کلمات
کلمات پُر نقش، زود بیمغزی آن ثابت و رسوا گردد. گفتار عرفاء و اولیاء را نقل کردن به شیوههای گوناگون، اگرچه بالفعل جذبهای دارد، اما بعد از مدتی پوستش میماند و مغز گفتار پوچ میشود. همیشه پوست، مغز بد را میپوشاند و الفاظ، پوشانندهٔ خرابیهای باطنی است؛ اما مغز و جان درون، وقتی حقیقت داشته باشد و بامعنی باشد، صاحبانش همیشه دوستدار واقعی و اولیاء مخفی خداوند هستند. پوچی و عمق نداشتن کلمات افراد ظاهربین که گرفتار پوست الفاظ شدهاند، کمکم بر مستمعان و مخاطبان دانا و باتجربه ثابت میشود؛ اما اولیاء که هیچ صنعت کلامی ندارند، اگر کوتاه گویند، مغز کلامش جانافزا و روحبخش میباشد و برای قابلین دوام دارد.
کمال
کمال مطلق برای خداوند و معصومان است. سالکی که در راه سلوک به کشف و شهودی میرسد، دلیل بر کامل بودن او نیست. اگر در اینجا درجا بزند، دچار خودبینی میشود و بیرون کردن عُجب کار سختی است؛ چرا که در ابلیس این مرض بود که خود را به خاطر عبادات، بهتر از حضرت آدم میدید و عاقبت به لعن ابدی دچار شد. اگر کسی خود را در ظاهر متواضع و ناقص جلوه بدهد و در باطن خود را کامل پندارد، همانند آبی را در جویبار میماند که بالای آب زلال است و زیرش سرگین حیوانات میباشد. اگر چنین شخصی در امتحان بیفتد و آب زیر و رو شود، سرگینها معلوم و آب رنگ و بوی متعفن به خود میگیرد.
کوشش
حضرت حق سعی و کوشش را دوست داشته و بیکاری را مذموم میدارد. آنکس که او ولی خداست، در کار است که خداوند در قرآن، سورهٔ الرحمان آیه ۲۹ فرمود: «کُل یَوم هو فی شأن: خداوند در هر لحظه به کاری است». پس ای سالک در راه طریقت زحمت بکش و سعی و مجاهده کن تا آخرین لحظات عمرت، تنبل و بیکار نباش. تا اینکه دم آخر لحظهای میشود که عنایت خدا نصیب گردد و ترا صاحب سِرّ کند. خداوند که ناظر و حاضر و سمیع و بصیر است، سعیها را میبیند و زحمت و تلاش کسی را ضایع نمیکند و اجر و ثواب و مقام میدهد.
گوش ظاهر
عاقلان و دانایان در نامهای هیچگاه توصیف ظاهری کسی را در نمینگارند، بلکه توصیف اخلاق و رفتار را یادداشت میکنند. پس ارزش و شرافت آدمی به ظاهر و صورت نیست بلکه به باطن و سیرت است؛ و گوش ظاهر، ادراک صاحبان سیرت و اولیاء الهی را نکند.
لقمه
آدمی را اکل و شرب، ضرورت است ولیکن گرسنگی، خواص خود را دارد و مهمتر از آن، لقمهٔ حلال است. غذاهای نفسانی و اطعمه و اغذیهٔ حرام و شبههناک، اثر سوء بر جان دارد و نمیگذارد که انسان با روحانیون عالم و ملکوتیان و فرشتگان دمساز شود. لقمهٔ حلال، سبب توفیقات و طاعات و نور قلب میشود. اگر دیده شد که حال توفیقات نیست و روحش تیره شده، اول به لقمه نگاه باید کرد. در قدیم چراغ لمپا با روغن، روشن میکردند، اگر روغن با آب مخلوط بود، چراغ خاموش میشد؛ و حال آدمی به همین منوال است. لقمهٔ حلال برای حکمت و عشق و رقت قلب تأثیر بسزایی دارد. لقمهٔ حرام سبب ازدیاد رذایل و صفات ناپسند در درون میشود. اگر بذر گندم، خوب کاشت کنی، سبب ثمرهٔ گندم پاک گردد؛ اگر درون انسان، لقمهٔ طیّب برود، افکار پاک و اندیشههای موزون و مرواریدهای معارف، از آن حاصل شود. بعضی لقمههایی که میخورید جزء جان میشود و بعضی لقمهها، شما را میخورند و سبب ناراحتی و غم میشود. پس مسائل مربوط به لقمه، از ارکان سالکان پاکطینت است که اول مسائل حلال و حرام را مراعات میکنند و دوم مسائل مربوط به نیّت و دست و صفت کسی که آن را به شما میدهد تا خورده شود؛ در نتیجه اسباب روحی هم تأثیرپذیر از لقمات میباشد.
غذا و لقمهٔ شبههناک سبب محرومیت از فهم معانی و درک لذّت مناجات و توفیقات خاص میشود. به خاطر لقمهای، لقمانی که دارای حکمت و معرفت است، روحش گرو آن قرار میگیرد و از توفیقات میافتد و انگار خار در پای لقمان روح میرود. چون سالک در حال مراقبه و محاسبه است، این مانع را سریع میشناسد و در پی رفع آن برمیآید. چرا که اگر این خار، بیرون نیاید مانع از طی طریق میشود؛ و اگر بیتفاوت باشد، این خار کمکم جا باز میکند و موجب عدم توفیقات میشود. چنانچه در پی درمان آن برنمیآید، چشم او خار را خرما میبیند، چون دیگر بصیرت ندارد.
مال
حضرت سلیمان با اینکه دارای مال و ریاست بود، اما تعلق قلبی نداشت. پس ثروت و ملک، اینطور نیست که همیشه سبب غفلت و گناه شود؛ چون سلیمان با داشتن مکنت، دلبستگی نداشت؛ و نوعاً با سالکین، مجالست و مخالطت داشت. کشتی اگر درونش آب نرود فرو نمیرود، همینکه سوراخ شود و آب به درون آن رفت و سنگین شد، غرق میشود. اولیاء الهی درون قلبشان (کشتی) از آب (مال) خالی است. اگر مال در راه صواب بکار گرفته شود و حقوق آن داده شود، سبب رستگاری دنیا و آخرت میگردد. اگر کوزهای (قلبی) از آب (مال) خالی باشد، روی آب میماند و اگر درونش آب (مال) بود، به ته آب فرو میرود. عارف روی آب راه میرود و غرق نمیشود، چون چشم دلش از دنیا خالی است و دهان دلش با ریاضتها قفل شده است.
مبدل
همه ممکنات مصنوع خالق بیهمتاست و در همه، قوانینی نهاده که طبق آن هر کدام خاصیت خودش را دارد، مثلاً آتش میسوزاند؛ اما همین آتش، اگر ارادهٔ حق تعلق نگیرد و مشیت او امضاء نشود، نمیسوزاند؛ یعنی طبع و عنصر اولی آتش، گرما و سوختن و شعله است. ولی در ارادهٔ حق مغلوب طبع خود میشود و ابراهیم علیهالسلام را نمیسوزاند، به تعبیر دیگر، سگ، مهمان صاحبخانه را با ناشناس میشناسد. پس آتش دو فعل از او صادر میشود و ابراهیم علیهالسلام را از غیر او میشناسد؛ و خداوند به ظهور اسم مبدّل، خاصیت اولی را میگیرد و بهجای آن خاصیتی دیگر مینهد.
در انسان دو حالت غم و شادی، به خاطر اسبابی چند، در او ایجاد میشود؛ چون خداوند، مثلاً در شادی، ارادهاش تعلق نگرفت، ابزار شادی خاصیت خود را از دست میدهند و شخص غمناک میشود. پس این تأثیر از مسببالاسباب است که در فعلش میتواند طبع اولی را تبدیل به طبعی دیگر کند؛ یعنی عناصر به مشیت حق، شعور پیدا میکنند و امر او را پیاده مینمایند و این از نمایشات و قدرتنمایی ذات باریتعالی است.
گاهی بعضی گناهان سبب میشود تا صاحبش به هدایت و عاقبتبهخیری بیانجامد؛ از آنطرف بعضی طاعات سبب میشود که صاحبش در معصیت بیفتد. ساحران زمان موسی علیهالسلام از اول، به دستور فرعون آمدند تا معجزه و شخصیت موسی علیهالسلام را مغلوب کنند، ولی همین کار سبب شد تا ایمان به موسی بیاورند و عاقبتبهخیر شدند. ولی کاتب قرآن پیامبر صلیالله علیه و آله که کارش طاعت بود، سبب غرور و عجب در معصیت بزرگی افتاد و ضربهٔ سنگینی خورد. امیرالمؤمنین در حکمت فرمود: گناهی که ترا غمناک کند بهتر است نزد خداوند از کار خوبی که ترا به عجب بکشاند. یکی از اسماء الهی مبدّل است، یعنی خداوند به خاطر مسائلی، گناهان را تبدیل به حسنات میکند. «اولئک یُبدّل الله سیّئاتهم حسنات» که در سورهٔ فرقان آیه ۷۰ آمده است؛ و حبط اعمال از مسائل دقیقی است که میتوان بهعنوان شاهد کار، ابلیس را نام برد که چند هزار سال طاعات کرد، اما در برابر امر پروردگار تکبر ورزید و مطرود شد و اسمش از مقبولان به مطرودان تبدیل شد.
مثل
بنا بر نظر بعضی عرفا، همانند میرفندرسکی: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی»؛ یعنی آنچه در عالم محسوسات، بهصورت جزئی تحقق پیدا میکند به نحو کلی در عالم غیب است؛ یعنی اینجا ظِلِّ عالم بالاست که این رأی را افلاطون حکیم، نیز دربارهٔ مُثُل فرموده است. آنچه در علم حقتعالی و در عالم غیب امضاء شده، مثلاً از آمدن باران بر امکنه ای خاص بهقدر معلوم، اول در عالم بالا و جهان ماوراءالطبیعه، مقدّر و امضاء شده و در عالم پائین آن باران مقدّر، نزول میکند. به تعبیر دیگر، صریح آیهٔ ۲۱، سورهٔ حجر دلالت بر این مطلب دارد که «اِن مِن شیءٍ إلّا عَندَنا خَزائِنُه و ما نُنَزّلُه إلّا بِقدرٍ مَعلوم: هیچچیز نیست مگر نزد ما خزائن آن است و ما بهقدر معین آن را نازل میکنیم.» و این مطلب فقط بر خواصّ حق که چشم برزخی آنان مکشوف میشود، ثابت است؛ و عموم اهل ظاهر و علمای صورتپرست، از این قاعده که حکیمانی مانند افلاطون و میرفندرسکی فرمودهاند، غافل میباشند.
مجازی
بر درد نیش ریاضت باید صبر کرد تا از نفس اماره نجات پیدا کرد. ریاضت نفس، همان جهاد اکبر است که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: کسانی که افلاک در برابر آنها به تعظیم میافتد، همانهایی هستند که از وجود مجازی خود گذشتهاند، لذا عناصر طبیعی نمیتواند آنها را هلاک کند. تعظیم خدا برای اینان، اینطور است که خود را در مقابل حضرت حق خوار و بیمقدار میدانند؛ و نزد او بالاتر میروند تا به مقام توحید برسند و آن با سوختن میشود. اگر کسی میخواهد مانند روز افروزان باشد، باید وجود مانند شب خود را بسوزاند، از مجاز بگذرد و به حقیقت برسد. چطور مس را به علم کیمیا و اکسیر آن میگدازند و تبدیل به طلا میشود. سالک، هستی خود را در اکسیر حقتعالی بیندازد و فانی کند تا به بقا برسد. تا سالک در بند من و ما، یعنی انیّت و هویّت مجازی خود است، نمیتواند وجود خراب خود را از دست بدهد تا به حقیقت برسد و جاودان بماند.
مجالست
همانطوری که مجالست با انبیاء و اولیاء سبب ترقی و کمال و نورانیت میشود، مجالست زندهدلی که با افراد مردهدل بنشیند و همنشینی کند، کمکم دل او مُرده شود. گریختن از افراد دلمرده، لازم و آویختن به حبلالله المتین و صحبت کاملان ضروری است. بسیاری از مردم با انبیاء و اولیاء بودند و همصحبت شدند، اما بهرهای نبردند. ابولهب، عموی پیامبر صلیالله علیه و آله بود اما هیچ بهرهای که نبرد و سبب شد که خداوند او و همسرش را نفرین کند. نور، نوری را به همراه آورد و نار، ناری را میپذیرد. همیشه همجنس با همجنس پرواز میکند. بزرگ از کوچک استفاده نبرد، این وظیفهٔ ضعیف و کوچک است که از قوی والاتر استفاده ببرد. اهل زر و زور با همجنس خود معاشرت کنند، اهل آخرت با اهل آخرت معاشرت کنند. مجالست در صورتی مؤثر است که دانی از عالی، سالک از عارف، اهل معرفت از عالم ربّانی و … استفاده کند و بهره ببرد؛ و الّا مجالستی که یاد خدا نشود، دیدن سبب بصیرت نشود و این ناصواب و موجب کدورت قلب میشود.
محشر
همهٔ علوم و فکرهای گذشته، گاهی به سر وقت آدمی میآید. اگر آنها میراث حکما و بزرگان و عالمان ربّانی باشد و به شناخت جدید و خودشناسی یاری کند، بسیار نافع است؛ و الّا همهٔ دانستههای گذشته و حال که منفعتی به هدایت جان نداشته باشد، حجاب است؛ و در آخرت بهصورت قهر، مغلوب میگردد. روز قیامت، همهٔ صفات با صاحبش میباشد، یعنی همهٔ ملکات دنیوی، آن روز خود را نشان میدهند. در نتیجه همهٔ سیرتها در ملکوت محشر، بهصورت موکلها درمیآیند، یا نوید و بشارت و روح و ریحاناند و یا همان خصایص ناپسند، بهصورت موکلین قهر، او را به کیفرها میرساند.
محک و میزان
خداوند در باطن برای اهل معنی، محک و میزان قرار داد که شک را از یقین و حق را از باطل بشناسد. در مَثَل، اگر لقمهای بخورند میفهمند که این پاک است یا لقمهای شبههناک. عقل معاش، مربوط به لقمههای ظاهری و دنیوی است و عقل معاد مربوط به مسائل روحی و عرفانی است؛ پس بندگان ممتاز حق، هر مسئلهای را که بر نفس آنان وارد شود میفهمند که این جزو هوای نفسانی است یا جزو طیّبات است. صحّت مسائل روحی و روانی را از؟ حبیب واقعی باید طلب کرد؛ و از ترک حظوظ نفس و شهوات، سلامتی روح به دست میآید. راه جان، ابتدا جسم را ویران میکند؛ یعنی لذایذ و حظوظ جسمانی را به حدّ متعادل میرساند، سپس آن را آباد میکند. از اوصاف جسمانی به اوصاف روحانی میرسد. پس از تخریب، تعمیر و پس از ویرانی، آبادانی و این فرمول، میزانش از دستورالعملهای طی طریق کردگان میباشد.
محو
گفته میشود که روز امتحان، یاد داشتن علوم صرف و خشک بدرد نمیخورد. مثلاً اگر کسی کشتی او در دریا دارد غرق میشود، داشتن دهها علوم برای نجات، هیچ اثری ندارد. تنها داشتن علم و عمل شناگری و غریق نجاتی بدرد او میخورد؛ یعنی در روز امتحان محو میبایست، نه علم نحو و بیان و اصول و … یعنی سالک در طریقت، باید رذایل را محو و در حق فانی شود تا در آزمایش پیروز شود. گر چه از نظر اصطلاحی محو عامتر و فنا خاصتر است. لذا فرمودهاند: اهل محو به دریای حقایق پیوستهاند، چون از اوصاف ناپسند بشری رستهاند؛ و تا زمانی که شخص گرفتار علوم ظاهری و صفات ناصواب عُجب و تکبر و انیّت و … است، خرش به گِل مانده و توان حرکت ندارد. علامهٔ واقعی کسی است که به محو رسیده و به جهان فانی زودگذر دل نبسته باشد و گرفتار اصطلاحات علوم نشده باشد و به شهود و کشف، به اسرار و حقایق رسیده باشد.
مدح
از عوارض مدح مدّاحان و ثنای چاپلوسان، این است که سالک طریق را به خاطر مقاصد دنیوی فریب میدهند. چون تعریف شخص ممدوح، سبب فریبخوردگی او میشود. همهٔ قوای نفسانی از ثنا و چاپلوسی خوشش میآید؛ و خوشآمد گویی افراد بیرون نفس، سبب غرور او میشود. مدّاحان، چنین به استاد یا ولی خدا گویند: ما همراز تو هستیم، ما شریک تو هستیم، مانند تو کسی نیست، احسان و بخشش تو منحصربهفرد است، ما طفیل وجود تو هستیم، تو مالک روحها هستی، تو جلوتر از همه هستی و … چون ممدوح اینها، تعظیمها و هدیهها و دعوتیها را بیند سرمست شود، خود را بزرگ میپندارد و به خودباوری از خویش میرسد که از دیگران جلوتر است. عارف کامل میفرماید: گول سالوس و لقمهٔ چاپلوسان را نخور که اینها لقمههای آتشی است که در درون پنهان است که روزی دود و شعلهٔ این آتشها خود را دیر یا زود نشان میدهد. مدح مدّاح، به خاطر طمع است و ممدوح فریب او را میخورد؛ و نفس از مدح خوشش میآید و از ذمّ و فحش بدش میآید. عارف نه مدح در او تأثیر میگذارد و نه از نکوهش، غمگین میشود. گر چه شنیدن بدگویی، تلخ است و اما اثرش در عموم نفوس باقی میماند. بهعنوانمثال، بدگویی نکوهشگر، همانند جوشاندهٔ تلخ را میماند که انگار حال شخص را دگرگون میکند؛ اما مدح، همانند خوردن شیری است که لحظاتی بیش، اثرش نمیماند. ولی از درون، شیرینی زبان مدّاح به فریب دادن، تبدیل میشود. به توضیح دیگر، زیاد شیرینی خوردن، سبب عفونت و دُمَّل میشود، همینطور زیادی ثنای چاپلوسان، سبب مرض درونی غرور و خویش باوری از قدرت و بزرگی میشود. چنانکه ثناگویی اطرافیان فرعون از جمله هامان، سبب شد که او ادّعای ربوبیّت کرد. بدان گروهی که تعریف میکردند و قصد فریب داشتند، وقتی آقایی و بزرگی استاد، زیر سؤال رفت، همانان او را شیطان میخوانند و گویند مرده از گورش سر بیرون آورده است. در مثل، آدمهای شهوتپرست، نوجوان امرد (که هنوز موی بر صورتش نروییده) را تعریف کنند تا او را بفریبند. آنگاه که مورد طعمهٔ خود قرار دادند، سپس او را بدنام میکنند؛ چون موی صورت او در آمد، بدنامی قبلی سبب میشود که کسی سراغ او را نگیرد و از همنشینی با او عار و ننگ دارند. از این نکته نباید غافل شد، همیشه شیاطین دنبال آدمهای درستکار و خوب میروند تا او را بفریبند. چون او را بهنوعی بدنام و گمراه کرد، دیگر همان شیطانصفتان از او بیزاری میجویند. درنتیجه، مدّاحان چاپلوس در وقت جلالت شخص، دورش میگردند و در وقتی که شخص لکّه دار و بدنام شد از او فرار میکنند تا کسی آنها را بدنام نداند.
مدعی
طالب حقیقی سلوک، مرید و میهمان کسی شود که آن مراد که مدعی ارشاد است، به حقیقت باشد و الّا فاقدشی نمیتواند مُعطی شود. مدعی دروغین که هیچ توانایی ندارد، جز ترفندها، عوض آنکه چشم را نورانی کند تیره میکند. خودش هم نوری ندارد، چطور میتواند به دیگری نور دهد. بهعنوانمثال مدعی ارشاد که چشمش از نظر بینایی ضعیف است، چطور تواند چشم بیمار دیگران را شفا دهد و بهبود بخشد. ظاهر کلمات مدعی نورانی و با الفاظ موزون، طالب را در بند آورد؛ درحالیکه سیرتش را ظلمت فرا گرفته است و خود را بالاتر از همهٔ اولیاء و ابدال خدا داند. با اینکه شیطان او را مناسب ندانسته است که خودش را به او نشان بدهد. کلمات و اصطلاحات دزدیده شدهٔ اولیاء و عرفا را به زبان جاری میکند تا دیگران سادهلوح، شیفتهٔ او شوند. بالاتر از این هم میگوید: که من از فلان عارف نامدار، بالاترم؛ و عجب و تکبر و فخر، سر تا پای او را فرا گرفته است. خداوند اصلاً این مدعی دروغین را حتّی بهعنوان سگ درگاهش قبول ندارد تا لقمهای نزد او اندازد. مدعی ارشاد، سفرهای از ذکر و حکایات و کشفیات، پهن کرده و دست سخاوت ظاهری را به نوعی گشوده تا بهعنوان خلیفهٔ خدا، تور فریب صیادی خود را بیندازد و گروهی زودباور و سادهاندیش را به دام اندازد. دائم وعده دادن بعضی مقامات و ابزار کار طی الارض و اسم اعظم و علم ضمیر را به مریدان دهد، ولی فردائی برای گفتههایش پیدا نمیشود. چیزی ندارد تا بدهد، فقط وعده میدهد. البته زمانی دیر یا زود، میخواهد که سرّ این مدعیان بارز گردد؛ که خانهٔ قلبشان عوض گوهر معارف، لانهٔ مار و مور و اژدهاست. تازه اگر سالک، بعد از سالها فهمید و عمرش تباه شد، جای قضا عمر بیهوده رفته هست تا استادی بهحق نصیبش شود و از نو سلوک را شروع کند. یا کلّاً از هر چه استاد و مراد است زده میشود و بدبین میگردد و همه را به باد تهمت و نفرین میدهد! اینجا این سؤال پیش میآید که میشود طالبی خودش نوری داشته باشد و گرفتار همچنین مدعیانی شود؟ آیا به دستورات او عمل کرده و بجایی میرسد؟ میتوان گفت: بسیار نادر است، ولی خداوند به خاطر نیّت خالص و صادق مرید، عوض به او میدهد و جایگزین بهتر میکند. چون فاقد حیات معنوی، نمیتواند حیات معنوی به مریدی بدهد. برای مریدان مبتدی، شناخت مراد صادق از کاذب سخت است، چون مراد که باطناً، تهیدست و فقیر است برای مرید مخفی است و ظاهر مراد، دائم در کار بند کردن مرید سادهاندیش است.
مدعیان دروغین
مدعیان دروغین، باطن ابلیسی دارند و ظاهری انساننما که مدعی پیشوایی میشوند؛ و سادگان را از طرق مختلف، به دام خود اندازند. پس درست نیست که دست بیعت، به اینان داد. مثلاً شکارچی برای صید، آواز پرندگان درآورد؛ یعنی تقلید کند؛ تا پرنده هوایی، صدای همجنس خود را بشنود و از هوا به زمین آید و در دام این صیاد افتد. مدعیان، سخنان مردان الهی را میدزدند و حفظ میکنند و تقلید حرفها و کارهای ایشان کنند؛ تا آدمهای سادهلوح را به دام خود بیندازند. کار اینان با حیله و بیشرمی میباشد که آخر مریدان را افسردهخاطر کنند. اینان بهظاهر، پیکرهای همانند شیر طریقت دارند، ولی کارشان باطل است. چنانکه مسیلمه در زمان پیامبر صلیالله علیه و آله، ادعای پیامبری کرد و رسولالله، او را مُسَیلمه کذّاب خواند و یک سال، بعد از پیامبر، در جنگی به هلاکت رسید.
مدعیان دروغین در لباس ناصحین، دارای بیانات شیوا و ظاهری جذّاب میباشند. سخنان اندرزگونه، برای معرفت و سلوک آنان، همانند سیری را میماند که درون باقلوا میریزند. جامهٔ زیبا دارند، اما در زیر آن، زشتیهای بدن مخفی است. چون دارای حقیقت نیستند؛ نکتهها و دستورالعملهای آنان، برای به دام انداختن افراد سادهلوح، همانند قند زهر آلودهٔ درون شربت گلاب است. بهظاهر، مریدان لذّتی از آنان میبرند اما روح آنان نتواند سیر کند. اگر ظاهرِ نقره و سفید و نو دارند، ولی ریاکاری آنان، سبب سیاه شدن دست و لباس میگردد. اگر آتش، سرخ و دارای شعله است؛ اما از خواص آن، سیاه کردن دل و ایمان است. اینان مانند صاعقهاند که روشنی میدهند؛ ولی همان، سبب ضعف بینایی چشم میگردد. بیچاره مریدان ساده که مفتون و مغبون کلمات آنان شوند که همانند قلّادهای بر گردن مستمعین افتاده است. از آنجائی که قوهٔ تمییز از عقل رفته باشد و مدعی، ظواهر را طبق قواعدی جذاب و پر هنر بکار میبرد که مریدان خام، اگر مرادش بگوید بمیر، میمیرد.
مرگ
بدان هر رنجی که بر ما وارد میشود، آن جزو مرگ است. اگر بتوانی آن را از خود دور کن، یعنی رنج و غمها که از آمال زاییده شوند، به خاطر فقدان و نرسیدن به مقاصد، به حیات ضربه وارد میکند و انسان را میشکند. اگر انسان نتواند این غم را از خود دور کند و از آن رهایی یابد، گرفتار مرگ حقیقی میشود. نکتهٔ بسیار قابل اعتناء این است که اگر انسان با جزء مرگ، یعنی غم و درد، بتواند با آن کنار بیاید و آن را هضم کند با مرگ واقعی هم به نوعی کنار میآید و آن را میپذیرد. در دنیا نه خوشی مطلق وجود دارد و نه رنج مطلق، همهٔ امور نسبت به افراد نسبی است، پذیرش کم، سبب این میشود که نسبت به کار بزرگتر از آن پذیرش باشد. درد انگار پیک است که میخواهد به صاحبش بفهماند که روزی کار تمام میشود و همیشه این درد نماند، پس آمادهٔ رفتن از این عالم باش. پس هر کسی با شیرینیهای دنیا سرگرم شد، تلخی مرگ را درمییابد. از تنپروری و لذّات و شهوات دنیا بهره بردن، چنین کسی را حتی مرگ را درک نخواهد کرد. گوسفندان را وقتی از صحرا میآورند برای فروش، چاقتر را زودتر میخرند و میکشند؛ تنپروری به تیغ مرگ قربانی شود. شب دنیا به پایان میرسد و بامداد آخرت دمیده میشود، خوش به حال کسی که گوارا و با معرفت، این شب را به پایان رساند.
مرگ برای اولیاء همانند عسل شیرین است، چون میدانند بعد از آن به حیات جاودانه میرسند. ظاهرش، مرگ ظاهری است و باطنش پایندگی است. همانطور که بچه در جنین محبوس است، وقتی زاییده میشود و به دنیای آزاد میآید و حال شکفتگی و رشد پیدا میکند، مرگ هم یعنی انتقال، از زندان دنیا به دارالسلام رفتن. ولیّ خدا، عاشق مرگ است که آن لقاءالله است. اگر به ظاهر کالبد را رها میکند به احیاء میرسد که خداوند فرمود: مپندارید آنان اموات هستند بلکه احیاء هستند. (آلعمران/۱۶۹) لذا بعضی اولیاء از مرگ ترس نداشتند و نظم و نثر میفرمودند: در مرگ هم حیات دائمی است، رها شدن از کثرات و رجوع به وحدت، آرمان دوستان خداست؛ پس شمشیرها آلت مرگاند، ولی همانند گل نرگس خوشبو و دلنشین است، دیگر دل به مال و منصب ندارند و آمادهٔ رفتن هستند.