خواب حسی روند و جسمشان در روی زمین می آرمند و روح، انگار به عالم مثال میرود. به وقت خواب است که روحها از مرکوب ها جدا میشوند و خواب که برادر مرگ است بر افراد غالب میگردد. در حالت خواب، اتصال راکب و مرکوب، به کمترین حدّ میرسد تا حواس از کار بیفتند و شخص به راحتی بخوابد. چون صبح شود آن بند و حبل متصل به پای ارواح، کشیده و به کالبد وصل گردد و ارواح به عالم غیب رفته و دوباره به عالم محسوسات بازمیگردند تا شخص، مشغول کار روزمره و تکالیف خود شود. خوشا به حال اصحاب کهف که ۳۰۹ سال خوابیده و روحشان در عالم ملکوت سیر مینمود و خداوند، روح و جسمشان را از آفات و حوادث، حفظ کرده بود و تکالیف را در این بیخویشی از آنان برگرفته بود.
سالک در طی طریق، نباید بخوابد و هر نوع خواب و غفلتی عقلانی نیست تا زمانی که درگاه حقیقت را ندیده است. پس زیر درخت میوهدار یعنی ظلّ عالمان ربانی، در حال چیدن معارف باشد. آنگاهکه درخت میوهدار حقایق به نفحهای وزیدن گرفت، آنکه زیر درخت آرمیده، میتواند از میوههای در حال فرود آمدن، بخورد و استفاده ببرد. مرد طریقت به خواب نمیرود و مشغول ریاضت است و آنکه بخواب رود و پی تلاش نرود، کمکم شیرازه اتصالش گسسته میشود. آنکه گفته شده که خواب عالم عبادت است، به این خاطر است که خوابش با غفلت و ناسپاسی همراه نیست. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: چشمانم به خواب میرود، ولی دلم بیدار است.
خواطر
برای اهل بصیرت، ثابت شده است که هر چیز پنهان، اعم از فرشته، جن، باطن انسان فرشتهای و شیطانی، الهامات خوب و بد، وسواس درونی مردان و زنان که وجود دارد، در ملاقات، یا از فاصلههای دور به یکدیگر تأثیرگذار میباشد؛ اما درصد تأثیر مثبت و منفی، مربوط به فاعل و قابل میباشد که چقدر دو طرف میتوانند در روحیات یکدیگر تأثیر داشته باشند. بهعنوان تمثیل، کسی وارد جویباری برای شستشوی میشود، در ته آب خاری پنهان است و به پای او میرود. او بعد از احساس سوزش، از آب بیرون میآید و میبیند خاری به پایش فرو رفته است. پس هر القاء و فکر و خیالی از طرفی، به ذهن و قلب طرف دیگر فرو میرود. پس نوع قبض و بسطها، غم و شادیها، بکاء و ضحک و … از طرفی وارد شوند چه ملاقات حضوری و چه از راه دور باشد فرکانس فرستاده میشود. چه علّت آن دانسته شود و چه سبب این قبض و سرور را نداند. احتمال میرود که این تشویش خاطر و خار، از ناحیه دهها و صدها نفر باشد که تشخیص آن بسیار مشکل است و بسیاری از این موضوع پرسیدهاند که جواب آنها در پارهای از مجهولات مانده است. علمای طریقت، برای تبیین، خواطر را تقسیماتی کردهاند و توضیحاتی نوشتهاند، ولی باز مشکل در تشخیص صددرصدی باقی است؛ اما اولیاء الهی بسیاری از این واردات را میفهمند، علت آن است که ادراکات اینان، تحت سیطرهٔ نفس نیست و از وهم و خیال گذشتهاند. پس تا وقتی شخص در تحت تصرف نفس و هوی است، تشخیص مشکل میشود. چطور کسی که مغلوب نفس اماره است بتواند موجهای منفی از چهار طرف به خودش را ادراک کند. چون عالم زنجیروار به هم متصل هستند و اسباب و مسبّبات و تأثیر و تأثّرات از هم جدا نیستند؛ پس درنتیجه، ظهور هر خاطره، بیارتباط به اسباب و علل نیست که کمکم، وارد فکر و ذهن قابل میشود.
خود بینی
عصمت ذاتی برای انبیاء و امامان است. اگر کسی را خداوند بخواهد تفضّل کند او را تقوا و پاکی میدهد. نوع بشر به خاطر غرایزی که دارند دچار سهو و اشتباه و گناه و خودبینی و عجب میشوند. آنکس که گناه آدمیان را میبیند و به خشم درمیآید، در خصلتی دیگر، خودش به گناه مشغول است و خودبینی او اجازه نمیدهد که به خاطر آن رذیلهاش به توبه و تضرّع بیفتد، ولی دیگران را مذمّت میکند. آنکس که کاتب وحی بود خیال کرد که قرآن در دلش آمده و مغرور گشت و همانند صیّادان که آواز مرغان را درمیآورند به خواندن مشغول میشد، درحالیکه در خودبینی خود گرفتار بود. حال اگر انسان، ادای صدای مرغان را دربیاورد، چطور میتواند از مقصود صدای آنان آگاه شود. اگر صدای بلبلی را انسان تقلید کند و ادا کند، آیا میداند که بلبل به گل چه میگوید و چه هدف و مقصودی دارد. اگر هم ذرهای دانسته شود آنهم به گمان و قیاس است. چطور افراد ناشنوا از حرکت لبها از روی حدس چیزی را احتمال میدهند، ولی همه در حد گمان است. پس باید به مقام کشف و شهود رسید تا با یقین، مقصود و هدف را بدانند و خودبینان تا زمانی که در وهم خویشتن خود هستند و خود را بالاتر میدانند، در کارهایشان فقط تقلید اولیاء و پاکان را درمیآورند، اما خود در حال توقف و جمود و بزرگبینی هستند.
خوردن
یکی از عللی که سبب میشود پَرّ فکر پرواز نکند، افراط در خوردن و آشامیدن است؛ مخصوصاً خوردن حیوانی هر روز کراهت دارد. انسان حیوان ناطق است، وقتی حیوانی بخورد چه میشود؟! لازمهٔ این کار این است که وقتی شکم سیر شود، مانند مردار میگردد و توان فکر کردن ندارد و جامد خواهد بود و نتواند مانند اهل فکر، از اندیشه استفاده کند. نفس اماره شکمباره است، وقتی میخواهد، بخورد. لذا در درازمدت نفس او سرکش میشود. از بهترین چیزها برای فکر، حدّ اعتدال در اطعمه و اشربه است؛ که یکی از ارکان اهل معنی دقت در أکل و شرب است.
خیال
هر کس در امور دنیا به ظاهر بیدار است ولی در واقع در خوابوخیال است که نمیداند به کجا میرود و آخر چه میشود. انسانهایی که به خاطر اشتغال به امور نفسانی، در دام خیال میافتند و از ترس اینکه مبادا از دیگران عقب بمانند، همیشه از تصفیه روح خود بازماندهاند. خیال، مانع از صفا است و راه وصول را دورتر میکند. بهعبارتیدیگر، بر خیال به امور دنیوی اشتغال دارد و اگر حس ظاهرش بیدار است، اما در واقع در خواب است؛ چون بمیرند تازه بیدار میشوند که چه کردهاند و الآن در کجایند. لذات اینان، همانند کسی را میماند که در خواب، زن زیبارویی را میبیند و با او جمع میشود. چون بیدار میگردد، متوجه میشود که محتلم شده است. پس آن صحنهها، جز لذات واهی و خیالی، بیش نبوده است. برای همین است که انبیاء محتلم نمیشدند، چون به خیال طی طریق نمیکردند. مسائل قوه خیال، عینیت خارجی پایدار ندارد تا انسان دل به آن بندد؛ اما سایه پرستان، مجازگراها و مستان مظاهر لذات و شهوات، آن را برای خود باقی میپندارند، لذا در آن غرق میشوند
اگر کسی به دور خودش بگردد، سرش گیج میخورد. پس میبیند که خانه بر سرش میچرخد. در واقع خانه ثابت است و این انسان است که خانه را چرخان مینگرد؛ یعنی تا انسان در مجاز و خیال، غوطهور است او نمیتواند حقیقت را ببیند، لذا آدمی انعکاس افعال خود را به خود نسبت نمیدهد و به خیال و گمان کج میبیند و کژ میفهمد.
درویش
درویش دو نوع است، درویشی که فقیر و مشتاق حضرت حق میباشند. درویشی که گرفتار نان خلق و از معنی معرفت و اشتیاق حضرتش تهی است. دستهٔ دوم که دنبال نان خلق هستند، اینان لایق نیستند تا در خالق محو باشند تا از یدالله ارتزاق کنند. اینان مردگاناند و درویش اطعمه اهل دنیا، برایشان اغذیهٔ نیکوکاران و ابرار نباید گذاشت که قابلهضم نیست. اگرچه خورندهاند، اما از عطایای حق محروماند. اینان مانند مرغ خانگی، محبوس به غذای سرای دنیا هستند؛ و مانند پرندگان، بلندپرواز نیستند که آزادند و رزق آنان لا یحتسب به آنان میرسد؛ برای همین در مجامع روایی، امر به کار و کسب شده و از تکدّی نهی شده است، مگر کسی که عذر واقعی داشته است و مجبور به خواهش کردن از دیگران از دیگران میشود. درویش ظاهری، معشوق او، حق نیست؛ بلکه خلق و نان آنهاست. پس عاشق تصویر و گمان خود است. بلکه کسی که عاشق مجازی باشد و واقعاً با صدق باشد، همین سبب راهیابی به حقیقت میشود.بببببببببیییییییییییییییییییییییی
دریا
صورتهای ما از بحر بیکران حق است که میآیند و میروند. ما موجهایی از آن، حقیقتِ نامتناهی هستیم که چند صباحی نمودی داریم. عارف که کاسه و ظرف وجودیاش از معرفت الهی پُر شود در دریا غرق میشود و به مقام فنا میرسد. ما نمایشها و تشخّصاتِ جلوهٔ اوییم که از دریا، همانند موجی برمیخیزیم و دوباره در آن فرومیرویم، پس موجها و نم ها، صورت متعیّن ماست که از مظاهر دریای حق است. صورتهای ما محدود است و دریای وجود مطلق نامتناهی است. ما جزئیم که از کل آمدهایم و بهسوی کلّ بازمیگردیم.
دستورالعمل
بدان که اساتید طریقت، دستورالعملهایشان با هم فرق میکند. راهی که اساتید آنان رفته و خود یافتهاند را به تلامذه میدهند. هر نسخهای، حاوی همان احکام طریقتی است که چشیده و تشخیص در آن دادهاند که به طی طریق کنندگان میدهند. مثلاً بعضی راه ریاضت و توبه و جوع را نشان میدهند که با تمرین و جوع و پرهیز از اطعمه و اغذیه، زیاد میشود راه رفت. بعضی سخاوت را گوشزد میکنند. گروهی توکل و تسلیم را افضل میشمرند. عدهای خدمت به خلق را رمز رستگاری میدانند. دستهای عجز و ناتوانی و خاکساری و تواضع را دلیل راه رفتن میدانند و گروهی گویند: به قدرتی که خدا به تو داده نگاه کن و شکر نعمت و سپاس و حمد او کن تا حق تو را، به عطایای بیشتری نصیب کند و اکابر گفتهاند: بزرگترین حجاب، انّیت و منیّت است، باید این، مادر بتها را کشت. بعضی راه عقل را ارائه میدهند که آن حجت درونی و هادی سُبُل است. گروهی گویند: علم و بحث و قال و قیل، هیچ استفادهای ندارد؛ باید به مسائل معنوی و قلبی پرداخت و علوم مقصد نیستند و عمر تلف کردن در این چیزها، سالک را از رسیدن به هدف نهایی دور میکند. دستهای بر آناند که زهد و پارسایی راهگشاست؛ که دنیا همانند سایه است که اگر تو دنبال دنیا بروی، او از تو فرار میکند و گروهی، عبادات را رمز موفقیتهای الهی میدانند و اصرار در بجا آوردن نُسُک و نماز و روزه و …میکنند. بعضی اکابر گویند: هر چه نفست خواهان است از او بگذر؛ که نفس، همیشه راحتی و آسایش را دنبال میکند و عاقبت شخص را در ورطه سرازیری و بدبختی میاندازد. چه آنکه هر لذت و میلی، دلیل بر سعادت نباشد و نفس، میلش به شقاوت و حیله زدن میباشد و اعاظم طریقت، گوشزد میکنند که هر عملی و سیرهای را باید از مرشد و استاد، نسخه گرفت. استادی که حاذق و راه رفته باشد و شاگردی اساتید اهل عرفان را، سالها کرده باشد؛ تا بتواند داروی لازم و احتیاط را بدهد. چون همه کسانی که در طول تاریخ فرجام خوبی داشتند و به نتایج عالی رسیدند و خود و خدای خود را شناختند از راهبران و استادان کامل و مرشدان طریقت استفاده کردهاند. بعضی اهل محبت، فقط توسل صرف و محبت را گوشزد میکنند که موالیان محبین را آخرالامر دستگیری میکنند و از آنان، بعضی به ادعیه متمسّک و از طی مراحل و منازل هیچ خبری ندارند؛ و دائم دم از محبت میزنند. خلاصه آنکه، طریق الی الله مختلف است؛ نسخهها هم گوناگون است و هر کسی طریق خود را به صواب میداند؛ اما اثبات چیزی، نفی غیر خود را نمیکند. یافتهها برای هر کسی حجت است. «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.»
دشمن
نباید به حرف دشمن اعتماد کرد، اگر حرفهای خوب و نیکو هم بزند، بهصورت دوستانه، باز هم دامی است. اگر به تو شیرینی دهد، آن را زهر بدان؛ اگر لطفی به جسمت کند، آن را قهر دان. دشمنی، کم اش هم زیاد است.
دعا
ای خداوندی که کمترین بخششت، مُلک جهان است، من چه بگویم؟ که خود سرّ و حاجت درون مرا میدانی. ای خدایی که همیشه پناه حاجات ما بودی، بار دیگر خطا کردیم و بجای آنکه از تو حاجت بخواهیم از غیر تو طلب کردیم. خودت فرمودی: گرچه به سرّ درون شما آگاهم، شما هم حاجات خود را بر زبان بیاورید. حکمت بازگویی حاجت به لسان این است که همانطور که خداوند در به وجود آوردن عالم، علم داشت، ولی آن را به آشکار آورد تا علم تبدیل به عین گردد. چون آدمی از درون زاری کند، دریای بخشایش خداوندی جوشیدن گیرد و دعا مستجاب شود.
خداوندا، صدها هزار دام و دانه، جلوی روی ما وجود دارد و ما مانند پرندگان گرسنه و بیچاره هستیم که به خاطر دانهای اسیر دام صیادان روزگار میشویم. خداوندا، هر لحظه، ما را از دامی نجات میدهی؛ ولی باز، ای بینیاز بهسوی دامی دیگر میرویم. آنقدر ناتوانیم که در انبار دل، گندم طاعات را میریزیم و جمع میکنیم؛ ولی باز، به خاطر هوی و هوس، آن گندمها را نفس اماره بر باد میدهد. ای خدا، ما بهوش نمیآییم که علت از بین رفتن گندمها، موش، یعنی نفس اماره است که به قلب ما نفوذ میکند؛ از وقتی در انبار طاعات، دزد رفته و حاکم شده است، ما در امان نیستیم؛ میخواهیم اول دفع موش از انبار کنیم، بعد گندم طاعات را انبار کنیم؛ ولی حریف آن نمیشویم. تو یاریمان کن، این گفته ما در دعا و راز و نیاز به توست یا مجیب الدعوات.
ما در دعا و راز و نیاز و مناجات به خداوند، عرض میکنیم: خداوندا! ما بندگان تو، همانند چنگ هستیم و این تو هستی که به چنگ زخمه (مضراب) میزنی و صدای آن را درمیآوری؛ پس هر ناله ما از مضراب قدر توست که برمیخیزد. خداوندا، ما مانند نی هستیم و نوا و ناله در ما از تو میباشد؛ ما مانند کوه هستیم که صدایی که در کوه برخاسته میشود از توست؛ یعنی در وجود مقیّد ما، نوا و طنین از وجود مطلق اوست. خداوندا! ما همانند شطرنج هستیم که برد و باخت ما از توست، ای خوشصفات، نه از صفحه شطرنج و مهرههای آن. ای خداوند! ما که هستیم؟ ای جان جان تا اینکه در افعال و کارهای تو دخیل و همراه و شریک باشیم. ما همه وجود حقیقی نداریم، بلکه وجود حقیقی، وجود مطلق توست. ما نیستهایی هستیم که هستنما میباشیم؛ و هیچ استقلالی از خود نداریم. ما همه شیر هستیم، ولی از شیرهایی که روی پرچمها منقوش هستند؛ که از وزش باد، هرلحظه به طرفی جهش پیدا میکنند. حرکت شیران نقش شده بر پرچم، معلوم است و دیده میشود، ولی خود باد دیده نمیشود، فدای خدایی که دیده نمیشود و پنهان است. از دیده دلمان کم مباد (گم مباد). خداوندا، هستِ ما از حرکت و فعل، همه از دادههای توست، بلکه هستی ما از خالقیت توست. خداوندا! لذّت هستی، به عدمها دادی و لباس هستی نما پوشاندی. تو هستی که هستنماها را عاشق خود کردی. پس لذت عطایای خود را از ما مگیر و نُقل و شراب و جام می لذیذ عشق را از ما دریغ مدار. خدایا به عمل ما نگاه نکن، بلکه به احسان و سخاوت خودت بنگر. ما خلایق در عدم بودیم و هیچ نوع تقاضایی نداشتیم، این لطف تو بود که اسرار را میشنید و از زبان حال ما اطلاع داشت.
بنده در دعا و راز و نیاز و مناجات به خداوند عرض میکند: ای دادرس فریاد خواهان، ما را هدایت کن. دلمان را به کجی نکشان، بعد از آنکه آن را هدایت کرده بودی از جان ما قضای بد را رها ده و ما را به تقدیرات راضی کن. چیزی تلختر از فراق تو نیست. اگر پناهت نباشد ما در پیچپیچ کارهایمان تباه میشویم. حال ما اینطور است که مسائل دنیوی کارهای معنوی و اخروی ما را خراب کرده است، چون کارهای طالح مان، کارهای صالح ما را حبط میکند، پس پناه ده. کسی نیست بدون امان تو اقبال داشته باشد. تا ما به تو وصل نشویم، دچار سستی و رخوت و زشتی هستیم. چون با تو انس حقیقی نداریم، مرده هستیم؛ پس وصالت را بما بچشان. تو از هر آسیبی بر کناری و همه را از نیستان، هستی دادهای، پس ما را به کمال خود برسان و به عطایت مرهون فرما. ما مصنوعیم و صانع تویی، ما زبون و خواریم و همگی در حالت تضرع هستیم، پس نَفس ما را نجات بده و از این خواری دنیا برهان. اگر ما از اهریمنها رهایی یافتیم، به خاطر آن است که تو ما را از تاریکی خریدی و پناه دادهای. ما کوریم و اگر عصا کش نداشته باشیم، هلاک میشویم و تویی عصا کش دنیای ما. غیر تو چه خوشی چه ناخوشی آدمی را میسوزاند و از بین میبرد. غیر از تو همه چیز باطل است. فقط فضل تو همانند ابری پرباران است که اگر نصیبم کنی واصلم و شادمان.
دل
بدان که هر چه دل بخواهد همان شود، اگر دل بخواهد چشم گریان شود و به بعضی که اراده کرده مینگرد، به عبرت میبیند، بهسوی حرام نگاه کند. اگر دل بخواهد به محسوسات توجه میکند، اگر بخواهد به مسائل خیالی و معانی جزئیه و موضوعات کلی توجه میکند. جوارح و حواس پنجگانه، تابع دل هستند. هر اشارت دل کند، آنان بیدرنگ عمل کنند. پس گویم دست ظاهری در دست باطنی (دل) است. دلِ مستور از جوارح ظاهر میشود. اگر دل بخواهد دست به حسابرسی آید یا به نوشتن کتابت میکند یا با تیری به دشمن زند و یا دوستی را با دستش قرض دهد و یاری کند. پس تمام حواس مهارشان تحت فرماندهی دل است، ارتباط بسیار قوی و نزدیک و لامحاله.
دوربین
افرادی دوربین منفی داشته و عالم را کمرنگ و کبود و تیره میبینند و گمان بد و سوءظن به آدمها دارند و چشم حقیقتبین نداشته و نمیدانند که علت چیست؟! اگر عینکی سرخ یا زرد بچشم ظاهر بگیرند، عالم را سرخ و یا زرد میبینند. باطن و فکر هم همینطور است؛ عیوب دیگران را دیدن، روزگار را به وفق ندیدن، به قضا و قدر اعتراض داشتن و … همه از زاویهٔ دید باطنی خود است که همه چیز را ناتوان و ضعیف و خمیده میبیند. درحالیکه این از ضعف نفس و عدم معرفت میباشد. ولی مؤمن کامل، به نور حق و با حکمت و معرفت، دیدگاهی بس ارجمند و والایی دارد و عیب و بدی را مرهون علل و اسباب میداند. او حق را خیر مطلق و نفس اماره را، شرّ مطلق میداند. چشم حقی، خوب میبیند و چشم شیطانی بد مینگرد.