شعور
بدان که عناصر آب و خاک و هوا و آتش، وقتی مشیّت الهی در هر موضوعی تعلق بگیرد، دارای شعور شوند و فرمان حق را کاملاً اجرا کنند. مثلاً وقتی عذاب بر قوم هود میخواست نازل شود، حضرتش بر جایگاه مؤمنان به او خطی کشید، پس باد صرصر، وقتی وزیدن گرفت و به آن خط و دایره که میرسید به مؤمنین هیچ ضرری نمیرسانید و آرام میشد. وقتی به بیرون آن میرسید، کافران را با منزلهایشان بلند میکرد و بر زمین میزد و متلاشی میکرد. پس باد شعوری پیدا کرده و مؤمن را از غیر مؤمن، تشخیص میداده است. یا شیبان راعی (متوفی قرن سوم)، وقتی روزهای جمعه میخواست از کوههای لبنان به شهر، برای نماز برود خطی روی زمین میکشید تا درندگان به گوسفندانش حمله نکنند و آنها را از بین نبرند. پس هیچ درندهای به درون خط وارد نمیشد و غریزه تهاجمیاش مغلوب میشد. یا حضرت ابراهیم علیهالسلام چون برگزیده خدا بود، آتش نمرودیان، هیچ ضرری بر او وارد نکرد. یا آب دریا برای موسویان، کنار رفت و کف دریا خشک شد؛ تا نجات پیدا کنند، اما وقتی فرعونیان آمدند به هم آمد و همه دشمنان موسی علیهالسلام غرق شدند. وقتی مشیت حق، تعلق گرفت که قارون را عذاب کند، زمین شعور پیدا کرد و باز شد و قارون و تمام اموالش را در خود فرو برد. آب و گل، وقتی به هم پیوست به شکل پرندهای شد و با دم عیسی علیهالسلام شعور پیدا کرد، بال و پر گرفت و به پرواز در آمد. کوه دک طور از تجلی حق بر حضرت موسی علیهالسلام به رقص در آمد و مندک شد؛ یعنی تجلی نور حق، موسی علیهالسلام را منوّر کرد و نور موسی علیهالسلام منعکس در کوه شد و سپس کوه از هم پاشیده شد.
شکر
شکر هر نعمتی از نعمتهای معنوی، بر شاکر لازم است و چون نفحهای از حقیقت و معارف، به هر کس رسید، شکر آن بجای آورد. اگر ناسپاسی کند، آن موهبت، دستخوش آفت شود. اگر کسی توان شکرگزاری ندارد، خدمت سپاسگزاران واقعی کند؛ که اینان، مظهر شاکریّت حقاند و منعم را به حقیقت شناختند و از جان، سپاس حق گویند.
سالک وقتی فهمید که حضرت حق، او را توفیق طی مراحل و منازل نموده، از کاهلی بگریزد و تلاش را رها نکند. تا او را از مرتبه علمالیقین به عینالیقین برساند. پس تکالیف و ریاضات و اوراد، همه برای رسیدن به اوست؛ و در این راستا بارکشی اصل و کار سالک است. یارکُشی فعل اوست. به این توفیق، شکر و سپاس باید کرد که میان صد هزاران، قرعه کار به نام او زده است. استاد ما میفرمود: «قومی به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست»؛ که از اصول سیر صعودی و ترقی الی الله است. چون لطفهای حق در این مراحل دیده شد، سالک از شکر نعمت نباید غافل شود تا از یاد الطاف، طبق گفته قرآن (ابراهیم/۷)، بیشتر نصیبش گردد.
شهرت
هر کس هر هنر و مقام و ارجمندی خاص داشته باشد، متوجه میشود که همین دارائیها و بروز هنرها، گاهی سبب دشمنی و گرفتاری میشود. گاهی نغمهسرایی سبب بند میشود. پس اگر دانه باشد مرغان او را از روی زمین برگیرند. اگر غنچه باشد، کودکان او را از گل جدا میکنند؛ پس بهتر است که دانه پنهان شود و دام شود و غنچه گیاه بام شود. سالک الی الله که خداوند به او فیالجمله عنایتی کرده، باید آن لطفها را مخفی کند، چه آنکه انسانهای ناپخته و دنیا پَرَست، دور او را میگیرند و عوض آنکه او همانند درختی تناور و کلفت شود، از او خواستها دارند و او را لاغر میکنند. چون شهرت، همیشه آفت است؛ زیباییها و یافتهها را آشکار کردن، سبب وقایع ناگوار و مورد محسود قرار گرفتن میشود و به عبارت سلیستر، دشمنان به او حسد میورزند و دوستانش با مدح و ستایش و گرفتن خواستههایشان، روزگارش را بر باد میدهند و عمرش را تلف میکنند. پس از آفت شهرت و حبّ ذات خویش به لطف حق باید پناه برد و از او در این جهت استمداد خواست، چه آنکه، حضرت حق الطاف بسیار بر ارواح متوسل به خود کرده است؛ لذا خداوند نوح را بهوسیلهٔ توسل و پناه، از غرق شدن نجات داد و دریا را برای موسی علیهالسلام جاده و فرعونیان را غرق کرد و ابراهیم علیهالسلام را از آتش نجات داد و کوه، یحیی را از شرّ دشمنانش نجات داد و کوه، سنگریزهها را بر سر دشمنانش ریخت.
صبر
سالکان الی الله بر مشکلات و تلخیهای زندگی صبر کنند و این با ریاضت و مخالفت با هوای نفس انجام میگیرد. شکیبایی سبب کمال نفسانی میشود. چون اینان از لذایذ دنیایی گذشته و با محنت دنیا، دست و پنجه نرم میکنند؛ تا به مقصد اعلی برسند. به تجربه دیده شده که سالکان مبتدی در برابر فشارهای روحی زندگی، کم میآورند و خسته میشوند. درحالیکه بعضی مقام صابران را جزء منتهی طریق میدانند، نه متوسط سلوک.
صحو
صحو یعنی هوشیاری و بیداری و سُکر یعنی مستی و بیخویشی. عرفا دو دستهاند، بعضی سُکر را بهتر دانسته، مانند مولانا و بعضی صحو را بهتر میدانند. در سُکر، بنده حالت استقلال از خود ندارد و در بیخویشی به سر میبرد. کسی که از گذشته یاد میکند، هوشیار است و هوشیاری دلیل است که بنده، حال و هوای من و ما دارد و این برای سالک مبتدی است. پس در حالت صحو مانند گرههای نی، بنده به شهوات و آرزوها و ترفندها وابسته است و همین، قید و بندی است که مانع از طیّ طریق کردن اوست و توقّف در مواقف مقامات هم دلیل صحو است که از آن باید بیرون بیاید و در حال رشد و صعود باشد؛ اما به سُکر نه به صحو. وقتی انسان برای زیارتِ خانهٔ کعبه میرود، همهٔ لباسها را رها میکند و به وحدت، همانند همه یک لباس یک طواف، یک لبیک میگوید تا طواف مستانه بر کعبه کند، به وحدت رسیده است. اگر لباس و طواف و لبیک، یکی بوده؛ اما در دل هوشیار همه چیز باشد و گرفتار وجود جزئی خود باشد و از خواطر رهیده نشده، پس معلوم است که به طریق مستان برای زیارت نیامده که به خودی خود توجه تامّ دارد. لذا بعضی مردم از گناه بهوش آیند و توبه کنند و ظواهر شریعت را مرعی میدارند ولیکن به مقام استغراق و فنا نمیرسند و حالت سکر به آنها دست نمیدهد؛ اگر گریه و زاری هم به آنها دست میداد، از بابت کار گذشته و آمرزیدن است؛ نه بکاء و زاری در هجران محبوب حقیقی.
صورت
دانسته شد در علم طریقت که صورت سرکش و تفرقهانگیز است؛ باید بُت صورت را شکست؛ و سبب اکثر نزاعها و تعصبات، از صورتپرستی است. آنچه سبب میگردد که انسانها، گول صورتها و تعیّنات و کثرات را بخورند، این است که دنبال پای معنا نبودهاند و دنبال مسائل قشری و امیال شخصی بودهاند. صورتگران حالت حقستیزی دارند، لذا هر روز به رنگی تمایل پیدا کرده و عوض آنکه دنبال آفتاب باشند، دنبال سایه هستند. صورتها که همانند بتی هستند برای صورتگران، با عنایت حقتعالی و ریاضت و تبر ابراهیمی، میتوان آنها را ویران کرد و شکست و الّا خارج شدن از این رشته، کار سادهای نیست.
صورتها
علوم اهل محسوسات که عالمان، خود را وقف آن علوم ظاهری کردهاند، نتوانند به علوم باطنی برسند؛ چرا که بر دهان آنها پوزبندی زدهاند و نتوانند از شیر حقایق و معارف استفاده کنند. چرا که ظاهربین و صورتپرست از سیرت خالی است. بدان که شباهت صورتها، دلیل افضلیت یکی بر دیگری نیست؛ رنگ و نقشها سیرت را بازگو نمیکنند. ابولهب عموی پیامبر صلیالله علیه و آله بود، اما از سیرت با پیامبر صلیالله علیه و آله هیچ شباهتی نداشت. در مثال نقش بر دیوار، مانند اوست ولی حقیقت و باطنی ندارد. سگ اصحاب کهف ظاهراً سگ بود، چون پی اصحاب کهف برفت، قابلذکر شد و مقرّب اولیاء خدا شد و نامش در قرآن یاد شد. پس زیبایی سیرت نزد حق، پسندیده است نه زیبایی صورت.
طالب
چون انبیاء و اولیاء، همیشه بهسوی خدا بودند و حالت زاری و مناجات و طلب لقای حق داشتند، پس هر کسی طالب حقیقی حضرت حق است به شعلههایی از حقیقت انبیاء نیاز دارد؛ چون در طول طریق، دنبالهروی آنان است. بهعنوان تمثیل، هر جا آتشی باشد شعله و زبانه، همراه اوست. فرع دنبال اصل است. هر کس به ستارهای ماورائی پیوستگی داشته باشد خاصیت آن ستاره علوی در این شخص طالب، تأثیر میگذارد. مثلاً اگر قالبش با نبی و وصی و ولیّ ای که خراباتی باشد، همساز و قرین باشد، طالعش در سرور و بسط و عشق باشد و اگر کسی خُویش نعوذبالله با فرعون و نمرود باشد، طالعش در کشتن و غضب و قبض باشد؛ اما ستارگان محسوس زوالپذیرند و ستارگان ماورائی، سعد مطلقاند و ناپدید نمیگردند و طالبان حقیقی، اگر با استقامت، طلبشان دوام داشته باشد به سعادت دارَین میرسند. وقتی طالب و مستمع، واقعاً تشنهٔ حقایق باشد، متکلم را به سخن بر سر کار آورد. اگر گوینده هم در مقام سخن و القاء نباشد، وقتی شنوندهٔ زندهدلی پیدا شود، او به حرف آید. در مَثَل، اگر نامحرمی به خانهای وارد شود، اهل آن خانه، خود را پوشش دهند و پنهان کنند؛ و اگر محرمی به خانه آید، زنان خانه خود را مخفی نکنند. پس در القاء و بازگویی حقایق، محرمیت باطنی و تشنگی صادق لازم است. به قاعده، گفته شده: که هر چیز خوب و خوش و زیبا را برای دیدهٔ بینا اجرا کنند و آواز و نوای خوب را برای ناشنوا، اجرا نکنند. وقتی افرادی قوهٔ شامّه نداشته باشند، مُشک و عطر برای آنان فایدهای ندارد. پس آن کسی که سُفلی است و تشنه نیست و کور دل است و گوش باطنیاش کر است و استعداد هم ندارد، القاء حقایق و معانی و معارف، هیچ تأثیری برای او ندارد. در واقع فروشنده هر چیزی، مشتری خاص خود را دارد؛ و باز گویی ارشاد برای خامان و ناپختگان، تأثیری ندارد، بلکه وقت تلف کردن و مرواریدها را به هدر دادن است؛ چهبسا مستمعانی که ادعای تشنگی کنند، در واقع وقت استاد حاذق را گرفته و در کوتاه مدّت یا دراز مدّت، گوهرهای یافته شده را به خاک اندازند. پس مستمعان در طریقت، باید تشنهٔ واقعی، طالب صادق و مستعدّ تلقین باشند تا از نورانیت و بوها و آوازهای خوش اساتید، بهرهٔ کافی و شافی ببرند.
طبیب الهی
ای طبیب الهی و ای ارمغان حق و دفعکننده سختی و ای معنی بردباری، در دیدار با تو، پاسخ هر سؤال داده شود و بدون حرف و سر و صدا، مشکل حل خواهد شد. تو دانایی به هر چه در دل است. هر کس در گِل دنیوی گیر نماید تو دستگیر او میباشی. اگر تو غایب شوی، قضا و قدر، فضا را تنگ کند. تو سرای سالکانی و هر کس تو را نخواهد، تباه خواهد شد.
طرق متعدد
ازآنجاییکه در راه رسیدن خدا، طرق متعدد وجود دارد، همه اولیاء و مشایخ طریقت که بهحق، لباس اولیایی پوشیدهاند، مقصد آنان یکی است و در باطن یک هدف را دنبال میکنند. ولی در ظاهر، سیره و ابزار طی طریق آنان با هم یکی نیست. حقیقت یکی است و آن حقتعالی است، تمایزات در روشهاست و اختلاف صور و نردبانها از نظر کمی و کیفی، بستگی به ذاکر و ماشی طریق دارد تا به چه اندازه، پلهها را برای صعود، یکی پس از دیگری طی کند.
ظاهر و باطن
در ظاهر و باطن هر مسئلهای را بیندیشی، میبینی که هر کدام دارای خاصیت و آثاری است که نمیشود کلّاً از یکدیگر جدا باشند. اگر محبت خدا، فقط به فکر و ذهن بود، دیگر ظاهر و صورت نماز برای محبّ قابل توجه نبود. صورت و قالب را خداوند داده و عدم توجه بهصورت، یعنی تخریب نعم الهی و این نوعی کفر است. صورت نماز، رکوع و سجود و قیام است، اما باطن آن به حضور قلب است که با هم ملازمه دارند، اینکه بعضی سلاسل و فِرَق صوفیان گویند: ما به بینیازی رسیدیم و دیگر به خواندن نماز احتیاجی نیست، حرفی است ناروا! اگر دوستی برای دوستش هدیه ظاهری میفرستاد، دلیل بر محبت است که در درون او محبتش نهفته است. درست است که اعمال ظاهری را هم گاهی صادق و گاهی کاذب نشان دهند. اینکه کسی اهل تظاهر باشد دوغ خورده بهظاهر خود را مست نشان میدهد، درحالیکه هیچ از مستی شراب در او نیست تا او را مست تلقی کنند. شخص ریاکار در صورت، مصلّی و صائم است تا دیگران از ظاهرش بگویند: او مست طاعات و عبادات الهی است. در نتیجه گاهی افعال ظاهری مطابق احوال درونی است و گاه خلاف احوال باطنی است و تشخیص و تمییز کارهای ظاهری از صواب و ناصواب سخت است. آنکه به نور الله بصیرت پیدا کرده، میتواند این تشخیص را بدهد، چون به اسباب و علل احتیاجی ندارد تا بهوسیلهٔ آنها محک بزند. صورت به معنی از طرفی قریب است همانند آب و درخت که درخت از آب تزریق کرده و رشد نموده است؛ و حالت قرب دارد. ولی از طرفی الآن جزء نباتات شده و میوه و شاخه دارد؛ ولی آب از جمادات است و حالت بُعد پیدا کرده است.
ظرف
از آنجائی مسائل سیر و سلوک و رسیدن به قله، کار هر کس نیست و طالبان مجازی و مشتهیات کاذب که دنبال میگردند تا به مسائل ماوراءالطبیعه برسند، بدانند کار هر کس نیست خرمن کوبیدن، گاو نر میخواهد و مرد کهن. شخص ظرف و طاقتش بیست کیلو است، میخواهد بار هشتاد کیلوئی حمل کند. غذای او همانند طفل، شیر مادر است. ولی او میخواهد گوشت بخورد. او همانند پرندهای که پَر در نیاورده، میخواهد پرواز کند؛ نمیداند که اگر بپرد طعمه گربه میشود. از اولیاء خداوند، تقاضای پرش و صعود میکند، درحالیکه طاقت او ضعیف است و نتواند نسخه را اجراء کند. ساختار فیزیکی و روحیاش در خامی است، میخواهد همانند پختگان، حرف بزند و راه برود و تسخیر کند. لذا بعضی عرفا، اول مرید را امتحان کنند؛ اگر از امتحان مقبول افتند، آنها را برای شاگردی بپذیرند و چهبسا بزرگان امتحان نکنند؛ و روندگان، خودبهخود به خاطر خامی و کمظرفیتی و کوچکی و تنبلی از راه بیفتند.
ظلم
اثر وضعی هر گناهی در دنیا و آخرت دیده میشود، اما ظلم به دیگران، اثر وضعیاش جوری است که به ستمکار، حتماً و بدون تخفیف میرسد. ظلم ظالمان، همانند چاهی تاریک است که خود در آن افتند. در برزخ و قیامت هم تجسم یکی از کیفرهای آنان، تاریکی است. پس هر کس ظلمش بیشتر، چاه او هولناکتر است. ستمکار برای خود، همانند کرم ابریشم، تارهایی از ظلمش میتند. اگر مظلوم و ضعیف، تسلیم ستمکار است و توان مبارزه با او را ندارد، بدان روزی نصر خداوند، آنان را یاری و او را نابود میکند. اگر ظلم ظالم از نظر قدرت، بهاندازهٔ فیلی هم باشد، عقوبت خداوند، با پرندهای کوچک او را به هلاکت میرساند. (سورهٔ فیل) صدای مظلوم رساست و دیر یا زود، ظالم را به تباهی میکشاند. بله گاهی میبینی، کسانی بر تو ستم میکنند که در واقع خوی توست که در آنان منعکس شده و به تو ستم روا میدارد؛ درحالیکه اشکال به ظلم آنان میکنی، حال که اثر خصلتهای تو در آنان بهصورت ستم بر تو میافتد، یعنی عکس رذایل در ظالم میافتد و او از تابش صفت تو، بر تو ستم میکند و آسیب میرساند و تو بر آن شخص لعنت میفرستی. شیری درنده عکس خود را در آب چاه دید و شیری را مشاهده کرد، پس حمله به او کرد که درون چاه افتاد و از بین رفت. عکس درندگی خود را در چاه دید و در آن چاه به خوی بد خود به هلاکت رسید و احوال انسانها از این موضوع دقیق، خالی نیست. البته گاهی عکسالعمل رذایل بهصورت ظالم در لباس درد و مرض بروز میکند که آدمیان از این نکته غافلاند.
ظن
آنهایی که به ظنّ و استدلال ظاهری دل بستهاند، با یک یقین و استدلال قوی و یک شبهه در چاه سرگشتگی افتند. چرا که آسیبپذیری آنان بسیار است و طیّ طریق به حقیقت بر آنان، ترافیک ایجاد کرده است. اصحاب ظنّ در مقابل اهل یقین در وسوسه هستند؛ لذا فرمودند: پای استدلالیان ظاهری، چوبین است و پای چوبین مصنوعی، نمیتواند پا بر جا باشد، بلکه متزلزل است. ببینید کوران با عصا راه رفته و بینایان بی عصا راه میروند. در هر حالت نابینایان با کمک افراد بینا راه میروند که درون چاه نیفتند. جمله مردم، به نوعی قوهٔ تمییز ندارند و جزء اصحاب ظنّ و قیاس و استدلال ظاهری هستند. این رحمت حق است که این رحمت را نصیب آنان میکند تا از هم نپاشند و از بین نروند. عصای کوردلان به درد راهنمایی و قطبیت نمیخورد، بلکه بهاندازهٔ ضرورت زندگی جلو میرود. لازمهٔ حیات واقعی برای آنان، این است که به مدد ولیّ واصلی و استادی حاذق، عصای تقوا و سلوک به دست گیرند تا به حقیقت واصل شوند. حضرت آدم علیهالسلام به گمانی و وسوسهای، مغلوب قیاس شد که مثلاً نهی از خوردن شجر گندم، مولوی است یا ارشادی؟ و به قول دیگر جنبهٔ تحریمی دارد یا تنزیهی؟ پس مفتون شد و به ظنّ مثبت، آن را خورد و دچار هبوط گردید.
عارفانی
عارفانی که از قفس و زندان تن رهانیده شدند، غم و شادی برای آنان یکسان است؛ چون آنان محکوم غرایز و آمال نیستند. پس در ایقاظ هستند هر چند به ظاهر در خواب باشند. اینان خفته از احوال دنیا و داد و ستد هستند و مانند قلمی در دست پروردگارند که همه حرکاتشان به اراده حق تحقق پیدا میکند. مردم پندارند که افعالشان از آنهاست، درحالیکه فعل آنها، فعل خداست. چون به مقام تسلیم و رضا رسیدهاند.
عاشق
عاشقان، وقتی جام فرح و شادمانی سر میکشند که معشوق آنان، با دست خودشان، عاشقان را بِکُشَد؛ یعنی عاشق، احتیاج دارد به کشتن نفس اماره و هستی موهوم و این نمیشود، مگر به عنایت معشوق؛ تا به مرحله فنا برسد.
عاشق واقعی معشوق عالم، کسی است که به لطف و قهر او عاشق باشد با اینکه هر دو با یکدیگر ضدّند. چون خارستان و گلستان، هر کدام دارای آثاری هستند، عاشق برای او فرقی نمیکند، چون همه از عطایای معشوق است که برای او خواسته است؛ پس خوشی و ناخوشی، برای او یکسان شود. مرتبهٔ بالاتر اینکه عاشق، خود را درون قضا و تدبیر معشوق میاندازد، میخواهد هر چه باشد. عاشق حقیقی، چون از منیّت و وجود موهوم خود گذشته است، پس به کل پیوسته شده است و عاشق هستی حق است. پس مقام رضا را داراست که اینطور به حقیقت معشوق رسیده و افتخار میکند.
وقتی عاشق به هر دلیلی معشوق خود را از دست میدهد و به فراق میافتد، شروع به ناله و دریغ و نغمه و … میکند. عاشق میگوید: افسوس که مرغ خوشآوازم را از دست دادم. افسوس بر از دست دادن همدم و همراز، افسوس بر آن نغمهسرایی که شراب روح و گلزار و سبزی و خرّمی من بود. حیف ارزان به دست آوردم، زود هم از او جدا شدم. ای دریغ که تو صبح ظلمت سوز من بودی و روشنی روز افروزم. ای پرندهٔ خوشچهرهٔ بلندپرواز من که از کنارم پریدهای. عاشق در فقدان از دست دادن معشوق، به این نوع کلمات، با زبان و سوز دل میگوید تا یاد او را فراموش نکرده و دیگران از این نغمهها بهرهای ببرند.
عشق دو طرفه است، عاشق به معشوق نیازمند است، میخواهد معشوق را شکار کند و از آن طرف، معشوق عاشق خود را میخواهد. به تعبیری دقیقتر هر معشوقی عاشق است و بهنوعی هر عاشقی معشوق است. در سورهٔ مائده /54، خداوند فرمود: خدا ایشان را دوست دارد و آنان هم خدا را دوست میدارند؛ «یحبُّهم و یحبُّونه». در مَثَل، تشنه دنبال آب و آب هم دنبال تشنه است و تشنگان ارزش آب را میدانند. معشوق وقتی سخن میگوید: عاشق باید ساکت باشد که با هوش گوش میتوان اشارات او را فهمید، عاشق در دریای معشوق، هر چه بیشتر مستغرق باشد، بهتر و فراوانتر گوهرها را از دریا برمیدارد. عاشق در مقام رضاست، قهر و لطف معشوق برایش فرقی نمیکند. آنکه لطف مرا خواهان است و قهر را که از صفات جلالی است پرهیز میکند، او عاشق نیست، بلکه اسیر نفس اماره است. چون لازم در عشق ورزیدن، این است که مراد و منظور عاشق باید فانی در مراد معشوق باشد. سالک مانند هلال ماه از شب اول تا وسط ماه که نورش افزون میشود، در صعود و ریاضت بسر برد تا هستی و نمودهایش از بین رود و همانند عاشقی تام از بند هوی رسته و از منیّت گذشته تا تاریکی او به نور حق، از بین برود. عاشق صادق آن است که فانی شود و خود را آمادهٔ جان باختن کند که حیات جاودانگی، مُردن نفس امّاره در راه حضرت معشوق واقعی است. کار عاشق نیاز و خواهش و کار معشوق ناز و کرشمه است. عاشق به معشوق میگوید: من وصل ترا میخواهم، او میگوید: برو این افسانه را برایم نخوان، تو دوبین هستی، هنوز شعور داری و خود را مطرح میکنی، تو فانی نشدهای، عاشقی که لاف عشق میزند و از راه تقلید، عشقبازی میکند، معشوق را ارزان خریده است؛ و بهسادگی از دست میدهد. طفل راه و عاشق خام، گوهر معشوق را به اندک بهایی از دنیا میفروشند، همانند طفلی که انگشتر قیمتی را به نان و میوه معاوضه کند.
عاشق واقعی، اگر فقه بگوید، دهانش بوی عشق میدهد؛ یعنی عاشق بالاخره نمیتواند عشق را پنهان کند، مزه عشقی که چشیده از دهانش خارج میشود. اگر کلماتی بگوید که دیگران نفهمند، باز رمزی از عشق از دهانش خارج شود. اگر کفها و موجهای دریا کج به چشم میخورد، نباید آن را ناقص دید، چرا که او از دریای صاف و پاک برخاسته است؛ یعنی اگر از عاشقی مطلبی شنیده شد که قابلهضم نباشد، نباید آن را تخطئه کرد، چرا که او به دریای محبت و صفا وصل شده است. ظاهر کلام عاشق مانند نانی میماند که از شکر درست شده است، ظاهرش نان، اما مزهاش شیرین است. پس صورت و الفاظ گاهی رهزن است، نباید گول صورت و لفظ را خورد.
عاشقی
از زاری دل پیدا میشود و بیماری مهم، بیماری دل است. تن عاشق سالم است، ولی گرفتار دل است که نزد معشوق است. عشق مانند اسطرلاب، شمس و سنجش ستارگان است. اسرار شمس حقیقت دلها را نشان دهد. عشق چه حقیقی و یا مجازی، بالاخره انسان را بهسوی حضرت حق هدایت مینماید و هر چه از عشق سخن گفته و توضیح داده شود، چون به حقیقت و ذات عشق برسیم، خجل و شرمگین شویم. گرچه تفسیر آن روشن کننده است، ولی عشق چیزی نیست که به زبان در آید و در سرّ و باطن او روشنتر است. قلم، کتابت هر چیزی را تند تند مینویسد، ولی به موضوع عشق که میرسد درمانده میشود و بر خود میشکافد. عقل در شرح عشق، همچون خری که در گِل و لای گیر کند را میماند، شرح عشق و عاشقی را هم عشق آشکار میکند. آفتاب وقتی آمد، دلیلش همراه اوست و ظهورش سبب میشود که ما از بیان درباره او مستغنی شویم. دلیل عشق موجودات، همراه اویند و از بیان کردن دربارهاش، ما عاجزیم. حکایت گوئی شبانه، انسان را به خواب فرو میبرد و سایه استدلال، انسان را به غفلت میاندازد؛ چون عشق بتابد، ماه عقل زایل گردد و جذابیت خود را از دست میدهد.