عبرت
عاقل از تاریخ و وقایع و قرون ماضیه عبرت میگیرد. اگر اشتباه کرد، دوباره آن را تکرار نکند که مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نشود. البته تجربهها سبب میشود که عبرت برای عبرت گیرنده، یک واقعیت و یک معلّم باشد. در قرآن در آیاتی آمده است: سیر کنید و بنگرید و ببینید عاقبت دروغگویان به کجا کشیده شد. (نحل/۳۶) این دیدن با عبرت است، نه سرسری، پس فرجام هر شخص و گروهی به خاطر نیات و اعمالشان یا نیک بوده یا به عقوبت گرفتار و به عذاب دچار شدند.
عذر
نفس بنده در مقابل روح متعالی، چون دچار خطا و بلا و معصیت میشود، وقتی به خود میآید در برابر جانان شروع میکند به اقرار و اعتراف و ندبه و شکوه و زاری و میگوید: ای جانان من هر چه دارم از توست و در برابر حکم تو مطیع هستم. تو بارها لطفت را شامل حالم کردی و برای دردم معالج بودی، ولی من بهوش نبودم. این ندبهٔ من، دلیل بر اقرار من است؛ جانم فدای تو، کاش به اعماق زاریام پی میبردی که راست میگوید. من به خاطر کارهایم توبه میکنم و از آنها جدایی میطلبم. تو شکوه و قدرت و استغنا داری و من عذر خواهم و وصال تو را میخواهم. درست است که اوایل جوانی صادق بودم و هر چه میگفتی گوش میکردم، ولی پیرتر شدم مغلوب شهوت نفسم شدم. اگر در حرفهایم کفر و ناشکری نسبت به توست، آن را واقعی مپندار که از جهل گفته شده است. اگر روزی در جوانی شیفتهٔ تو بودم، به خاطر ناپختگی تسلیم نفس امارهام شدم و ترا اذیت کردم، ولی امید به عفو تو دارم. اگر میخواهی کفن و شمشیر را به نزدت میآورم و عذر خواهم، هر چه خواهی بکن. صاحب صفات علیا هستی و دارای کرامت و جودی، شفیع من صفات و کرامتت میباشد. اگر زشتی کارم ترا به خشم آورده، ترحّمت را که از صد مَن عسل شیرینتر است نصیبم کن.
العرش
چون نور خورشیدِ حقیقت را کسی مستقیم نمیتواند ببیند، خداوند نبی و ولیّ را که خلیفهٔ اویند، انتخاب کرد تا انسانها بهواسطهٔ نورالانوار آنان به حق برسند. نبی و ولیّ اسوهٔ حقاند و بشر ناچار است برای سیر الی الله آنچه آنان فرمودند را سرمشق کاری خود قرار دهند تا از بیماریهای روحی و امراض نفسانی نجات پیدا کنند. اینکه خداوند در سورهٔ طه آیه ۵ فرمود: الرحمن علی العرش استوی: خداوند بر او رنگ (فرمان فرمایی) استیلا دارد، در تأویلات و اشارات عرفانی، مشیر است بر دل که چون نفس از رذایل، بهواسطهٔ خلیفهٔ خدا پاک شد، خداوند بر آن دل مستولی میشود و بر آن تکیه میکند و حقایق و معارف خود را بیواسطه بر آن وارد میکند و حکومت مینماید.
عشق
سالک باید از بند تعلّقات و شهوات و قیود آزاد گردد تا بتواند سلوک الی الله کند، اما تا وقتی گرفتار نفس اماره میباشد نمیتواند طی طریق کند؛ و آنانی که گرفتار حرص میباشند هرگز سیر نمیگردند و هرچه بیندوزند توان مشی بهسوی خداوند را ندارند، چرا که آزمندی سبب میگردد تا آتش آن، روز بروز بیشتر گردد؛ و آزاد شدن از آن کار سادهای نیست. بله اگر کسی عشق معشوق در دلش جای گرفت، آنوقت از رذایل و عیوب پاک میشود. عشق موجب هیجانات روحی میشود و طبیب همه دردها اوست و برای ترقّی معنوی، سبب نشاط و شادمانی میشود. دوای خودبینی هم اوست و در واقع طبیب جسمانی و روحانی اوست. بهواسطه عشق بود که کوه طور مست شد و موسی علیهالسلام از تجلّی معشوق بیهوش گردید و به زمین بیفتاد. البته این راز عشق را جز اولیاء خاص نمیتوانند ادراک کنند و عاشقان حقیقی همزبانی ندارند تا برای آنان بازگو کنند. معشوق همیشه زنده است و عاشق همانند پردهای که از خود حرکتی ندارد، تحت اشراف و تصرّف معشوق است که به حرکت درمیآید. هر کس التفات و توجهی به عشق نداشته باشد، همانند پرندهای میماند که پَر ندارد و نمیتواند پرواز کند. پس عنایت معشوق به عاشق سبب نغمه و طی مراحل و منازل میشود. آن نور باطنی معشوق است که با عقل جزئی میتوان خود را یافت و سلوک کرد. عشق مانند آینهای است که صُوَر و احوال عاشق در آن نمایان میشود. آنکه دلش صاف نشده و زنگار، قلبش را گرفته، اسرار و معانی حقیقی عشق در او آشکار نمیگردد.
عشق افراد مرده در گور و یا زندهای که مرده است، دوام ندارد؛ چونکه افراد مرده بهسوی ما نمیآیند و خاصیتی و اثری ندارند؛ اما عشق محبوب حقیقی را بگیر که در هر لحظه از غنچه، تازهتر و با طراوت تر است و روح و دیده انسانی را زنده مینماید. عشق کسی را انتخاب نما که همیشگی باشد، پس از شراب جانفزای او، باقی خواهی ماند. عشق کسی را برگزین که همه انبیاء از عشق او توانایی و شوکت یافتند.
عاشق واقعی از شراب ناب محبت نوشیده، ولی عقل جزئی از این مرتبه در حکمت و سرّش سر درگم مانده است. چون عقل جزئی، اگرچه خودش را صاحب سرّ میداند، اما در مقام عشق در جا میزند. عقل نظری زیرک و داناست، اما به مقامات معنوی و به مقام فنا نرسیده است. عقل علمی و فنّی و محاسبی، یار در گفتار و افعال زندگی است؛ اما در زندگی معنوی، نتواند حال و مقام عاشق را درک کند. عقل دو، دو تا، چهارتا خیال میکند که کامل است، درحالیکه ناقص است و راه رسیدن به معشوق را با عشق میتوان رفت نه با عقل صرف.
عقل
هر چه معقول باشد، عقل آن را بدون استدلال و بدون آنکه کار خارقالعاده و معجزهای در کار باشد، قبول میکند. چون مسائل و موضوعات دین، همه به عقل قاصر و ظاهری، قابلادراک نیست، پس خداوند معجزات را به انبیاء داد تا مسائلی که عقل نمیپذیرد، با کارهای فوق عقل که دارای نیرو و فوقالعادگی است، مردم را به هدایت بکشاند. عقل نظری عموم انسانی، نمیتواند احوال پیامبران و اوصیاء آنها را درک کند تا اینکه میزانی داشته باشند و نمره بدهند. سنگریزه، شهادت به یگانگی خدا و نبوّت حضرت محمد صلیالله علیه و آله داد، اما ابوجهل آن را نپذیرفت. برای همین، عقول ضعیفه و قاصره، منکر نبوت و ولایت بودند و دشمنی میکردند و به جنگ آنها برخاستند. اینهمه جنگها که با اولیاء و صاحبان شریعت حقه کردند؛ از عقول منجمد، ستیزهجو و عقل شیطانی و عمرو عاصی بوده است.
عقل کل
عقل جزئی از عقل کل دائم مدد میگیرد، اگر طالب صادق باشد. از آنطرف جذبه از عقل کل بهطرف عقل جزئی میآید تا او را به دریای وحدت بکشاند. هستی حق به دریا تشبیه شده است و دائم فیض از آن به اینجا میرسد و یا موج آن دریا، آن به آن بهسوی ممکنات و کثرات سرازیر میشود. هزاران موج، لحظهبهلحظه از مرتبه کل به مرتبه جزء میرسد، پس آن موجها کهنه میشود و سپس تجلّی نو و فیض تازه از راه میرسد و از این آمد و شد، هیچ نقصانی به خزینهٔ علم و قدرت وارد نمیشود؛ چون حق نامتناهی است، پس تجلّیات جلالی و جمالیاش هم نامتناهی است و هیچ تکراری در تجلّی او نیست.
عقل و جهل
عقل و جهل را جنودی است در درون که هر کدام تقاضایی دارند ضدّ یکدیگر و با هم در نزاع و کشمکش هستند. خداوند این دو را برای بشریت و زندگی کردن، لازم دانسته است. نفس و جنود جهل، همیشه دنبال مسائل مادی و زندگی و ریاست و در آمد است و به نقشهریزی و حیلهگری و چارهجویی برای رسیدن به مقاصد خود در حال حرکت است. عقل هم که جهت درونی است دائم با جنود جهل در مبارزه است تا او را به راه صواب بکشاند؛ و از هلاکت او را نجات داده و به معنویات و مسائل معاد بکشاند. امتها هم نوعاً دنبال جنود جهل را میگرفتند و انبیاء و مؤمنان هم دنبال هدایت اینان بودند تا از عذاب و قهر و هلاکت نجات پیدا کنند.
علم
علم بر دو نوع است: یکی علم اکتسابی که همچو رنگی آفت میپذیرد و از بین میرود. یکی علم لدنّی و عنایتی که همیشه از آن چشمهها میجوشد و صاحبش به معارف و الهامات و مسائل یقینی برخوردار میباشد و رنج کشیدن تحصیل علوم از اینها به دور است. آنها که به علم حقیقی دست یافتند، از الفاظ گذشتهاند و به حقیقت پیوستهاند. یکی هو میگوید و آن لقلقهٔ لسان است و دیگری از شراب توحید چشیده است و فرق میان این دو بسیار است. علم اکتسابی مانند عکس ماه در آب دیدن است و علم عنایتی مانند آن است که سر را بهسوی ماه بلند کنی و مستقیم ببینی. پس در اسم گیر هستند و دنبال مسمّیٰ نیستند؛ در الفاظ گیرند، از اوصاف توحیدی هیچ متصف نشدهاند. چون درون انسان بهواسطهٔ مجاهدت از رذایل پاک شود، آنگاه متخلّق به اخلاق و اوصاف خداوندی میشود. بعد از این، علوم الهامی و عنایتی نصیب میشود و از اسماء و صفات الهی بهرهمند میشود. عرفاء به خاطر مطالب کشفی و یافتههای روحانی، از کتاب و تکرار و نشان دادن هنرهای ظاهری رستهاند؛ یعنی در ظواهر مسائل علمی و جدال و نشان دادن هنر علمی خود نیستند. ولی سینهٔ آنان صیقل یافته و از رذایل پاک کردهاند و دلشان جایگاه حقایق است. دل آن بزرگ و به کم و کیف توصیف نشود و عقل جزئی از تجلیات، ساکت است و حرفی برای گفتن ندارد. هر نقشی در عالم برای همیشه نمیماند، جز دل عالمان ربّانی و اولیای واصل که قلوب منکسره دارند و جای تجلّی خداوند است. دل عارف به خاطر آنکه از کثرات و رنگ و بوی مادّی رهیده است هر روزی حقایقی را مشاهده میکند. چون مرتبهٔ عینالیقین رسیده است. چون خطورات منفی ندارند و افکار باز دارنده بر آنان وارد نمیشود، دل روشنی دارند. مرگ که همه از آن میترسند، اینان لبخند به مرگ میزنند و آن را لقاءالله میدانند. چون علوم ظاهری را رها کردند، در پی علوم فقر و محو و فنا رفتند؛ و بهشت مشتاق ایشان است؛ و آنگاه «في مَقعدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتدر: در جایگاهی راستین، نزد فرمان فرمایی توانمند خواهند بود». (قمر/۵۵)
عمر
بنده عمر میکند، گاه به خاطر موضوع و چیزی، از شاهراه هدایت منحرف شده و عمر خود به بطالت گذراند، مانند کسی است که هفتاد سال در مجالس عیش و طرب به نوازندگی و خوانندگی، عمرش را تباه کرد؛ حال که پیر شده و دیگر کسی او را نمیخرد، نگاه به گذشته میکند و تأسف و تأثر میخورد؛ که از نظر معنی و طریقت، چنین کسانی، وقتی به هوش آیند که قوای آنان ضعیف شده و جوارحشان در آسیبپذیری فرو رفته و راه برگشت ندارند. قافلهٔ عمر بهسرعت میرود و عمر تلف شده را جبران کردن بسیار سخت است. این بنده شکایت از خلق نمیدارد، بلکه از نفس امّاره که عمر را در مجاز و طرب صرف کرده و از هنر که باید در راه صحیح مصرف میشد، در اینها صرف شد. پس وای او بلند شده. گرچه غفران و رحمت خداوندی دمبهدم از خزائن غیبش به بندگان میرسد. توفیق باید نصیب بنده شود که رحمت خاص، نصیب او گردد.
عنایت
بی عنایات خداوند، از اول تا به آخر زندگی و قیامت، هیچیم هیچ. بیعنایت خداوند و خاصّان او، اگر فرشته هم باشد ورق اعمالش سیاه و تباه است. اگر دست عنایت لحظهای قطع شود، نفس اماره و رذایل، آدمی را به هبوط میکشاند؛ اگر بنده، عیب و نقصی دارد از عدم عصمت است؛ اما اینکه هبوط نمیکند از عنایت است. چون علم و عقل بنده جزئی است و در معرض آسیب و آفت میباشد، این مدد خاص است که او به زمین نمیافتد. پس تا زمانی که انرژی و اتصال و لطف حق وجود دارد، بنده متصل به دریای بیکران رحمت خاصّه است.
عیب
انسان ثروتمند، حالش مانند کسی است که بر سر کلاه میگذارد تا عیب و طاسی سرش معلوم نگردد. وقتی باد بزند و کلاه از سرش بیفتد، عیب او ظاهر شود. زر داران بر عیوبشان کلاه عاریه سر کنند تا کسی به معایب آنها پی نبرد؛ اما کسی که موی سرش زیبا و زلف مجعّد دارد، اگر کلاه از سرش بیفتد، تازه زیبایی سرش آشکار شود و مردان الهی چنین هستند. مردان حق، همانند چشم هستند؛ چشم وقتی باز است زیباست، ولی اگر چشم بسته باشد، زیبایی چشم هم مخفی شود. بردهفروش برای آنکه عیب جسمانی بردهاش بر خریدار معلوم نشود، لباس زیبا بر تن او کند تا نقص او پنهان بماند و برده را بفروشد و به مشتری گوید: او نمیتواند برهنه شود، چون بسیار خجالت میکشد. این حرص به مال است که خواجهٔ برده میخواهد با خدعه و پوشاندن لباس، برده را بفروشد با اینکه در بدن برده، عیب وجود دارد.
غذا
هر چیزی در اطعمه و اشربه پاک و حلال باشد، ازدیاد توفیق آورد؛ و اگر حرام و ناپاک باشد توفیق را از بین برد. حضرت آدم علیهالسلام به خوردن گندمی که نهی ارشادی داشت، هبوط کرد. پس هر غذایی مادی و معنوی که توفیق. حکمت و معارف از آن بجوشد، سبب رستگاری میگردد. اگر انسان برای ناچیزی از غذای دنیا که همانند خار خشک و بیطعم است آن را بخورد، سبب بیحالی و گزندگی میگردد. پس در پاکی غذاهای ظاهری باید توجه داشت که موجب رشد باشد نه ستیزگی. همانطور در معارف و مسائل روحی، نباید از میزان بودن آنها با عقل و شرع و عرفان خالی باشد که اگر بیتوجهی شود در صعود و نزول تأثیر بسزایی دارد.
غرور
زمان پیامبر صلیالله علیه و آله کاتبی بود که پس از مدتی که قرآن را مینوشت، دچار غرور شد و در نفس خودش میگفت: فرق پیامبر با من چیست؟! به او وحی میشود و من هم وحی را مینویسم! همین خودبینی سبب شد که هم تمام نوشتهها در نفسش محو شود و هم از نور وحی فاصله گرفت و سیهدل گشت. پیامبر او را به توبه واداشت و لکن به خاطر تعصب و جنبه شخصیتی که در بین مردم داشت دهانش به توبه کردن باز نشد و آه درونش به بیرون نمیآمد. این منیّت شخصیتی مجازی بهصورت زنجیری بر دست و پای او بسته بود و نمیتوانست لغزش و قیاسی که کرده بود را نزد دیگران عنوان کند. خداوند که در سورهٔ یس /9 فرمود: «و جلو روی و پشت سر کافران سدّ نهادهایم». این سدّ و زنجیر در گردن آنان، حجاب اکبر بوده تا از قالب نخوّت بیرون نیایند. پس در واقع نفس اماره، رهبر صاحب غرور است و سد و مانع بزرگی است که نمیگذارد شخص نزد پیامبر توبه کند و به مردم بگوید: من اشتباه کردم که دچار این بلا شدهام و نمیتوانم به خاطر آوازه و شهرت از پوست در آیم. بله! زنجیر آهنی را میشود با بُرش پاره کرد، ولی زنجیر غرور را به این سادگی نمیتوان پاره کرد.
غم
غم در طبیعت انسانها سرشته است، کم و زیاد آن در انسانها، دارای حسن و قبحهایی است تا غم چه باشد و علّت آن از کجا باشد. اگر غم غالب باشد، خرابی به بار آورده و قبض و تنگی صدر پیش آید و در ادامه، کارش بجایی میرسد که به عقل، لطمه و ضربه وارد میشود تا جایی که شاید سکته و فلجی را ببار آورد. لذا تعدیل غم به دستور هادی و طبیب حاذق، برای عموم لازم است.
غم و شادی
غم و خندیدن، برای کسی است که در قید کثرت است، کسی که به قیود صور و ماده بند است، نتواند حق را به شهود معاینات ببیند. نمود عاریتی همانند غم و شادی اصالت ندارد؛ اما عاشق واقعی از این دو رهیده است. عاشقی بالاتر از وابستگی به این دو حالت است. اگرچه گفتهاند: غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؛ اما این نکته دقیق نباید پنهان بماند که این دو حالت از انفعال نفس است؛ و عاشق منفعل نیست، بلکه به تعبیری خود مؤثر است نه تأثیرپذیر. بهار و خزان از انفعالات نفس است و عشق از بهار و خزان، والاتر است؛ یعنی حالت عاشق واصل، ماورای این دو حالت است. غم و شادی برای عموم است و ورای این برای کسی است که همانند بلبل (عاشق) در گل (معشوق) باشد. پس در این مرحله، حظ نفس نباشد تا تأثیر پذیرد؛ بلکه استغراق است. پس نباید این حال خاص را با حال دیگران قیاس کرد. چون رنج و شادی، حادثاند و عرضی میباشند و از بین میروند و این ماوراء فوق تصوّر عاقلان است.
غیرت
از غیرت حق است که مقابل عشق او به عشق دیگری دل داد. غیرت او، یعنی همه غیر اویند. همه باید تنها او را معشوق بدانند و او خواهد که بنده به او مشغول باشد و او را دوست بدارند؛ و او آنها را دوست میدارد؛ اما غیرت در السنه و عرف، یعنی کسی به ناموسش تعصّب دارد و نمیخواهد به شوهر یا زنش علاقهمندی نامحرمی یا محرمی زیاد نشان دهد.
همه عالم به خاطر این غیور گشته که خداوند در غیرت بر همه سبقت گرفته است. حق خدایی خویش را فقط در خود دانسته که همگان او را معبود دانند و پرستش کنند؛ یعنی لباس بزرگی و کبریائی و عظمت، فقط منحصر به اوست و او غیور است و غیر او را معبود قرار دادن، کفر و شرک است. غیرت حق، همانند گندم و غیرت مردم، همانند خرمن کاه است که کاه در برابر گندم ارزشی ندارد.
فانی
چون سالک فانی در حق شد و موجود مجازی خود را ترک کرد و فدای محبوب شد، به اقبال میرسد و آن اینکه حق از اسماء و صفات خود او را میبخشد و نمایندهٔ خود در زمین میکند و بهوسیلهٔ او برکات را نازل و بلیّات را دفع مینماید. آنگاه دست و زبان و چشم او، خدایی میشود.