دُرّ نجف

خزائن کشمیری

فصل سوم · بخش اول

جای محبوب

وجود تو همه خار است و خاشاک **** برون انداز، از خود جمله را پاک

برو تو خانه دل را فرو روب **** مهیا کن مقام و جای محبوب

(شیخ محمود شبستری)

نقش و نقّاش

عالم دنیا و آخرت، نقش صورت دوست می‌باشد و همه نقوش از اوست.

هر آبی که از دریا روان است، چون از دریاست، آن آب جذب همان دریاست. یک دانه در زیر زمین گذارده می‌شود پس از کاشت کم‌کم درخت و برگ و پوست و میوه می‌دهد، درواقع مجموع همان دانه از دانه است.

هر نقشی که دیده می‌شود، چون نقاش اوست نقش هم نیکوست، چه اینکه از اوست این چشم و ابرو که دیده می‌شود. بهتر آن است که انسان در خوبان نظر کند که حسن رخ دوست در اینان تجلی کرده است و مظهر روی نگارند، گر چه انسان از کثرت نقوش و مظاهر، حیران می‌شود.

نشانه جهل

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در «نهج‌البلاغه» حکمت 384 می‌فرماید: «به طرف دنیا رفتن (آرامش گرفتن در دنیا) با دیدن ناپایداری (تغییرات) از نادانی است.»

ذکر یونسیّه

ابن جریر گفت: شنیدم از رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله که فرمود: «اسم خدایی که خوانده شود و جواب داده گردید و سؤال شود پس عطا گردید، خواندن حضرت یونس بن متی علیه‌السلام است.»

گفتم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله آیا این ذکر «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» مخصوص یونس علیه‌السلام بوده یا مسلمانان هم می‌توانند بخوانند؟ فرمود: هم برای یونس و هم برای مؤمنین است هرگاه خدا را بخوانند. مگر نشنیدی قول خداوند را که فرمود: «و کذلک ننجی المؤمنین: همین‌طور ما مؤمنین را نجات می‌دهیم» پس شرط خواندن مؤمن باید باشد.

ناله چرا؟

در جواب گفته می‌شود:

1- ناله برای دوست می‌کنم که او خوشش می‌آید، زیرا که در دو عالم معشوق ناله و اندوه عاشق را دوست دارد.

2- چرا از حیله و داستان او ننالم، چون نتوانستم در حلقه مستان او در آیم.

چون ننالم تلخ از دستان او؟ **** چون نیم در حلقه مستان او

* دستان به معنی حیله یا چاره‌جویی می‌آید

3- ناله شب و روز برای آن است که به وصال روی زیبا و پرفروغش نرسیده‌ام.

4- من بر رنج و درد خویش، به خاطر خشنودی شاه بی‌نظیرم، عاشقم.

5- هر ناخوشی از او بر من آید، در معنی و باطن خوشم اگرچه دلم را می‌رنجاند.

6- خاک غم را سرمه چشمم می‌سازم تا از دو دیده‌ام از گوهر اشک پر شود.

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم **** تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

7- اگر از ناله اشک جاری می‌شود، اشک عارفان درواقع گوهر و مروارید است.

8- در ظاهر از حضرت دوست شکایت می‌کنم اما در باطن من روایت کننده هستم.

9- نفسم به من می‌گوید از او رنجیده هستی، من بر سستی این گفته می‌خندم، چراکه بلا و ناله همه از لطف اوست که نصیبم شده است.

دل همی‌گوید از او رنجیده‌ام **** و ز نفاق سست می‌خندیده‌ام

خردل

در دو جای قرآن یعنی سوره انبیاء آیه 47 و سوره لقمان آیه 16 کلمه «خردل» استعمال شده است. خردل علفی است که تخم‌های سیاه و بسیار ریز دارد. خردل در زبان فارسی و عربی استعمال می‌شود.

آن را تخم تره تیزک گفته‌اند چنان‌که در کتاب «اقرب الموارد و برهان قاطع» اشاره کرده‌اند و به عربی «حب الرشاد» گویند.

خداوند به ریز بودن این تخم چنین اشاره فرمود: که عمل هرچند کوچک و ریز و به‌اندازه خردل باشد، آن را حساب می‌کند و در علم خود مورد ثواب و عقاب قرار دهد.

در سوره انبیاء آیه 47 می‌فرماید: ما ترازوهای عدل را در روز قیامت بر پا می‌کنیم، پس به هیچ‌کس کم‌ترین ظلمی نمی‌شود و اگر به مقدار سنگینی یک‌دانه خردل باشد، ما آن را حاضر می‌کنیم و کافی است که ما حساب کننده باشیم «ان کان مثقال حبة من خردل»

انبان خالی

تو چه دانی ذوق آب دیدگان **** عاشق نانی تو چون نادیدگان

گر تو این انبان ز نان خالی کنی **** پر ز گوهرهای اجلالی کنی

(مولانا در مثنوی)

بیکاری (بطالة)

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چه دور است از رسیدن به سعادت، کسی که به تن‌آسایی و بیکاری تن داده است.» و فرمود: «آفت عمل، تن‌آسایی است.»

چیست توحید؟

چیست توحید خدا آموختن **** خویشتن را پیش واحد سوختن

گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز **** هستی هم چون شب خود را بسوز

بله!!

بعضی افراد نزد عارف کامل سید علی آقا قاضی می‌آمدند و می‌نشستند و نیم ساعت از مکاشفاتِ خود نقل می‌کردند. برای آقای قاضی، مکاشفات دراز مثل روزنامه خواندن بود و ایشان هیچ صحبتی نمی‌کردند. گاهی وقت‌ها بعضی نزد ایشان می‌آمدند و هر چه می‌گفتند، می‌فرمودند: بله و دیگر هیچ نمی‌گفتند.

فقیر گوید: بسیار شاهد بودم که بعضی نزد حضرت استاد عارف مرحوم آقای کشمیری رضوان‌الله علیه می‌آمدند و از خواب و مکاشفات خود تعریف می‌کردند، ایشان هم گاهی می‌گفتند: عجیب است؛ گاهی سکوت می‌کردند و گاهی کلمه بسیار مختصر می‌گفتند که در معنی دلالت بر این داشت که نوع خواب و کشف این نوع افراد، حقیقی نیست و بر تخیل است.

روزی شیخی آمد و گفت: مرجع متوفی آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی را در خواب دیدم، به من گفت: رساله بنویس. حضرت استاد هیچ نفرمودند؛ و جالب این است که بعداً همان شخص به خواب خود عمل کرد و…

حُسن رُخ دوست

دو عالم چیست نقش صورت دوست **** چه جای نقش و صورت، بلکه خود اوست

نظر کن باز در خوبان نظر کن **** به ایشان بین عیان حسن رخ دوست

نظر بر عیب نیست

استادی با مریدان بر مرداری گذر کردند. همه دست‌ها بر بینی نهاده بودند و رو می‌گردانیدند و با شتاب می‌گذشتند.

استاد نه بینی گرفت و نه روی گردانید و نه گام تیز کرد. گفتند: استاد چه می‌نگری؟ فرمود: «آن دندان‌هایش چه سپید است و خوب!» آری! مرد نیک را نظر بر عیب کی باشد.

حکایت دیوانه

نصیحت منِ دیوانه در طریقت عشق **** همان حکایت دیوانه است و سنگ و سبوست

حکایت در بیت، اشاره است به قضیه حمید الدین بلخی برای انوری شاعر به‌وسیله حسین نامی که دیوانه و مجذوب بود، در یک کوزه دستی، شیره اعلاء می‌فرستد و ضمناً نامه‌ای هم به دستش می‌دهد که به انوری بدهد.

حسین دیوانه در بین راه کوزه را به سنگی می‌زند و می‌شکند و دسته و گردن کوزه را می‌گیرد، با نامه نزد انوری می‌برد. انوری وقتی نامه را از او می‌گیرد و می‌خواند، می‌گوید: «پس کوزه شیره اعلاء کو؟»

دیوانه دسته کوزه شکسته را به او می‌دهد. او می‌گوید: «چه طور شد که کوزه شکست؟» دیوانه می‌گوید: «یک سنگ خیلی کوچک کوزه را از دستم ربود.» انوری می‌گوید: «پس دسته کوزه را برای چه آوردی؟» گفت: «برای این‌که خبر مرا تصدیق نمایی.»

حافظ می‌فرماید: در طریق عشق نصیحت کردن به من دیوانه همان حکایت حسین دیوانه و سنگ و سبوست. همان‌طور که کوزه به سنگ بخورد می‌شکند نصیحت کردن به من هم در غلبات بی‌فایده است چراکه عاشق، مجال صبر ندارد.

وقایع

اگر سالک خود را بر حیوان‌ها قادر ببیند، عبور و استیلای اوست بر آن صفت و اگر خود را اسیر حیوان ببیند، یا از آن ترسان باشد، نشان غلبه آن صفت بر نفس اوست.

سالک می‌باید از عوالم مختلف عبور کند؛ چه آن‌که هر عالم مناسب آن مشاهدات و وقایع پدید می‌آید. تفاوت در وقایع، فقط استاد کامل است که می‌تواند تشخیص بدهد نه سالکی که وقایع شناس نبود و در وقایع بند شود.

هر چیز در حال استغراق ذکر و فکر، بین خواب و بیداری به دل آید؛ آن از غیب بود و واقعه است. البته تشخیص بسیار مشکل است، چه آن‌که هر چه سالک به دلش آید، اگرچه یک اسم داشته باشد، مانند آب؛ اما انواع آب‌ها و آن از بالا و پائین آمدن و امتزاج آن با چیز دیگر و امثال این‌ها کارشناسی آن به استادِ راه رفته است.

بی تو!!

درد مرا دوا توئی، رنج مرا شفا توئی **** تشنه‌ام و سقا توئی، بی تو به سر نمی‌شود

در دل و جان من توئی، گنج نهان من توئی **** جان و جهان من توئی، بی تو به سر نمی‌شود

آب حیات من توئی، فوز و نجات من توئی **** صوم و صلواة من توئی، بی تو به سر نمی‌شود

روندگان معاد

روندگان به معاد دو طایفه‌اند: سعداء و اشقیاء.

اما سعداء دو دسته‌اند: خواص و عوام. عوام به قدم مخالفت نفس و ترک شهوات بر فرمان شریعت و متابعت سنت می‌رسند: «فاما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی: آن کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوی بازدارد، قطعاً بهشت جایگاه اوست.» (نازعات:40-41) و خواص به قدم «یحبّهم: خدا آنان را دوست دارد.» بر جاده «یحبونه: آنان خدا را دوست دارند.» (مائده:54) به معاد «مقعد صدق: در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر می‌رسند.» (قمر:55)

اما اشقیاء هم دو دسته‌اند: یکی شقی و دیگر اشقی. شقی بعضی عاصیان امت‌اند که بر موافقت هوای نفس ثابت‌قدم و بر جاده عصیان به معاد روند. «فاما من طغی و آثر الحیوة الدنیا فان الجحیم هی المأوی: اما آن کس که طغیان کند و زندگی دنیا را مقدم بدارد، مسلماً دوزخ جایگاه اوست.» (نازعات:37-39) اما اشقی صفت کافران و منافقان است که به کلی روی به طلب دنیا و لذات و شهوات حیوانی و نفسانی آورده و پشت بر کار دین و آخرت زدند. «اما الذین شقوا ففی النار: اما آن‌ها که بدبخت شدند در آتش‌اند.» (هود:105) شقی اگر چه نفس او عصیان می‌کند، اما دلش قبول ایمان و خدا را دارد و حریف نفسش نمی‌شود؛ اما اشقی چیزی را به قلب قبول ندارد و در دوزخ مؤید و مخلد است «لا یصلها الا الاشقی الذی کذب و تولی: وارد آتش جهنم نمی‌شود مگر بد بخت‌ترین مردم همان کسانی که آیات خدا را تکذیب کردند و به آن پشت نمودند.» (اللیل:149)

متجلی به صفات

1- حق‌تعالی اگر به صفت عالمی متجلی شود؛ چنان بود که خضر را عطا فرمود: «و علمناه من لدنا علماً» (کهف:65): ما به خضر از نزد خودمان علم (لدنی) آموختیم.

2- اگر به صفت قدرت متجلی شود؛ چنان بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله را بود که به یک مشت خاک در جنگ بدر لشکری را هزیمت داد: «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی: تو (آن خاک را) که افکندی در واقع خدا افکند.» (انفال:17)

3- اگر به صفت سمیعی متجلی شود؛ چنان بود که سلیمان را آوازها و آواز مورچه می‌شنید: «و قالت نملة یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم: (سلیمان شنید که مهتر مورچگان گفت) ای مورچگان در جاهای خود در آئید تا سلیمان و لشکرش شما را پا مال نکنند.» (نمل:18)

4- اگر به صفت حیات متجلی شود؛ چنان بود که حضرت خضر و الیاس را هست.

5- اگر به صفت کلام متجلی شود؛ چنان بود که موسی را بود: «و کلم الله موسی تکلیماً: خدا با موسی (بی‌واسطه) سخن گفت سخن گفتنی.» (نساء:164)

6- اگر به صفت بقاء متجلی شود؛ ثبوت صفات ربانی و رفع انانیت انسانی کند: «یمحوا الله ما یشاء و یثبت: خدا محو و نابود می‌کند و ثابت و پابرجا می‌کند هر چه را بخواهد.» (رعد:39)

7- اگر به صفت رزاقی متجلی شود؛ چنان بود که مریم را بود: «و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطباً جنیاً: ای مریم تنه درخت خرمای خشک را بجنبان تا برای تو خرمای تازه بیفکند.» (مریم:25)

8- اگر به صفت خالقی متجلی شود؛ چنان بود که عیسی را بود: «و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر: چون از گل به اذن من مانند شکل مرغی می‌ساختی و در آن می‌دمیدی و به اذنم مرغی می‌شد.» (مائده:110)

9- اگر به صفت احیاء متجلی شود؛ چنان بود که ابراهیم را بنمود: «رب ارنی کیف تحیی الموتی: ابراهیم گفت: خدایا به من نشان بده که چگونه مرده‌ها را زنده می‌کنی.» (بقره:260)

مغرش نباشد

شمس تبریزی فرمود: «هر که از این جنس، هستی و انانیت آغاز کرد که من چنین و من چنان، مغزش نباشد.»

وادی معرفت

عطار در «منطق‌الطیر» وادی معرفت را وادی سوم نام برده است.

در راه سلوک، ترقی و زوال دائماً در کار است؛ هر کس به حد و ظرف خودش راه می‌رود یعنی سیر به کمال و قرب، به حسب حال رونده است. مثلاً اگر پشه‌ای به آسمان بپرد، به تند بادی از بین می‌رود و از سیر بازمی‌ماند. چون آفتاب معرفت بر قابلی بتابد، جانش بینا شود و به صدر نشیند و مغز و دوست را ببیند نه پوست و دشمن را.

هر چه بیند ذره‌ذره به کوی دوست رود و دوست از زیر نقاب همانند روز، خودش را بنماید. البته از صد هزاران، یکی اهل معرفت شود و اسرار را ببیند. با استاد غواص می‌توان راه رفت، شوق و تشنگی لازمه وادی معرفت است و از اکتساب و ازدیاد کیفی معارف کوتاهی نباید کرد.

نشستن و دست روی دست گذاشتن، قوه طلب از بین می‌رود و به هیچ اسراری پی نتوان برد. آن کس که این وادی را پیش نبرد، باید لباس تعزیت و ماتم هجران بپوشد.

نغمه ها

انبیاء را در درون هم نغمه‌هاست **** طالبان را ز آن حیات بی‌بهاست

درون و باطن انبیاء از نغمه‌های الهی است. فقط طالبان آن نغمه، برای حیات معنوی که قیمت نمی‌توان برایش گذاشت، استفاده می‌برند.

گوش‌های حس ظاهر آن نغمه را نمی‌شنوند، چون انواع ستم‌ها از انسان سر زده و ناپاک است. انسان نغمه جن و پریان را نمی‌شنود، چون آشنا نیست. گر چه نغمه پریان از این جهان است، نغمه قلب از سخنان آدمی و جن برتر است، چراکه این دو دسته در حبس و نادانی هستند. نغمه‌های درون اولیاء، همیشه با زبان حال گویند: ای اجزای جهان ماده و جسم‌های پوسیده، از ما سوی حق، رخ برگردانید و از خیال سر بیرون کنید.

گوش را نزدیک کن، کان دور نیست **** لیک نقل آن به تو، دستور نیست

نغمه رحمانی با زبان می‌گوید: گوش جانت را نزدیک کن، ولی اجازه ندارد به آدم ناقابل انتقال دهد.

کسی که با آواز اولیاء زنده شده باشد، گوید این نغمه از همه آوازها جداست و مختص آنان است.

ما بمردیم و به‌کلی کاستیم **** بانگ حق آمد، همه برخاستیم

ما مُردیم و محو شدیم، وقتی نغمه حق رسید همه به حیات معنوی برمی‌خیزیم.

مطلق آن آواز، خود از شه بود **** گر چه از حلقوم عبدالله بود

بانگی که مرده‌دلان را زنده کند از حضرت حق است، لیکن از دهان بنده کامل (عبدالله) بیرون آید.

خاک پای علی علیه السلام

پیامبر صلی‌الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «اگر گروهی از امت من نمی‌گفتند آنچه را که نصاری درباره عیسی بن مریم علیه‌السلام گفتند، امروز درباره تو گفتاری در میان مسلمانان می‌گفتم که خاک پای تو و ریزش زیادی آب وضوی تو را بگیرند و به آن طلب شفا کنند، ولیکن تو را بس است که تو از من باشی و من از تو باشم؛ تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم.»

حلم

در دعا وارد است که می‌گوییم: «خدایا فضلت وسیع و حلمت اعظم است از این‌که به عمل من مرا مؤاخذه کنی و به گناهانم مرا خوار کنی.»

حلم چراغ حق است و شخص حلیم نمی‌شود، مگر به انوار معرفت و توحید مؤید شده باشد. حلیم در پنج صورت اعمالش به جا است:

1- وقتی عزیز بوده و حال ذلیل شده.

2- وقتی صادق در گفتار بوده، حال او را متهم به کذب می‌کنند.

3- مردم را به حق دعوت نموده اما او را کوچک می‌شمارند.

4- با عدم جرم او را آزار می‌دهند.

5- مطالبه حق می‌کند اما در آن حق با او مخالفت می‌نمایند.

اگر کسی آنچه سزاوار موارد مذکوره بود و حلم ورزید، واقعاً حلیم و قابل‌ستایش است.

حلیم در مقابل فرد سفیه، دوری می‌کند و جوابش را نمی‌دهد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «مثل مؤمن مانند زمین است که همه از منافع اش استفاده می‌برند و اذیت آنان هم بر روی همین زمین است.» و در حدیث دیگر فرمود: «من مبعوث به رسالت شدم تا مرکز حلم و معدن علم و مسکن صبر باشم.»

هر کس بر جفای خلق صبر نکند، به رضای الهی نمی‌رسد و حقیقت حلم همین است که وقتی بدی به شخص رسانند، درگذرد.

معرّف پیامبر صلی الله علیه و آله کیست؟

انبیاء همه معرف همدیگرند. سخن آنان شارح و مبین یکدیگر است.

حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید: »ای نصرانی، ای جهود! موسی و عیسی را نیکو نشناختید، بیایید مرا ببینید تا ایشان را بشناسید.»

یاران پیامبر صلی‌الله علیه و آله گفتند: «یا رسول‌الله! هر نبی معرف نبی قبل خود بود، اکنون شما که خاتم انبیاء هستی، معرف تو که باشد؟»

فرمود: «هر کس نفس خود را شناخت خدایش را شناخت»، یعنی هر کس مرا شناخت خدایم را شناخت.

او که در خلق سرآمد اولین و آخرین شد خطاب آمد «انّک لعلی خلق عظیم: همانا تو دارای خُلق بزرگ هستی.» (قلم:4) معرف او خداست که به صفات جمال و جلال به نحو اتم و اکمل ظهور کرده است و ختم رسولان به او پایان پذیرفت. (احزاب:40) و همه انبیاء به آمدن او بشارت دادند، چنان‌که عیسی بن مریم به امت خود فرمود: پس از من فرستاده الهی می‌آید که اسمش احمد است. «مبشراً برسول یأتی من بعدی اسمه احمد» (صف:6)

مُنفِق و مُمسک

گفت پیغمبر که دائم بهر پند **** دو فرشته خوش منادی می‌کنند

کای خدایا منفقان را سیر دار **** هر دِرَمشان را عوض دِه، صد هزار

ای خدایا ممسکان را در جهان **** تو مده الّا زیان اندر زیان

استفاده این ابیات از حدیث پیامبر صلی‌الله علیه و آله است که فرمود: روزی نیست که بندگان حق به بامداد درآیند مگر آن‌که دو فرشته از آسمان فرود آیند؛ یکی می‌گوید: خدایا بخشندگان را عوض ده و آن دیگری می‌گوید: خدایا مردم ممسک را تباهی مال ده.

کوه نفس

چون حضرت موسی علیه‌السلام (برای گرفتن تورات) به وعده‌گاه آمد و خدای (بی‌واسطه) با او سخن گفت. موسی (به درخواست قومش) گفت: خدایا! خودت را به من نشان بده تا به سویت بنگرم.

خداوند فرمود: هرگز (به چشم سر) نخواهی دید. ولیکن به کوه نگاه کن (زبیر از کوه‌های مدین، نام ده حضرت شعیب) نگاه کن اگر کوه ثابت و پابرجا ماند، تو هم به زودی مرا خواهی دید.

چون خداوند تجلی بر کوه کرد، آن را از هم پاشید و موسی علیه‌السلام بی‌هوش برو درافتاد. چون به هوش آمد گفت: «خدایا! تو منزّهی و به‌سوی تو توبه می‌کنم.» (اعراف:142-143)

در استفادات عرفانی چنین آمده است که: کوه، ذات موسی علیه‌السلام است که از عظمت و پابرجایی و ثبات کوهش خواند؛ یعنی در خودت بنگری مرا می‌بینی همانند حدیث: «من عرف نفسه فقد عرف ربه: هر که خود را شناخت خدایش را شناخت.» چون موسی علیه‌السلام در خود نظر کرد حق را از تجلی بدید. خود او چون کوه بود مندک شد.

بعد موسی علیه‌السلام گفت: توبه کردم و از این گنه که غرقه در دیدار باشم و دیدار خواهم. چون قبل از رؤیت، خدا با او صحبت کرد، در رؤیت مستغرق شد گفت: «خودت را نشان بده.»