دُرّ نجف

کشکول طریقت

فصل دوم · بخش سوم

دوزخ

بدان که دوزخ را که در آیات و روایات بسیار آمده است را، تأویلات عرفانی آمده است که قابل‌توجه می‌باشد. نفس شیطانی انسان، همانند دوزخ است. دوزخ همانند اژدها، همه چیز را می‌بلعد و نفس اماره، دائم در حال بلعیدن و فرو بردن انسانی در خود که دوزخ بی‌همتایی است می‌باشد. هر رذیله‌ای دارای تجسم می‌باشد که در دنیا نادراً دیده می‌شود، ولی در دوزخ قیامت به‌وضوح و آشکار دیده می‌گردد. نفس اماره که دوزخ است، اگر هفت دریا را در خود فرو برد، توان آن را دارد که آتش آن کم نگردد و جهانی را به آتش کشد که آتشش مهیب است. در قیامت به دوزخ ندا آید: آنچه در خود فرو بردی سیر شدی؟ دوزخ گوید: سیر نشدم، آیا بیشتر هم هست؟ (سورهٔ ق/۳۰) پس خداوند قدم رحمت بر دوزخ گذارد و او آرام و ساکن شود. در نفس اماره هم تا قدم رحمت نیاید، نفس از دوزخی بودن خود، دست نمی‌کشد.

رخسار

رنگ و روی، گاهی از باطن خبر می‌دهد. خداوند در سورهٔ اعراف/۴۶ فرمود: «و علی الاعراف رجال یعرفون بسیماهم»: و بر جایگاه اعراف، مردانی هستند که به سیمایشان می‌شناسند. خداوند رخسار را معرِّف باطن دانسته، لذا عارفان حقیقی از سیمای مردم، درون آن‌ها را می‌شناسند. افرادی که سیمایشان ناخوش و زرد و کبود است دلیل بر غم و فشار درونی و مرگ را جلو روی خود می‌بینند؛ آنکه رخش سرخ و سفید است، دلیل بر خوشی و غم نداشتن است که نوعاً این مطلب، دلالت بر معلول دارد.

رزق

زندگی کردن با عقل معاش متعادل و موزون، برای همگان ضروری است. چه آنکه کشت و کار و درآمد، لازم است؛ اما افراط در افزایش درآمدها، دارای عوارضی جانبی است. از آن‌طرف عاقل، می‌داند زندگی برای کسی ثبات و دائمی و پایدار نیست. پس دل بستن به دنیای زودگذر، از سیرهٔ عاقلان نیست. زندگی چه خوب و چه بد، می‌گذرد؛ همانند ابر در حال حرکت است تا جایی که به اجل منتهی می‌شود. هزاران پرنده و درنده، روزی می‌خورند؛ ولی شب، غصهٔ فردا را نمی‌خورند؛ اما انسان مادی شب‌هنگام، عوض استراحت در فکر در آمد فرداست. فاخته (قمری یا کوکو) شکر خدا می‌کند و عندلیب (نوعی بلبل) حمد خدای کند و زبان حال این‌ها چنین است: که‌ای خداوند مُجیب رزق بر تو می‌باشد. بازِ پرنده از همهٔ مردارها بریده و بر دست و ساعد شاه جای می‌گیرد و غذای شاهانه می‌خورد. خداوند فرمود: «ما مِن دابَةٍ فِي الارضِ إلّا علی الله رِزقَها: هیچ جنبنده‌ای روی زمین نیست مگر خداوند رزق او را می‌دهد. (هود/۶)» پس همه در طول عمر زندگی‌شان به رزقی مقدّر نصیب دارند، حال می‌خواهد آن جنبنده پشه باشد یا فیل. کمبود رزق سبب می‌شود که غم در سینه‌ها جمع شود. همیشه فقدان و کاستی و نقص، سبب غم می‌شود. کمبود، عارف را غم آلود نمی‌کند. غم‌ها همانند تبر و داس هستند که عمرها را می‌شکند و می‌درد.

رمزی

چطور روح از عالم بالا و ملکوت به زمینیان و اهل ناسوت پیوست، روح مجرّد و جسم خاکی، از چه قاعده‌ای با هم مرتبط شدند. گفته شده: که حق‌تعالی بر هر چیزی، رمزی و افسونی می‌خواند؛ اگرچه آن‌ها در عدم بودند، آن رمز، آن‌ها را از علم به عین آورد، از عدم لباس هستی پوشاند و آنان با سرعت تمام به وجود آمدند. باز به رمزی و اسمی و افسونی، آنان را به طرف عدم آورد و هرکدام در مرتبهٔ دوم جایگاهی نو دارند؛ اگر چوب سوزانده شود، تبدیل به زغال و گاز شود. اگر روح از جسم جدا شود، به عالم برزخ و قالب مثال رود، بخار تبدیل به ابر شود و … گل چطور به افسونی، باز و خندان شود. سنگ معدن به رمزی عقیق شود. حق بر خورشید آیتی خواند و تابان شد و زمانی به فسونی خاص، کسوف بر او می‌گیرد. به اسمی، بخار تبدیل به ابر گردد و ابر به آب تبدیل شده و بر زمین فرو ریزد. گوئیم: اصل هر به وجود آوردن و تبدیل و تغییر به اراده و مشیّت حق است و آن اراده را که ما ادراک نمی‌کنیم رمز نامیده‌اند. به زبان گفته شد: ظهور اسم الله، این کار را می‌کند، مثلاً اسم نور، خورشید را تابان می‌کند و در ادامه گوییم: امضاءِ آمدن و رفتن، به امضاءِ خلیفهٔ حق است و هر موجود، اعم از افلاکی و انفسی و نباتی و جمادی، موکل دارند و همهٔ موکلین و فرشتگان، مجریان بحقِّ اویند. البته بعضی اولیاء الهی این مطالب رمز را می‌فهمند، آن‌هم به اندازهٔ تقرّب و معرفتی که به آن‌ها خاصّاً عنایت شده باشد و به بعضی اولیاء، حق‌تعالی مُلهم کند تا بعضی رموز را دریابند که عقل جزئی و ظنِّ مفلس، عاجز از ادراک این رمز و رازها هستند.

روح الهی

در جهان، چیزی شگفت و کمیاب، همانند شمس جان و روح الهی که در تن بندگان خاص است، نمی‌باشد؛ که روح انسان در این جهان، غریب و از جایگاه اصلی خود دور شده است. برای او امروز و فردایی نیست، پایدار است و برای او نه در خارج ذهن و نه در ذهن نظیری نیست.

ریاضت

ریاضت آن است که سالک به دستور و کمک استاد حاذق، صفات رذایل را تبدیل به فضایل کند. ریاضت، برای تصفیه نفس است؛ مانند کوره گُدازان که در کوره، نقره و طلا را به غلیان درمی‌آورند تا نقره از زوائد و طلا از ناخالصی جدا شوند؛ در سلوک هم مشقّات و سختی و چله نشینی ها در طی مراحل و منازل، برای همین است.

وقتی فرمانده ای با لشکر، به دژ دشمن حمله می‌کند و سپس آن را تصاحب می‌کند. چون قلعه را تسخیر کرد، دشمن را بیرون می‌راند و آنگاه به عمارت سازی و برج و حصار مجدد می‌پردازد تا سلطان و فرمانده کل، برای بازدید آید و او را تحسین کند و رتبه‌اش را بالا برد. سالک هم وقتی بر دشمن، یعنی نفس اماره، با حربه ریاضت می‌تازد تا او را بیرون کند. «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید» و آنگاه حق‌تعالی، او را به مقاماتی چند نائل کند.

زاری

چون خداوند بخواهد که ما را یاری نماید، علاقه‌مان را به زاری و تضرّع می‌کشاند. خوش به حال کسی که چشمش گریانِ حضرت دوست است. خوش به حال دلی که برای او از سوز و عشق بریان باشد. هر جا آب روانی باشد، آنجا سبزه‌زار می‌شود و هر جا اشکی باشد آنجا رحمت الهی نازل می‌شود. انسان باید مانند چرخ چاه، نالان و گریان باشد تا در درونش از سبزه‌های یقین و معرفت بروید. اگر می‌خواهی دلت بسوزد و گریان باشی، بر کسی که مظلوم و مستمند و مغلوب است ترحّم کن؛ چون رحم کردن بر بیچارگان، سبب رقّت قلب و زاری درون می‌شود.

زاد و توشه

حق‌تعالی همه عالم را مهمان خود کرده و به ضیافت عام، همه را رزق داده است. این خلق روزی به اجل می‌میرند و بر حق وارد می‌شوند. خداوند از آنان زاد و توشه، خواسته است. ارمغان بنده، نیّت پاک و عمل صالح است. کسی که به ضیافت حق می‌رود، لازم است نور داشته باشد و نورانیت با کم خوردن و کم خوابیدن و کم گفتن با نیت خالص حاصل می‌گردد.

زبان

یکی از زمانمندترین جوارح، زبان است. زبان در مثل، همانند آتش و هم خرمن است؛ کلمات نیکو، خرمن حسنات را جمع کند و کلمات بد، همانند آتش، حسنات را می‌سوزاند. روح از این جارحه در افغان است. زبان هم می‌تواند گنج بی‌پایان باشد و هم می‌تواند درد بی‌درمان باشد که هم دل خود را جریحه‌دار می‌کند و هم مردم را به خشونت و گمراهی بکشاند. زبان هم صفیر خدعه گری است که با صدا درآوردن، پرندگان را در دام بیندازد و هم انیس وحشت و ایام هجران می‌باشد؛ یعنی عاشق به خواندن و نغمه‌سرایی اشعار و آواز با تنهایی، خود را بسر می‌کند. زبان هم امان را از شخص می‌گیرد و هم آماده برای زیان رسانیدن به کسی می‌باشد. زبان را از بد گفتاری و کلمات تشویش انگیز، باید دور داشت تا مردم در امان باشند.

زنان

یکی از مظاهری که در قوانین طبیعت، حق نهاد؛ زینت و آراسته شدن دوستی و میل‌زنان است که در قرآن، سورهٔ آل‌عمران آیه ۱۴ فرمود: «زُیّن للنّاسِ حُبُّ الشهواتِ مِن النِّساءِ و …» و در سورهٔ اعراف آیه ۱۸۹ فرمود: او خدایی است که همهٔ شما را از یک نفر بیافرید و از او همسرش را قرار داد تا به زوجه آرام گیرد. (هو الذی خلقکم من نفس واحدة و حبل منها زوجها لیسکن الیها) پس زن را، سبب آرامش و سکونت مرد قرار داده است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله با آن عظمت و شرافت به همسرش می‌فرمود: با من صحبت کن. اکثر زندگی‌ها، اگر حاجت مرد در موضوع جنسی به زن نباشد، انگار زن مورد توجه مرد قرار نمی‌گیرد. لذا نوعاً غلبهٔ مردان بر زنان ظاهری و غلبهٔ زنان بر مردان، واقعی است. احتیاج مرد و طلب او به جنس زن سبب می‌گردد، مرد محتاج به او باشد. اگر بیست درصد مردان، غالب بر زنان باشند، به خاطر فرهنگ شخصی و نژادی و صفاتی است. در واقع زنان مظهر تجلّی حق و پرتو جمال حضرت دوست می‌باشند و نطفهٔ مردان را می‌پذیرند و منفعل می‌شوند، از آن‌طرف، آنکه نطفه را می‌پروراند جهت فاعلی دارد و چون رقّت قلب و لطافت و احساسات آنان، بیشتر از مردان است، دلربایی و دل بردن آنان از مردان و نیز جذّابیت آنان از دیگر رموز سکونت برای مردان است.

سالک مبتدی

فرق میان انسان کامل و یا ولی واصل، با سالک مبتدی بسیار است. اگر کاری را ولیّ واصل کند، با حکمت انجام داده و کار سالک مبتدی نیست و نباید کار خود را قیاس به او کند؛ چون استاد کامل از مسائل نفس، نجات پیدا کرده و او هنوز در ابتدای راه است و چیزی را که از حکمتش نمی‌فهمد، نباید به او اعتراض کند. در مبتدی، نفس امّاره همانند نمرود و فرعون حاکم است، پس در آتش مسائل نفسانی نباید وارد شود. اگر کسی ابراهیم علیه‌السلام شد، می‌تواند قدم در آتش بگذارد؛ کسی که شناگری نمی‌داند و با دریانوردی و فنون آن آشنا نیست، نباید از خودرأیی، خود را به آب بزند. همین‌طور سالک مبتدی که نا آشنا به مراحل و منازل سلوک است، کار خود را هم مانند بزرگان اهل عرفان انجام ندهد که تقلید گاهی ناکامی‌ها و تباهی‌ها در پی دارد. منتهایان اهل عرفان در دریا روند، گوهرهای معنوی بیرون آورند و مبتدیان طریقت در دریا، دست‌خالی بازگردند. اگر ولیّ واصلی، از زمین خاک بردارد، آن طلا شود و اگر ناقصی طلا به دست آورد، به خاکستر تبدیل گردد؛ یعنی دست اولیاء همانند اکسیر است و دست ناقصان، چون حکمت و صنعت چیزی را ندانند دچار آفت شوند. مرد الهی مقبول است و دستش دست خداست؛ اما دست ناقصان، همانند دست شیطان است. جهل در دست انسان واصل به علم تبدیل گردد و علم در نزد انسان ناقص به نادانی تبدیل گردد؛ چون توان داشتن و بکار زدن آن را ندارد. پس کسی که پیاده است، با سواره نجنگد و با او مسابقه ندهد و تقلید او را درنیاورد که جز ناکامی چیز دیگری به دست نیاورد.

بدان که سالک مبتدی تا سالک منتهی شود، بسیار وقت و جهاد اکبر و ریاضت می‌خواهد و نباید کارهای واصلان را با کار خود مقایسه کنند. چه‌بسا کاری برای او کفر باشد، اما برای عارف واصل شکر باشد، یعنی در مقامی برای مبتدی، هضمش نارواست و درد ایجاد می‌کند، اما برای منتهی رواست و شفا ایجاد نماید؛ مانند غوره که‌ترش است، اما بعد از رسیدن به انگور، همان ترشی ایجاد شیرینی کند. پس میان سالک ناقص و کامل فاصله بسیار است و در این رهگذر آفات و خطراتی دامن‌گیر ناقصان می‌شود که باید متوجه باشند و از تقلید و عمل بدون نسخه استاد حاذق دوری گزینند و چه‌بسا بعضی کارها سبب تیرگی قلب و تخریب ذهن گردد و از راه بدر شود.

سایه خداوند

دانسته شده در باب استاد طریق که اولیای کامل و مربّیان الهی از خیال گذشته‌اند و سایه خداوند می‌باشند؛ او سایه یزدان است و در این عالم مرده، ولی زنده به حضرت حق است و برای نجات، چاره‌ای نیست مگر آنکه دامن اولیاء الهی را گرفت. در آیهٔ ۴۵ سوره فرقان که خداوند فرمود: آیا ندیدی که پروردگارت، چطور سایه بگسترانید؟ منظور از گسترش سایه، هادیان الهی هستند. باید از سایه، آفتاب را پیدا کرد، پس دامن ولی خدا را باید گرفت.

سبب دشمنی

بعضی مظاهر و شکوه، سبب دشمنی کردن دیگران و مورد طعمه دنیاطلبان می‌شود. مثلاً پَرِ طاووس، دشمن جانش شود. شوکت پادشاهان، سبب بروز دشمنی کردن دیگران شود. نافهٔ خوشبوی آهو، موجب صید گردیدن او، توسط شکارچی شود. عاج فیل سبب می‌شود که فروشندگان عاج، شکارچیان را تحریک برای کشتن فیل کنند. پس هر نوع زر و زور و جمال و کمال و جلال، در معرض دشمنی کردن دیگران می‌شود؛ و دارنده کمال و جمال، باید رعایت احتیاط در ظهور و بروز خود را بنماید؛ چه شکوه و دارندگی ذاتی باشد یا با اکتساب، به آن رسیده باشد. به قاعده گفته می‌شود: که هر محسودی در تیر رس حاسد می‌باشد و هر طمع‌کاری دنبال طعمه می‌گردد؛ تا به آرزوی نفسانی خود برسد. چه‌بسا کسانی چیزی داشته باشند که مخفی باشد، پس از ابراز آن، بعضی به طعمه آن دارایی درآیند و به گرفتن از او، به اسباب و حیله‌ها، در دام اندازند تا از او سلب نمایند؛ گرچه به کشتن او کشیده شود.

ستاریت

چون خداوند خواهد که آبروی کسی را بدرد، میل آن‌کس را در عیب‌جویی پاکان، ایجاد می‌نماید؛ یعنی به خرده‌گیری و طعن به اولیاء و عارفان مشغول می‌شود. چون خودش در خرابکاری‌ها از جمله برملا کردن عیوب و نواقصی که با ستّاریت خداوند سازگار نیست، مشغول بوده و اثر وضعی آن عمل، سبب می‌گردد که عیوب او، به خاطر عیب‌جویی از وارستگان، آشکار گردد. چون خواهد که عیب کسی را به ستاریت بپوشاند، او را موفق به ترک عیب‌جویی دیگران می‌کند. تا زمانی که شخص مذنب و خرده‌گیر، کارش به جای باریک و حادّ نرسد، خداوند معایب او را بپوشاند و آبرویش را حفظ کند، اما وقتی خاطی، کارش از حدّ گذشت، عیب و نقص خودش ظاهر می‌گردد.

سخاوت

بسیاری از مصائب و مشکلات، معلول نیت و کارهای انسان است. وقتی اتفاقی می‌افتد، مثلاً آتش خانه‌هایی را می‌سوزاند یا سیل منطقه‌ای را ویران می‌کند و… همه معلول اسباب است. می‌گویند: سخاوت جلوی بلاها را می‌گیرد، در جواب گفته شده: بعضی‌ها سخاوت آنان مخصوص فامیل است و به غیر آن داده نمی‌شود. یا به خاطر عادت پدران داده می‌شود، نه به خاطر خدا؛ یا به خاطر منّت گذاری و فخر و خودنمایی است نه برای تقوی و ترس از خدا. پس انفاقی که خالصانه برای خدا نباشد آثار تامی ندارد؛ و همیشه بخشش مالی به اغراض بند است. باید کوشش کرد که سخاوت بر مبنای خلوص باشد به هر کس که داده شود مخصوصاً مستحقان و محتاجان در اولویّت می‌باشند.

سخن

سخن ناپخته، جان را تباه می‌کند و گاهی حیات کسی را به هلاکت اندازد. گاهی آتش سخن، گروهی را به جان هم اندازد. دیده شده که کلام بی‌ادبانه، گاهی فتنه‌ای ایجاد کند، زبان دروازه‌ای ندارد، باید محکم، آن را با ادب و عقل و شرع بست. اگر جهان به‌مثابهٔ پنبه زاری باشد که سخن ناروا، آن را به آتش کشاند. سخن اولیا، جان‌فزا و مسیح آساست و مرده‌دلان را به بیانی، زنده می‌گرداند. اگر خواستی سخن شیرینی بگوئی، از شیرینی حظوظ نفس، باید پرهیز کرد؛ تا کلام تأثیر مثبت بر ذهن مستمع و مخاطب بگذارد.

سنت

سنّت، یعنی راه و روش، پس هر کسی روشی نیکو نهاد، دائماً آن سنت دنیوی و اخروی رشد می‌کند و اگر روشی ناخوش و ناپسند نهاد، آن سبب می‌شود که مورد لعن قرار گیرد و پای سنت گزار در گِل فرو رفته و برزخ و قیامتی سخت، در پیش دارد. لازم نیست که مدح کاری و ذم عملی، حتماً به نفرین لسانی اجراء شود، بلکه نفسِ خوشی‌ها و بدی‌های گذاشته شده، خودبه‌خود، اتوماتیک وار، به او بازمی‌گردد. پس میراث برندگان در دسته‌ای، بستگی به تناسب طالبان آن دسته دارد. همیشه آب شیرین و شور در جهان است و تا قیامت، خوبان و بدان در صفات و خصائل در کار زارند؛ اما بدبخت و نافرجام، کسی است که سنّتی ناروا و ناصواب بجای بگذارد که اثر وضعی آن، شخص را به تباهی و دوزخ می‌کشاند.