دُرّ نجف

کشکول طریقت

فصل سوم · بخش سوم

فراق

وقتی اراده حق تعلق بگیرد به فراق و جدائی محب از محبوب، عاشق از معشوق، مرید از مراد، تلمیذ از استاد، این سبب می‌گردد که محب و مرید به بی‌تابی افتد و حال وصلت به عزلت تبدیل گردد و به لابه و زاری افتاده و کمرشان خم شود. نورانیتی که در حضور داشتند کمرنگ شود و کارشان زار گردد. اینان همانند کودکان را مانند که از دایه و مادر جدا شده و از سایه لطف بی‌بهره گردند. در واقع حالت یتیمی به آنان دست دهد و به سوز و گداز و اندوه و آه سرد مبتلا گردند و همانند ماهی در خشکی می‌تپند؛ و انگار دارند از زندگی قطع امید می‌کنند و دائم از خداوند، وصال او را خواهان‌اند.

محب در فراق محبوب، یا عاشق در هجران معشوق، زبان حالی دارد. از جمله گوید: من در شوق توأم و دارم جان می‌دهم، به خاطر رنج فراق، آیا سزاواراست! من در بند اسیری باشم و شما بر بلندای سبزه‌زارهای روح‌بخش حیات و فراز گلستان‌های معنوی. ای محبوب، مرا در حال خوشتان یاد آورید که من در زاری هستم، یاد کردن یاران، برای دوست، بسیار خوب است، مخصوصاً که شما همانند لیلی و من چون مجنون هستم. روزها خون می‌خورم و شب‌ها در فراق، ناله می‌زنم. حداقل هرگاه قدحی می‌نوشید به یاد من بیاشامید یا جرعه‌ای را روی خاک بریزید تا به یاد منِ غریب بیفتید. اگر من بدم تو خوبی، اگر در حقم جفا کنی، آنگاه که از من خسته می‌شوی، باز شوقم به تو ازدیاد، پیدا می‌کند. جفای تو از اقبال ظاهری، برایم بهتر است؛ و انتقام تو از من محبوب‌تر است. در قهر تو، لطف تو پنهان است و از لطافت حُسنت، کسی به پای مردی تو نمی‌رسد. ناله‌ام را نشان ناخشنودی مدان و از کرمت، جودت را از من قطع نکن که درون جور لطف‌ها مخفی است.

فرشتگان

فرشتگان عقل محض هستند و هر کدام دارای مقامی خاص می‌باشند، ولی بر مقامات آنان افزوده نمی‌شود. این انسان کامل و خلیفهٔ خدا و ولی واصل است که بر مقاماتشان افزوده می‌شود. فرشتگان قبل از خلقت خلیفهٔ خدا، به روی زمین می‌آمدند و الفتی با آن داشتند و به طاعات مشغول بودند و تعجب می‌کردند که چطور این زمین نورانی است و محبت با آن داشتند. گاهی می‌پرسیدند علّت چیست؟ با اینکه طینت ما آسمانی است. بعد از خلقت خلیفهٔ خدا حضرت آدم علیه‌السلام از خاک، ملائکه گفتند: پس برای آمدن تو و خلقت تو از زمین بود که ما بوی ترا از زمین استشمام می‌کردیم، ولی نمی‌دانستیم. وقتی انسان کامل خلق شد آنان به‌سوی آسمان برگشتند و زبان حالشان این بود چه کسی می‌خواهد ستایش و عبادت روی زمین کند، چون خداوند تعلیم اسماء خود را به آدم نمود، ملائکه تازه به مقام او پی بردند و علّت سجده بر آدم را یافتند.

فرشتگان مخلوق حق هستند و دارای عقل محض می‌باشند و تکلیف ندارند و معصوم‌اند، خداوند برای شهادت به یگانگی خود در سورهٔ آل‌عمران آیه ۱۸ یاد آوری کرد. حق که آفتاب عالمتاب است عموم مردم توانایی و فهمیدن حضرت حق را ندارند؛ لذا بعضی ممکنات را به‌عنوان گواه یاد کرده که آنان او را قبول دارند تا شاید منکران حق، به تفقه و تصدیق وادار شوند. البته فیض خدا بی حدّ است و از راه‌های مختلف به موجودات می‌رسد و ملائکه که از لطافت خاصی برخوردارند، شائبهٔ هیچ‌گونه شک و وهم در کسی که آن‌ها را به‌عنوان راهنما می‌پذیرد، نمی‌آید. فرشتگان هر کدام در مقام و منزلتی هستند و عدد آن‌ها را خداوند می‌داند. همان‌طور که عقول بشری متفاوت و درجاتی دارد، بال فرشتگان یعنی منزلت و قوهٔ کاری و دانایی آنان هم با یکدیگر فرق می‌کند. اینکه خداوند در سورهٔ ق/16 فرمود: دو فرشته دریافت کننده از راست و از چپ مراقب نشسته‌اند، آدمی هیچ سخنی را به لفظ درنمی‌آورد مگر اینکه دو فرشته مراقب او، آن را ضبط می‌کنند و می‌نویسند. معلوم می‌گردد هر کسی فرشته‌ای قرین اوست که چه اعمال خوب و یا بد داشته باشد، یادداشت دارند. پس نکیر و منکر هم مظهر سیرت خوب و بد اعمال انسان هستند که به‌صورت فرشته متجلّی می‌شوند، درحالی‌که آدمی می‌پندارد که این دو از خارج از خودش آمده‌اند!

فقر

وقتی فقر مادّی غالب شود، زن (نفس اماره) شروع می‌کند به اشکال‌تراشی و ناراحتی به مرد (عقل) که زبان قال و حال فقیر مادی چنین است: همهٔ مردم در خوشی‌اند، ولی ما فقر و جفا می‌کشیم. نه نان داریم و نه خورش، بجایش درد و حسد بر مال دیگران است؛ بجای آب خوردنی، آب اشک چشم از ما جاری می‌شود. لباس روز ما آفتاب و لحاف شب ما، ماه است. چنان به ما فشار آمده که قرص ماه را انگار نان می‌پنداریم و دست دراز می‌نماییم تا آن را بگیریم. مردم از ما به خاطر فقر، ننگ دارند؛ کار ما شب و روز دربارهٔ رزق می‌باشد. خویشاوندان از ما دور شده‌اند و رمیده‌اند، همانند رمیدن جُذامی (سامری) از مردم. اگر بخواهم از کسی مُشتی عدس قرض بگیرم، نمی‌دهند و می‌گویند: دم مزن و ساکت باش. عرب را که بخشیدن، صفت خاص است؛ ولی ما از این صفت بی‌بهره‌ایم. شمشیر و تیر هم نداریم که به جنگ با دشمن دین برویم و نبرد کنیم. ما با فقر، همانند عنکبوت هستیم که خون مگس را می‌مکد. اگر کسی مهمان ما شود، باید تا صبح با گرسنگی بخوابد یا لباس او را بدزدیم. این کلمات و نوع آن زبان حال کسانی است که به درد فقر غالب، گرفتار شده‌اند؛ که (زن) نفس اماره به خدا و جنود عقل و شوهر و امثالهم می‌گوید: پس پناه به حضرت حق باید برد که این نوع فقرهای مادی، انسان را به کفر می‌کشاند.

نفس با قناعت و فقر میانه ندارد. آنکه به‌سوی حق می‌رود، فقر را چند روز امتحان کند تا غنی را در فقر ببیند. فقر شکیبایی می‌خواهد و باید مَلال را کنار گذاشت، چه آنکه عزت الهی از فقر به دست می‌آید. خوب نگاه کن که صدها هزار آدمی بر اثر شکیبایی در فقر و متصف شدن به قناعت در دریای شیرینی‌های رحمت الهی غرق شده‌اند؛ و صدها هزار ریاضت و زهد کشیده در فقر و نداری به لذّت‌های خاص معنوی رسیده‌اند.

فنا

کسی که به مقام فنا می‌رسد، هوشیاری از او سلب می‌شود؛ اما آنکه مانند غریق، فریاد می‌زند، کوشش می‌کند تا به چیزی متمسّک شود، معلوم می‌گردد غرق نشده و بهوش است و شعور دارد. لذا در تعریف فنا گفته‌اند: سالک محو در حق می‌شود و به خود هیچ هوشیاری ندارد و از آن حال که بیرون آید (یعنی صحو)، خبری از احوال خود نیاورد.

سالک وقتی به مقام فنا خواهد رسید که وجود مجازی را منهدم کند. منیّت را از دست بدهد و فقط حضرت حق را ببیند. تا زمانی که در حالت صحو است و هوشیار، به محو و فنا نخواهد رسید. وقتی کسی ستایش حق کند و ثنای خود را می‌بیند، معلوم می‌شود که بیدار است و ارزش کار خود را می‌نگرد؛ با اینکه در مقام محو، ستایشگر حق است که سزاوار ستایش مطلق است نه او، چه آنکه قطره، دریا را نتوان درک کند و تعریف قطره از دریا، دلیل بر بقای خود قطره است. چطور یخ که از آب است بر اثر تابش خورشید، آب می‌شود و هستی و قالب خود را از دست می‌دهد. سالک باید به این مرحله برسد تا قالب خود را از دست بدهد. به تعبیر دیگر، کسی که به مقام فنا نرسیده، همیشه عزادار و افسرده است و بصیرتی ندارد تا وجود موهوم خود را از دست بدهد.

دربارهٔ رسیدن به مقام فنا گفته شده که: سالک وقتی طرف مقام فنا می‌رود، از جهت ظاهری کفش را در کفش کن جای می‌گذارد، یعنی از کالبد و وجود طبیعی خود حالت گریزانی دارد تا به حالت تجرّد برسد. چون به فنا رسید، دیگر خود نیست تا ببیند و برای آن برنامه‌ریزی کند و خودیتش را به دیگران نشان بدهد. روز که می‌شود، شب به کلی می‌رود، چون شمس جان طلوع می‌کند، تاریکی‌های نفس محو می‌شوند و دیگر از خود فروغی ندارند. همه نقش‌ها و نشان‌ها از خودیت است، وقتی محو شد دیگر آثاری از آن باقی نمی‌ماند. تا سالک به مقام نرسیده، توجه به حواس ظاهری تام دارد و وقتی به آن رسید حواس هم تابع فنا هستند؛ یعنی حس‌ها و عقل‌های درون، همه همانند موج در موج نزد باری‌تعالی حاضرند؛ و إن کلٌ لَمّا جمیعٌ لدینا محضرون: جز این نیست که همه را (در روز واپسین) نزد ما حاضر می‌گردانند. (یس/۳۲) الآن همه در محضر حق هستند، مخصوصاً کسانی که فانی در او شده‌اند و از خود هیچ خودیتی ندارند. کسی پرسید پس در مقام فنا، زندگی و رکعات نماز و … چطور پیش می‌رود. جواب داده شد: که خداوند در گوش جان، حلقه‌ها گذاشته، بوقت مثلاً نماز و زندگی، هوشیاری آن کار، خودبه‌خود به وجود آید؛ یعنی از حالت استغراق و بی‌خویشی و سکر، به صحو آید. بقول استاد ما عالم ربانی، حضرت آیت‌الله کشمیری، اگر فنا همیشگی باشد، بدون صحو، همه چیز زندگی مختل شود؛ پس خداوند در ساعاتی او را به صحو آورد و هوشیار کند. پس دائم این قوس محو و صحو وجود دارد، یک‌بار می‌میرد و یک‌بار زنده می‌شود. موت و حیات به این معنی که اشاره کردیم. مرگ به خاطر عدم توجه به حسّیات و حواس و حیات به خاطر سیر زندگی تا اجل حتمی.

فیض

در قدیم آسیاب آبی بود که با آمدن آب، دو سنگ به چرخش می‌آمدند و گندم را آسیاب و آرد می‌کرد. پس تا زمانی که مشتری گندم می‌آورد، آسیابان مشغول کار است. چون گندم نیاورند، آسیابان آب را به راه دیگر اندازد و آسیاب از کار کردن قطع می‌شود. در این تمثیل استفاده می‌شود که فیض همیشه است، وقتی طالبی نباشد و احساس تشنگی در آدمی قطع شود و شخص از دریافت معارف و مسائل معنوی سست و کاهل شود، آب حیات و فیض‌های پی‌درپی هم قطع می‌شود.

فیوضات

خداوند فَعّال لِما یشاء است «و هر روز و لحظه‌ای در کار است» (الرحمن/۲۹) تجلیات و فیوضات دم بدم از عالم علوی فرود می‌آید. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: خداوند هر لحظه سه لشکر دارد. لشکری از نطفه‌ها که داخل ارحام می‌شود و لشکری از رحم‌ها که به دنیا متولد می‌شوند و لشکری که از دنیا به‌سوی آخرت، وفات می‌کنند. (شرح جامع ۸۹۴/۱) میلیاردها کهنه‌ها نو می‌شوند و مسائلی محال و عدم درمان، مانند شفای کور مادرزاد و بیماری برص و سرطانی درمان می‌شوند و مرده‌ای به ظهور اسم محیی الاموات به دست اولیاء الهی زنده می‌شوند. پس هر چیزی در وقت اراده حق رام می‌شود، نیست می‌شود و هست می‌گردد و این موضوع در کل هستی، هر دم و لحظه ایجاد می‌شود و معدوم می‌گردد؛ و اینکه دلیل بر خالقیت و فیّاض بودن حق است و کسی از این کار نامتناهی سر درنمی‌آورد، چرا که از کار بیکران و نامتناهی با عقل جزئی و علم جزئی نمی‌شود راه پیدا کرد؛ مگر به اندازهٔ قطره در برابر دریا.

قادر

حق‌تعالی، قادر است و هر کس بخواهد با او جنگ کند، بداند که آخر، معدوم و مغلوب و مقهور می‌شود. خداوندی که صد جهان را از عدم به وجود آورد. کسی می‌تواند قدرت او را درک کند که حق به او، نور بصیرت باطنی داده باشد. اگر ما این جهان را بزرگ می‌پنداریم، از کوچکی ماست که همه دیدنی‌ها، ذرّه‌ای از نمایش قدرت اوست. جهان ما محسوس و محدود است، نمی‌توانیم احصاء کنیم؛ تا چه رسد به جهان نامحسوس.

در مثال، خداوند صدها هزار نیزه فرعون را، از ابزار و اسباب به قدرتش به یک عصا درهم شکست؛ و همچنین صدها هزار، طبّ جالینوس در مقایسه با طب حضرت عیسوی بیهوده شدند؛ و نیز خداوند در مقابل صدها هزار دفتر فصاحت و بلاغت، به پیامبر امّی کتابی داد که برای آنان ننگ شد؛ یعنی قدرت ظاهری فرعون و جالینوس و شاعران در برابر قدرت معنوی موسی علیه‌السلام و عیسی علیه‌السلام و پیامبر صلی‌الله علیه و آله به زمین خوردند. در برابر خداوند غالب، چه کسی می‌تواند ابراز اندام کند؛ بله چنین کسی همانند خس و خار است که ارزشی ندارد. نمی‌بینی افراد زیرک و فطن و دارندهٔ عقل معاش و حساب که به دام قدرت قضا و قدر او می‌افتند، دیگر توان ابزاری ندارند و مهموم و مغموم می‌گردند.

قضا و قدر

در هر کاری یک چشم ظاهر و یک چشم عقل و تدبیر کار می‌کند؛ اما وقتی قضا و قدر آید، چشم نمی‌بیند، دانش به خواب رود و کسوف خورشید را گیرد و ماه تیره گردد. حضرت آدم علیه‌السلام با داشتن علوم و اسماء الهی، چون قضا رسید، نهی ارشادی یا نهی تنزیهی حضرت حق، بر او مشتبه شد و با وسوسه به شجرهٔ گندم، نزدیک شد و آن را میل کرد. قضاء همانند ابر است که خورشید را تحت پوشش قرار می‌دهد. شیر و اژدها هم با همهٔ قدرتشان در تسلّط قضاء، موشی شوند. چون پوشش قضاء حق آید، دیگر قوهٔ تمییز از دست می‌رود؛ و در حیرت و تاریکی قرار می‌گیرد. اگر قضاء صدبار بخواهد جان تو را بگیرد، باز قضائی ترا درمان کند. اگر قضا صدبار گرفتارت کند، باز قضا و قدری دیگر، ترا بالا می‌برد. خداوند ترا به گرفتاری می‌ترساند؛ ولی باز ترا به مقام ایمن می‌رساند.

چون قضای الهی درآید، چشم از آنچه می‌دیده و فکر از آنچه کار می‌کرده از کار می‌افتد؛ تا به مرزی که عقل سر از پای نشناسد. هر چه بنده تدبیر کند تا حکم تقدیر با آن هم‌طراز نباشد، محقق نمی‌شود و دانش آدمی بخواب رود و آفتاب گیرد. اگر کسی بخواهد تمام حکمت‌های قضا و قدر را بفهمد، بداند راه تاریکی است و همانند دریای بیکران و بی‌عمق را می‌ماند که رفتن در آن جز غرق شدن نیست. فکر و خیال آدمی برای رسیدن به مقصود خود، حیله‌ها و نقشه‌ها را ارائه می‌دهد. ولی وقتی حکم آمد و خلاف اندیشهٔ او باشد، ناراحت می‌شود؛ چون مقصود او این نبوده است. لذا در بسیاری از کارها، همانند ازدواج و ساختن بنا و … بعداً پشیمان می‌شود که مطلوب او خلاف در آمده است. شاخه در برابر تبر و تیشه نمی‌تواند خودی نشان دهد. همان‌طور تیشهٔ قضا و قدر طوری است که فکر و عقل نمی‌تواند ابراز وجودی کند. لذا در طبیعت، وقتی پوست گردو و بادامی را می‌شکافند، یکی مغز دارد و دیگری پوسیده است؛ پس هر کدام حکمی خاص در وجود و عدم دارند. قلب و قالب دست خداست، هر آن می‌تواند قلب را عوض کند و قالب را بشکند و قالب دیگری بسازد.

قلب

نزد حضور ناظر مطلق، حیله‌گری و صفت روباه نباید روا داشت که عواقب سوء دارد. چون بنده، حضرت حق را به یقین مالک مطلق نمی‌داند، خود را مستقلاً عنوان می‌کند. در حالی راه رسیدن به حق فقر است که به بقاء بالله منتهی می‌رسد. خداوند از مغز و پوست و همه چیز منزّه است و به چیزی طمع ندارد؛ این بندگان هستند که محتاج مطلق نسبت به مُلک و مِلک او هستند. خداوندی که دو جهان را آفرید، چه احتیاجی به حیله و نقشهٔ بنده دارد. پس نزد خداوند سبحان، مواظبت دل باید داشت و خطور سوء را دفع کرد و اشکال و اعتراض را به افعال خداوند و بندگان صالح روا نداشت تا لطف او شامل حال بنده شود. خداوند ضمیر و اندیشه و جست‌وجوی فکری بندگان را می‌داند و می‌بیند، همانند تار مویی درون شیر صاف، برایش مکشوف است. پس چون قلب خالص و صاف بود و خطورات بر او نتوانستند هجوم بیاورند تا با خیالات فاسده همراه شود، پس خداوند نقش غیب خود را درون آن قلب منعکس می‌کند. انگار قلب آینهٔ اسرار می‌شود. آنگاه قلب بنده، خود محک و آینهٔ قلب‌های مؤمنان و دیگران می‌شود تا افراد خالص از ناخالص را می‌نگرد.

قناعت

افرادی به‌عنوان اینکه زاهدند و به صفت قناعت متصف هستند، درحالی‌که فقط نام قناعت و اشعار و توصیف آن را می‌دانند؛ ولی روحشان با این نام فروزان نشده است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: قناعت گنجی است که تمام شدنی نیست؛ این‌ها گنج را از رنج باز نشناسند. پس دم زدن از قناعت، یاوه‌گویی است؛ چون متصف به حقیقت قناعت نیستند. لذا برای استخوانی به افراد پول‌دار سگ‌سیرت رو می‌زنند تا متاعی نصیب آنان شود. لذا این در و آن در زدن، نشانهٔ قناعت نکردن است؛ که نزد دیگران خود را خوار کنند.

قوّه خیال

در این جهان پهناور، قوه خیال در انسان‌ها حاکم است و خوف و رجاء از تحریک این قوه، تصور می‌کند و سپس باندازه حکمت الهیه به آن می‌رسد. پس جنگ و صلح، ابتدا به‌وسیله خیال طرح‌ریزی می‌شود و فخر و رسوایی‌شان از این قوه نشئت می‌گیرد؛ اما اولیاء الهی این خیالات واهی و ظنون را ندارند بلکه منعکس از جمال لایزال حضرت حق است و آنچه تخیل کنند به واقعیت می‌رسد؛ چون اینان از تصرف خام خیال که عامگان دارند، بری هستند.

بعد از قوهٔ واهمه، قوهٔ خیال است که حالت تجرّد را دارد و انسان‌های وارسته به همین قوه که از عالم اعلا سرچشمه می‌گیرد نتیجه‌بخش است، اما خیالات افراد نادرست و گرفتار دنیا و علوم، نتیجه‌ای جز اسباب غم را فراهم نمی‌کند. عالم ماده محدود و تنگ است و عالم خیال، به خاطر حالت تجرّدش نامحدود است. هر نوع کمیت در عالم طبیعت وجود دارد، اما در خیال از کمیت رها شده است و هر نوع کم و کیفی را می‌تواند در خود ایجاد کند و مصوّر نماید.

قهر

کودک از تیغ حجامت گر می‌لرزد، ولی مادر مهربان در آن ناراحتی فرزند، شادمان است؛ چرا که مادر می‌داند، این کار برای سلامتی او بسیار مفید است. پس کار خداوند و اولیاء او در کارهایی که به قهر و غم دیده می‌شود، درون آن فعل‌ها لطف و خوشی است. اگر خداوند، چیزی به مصلحت گیرد، بعد به جبّاریت عوض دهد و پاداش عنایت فرماید؛ که در قوهٔ مخیّلهٔ آن شخص نیاید.

بدان جهل انسان، انگار زندانی است که خداوند برایش تقدیر کرده و علم انسان، انگار گلستانی است که حق به او داده است. اگر بخواب می‌رویم، انگار مست او هستیم و اگر بیداریم، باز نغمه گر او هستیم. اگر گریه کنیم، ابر پرشکوه او هستیم و اگر بخندیم برق و فروغ او هستیم. اگر خشمناک شویم به جنگ می‌شویم؛ چرا که این انعکاس قهر حق است و اگر به صلح و مدارا مماشات می‌شویم، انعکاسی از لطف حق است. ما چه کسی می‌باشیم در این جهان تو در تو، ما مانند حرف الف که نه نقطه دارد و نه حرکت، هیچ هستیم. در نتیجه همهٔ اعمال و حرکات ما از ظهور حق است که به توحید افعالی، این نکته دقیق فهمیده می‌شود.

قیاس

نباید کار خدا و اولیاء الهی را به خود، قیاس نمایید که این قیاس بی وجهی است. تشابه ظاهری، دلیل بر اتحاد دو کار نیست. چه‌بسا تقلید، در این میان آید. کار وارستگان را با کار خویش، نباید قیاس کرد؛ اگر چه در نوشتن، شیر درنده و شیر خوردنی، همانند یکدیگر نوشته می‌شوند. انسان‌ها به این جهت گمراه می‌شوند که کار پاکان را با فعل خود مقایسه کنند، درحالی‌که از اعمال اولیاء الهی، کمتر کسی آگاه شود. لذا در سوره فرقان آیه ۷ آمده است که: «کافران می‌گفتند: این چه پیامبری است که همانند ما طعام می‌خورد و در بازار راه می‌رود». در واقع، اینان به خاطر کوری باطنی، ندانستند که میان آن‌ها و انبیاء فرق، بسیار است. بله، اگر امثال و اشباهی، بین دو نفر وجود دارد، اما ذات و حقیقت آن‌ها به هزاران فرسنگ، فاصله دارد. مثلاً زنبورعسل و زنبور معمولی، از یک گُل، شیره می‌خورند؛ یکی عسل از آن به دست می‌آید و دیگری نیش می‌زند. آهوی معمولی و آهوی خُتن، هر دو از یک گیاه می‌خورند و آب می‌نوشند، یکی مدفوع از او خارج می‌شود و دیگری مُشک خوشبوی. یا دو نِی، هر دو از یک خاک و آب، ارتزاق می‌کنند؛ یکی نی خالی می‌شود و دیگری نیشکر می‌گردد. یک نوع غذا را، هم مردم معمولی می‌خورند و هم اولیاء، در اولی معلوم نیست چه تأثیری داشته باشد؛ شاید پلیدی و بخل و حرص زاید، ولی در ولی خدا، نور و عشق حضرت حق، پدید آید. زمینِ غیر اولیاء و منافقان و کافران و منکران، شوره‌زار و همانند شیطان و حیوانات درنده است؛ اما زمینِ اولیاء، پاک و حاصلخیز، مانند فرشتگان است. سحر و معجزه، اگر شباهتی به هم دارند و ظاهربینان، گمان دارند که معجزه، همانند سحر، حیله است. درحالی‌که این قیاس، اشتباه است؛ چرا که انبیاء با اذن الهی و نَفَس رحمانی، اظهار خوارق عادات کنند؛ ولی سحر، جنبه الهی نداشته و عملی است که شاید تأثیر داشته باشد، اما نَفَس شیطانی همراه اوست. به‌عبارت‌دیگر، دو آب دیده می‌شود که شبیه هم است و دو نفر می‌آشامند، ولی برای یکی ذائقه‌اش شیرین و برای دیگری، تلخ است. پس در دو چیز قیاس کردن، نامطلوب و مقایسه کردنِ بدون میزان، اشتباه است. کسی گول قیاس قوهٔ مخیّله و حرف‌های ناآگاهان را نخورد چرا که این قیاس از دام‌های ابلیس است که عاقبت ملعون و مطرود شد. ساحران ِ زمانِ موسی علیه‌السلام هم به خاطر عناد، عصایی به دست گرفتند؛ اما عصای موسی علیه‌السلام معجزه بود و کار آنان در تشابه سحر بود و لعنت خداوند نصیب ساحران شد، ولی موسی علیه‌السلام رحمت خداوند دنبال کارش بود.

اول کسی که قیاس بی‌ارزش کرد، ابلیس بود که به خدا گفت: من از آدم بهتر هستم، چون مرا از آتش آفریدی و او را از خاک (ص/۷۶) آتش از خاک بالاتر است، آتش نور دارد و خاک ظلمت دارد. نور افضل از زمین است. خداوند افضلیت را در قرآن، تقوا معرفی کرده است. (حجرات/۱۳۰: انّ اکرمکم عند الله اتقاکم) تقوا میراث اهل رستگاری است و وارث اصلی پارسایی انبیاء هست؛ که میراث آن‌ها، انسان‌های وارسته هستند. چون آدمی قبله را به خاطر تاریکی نتواند پیدا کند به قیاس، رو به قبله‌ای نماز گزارد، اما این قیاس ابلیس از مجهول بودن مقام آدم نبود، بلکه از روی تکبر بود. بله تا حقیقت مکشوف نشد و دلیل قاطع به ظهور نپیوست، انسان برای بعضی کارها به قیاس متوسل می‌شود، اما نه آنکه در مقابل فرمان حق گستاخی کند و قیاسانه جواب دهد. بعضی آدمیان خود راه نرفته‌اند، اما تقلید اولیاء را درمی‌آورند و کلمات و حرکات آنان را نشان می‌دهند. پس به پنداری خیال می‌کنند که ولیّ خدا شدند و به حقایق آنان راه برده‌اند، پس عده‌ای مرید دنبال آنان بدوند. درحالی‌که این سیره و تفکر، سرنگونی را در میان دارد؛ و مقلّد این قیاسات، رهبرش ابلیس است که او اولین کسی بود که قیاس را برای دیگران به ارمغان آورد.

کریمان

نباید این کلام را گفت که ما رخصت ورود به بارگاه خداوند را نداریم و نمی‌توانیم به او برسیم، چون با کریمان و بخشندگان، کارها سخت نیست؛ یعنی حق‌تعالی بخشنده مطلق است و بی‌غرض و بی‌بهره و بی‌عوض می‌بخشد. ذاتش فیّاض و وهّاب است؛ پس راه رسیدن به درگاه او سهل است و گفته‌های ناامیدی از کسانی صادر می‌شود که کریمی او را نشناخته باشند.

کشش

ذکر و دعا و تسبیح و مناجات ما صعود به عالم بالا می‌کند. خداوند رحمت عالیه خود را شامل این بندهٔ پایین می‌کند تا به حرکتش ادامه دهد و به کمال برسد. پس کشش‌هایی که از عالم معنی به‌سوی بنده می‌آید، او را وادار می‌کند تا از لذایذ روحی و ذوقی و حالی بچشد و او به طرف محرّک و اصل کشش متوجه و التفات کامل پیدا کند. بنده جزء است و میل به کل دارد. بنده قطره است از دریا آمده و به‌طرف دریا کشش دارد. تقاضای پی‌درپی سبب می‌شود که حقایق و معانی از عالم علوی به پایین آیند و هر کس به‌اندازه ظرفش ارتزاق کند و بچشد و لذت ببرد. حال اگر سالکی دید به چیزی و به کسی و جایگاهی کشش دارد، ولی تناسب و سنخیت و شباهت باطنی با او را ندارد، بلکه ظاهری است، سریع با انصراف از آن‌ها دور شود که کشش‌های ظاهری عاریتی است و دوام ندارد. صیادانی صداهایی از پرندگانی هوایی را درمی‌آورند و پرندگان به خیال خودشان، صدای هم جنس خود را می‌شنوند و به پایین می‌آیند، ولی به دام می‌افتند. این کشش ظاهری، سبب هلاکت آن‌ها شده است. کسی در بیابان، تشنگی بر او غلبه می‌کند و از دور سراب را می‌بیند، به خیالش آب است و کشش به طرف آن پیدا می‌کند و می‌رود، وقتی به آنجا می‌رسد، چیزی نمی‌یابد.

کفران

قوم موسی علیه‌السلام از او درخواست خوان و سفرهٔ غذا کردند. حضرتش از خداوند خواست و حق‌تعالی به‌وسیلهٔ ابر در صحرای تیه سفره و نان بی شبیه بر آنان نازل می‌کرد. ابرهای پُر رحمت و پر غذا و سایه‌افکن (بقره/۵۷) برای آنان می‌آمد و این موضوع شهرت یافت؛ و تا مدت‌هایی ادامه داشت. کم‌کم از خسیسی به موسی علیه‌السلام اعتراض کردند و تقاضای تره و چیزهای پست کردند. پس معلوم می‌شود که زیادی نعمت، یا کفران می‌شود یا به‌اصطلاح دلشان را می‌زند، آنگاه تقاضای بی‌مورد می‌کنند؛ و چون گفتید: ای موسی هرگز بر یک نوع خوراک تاب نیاوریم، از خدایت برای ما بخواه تا از آنچه زمین می‌رویاند از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیاز برای ما برویاند. موسی علیه‌السلام گفت: آیا به جای چیز بهتر خواهان چیز پست‌ترید؟ پس به شهر فرود آیید که آنچه را خواسته‌اید برای شما در آنجا مهیّاست و داغ خواری و ناداری بر پیشانی آنان زده شد و به خشم خدا گرفتار آمدند؛ چرا که آنان به نشانه‌های خدا کفر ورزیده بودند و پیامبران را به‌ناحق می‌کشتند. (بقره/۶۱)