دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل سوم: معرفت الرّسول

درس سیزدهم

۱ . نبی، معلّم غیر متعلّم از بشر است؛ معلّم الهی است.

به چند دلیل وجود نبی لازم است:

الف. همۀ ما بدون استثنا، از فهم مصالح و مفاسد اعمالی که می‌خواهیم انجام دهیم، بلکه حتی از فهم مفاسد و مصالح یکی اعمال خود عاجزیم.

من نمی‌دانم که الآن، انجام این عمل، برای خود من مصلحت دارد یا مفسده؟ مصالح یا مفاسدش در این نشئه و در نشئۀ دیگر، زیاد است یا کم؟ آیا مصلحت و مفسده‌‌ای خالصه دارد یا از جهتی مصلحت و از جهتی دیگر مفسده؟ در انجام آن مصلحت غالب است یا مفسده؟

حال که ما عاجزیم، باید معلّمی باشد که از معلّمی غیر بشری، یعنی خدا، آموخته باشد. خدایی که هم بر این عالم و هم بر آن عالم و همۀ اسباب و مسبّبات و آثار و مؤثّرات و جزئیات این عالم و آن عالم محیط است. قهراً، وقتی این طور شد، بشر به معلّمی نیازمند می‌شود که از منبعی محیط به تمام عوالم، وظایف را آورده باشد.

ب. معرفت دو گونه است: معرفت بسیط و معرفت ترکیبی (تکمیلی). معرفت بسیط همان معرفت فطری و شناسایی جوهری است که خدای متعال درهر فرد از افراد انسانِ عاقل، بالفطرة نهاده است که آن معرفت به وجدان فقر و ناداری و ناتوانی خود است. خود را که نادار و ناتوان می‌یابیم، می‌یابیم که نگهدار داریم، قیّم و قیّوم داریم، ولی قیّوم محجوب از ماست. لذا معرفت ما به او در عین احتجاب است. این معرفت که در فطرت ماست و هنگام نزول بلایا و بیماری‌ها و ناداری‌ها و گرفتاری‌ها و ... آشکار می‌شود، لذّت دارد، ولی لذّتش کم است. امّا معرفت تکمیلی این است که انسان به اختیار خودش، با بندگی و اطاعتِ خداوند متعال، به خدا معرفت پیدا کند. این معرفت از طریق بندگی خدا، به طریقی که خدا معین کرده است به دست می‌آید. باید به آنچه در فقه است عمل کرد(البته فقه به معنای اعم آن که شامل مجموعۀ معارف و اخلاق و احکام است و برخی اصطلاحاً، آن را «فقه اکبر» گفته‌اند تا شمول آن را نسبت به همۀ دین، و نه فقط احکام آن، نشان دهند). این فقه همۀ آن چیزی است که در کتاب و سنّت وجود دارد؛ یعنی شریعت. عمل به آن تماماً، عبادت نامیده می‌شود. از عبادت است که بالاختیار، انسان آن خدای معروف فطری را می‌یابد. این معرفت تکمیلی است و بی‌اندازه لذیذ است و به هدایت خود خداست. به توفیق خود خداست که انسان معرفت تکمیلی پیدا کند. این چنین معرفتی برای پیامبر‌(ص) و ائمه‌(ع) دائم بوده و برای اصحابشان غالب بوده و برای ما نادر است. به حسب درجات مختلفِ این معرفت تکمیلی است که بندگان خدا متفاوت می‌شوند.

درجات معرفت تکمیلی از نظر کمیّت (یک مرتبه رخ دهد، دومرتبه یا دائم) و از نظر کیفیّت (اینکه به غشوه برسد یا نرسد) درجات غیرمتناهیه دارد و مجموعاً، الذّ لذات دنیا، بلکه عُقباست.

امّا، این معرفت تکمیلی در ما خود به خود پیدا نمی‌شود، بلکه باید مکمّل و مُرشدی باشد تا با ولایت خود بر سر این ولایت‌پذیر سایه بیندازد و او را تکمیل و تربیت کند. امّا چرا انسان مکمّل می‌خواهد؟ چون من، به خودی خود، فقیر و فاقد هستم.

این مکمّل و مربّی یا بلاواسطه افراد را تکمیل می‌کند؛ مثل پیامبر که سلمان را و علی(ع) که کمیل را تکمیل کردند. الآن هم قطعاً و یقیناً، امام زمان‌(ع) عدّه‌ای را تکمیل می‌کند، گرچه پنهانی است و باید چنین باشد. و یا این تربیت مع‌الواسطه است توسط اولیایی که تربیت یافتۀ آنها هستند.

خلاصه اینکه باید مرشدی باشد که خدا او را برگزیده و به مقصد رسانده است: «انّهم عندنا لمن المصطفین الاخیار»(ایشان نزد ما برگزیده و پاک‌اند). و نام این مربّی مرشد، نبی است. این جنبۀ نبوّت نبی نیست، بلکه جنبۀ ولایت اوست. جنبۀ انباء و تذکّر و اخبار نیست، جنبۀ تربیت و سلوک است.

ج.ساحت آگاهی دارای دو حوزه نسبتاً مستقل است. یکی اینکه چه کارهایی نباید بکنیم؛ دیگر اینکه چه کارهایی باید بکنیم. اگر عامل به حوزه نخست شدیم، از بندها و حجابها رسته، لایق حوزه دوم می‌شویم. حوزه نخست، که برخی حکمتش نامیده‌اند توسط بشر، به خودی خود دست یافتنی است. یعنی بشر قادر است با تجربه و آزمون و خطا به آن دست پیدا کند. و اگر دست پیدا کرد و به آن عمل کرد؛ نتیجه عمل به چنین حکمتی، انسانی رها و آزاد از قیدها و پیش‌داوری‌هاست. حالا چنین انسانی که از امور منفی و مانع، رها شده و در نقطه صفر حرکت صعودی است، می‌خواهد پرواز کند؛ پس به ساحت دوم نیاز پیدا می‌کند. یعنی اینکه بداند چه باید بکند. این ساحت که اتفاقاً نقطه اختلاف نحله‌ها و فرقه‌هاست، از طریق عقل(فطرت) بشری قابل دستیابی نیست؛ درست به همین دلیل انبیاء آمدند و متکفّل بیان آن شدند. این ساحت، هدایت نام دارد.

ساحت نخست(حکمت) بیشتر گزاره‌هایی از قسم «لا» است که رهایی از مهلکات می‌دهد؛ زداینده، پیرایش‌گر، سبب‌سوز و انسان‌ساز است؛ و نهایتاً به نقطه صفر انسانی می‌رساند. و ساحت دوم(هدایت) گزاره‌هایی از قسم «إلا»، مُستَمسَکات و مُنجیات و وسائل به درگاه حق است؛ افزاینده، آرایش‌گر، سبب‌ساز و عارف‌پرور است؛ یعنی به نقطه صد الهی می‌رساند. مثلاً بی‌اعتباری و بی‌ارزش بودن دنیا حکمت، و کیفیت عبادت، هدایت است.

هدایت ویژه دین الهی است. غیر از انبیاء، مابقی به گزاف مدعی هدایت‌اند چون هدایت «من عِند الله»(از جانب خدا) است.

د. به اتفاق جمیع عقلای عالم، بشر لیاقت دارد که از این رتبۀ حیوانیّت (اکل و شرب و غضب و شهوت) بالاتر برود. هر کس می‌تواند خودش را از این آب و گل بیرون بکشد و این چُرت دنیا را پاره کند؛ البته با عبادت و بندگی خدا، یا با ریاضات.

از راه عبادات و ریاضات، برخی افراد در پی خلع بدن‌هستند، مضاف بر اینکه خلع، به خودی خود، در دین مطلوب نیست و به ذکر نیاز است که خود درجاتی دارد. گاهی ممکن است گوینده‌ای چنان شما را جذب کند که از بدن منخلع بشوید. البته نه انخلاع تام، بلکه شما را با جذباتی متوجّه بخشی از حقایق کند که وقتی توجّه شما تمرکز پیدا کرد و کانون گرفت، از سایر جهات بدن کنده شوید؛ این خود نوعی خلع است. انخلاع گاه حواس ما را راکد می‌کند و حتی ممکن است به جایی برسد که ما از تمام آنچه متعلّق به بدن است (لمس و بصر و سمع و ... ) به لافکری بیفتیم.

امّا نکتۀ مهم این است که در تجرید هم اصل و بدل داریم؛ یعنی تجرید خیالی داریم و تجرید واقعی. اگر قوّۀ خیالی خیلی قوی باشد، شخص آنچه را که خیال کرده است، حقیقت می‌پندارد؛ همانند برخی دیوانگان که چون قوّۀ خیالشان بیش از حد تحریک‌شده است، آنچه را تخیل می‌کنند، واقعیت خارجی می‌پندارند. لذا به آن ترتیب اثر می‌دهند؛ مثلاً فرار می‌کنند، حمله می‌کنند یا حرف می‌زنند. تجرید واقعی نشانه‌ای اساسی دارد که از تجرید خیالی آن را ممتاز می‌کند و آن نشانه‌این است که در تجرید واقعی، هر چه می‌یابید مو به مو، با معارف واقعیۀ قرآن منطبق است. در تجرید خیالی، هر چه به قوّۀ خیالیه بیابید، همان را می‌بافید. لذا چیزهای مختلف و متناقض پدید می‌آید: «لوکان من عند غیرالله لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً»(اگر از جانب غیر خدا می‌بود، در آن اختلاف بسیار می‌یافتند). پس معارف نبی میزان درستی مسیر تجرید است. توضیح اینکه، تجرید اکثراً، همراه است با تحت تأثیر القائات موجودات عوالم برزخ قرار گرفتن؛ و بسیاری از این موجودات یا گمراه تام هستند یا گمراه نسبی‌. اینان غیر از اینکه معارف ناصحیح القا می‌کنند، سالک را به خود مشغول می‌کنند و سالک به فکر ارتباط با آنها و لذت بردن از علم و قدرت آنها می‌افتد و از خدا غافل می‌شود و او از الذّ لذّات، که معرفة‌الله است، باز می‌ماند و به شهوات عوالم پست برزخی دلخوش می‌کند.

پس بشر برای رسیدن به تجرید واقعی و بعد برای میزان کردن آنچه در تجرید کشف کرده است و همین‌طور برای مصونیت از گم شدن در عوالم تجرید و به غیر خدا مشغول شدن، احتیاج به معلم و مربّی و مکمّل دارد که آن مربّی نبی است.

ه. لذایذ عقلیه اشدّ از لذایذ خیالی است و لذایذ خیالی اشدّ از لذایذ حسّی است، چون کمالات بیشتر است. هر جا کمالی وجود داشته باشد، طالب کمال، بالفطره آن را می‌خواهد و هنگام رسیدن به آن، لذّتی عجیب می‌برد و هر چه کمال اکمل باشد، لذّتش الذّ است.

خدا کانون کل کمالات غیرمتناهیه است؛ شدّةً و مدّةً و عدّةً: «کلّ کمالک کامل، کلّ عظمتک عظیمه، کلّ شرفک شریف». وقتی که این طور شد، وجدان کردن این کمالات لذّتش غیرمتناهی است. پس به حکم وجدان، معرفت خدای متعال الذّ لذّات است و اکمل کمالات.

در عالم حقیقت، خداوند خودش ما را نسبت به خودش و کمالات خودش به وجدان آورده بود، بنابراین، در لذّت و ابتهاج غرق بودیم.

سپس به این عالم تبعید شدیم. وقتی که از امام صادق‌(ع) سرّ نزول ارواح را پرسیدند، فرمود: «اگر به این نشئه نیایند، خودشان را به فقر و نداری نمی‌یابند و هم از این رو، نمی‌یابند که آن کمالات از آنِ چه کسی بوده است». پس آن کمالات را از ما گرفتند و ما را هبوط دادند و آنچه از ما می‌خواهند، این است که باز، با اختیار خود به آن کمالات بلکه چون سیر کرده‌ایم و مجرّب شده‌ایم، به بالاتر و جامعتر از آنها دست یابیم. برای کمک به ما بلایا فرستادند تا ما را از خواب بیدار کنند و به معرفت بسیط اضطراری برسانند. همچنین پیامبران را فرستادند تا به ما نهیب بزنند و تذکّر بدهند و مربّی باشند تا ما با عبادت به معرفت تکمیلی اختیاری دست پیدا کنیم.

از قید و حدود و طلسم فکر بیرون آییم و باز، به بهجتِ‌معرفت دست پیدا کنیم.

در این بین، عدّه‌ای موفق و با تذکّر انبیا متذکّر می‌شوند و راه می‌افتند و آن معروف فطری را در حال اختیار می‌یابند و تسلیم قهر و مهر و نعمت و نقمت او می‌شوند. حالا یا دائماً یا غالباً یا نادراً، این معنا در وجدان آنان هست. گاهی همین معرفت هم از بین می‌رود، چون انسان است و انسان از نسیان و خدا برای اینکه به او لطف کند و او را به معرفت بازگرداند، بلا می‌فرستد. باز این معرفت، معرفت اضطراری و بسیط است، و اختیاری نیست، پس انبیا و بلایا دائماً مکمّل هم‌بوده‌اند.

نبی کسی است که خدا او را به معرفت تکمیلی اضطراری عارف کرده است و بعد هم به القائات (وحی) وادارش می‌کند که هم خودش بیشتر معرفت تکمیلی پیدا کند، هم دیگران را تربیت کند و چنین کسی نبی است.

خداوند اوّل باید خودش را به آنان معرفی کند تا نسبت به خدا حال خضوع پیدا کنند. نخست خدا خودش را به معرفت قطعی به آنان معرفی می‌کند و بعد در آنها حال خضوع پیدا می‌شود و معرفت آنها ترکیبی می‌شود، آن‌گاه به آنها الهامِ وحی می‌کند. آن وقت خود خدا می‌گوید که این الهامات از سوی من است. این وضع تربیت انبیاست.

آن‌گاه انبیا می‌آیند و تذکّر می‌دهند و به پیروی از آنها (اتّباع)، معرفت ترکیبی، که هدف از خلقت این عالم است، برای ما پیدا می‌شود.

بشر به خودی و خود و بی‌امداد وحی قادر نیست خدای خودش را بیابد. برای وجدان عملی این نکته: در ذهن خود طبیعتی و در میان طبیعت دهکده‌ای خلق کنید. مردم دهکده به استمتاع و بهربرداری از طبیعت مشغولند. حتی اگر در میان آنها کسی برای شناخت محیط پیرامونش تحقیق و تفحّص کند و پرده از رازهای طبیعت بردارد(که این حوزه علوم است) و به قدرت باد و آب و آتش و خاصیت اجزاء سیستم پی برد(که این حوزه فنون است)، اما به خودی خود قادر نیست به خالق سیستم آگاه شود و به راز دهر پی برد. برای اینکار به امداد خود خالق نیازمند است؛ این امداد نامش «وحی» است. یکی باید نخست توسط خالق بیدار شود و حقیقت را بفهمد تا بتواند به دیگران بفهماند؛ نام چنین کسی نامش «نبی» است؛ یعنی آگاه شده و با خبر دادن از حق دیگران را هم آگاه می‌کند و پیام حق را به خلق می‌رساند.

در نزد اهل تحقیق روشن است که حتی آن دو حوزه علوم و فنون هم بی‌امداد و الهام الهی ناممکن‌اند. و از اینرو تمام کشفیات و اختراعات به امداد حق و الهام فرشتگان بسته است، و به طالب و ساعی افاضه می‌شود.

و وقتی آدم را به شیطان عرضه کردند، او نگاهی کرد و گفت: خدایا این منطقی نیست که عالی را در راه سافل فدا کنی. «خلقتنی من نار و خلقته من طین»(مرا از آتش و او را از گل خلق کردی). عالی را فدای سافل کردن و شریف را فدای وضیع(پست) کردن درست نیست. خدایا از این کار دست بردار، من هم عبادتی خواهم کرد که احدی از موجودات، چنین تو را عبادت نکرده باشد (هر دو رکعت از نمازهای شیطان چهارهزار سال طول می‌کشید). البته خدا می‌خواست به این عمل او را به موجودی تبدیل کند، شریف‌تر از آنچه هست، امّا او نخواست. از طرف خدا جواب آمد: «انا اُرید اَن اعبد من حیث ارید لا من حیث ترید» (من دوست دارم آن‌گونه که خود دوست دارم عبادت شوم، نه آن‌گونه که تو دوست داری).

در نبی دو شأن هست؛ نخست، شأن بیان ارادۀ خدا. دوم، ابتلاء بندگان به اینکه از نبی تمکین و تبعیت می‌کنند یا نه. توضیح اینکه گدایی کردن در بارگاه خدا سخت است، امّا سخت‌تر از آن، که تحملش بسیار دشوار است و ممیّز(جداکننده) مطیع از عاصی و شقی از تقی است، گدایی کردن از غیر خدا و نیازمند بودن به غیر اوست و این خیلی سخت است و همین شاهراه کمال اکمل ماست و منشأ رسیدن به مقامات عالیۀ قرب خداست. احتیاج و نیازمندی به دستگاه نبوّت دشوار است، امّا شاهراه اوج انسان است و ما را به کمال اکمل، یعنی معرفت به فقر خودمان و غنای قیّوممان، می‌رساند؛ پس خودش یک باب حِطّه(ریزش‌گناهان) است و محطّ رحمت.

این چنین هم نیست که انبیا را رها کرده باشند؛ آنها را هم محتاج کرده‌اند. شخص خاتم‌الأنبیا‌(ص) به همین جبرئیل محتاج است در نزول وحی. منتظر است که کی جبرئیل از طرف پروردگار نازل شود و آیه‌ای برایش بیاورد. «الم یجدک یتیماً فآوی و وجدک ضالاً فهدی و وجدک عائلا فأغنی...»(آیا یادت نمی‌آید که یتیم بودی و ما پناهت دادیم، راه را نمی‌دانستی و ما هدایتت کردیم، فقیر بودی و ما تو را غنی کردیم). حتی چندین بار برای پیامبر اکرم‌(ص) حبس وحی رخ داده است.

کلاً راه اختیار و امتحان به روی انبیا بازتر از ماست و به همین نسبت، به روی هر شریفی بازتر از وضیع است. مثلاً یکی از اعباء نبوّت (اثقال و سختی‌های نبوّت) زندگی و تحمل کردن جاهل است، زیرا مجالست با نااهل روح را می‌فرساید. انبیا موظف هستند که این ریاضت را تحمل کنند. دشنام و ناسزا بشنوند، امّا مثل پدر مهربان باشند تا افراد تربیت شوند.

و برخی گفته‌اند اگر به تمام افراد بشر همچون پیامبران وحی شود، چون به صرف وحی و الهام، شهوت و غضب برداشته نمی‌شود، الهامات را به میل خودشان تحریف می‌کنند. منافع آنان با یکدیگر متضاد می‌شود و حکم قتل هم را می‌دهند. آن یکی همسر دیگری را می‌بیند و علاقه‌مند می‌شود، آیه نازل می‌شود که بایستی این او را بگیرد. طرف‌، مخالفت می‌کند،‌آیۀ قتل او نازل می‌شود، کشتار پیش می‌آید. دافع این اختلافات کیست؟

از این‌ها بدتر، اختلاف در معارف است. اکثر این اختلافات که بین علمای بزرگ پیدا می‌شود، معلول هوا و هوس و مولود یکی از جهات نفسانی است، وگرنه کسی که پاکی روح را داشته باشد و حبّ شخصیت و نفسانیّت در او نباشد و به تمام معنا، طالب حقّ و حقیقت باشد، خداوند او را هدایت می‌کند: «الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا»(آنان که تلاش کردند، راه خویش را به ایشان نمودیم). هوا و هوس همیشه خوردن نیست،‌انانیّت است. شنیدن جملاتی مانند «رأی حضرت‌عالی» از بشقاب پلو لذیذتر است. غالب جنگ و نزاع‌ها این‌طوری است. دافع این اختلاف کیست؟

یکی از فواید فرستادن انبیا و از حکمت‌های اختصاص وحی و الهام به انبیا این است که اختلافات بشر را در معارف و حقایق دفع‌کنند.

در هر حال، در نظام خلقت که محکم، بلکه احکم است، این‌گونه جعل شده است که عدّه‌ای پیامبر باشند و سایرین تابع.

۲. در دعوت انبیا، آنچه حرف اول را می‌زند، نه معجزه و آیت، بلکه «متن دعوت» ایشان بوده است. مضمون دعوت به مثابه نشانه‌ای واضح و آشکار از هدایت ایشان خبر می‌داده است. در واقع، شیرینی و حلاوت دعوت پیامبر بوده است که بیش از هر چیز، مردم را به خود جذب می‌کرده. آتش کلام انبیا که در کسی درمی‌گرفته است، به وی نورانیّت و سبکی و فراخی و شرح صدر می‌بخشیده و به او می‌فهمانده که سرچشمۀ آن کلام نیز خود منبعی روشن و فراخ و رهاست. مصاحبان انبیا این احوالات را احساس و تجربه می‌کردند؛ یکی از معانی مهم «هدایت» همین است.

اغلب انبیا هم این‌گونه بوده‌اند که درس نخوانده و از تعلیم بی‌بهره بوده‌اند و حتی از حال هم خبر نداشته‌اند. حالا یک چنین کلمات کیمیاگونه‌ای که نیاموخته از ایشان صادر شده است، نشان می‌دهد که ناگزیر، باید به مبدأ و منبع واحدی متّصل باشند.

۳. اشتغال به خواندن ادعیه‌ای مانند خواندن دعای احتجاب(موجود در کتاب مهج‌الدعوات) در شب‌های جمعه، و دعای عظیم صحیفه ( با عنوان دعایی که جبرئیل به پیامبر اکرم‌(ص) آموخت در مهج‌الدعوات موجود است) را اساتید ما بسیار توصیه کرده‌اند. تا به مقام ولایت امام عص ر‌(ع) اتصال پیدا نکنیم، حقایق را آن‌طور که واقعاً هست، نمی‌فهمیم.

درس چهاردهم

۱. نبوّت‌سه قسم است: قسم اول، نبوّت‌های تبلیغی. طرف خطاب این انبیا امّت شریعت سابقه است. نبی می‌آمد و انذار می‌کرد که چنین و چنان نکنید و شریعت الهیّه را عمل کنید؛ همچون انبیای جزء بنی‌اسرائیل و اکثر انبیا. این رُسُل مثل وعّاظ ما بودند و این قسم از نبوّت‌ها معجزه نمی‌خواهد. آیه و بیّنه نمی‌خواهند، زیرا چیزی ادعا نکرده‌اند. آمده‌اند و گفته‌اند: ای کسی که معتقد هستی، تنبلی نکن و احکام را عمل کن. این انبیا از حیث سعه و ضیق دایرۀ دعوت نیز مختلف‌بوده‌اند؛ برخی فقط برای خود یا خانوادۀ خود مأموریت داشتند، برخی برای قریه‌ای یا شهری و برخی برای امّتی مبعوث می‌شدند.

دستۀ دوم انبیایی بودند که می‌آمدند و بعضی احکام نبی ثابت‌النبوة قبلی را تغییر می‌دادند و در آن، به اذن خدا تصرّف می‌کردند؛ مثل حضرت موسی‌(ع) و حضرت عیسی‌(ع) . این شریعت، ناسخ حکم نبی قبل است نه ناسخ شرع او. هیچ شرعی نیامده است که همۀ احکام شرع سابق را نسخ کند، بلکه معمولاً، قسمت‌هایی از آن را تغییر و تبدیل داده است. این نبی باید برای ادعای خودش در نسخ احکام گذشته و اتیان احکام جدید، آیه و بیّنه بیاورد تا معلوم شود حکمی را که می‌گوید، مِن‌الله است. نبی سومی هم داریم که اعظم قدراً و اجل شأناً و اوسع دایرتاً از دو قسم سابق است. او نبی عامّ‌النبوة است که شریعت او زماناً، مکاناً،‌افراداً، محدود به جایی نیست. مبعوثٌ‌الیه همۀ انسان‌ها از مادّیِ‌منکر به خدا گرفته تا مشرک، یهود و نصارا، بلکه کل شرایع و ادیان گذشته است.

۲. امّا دعوت نبی، دعوت به خدایی خارجی است که خودش را بالفطره به همه معرفی فرموده است. او از طریق تذکّر دادن خلق به آیات خدا دعوت می‌کند؛ خدایی که آیةالله‌العظمای او خود انسان است، زیرا انسان مظهر موجودی قادر و مختار است:«خلقنا الانسان فنعم الخالقون» (انسان را خلق کردیم، چه خوب خلق‌کردیم) و افراد به خود تذکر داده می‌شوند: «و فی انفسکم افلا تبصرون»(آیات او در درون شماست، پس آیا نمی‌بینید؟). این است که تمام انبیا یکنواخت سخن گفته‌اند و اختلافی بین آنان نیست. طریق، وجدان است که آن هم در عالم یکی است.

آن‌گاه، پیامبر به آیات خارجی (سماوات، ارضین، جبال، بحر و…) که هر یک آیات عظمت خداست، تذکّر می‌دهد :«و آیة لهم الارض المیتة احییناها و اخرجنا منها حبّاً فمنه یأکلون»(و نشانه‌ای برای ایشان زمین مرده است که زنده‌اش می‌کنیم و از آن دانه می‌رویانیم و از آن می‌خورید). از این آیات مردم را به وجدان ذوالآیات، که خداست، می‌آورند. انبیا خدا را اثبات نمی‌کنند، بلکه به خدای ثابت‌شده در فطرت، تذکّر می‌دهند: «افی الله شک فاطرالسموات و الارض»(آیا در خدا شک می‌کنید که آفرینندۀ آسمان‌ها و زمین است؟).

سپس پیغمبر به نخستین واجب ذاتی، که آن هم معروف بالفطره است، تذکّر می‌دهد و آن پرستش است. عبودیّت(پرستش) به معنای خضوع و خشوع و محو شدن در مقابل عظمت او و از خود بی‌اراده بودن است. تسلیم امر او شدن و وسوسه و ریب و شک نسبت به او در نفس خود نیاوردن؛ این اولین واجب است.

نخستین کلمه‌ای که پیامبر‌(ص) گفت «الله اکبر» بود. «یا ایها المدّثّر قم فانذر ثیابک فطهّر و ربّک فکبّر»(ای جامه به خود پیچیده، برخیز و مردم را هشدار ده، جامه‌ات را پاک کن و پروردگارت را تکبیر گو). این حرف او معجزه و آیه و بیّنه‌ای نمی‌خواهد، چونکه او ادعایی نکرده است. چیزی راجع به خودش نگفته است، فقط به خدای فطری تذکّر داده است. دومین کلمۀ ایشان هم «اتّقوا الله» بود. این کلمه نیز که «ما بالذاتِ‌واجبات» عالم است، فطری است و گفتار پیامبر فقط تذکّر به فطرت و حکم عقل است که این هم بیّنه نمی‌خواهد.

البته تذکّر پیامبر به این دو کلمه، با تذکّر من و شما تفاوت دارد. چون پیامبر از خودش تهی شده بود و لسانش الهی بود، خودش تحت تربیت الهی به وجدان آمده بود، ایمان داشت و خدای خودش را می‌یافت و غرق در خدای خودش بود و زبانش زبان خدا شده بود. این بود که با یک «الله» گفتنِ پیامبر، آن معرفت بسیط که در حجاب است، احیا می‌شود.

دربارۀ کلمۀ اوّل، تذکّر به این نکته ضروری است که انبیا‌بر خلاف سایر بشر که با وضع اصطلاحات فکری اندیشه‌های خود را تبیین می‌کنند مردم را به لافکری(به معنی بی‌ذهنی و نفی خواطر) می‌کشانند، زیرا خودِ فکر یکی از حجب است. باید در لافکری افتاد تا حقیقت اشیا را دریافت کرد. تمام صور فکری حجاب‌است و ما را از حقیقت حنیفیّت خارج می‌کند، زیرا فکر سبب پیدایش مفهوم می‌شود و مفهوم، توهّمی مشترک است که با استفاده از زبان بیان می‌شود. در واقع، بیش از آنکه حقیقت را بیان کند، آن را به بند توصیف می‌کشد و تحدید می‌کند. و آنچه پیامبر به آن دعوت می‌کند، وجدان حقیقت خارجیۀ اشیاست وراء طور(عالم) وهم.

نهایت کلمۀ دوم هم«فنا» است. فنا یعنی اینکه اراده‌ات را سلب کنی و از روی اختیار خودت را زیر حول و قوّۀ خدا بیندازی و فرمان او را در وجود خودت نافذتر از ارادۀ خودت بدانی.

به‌هرحال، این دو کلمه، بی‌نیاز از دلیل و اثبات و کاملاً فطری و عقلی است. به عبارت دیگر، برهان آنها نیز با خودشان اقامه شده است: «له دعوة الحقّ، لقد جائکم برهان من ربکم»(دعوت خدا حقّ است، به‌راستی برهانی از جانب خدا برای شما آمده است).

امّا مرحلۀ سوم این است که پیامبر شروع می‌کند به دستور دادن و حکم صادر کردن که این کار را بکن، آن کار را نکن. شروع می‌کند به تعیین مصادیق عبودیت و مدّعی می‌شود که فرمان و خواست تشریعی خدا چنین است و چنان است. شروع می‌کند به بیان صغراهای آن کبرای فطری (یعنی تعبّد در برابر خدا). شروع می‌کند به اینکه طریق عبادت جعل‌ کند(قرار دهد) و حقّ و حقوق انسان را با خود و خدا و دیگران مشخص کند، آن هم به فرمان خدا و طبق فرمان او، نه بر اساس هوا و هوس خودش. حالا او بیان چیزی را شروع کرده است که دیگر صحّت و سقم آن واضح و روشن نیست؛ چون فطری نیست. پس کلمات پیامبر نیز در این قسم از دعوتش تذکّر نیست، تأسیس است. او برای اینکه مردم را در مسیر معرفت تکمیلی بیندازد، راه ارائه می‌دهد و مدّعی است که این راهِ عملی را خدا به او الهام کرده است. اینجاست که قبول دعوت او نیاز به آیه و بیّنه و نشانه دارد.

به بیان دیگر، وحی می‌رسید که «قل هو الله احد» پیامبر هم می‌فرمود: «قل هو الله احد»؛ حتی «قل» را نمی‌انداخت. هر چه هست اوست. در رگ و پی او حول و قوّۀ خداست. پیامبر مثل «نی» است که نَفَس «نایی»

را از خود بیرون می‌داد. مردم را به الله (ال، الاه:آن حیران‌کننده) دعوت می‌کرد؛ فنا به همین معناست.

علی‌(ع) در رحلت پیامبر‌(ص) فرمود: «اللّهم انّ هذا لک و منک و بک و الیک». معنای جمله آن است که پیامبر اصلاً «خودی» نداشت. به ارادۀ خودش خدا را در تمام وجودش جاری و ساری کرده بود. لذا «الله‌اکبر» و «لا اله الا الله» می‌فرمود و به سوی او دعوت می‌کرد. این دعوت، آیه و بیّنه نمی‌خواهد، چون هیچ‌گونه خودی اظهار نشده است. رمز آن همین است: چون خودیّتی ابراز نشده. عرضۀ آیه و بیّنه از زمانی شروع می‌شود که فرمودند: «انّی رسول الله الیکم جمیعاً»(من پیامبر خدا به سوی همۀ شما هستم). دعوی رسالت، بیّنه لازم دارد، امّا دعوت به خدا بیّنه نمی‌خواهد.

۳. لفظ «معجزه» در ادبیات اولیۀ شیعه نیامده است. اهل سنّت گفته‌اند که پیامبر باید معجزه داشته باشد، یعنی باید خرق عادت کند و کاری کند که دیگران از انجام آن عاجز باشند. اشکال می‌شود که افراد دیگری هم خرق عادت می‌کنند. مجرّد خَرق عادت، حجّت دعوای کسی نیست. چنانکه حجّت صدق دعوای سامری نبود(که وقتی موسی‌(ع) به طور رفت، گوساله‌ای ساخت که صدا می‌کرد). جواب می‌دهند که فرق است بین معجزه با سحر. در سحر، همان کارها از نفوس خبیثه ظاهر می‌شود، امّا معجزه از نفسی طیّب و پاک است. سؤال می‌شود که ما از کجا خباثت و طیبت باطن افراد را تشخیص دهیم؟ در اینجا می‌مانند و در آخر، با بیان قاعدۀ لطف خودشان را راحت می‌کنند: لطف خدا اقتضا می‌کند که کذب ساحر مدعی‌نبوّت را آشکار کند تا مردم گمراه نشوند.

در هر حال، مطلب این‌قدر پیچیده نیست. آنچه در قرآن و حدیث آمده این است که پیامبر باید آیه و بیّنه داشته باشد و آیه و بیّنه همان «علم و قدرت وَهَبی الهی» است. آن هم به اندازه‌ای که مطلب را اثبات کند. توجّه کنید که لازم نیست همۀ انبیا‌(ع) به همۀ علوم عالم احاطه داشته باشند یا از عهدۀ هر کاری برآیند.

هر پیامبری نسبت به مخاطبانش و اوضاع زمانی و مکانی‌اش، باید مقداری لازم از علم و قدرت را آشکار کند. مقصود از وهبی هم این است که خود این آدم در گرفتن و دستیابی به این دارایی، نقشی نداشته، زحمتی نکشیده، فنّی نزده، از بشری نگرفته و عوامل مادی در آن دخالت نداشته است. در تمامی موارد، حتی این فرد خود نمی‌خواسته است که پیامبر شود و اصلاً، به فکرش هم خطور نمی‌کرده و چنین گمانی هم نداشته است. اصلاً خودش را قابل این حرف‌ها نمی‌دیده است (و این خود، رمزی از رموز است). رحمت خدا، وَهَباً، کسی را برمی‌گزیند که خودش را احقر و تقصیرکارتر از همه می‌داند و همه را از خودش بهتر. این یک تفاوت مهم سلوک حقیقی با سلوک صناعی درویشی است؛ اینان خود را لایق می‌دانند و دائم دست و پا می‌زنند و می‌گویند پس چرا نشد، چرا نشد؟ آنان اصلاً چیزی نمی‌خواهند. در گوشه‌ای به یاد خدا مشغول شده‌اند و بی‌چشم‌ داشت به دنیا و مافیها و مرید و پول و ... در فکر کار خود هستند.

علم پیامبر وهبی است، یعنی در رشتۀ علل و اسباب داخل نیست. پیامبر اُستاد ندیده و از کتابی اقتباس نکرده است. قدرت پیامبر هم وهبی است و از راه ریاضت و ذکر و فشار بر نفس به دست نیامده است. (در سلوک ریاضتی، حبس نفس مهم است. اصلا مهم نیست ذکر چه باشد. اگر به‌جای هزار بار علی‌علی، هزار بار چیز دیگر بگویی، عیناً همان نتیجه حاصل می‌شود. این یک رمز است؛ سری است که اگر پرده برداشته شود و ابعاد آن فاش شود، دکّان خیلی از این به اصطلاح اهل ذکر بسته می‌شود. این سلوک بر روی فاعلیّت نفس بنا شده است و تفاوت بسیار دارد با سلوکی که روی انفعال نفس در برابر جلال خدا بنا شده است؛ کسی که این نکته را بفهمد خیلی از راه را رفته است. تفاوت دیگر اینکه سلوک ریاضتی بر روی این هدف بنا شده است که فرد با تقرّب و جلب نیروی غیب، به قدرت شخصی دست یابد، اما متدیّن می‌خواهد با عبادت و خدمت رضایت خدای غیب را به دست آورد.)

در بحث معجزه باید به نکته‌ای دیگر هم توجه داشت و آن اینکه این‌گونه نیست که معجزه فصل‌الخطاب و طریق‌الانحصار برای اثبات دعوت نبی باشد. معجزه راهی عام برای اثبات نبوت است و به همین قیاس، مخاطبان آن هم عوام‌مردم هستند؛ کسانی که با دیدن اژدها شدن عصای موسی به او ایمان آوردند، همان کسانی بودند که با شنیدن صدای گوساله به دنبال سامری رفتند. فطرت است که انسان را از انحراف مصون نگه می‌دارد. باید کمی از عوامی درآمد و فطرت را بیدار کرد، آن‌گاه به محض دیدن موسای دوران، می‌توان او را شناخت و نیازی به عصا و ید بیضا نیست. آدمی که فطرتش بیدار شده باشد، با صدای گوساله‌ای از دین بیرون نمی‌رود و دنبال سامری‌نمی‌افتد.

۴. حال آنچه گفتیم را دربارۀ پیامبر خودمان بررسی می‌کنیم. توجّه کنید که به اثبات پیامبری غیر از پیامبر آخرالزمان نیاز نداریم، زیرا اگر پیامبری این آخرین پیامبر اثبات شود و کتاب او از جانب خدا باشد، خود این کتاب به پیامبر بودن موسی و عیسی و ابراهیم‌(ع) و ... دلالت دارد. مضاف بر اینکه اثبات پیامبر بودن آن پیامبران قبلی اصلاً ممکن نیست، چون بیّنات آنان در زمان و مکان خودشان بوده است و در مشهد(در برابر ما) ما اجرا نشده و در محضر ما اکنون حاضر نیست. اِخبار به آنان هم خبر واحد و همچون افسانه است.

آنچه را پیامبر اکرم‌(ص) عرضه کردند (و هم‌اکنون هم عرضه می‌کنند) آیات مبارکات الهی بود که در سرزمین مکّه، که ادبیات مادرزادی و فطری رواج داشت، به‌عنوان آیه و بیّنۀ الهی بسیار جلوه کرد و درخشید و اثر گذاشت.

محمد بن عبدالله‌(ص) تا چهل سالگی بین آن مردم زندگی می‌کرد و با گوسفندانش در کوه‌ها و درّه‌ها می‌گشت. همه او را می‌شناختند. زندگی‌اش روشن بود. آنجا نه معلمی بود، نه مدرسه‌ای و نه ملّا و واعظی. خدا و معارف الهی جایی نداشت. اسم «رحمن» که بر زبان می‌آمد، می‌گفتند: «رحمن چیست؟». آن‌وقت از همین آدم که بین خودشان بود، یک‌مرتبه جمله‌ای را می‌شنیدند که از حیث معنا فوق‌العاده بود و در عین حال، در لباس بسیار ظریف سجع و به لسان عربی مبین بود. قرآن هم می‌فرماید: «ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان»(پیش از این نه کتابی می‌شناختی، نه ایمان داشتی). آن وقت، همین آدم امّی بی‌سواد به‌پا‌می‌خیزد و مأمور هدایت قوم خود و اصلاح جامعه از فسادهای دینی و اخلاقی و پاک کردن خانۀ خدا از بتان و دل‌های آدمیان از خدایان دروغین می‌شود: «قم فانذر و ربّک فکبّر»(برخیز و انذار ده و خدایت را بزرگ‌دار).

اکنون هم علوم پیامبر اکرم‌(ص) جهان را پر کرده است. تمام عالمان اسلام علمشان رشحه‌ای از رشحات علم ایشان است. ائمه‌(ع)‌نیز از او اخذ کرده‌اند. تمام این علوم به یک عرب درس ناخوانده و مکتب‌نرفته و استادندیده برمی‌گردد. حتی تمام بزرگان عرفان و فلسفۀ بشر وامدار ایشان‌هستند. دربارۀ نشئت سابقه، عوالم قبلی، خلقت اشباح و اظلال و انوار، کیفیت خلقت و عوالم ارواح ، طبقات مخلوقات، عوالم عقبی از برزخ و موجودات برزخی و حالات و کیفیات آنها، عوالم قیامت کبری و ماوراء‌آن و میزان و حساب و جنّت و نار، خواص موجودات و علم‌الاشیاء و آثار وضعی اعمال و آداب زندگی و اخلاق و اجتماع و سیاست آن‌قدر آن حضرت مطلب دارند که حتی فهرست آنها محیّرالعقول است، چه رسد به خود آنها. تازه اینها همه یک طرف و «معرفت‌الله» که هدف اصلی بعثت ایشان بوده است یک طرف. اسماء و صفات و افعال حقّ و ارتباط او با ما و ما با او که شریف‌ترینِ علم‌هاست؛ همۀ اینها را آدمی بی‌سواد و بدون استاد و کتاب آورده است، آیا این بیّنه نیست؟

البته پیامبر حدود چندصد بیّنۀ قدرتی(مثل شق القمر و شفای بیمار) نیز داشته‌اند، امّا قرآن که بیّنۀ علمی ایشان است، جاوید است و برای همۀ نسل‌هاست.

نتیجه آنکه صدق گفتۀ مدّعی باید با عقل سنجیده شود. عقل باید بسنجد که محتوای دعوت او حق است یا باطل و صاحب دعوت شایستۀ رسالت هست یا نه؟ پاسخ این دو پرسش دربارۀ پیامبر ما با تدبّر در آیات قرآن و حیرانی در عمق معارف آن و با ناتوانی در آوردن نظیر برای آن و تعمّ ق در اخلاق و سیره و پیشینۀ آورندۀ آن به خوبی روشن می‌شود.

درس پانزدهم

۱. راجع به بیان پیامبر اکرم‌(ص) ما دو مقام داریم که نباید با هم مخلوط شود. یک مقام، مقام احتجاج پیامبر اکرم‌(ص) است با یهود و نصارا و مشرکان و کافران. مقام دیگر، مقام دعوت ایشان است که مقام اصلی است، چون هدف از بعثت ایشان همین بوده است.

احتجاجات پیامبر نسبت به فرد مخطابشان و میزان علم و درایت و ظرفیت او و ظرف مکان و زمان همیشه مختلف بوده است: «نحن معاشر الانبیاء نکلّم الناس علی قدر عقولهم»(ما پیامبران با مردم به قدر عقل ایشان سخن گوییم). بنابراین عبارات در احتجاجات مختلف است و این اختلافات باعث شده است که بعضی افراد اصل و محور مطلب را، که مقام دوم باشد، نفهمند.

بنابراین، محور گفتارها و رفتارهای آن حضرت از ابتدای بعثت تا آخرین نَفَس‌ها «معرفت فطری خدا» و بر اساس حنیفیت بوده است و همین را در تمام دوران عمر، با عبارات مختلف و استدلالات متنوع بیان فرموده‌اند.

۲. دربارۀ علوم پیامبر اکرم‌(ص) . همۀ دعوت ایشان، دعوت به یک کلمه بود، یک نقطه: «الله». تفصیل این «الله» در «لا اله الا الله» است که این ذکر اعظم یا کلمۀ توحید،‌کلمۀ خلعِ انداد(رها کردن شریک‌ها برای خدا) است و قرآن، بیان تفصیلی خلع انداد. پس قرآن بیان تفسیری کلمۀ «لا اله الا الله» است.

کلاً قرآن سه نوع علم دارد: یکی علم‌جُمَلی(خلاصه)؛ مثل همین کلمۀ «الله» یا «الله‌اکبر» یا «سبحان‌الله» و تک‌تک اسماء حسنای خدا.

دوم علم‌جمعی، که به آن جوامع الکلم نیز می‌گویند، که بسط نسبی همان کلمات جملی است. سوم علم مفصّل که تفصیل یا بسط کامل (جامع و مانع) همان کلمات جملی است.

چون این علوم و معارف را به محمد‌بن‌عبدالله‌(ص) داده‌اند به درِ خانه ایشان می‌رویم. اگر اینها را فی‌المثل به سلمان داده بودند، باید می‌رفتیم درِ خانۀ سلمان، حتی محمد‌بن‌عبدالله‌(ص) باید می‌رفت به در خانۀ او، چون آن وقت سلمان پیغمبر بود. پس ملاک، رجوع کردن فاقد است به واجد(توجّه کنید).

۳. راجع به وظیفۀ پیامبر اکرم‌(ص) . خداوند پیامبران را، خصوصاً پیامبر اکرم‌(ص) را، کامل و مکّمل قرار داده است. آنان معارف را حقّه د‌ارند و قدرت القاء آن معارف(تعلیم) و از قوّه به فعل درآوردن عباد(تربیت) را هم دارند تا هر کس خواست از روی اختیار به آنان مراجعه کند و کامل شود و هر که نخواست کنار رود: «ان لم تؤمنوا بی فاعتزلون. انا هدیناه السبیل امّا شاکراً و امّا کفوراً. فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر. لا اکراه فی‌الدین»(اگر ایمان نمی‌آورید کنار روید. ما راه را نشان دادیم تا هر که می‌خواهد شکر گزارد و هر که می‌خواهد کفران ورزد. اکراهی در دین نیست).

مطلب بالاتر این است که بر پیغمبر‌(ص) ، گفتن مطالب معارفی واجب نیست، بلکه بر او همین‌قدر لازم است که مردم را به اولین واجب ذاتیه تذکّر دهد که همان پرستش خدای معروف‌بالفطره است. بعد اگر نزد او آمدند و خواستند و اصرار کردند، آن وقت ابواب معارف را برای آنان به قدر وسعشان باز می‌کند و اگر نیامدند که هیچ.

امّا این پیامبر عظیم‌الشأن تفضّل کرده است؛ چون علاوه بر اینکه آنان نیامدند، خود او ابوابی از معارف را به روی امّت گشوده است. آن وقت در عین گفتن همۀ این معارف که خزانه‌وار فرموده است، کلیدی هم از خزانۀ آن معارف که در دست داشته در اختیار امّت گذاشته که آن مقام شامخ علی‌(ع) است. کلید تفصیل همۀ مجملات به‌دست ایشان است.

این مطلب از این حیث هم مهم است که بالاخره علم خدا حافظ می‌خواهد؛ تا زمانی‌که خود پیامبر‌(ص) هست، حافظ دین خود آن حضرت است، ولی بعد از ایشان،‌امّت نمی‌توانند و لیاقت و استعدادش را ندارند که شریعت و علم الهی را حفظ کنند. باید یک نفس کاملی باشد که او حافظ علم الهی باشد و البته تا دامنۀ قیامت چنین کسی هست. الآن هم امام عصر‌(ع) منصب‌دار این مقام است. غیبت حضرت هم غیبت روحانی از امّت نیست، بلکه غیبت جسمانی است؛ به این معنی که جا و شخص ایشان در میان مردم گم است و ناشناس؛ گرچه بعضی ایشان را می‌شناسند و از محل‌او خبر دارند.

مطلبی که جای تأسف دارد این است که در مقام حضور روحانی، که اصل مقامات حضرت‌(ع) است، باب هم‌اکنون نیز مفتوح است. امّا چنانکه هیچ‌وقت امّت به امام زمان خود رجوع نکرده‌اند، الآن هم به امام زندۀ زمان خود رجوع نمی‌کنند؛ حتی علما هم «لم‌یرجعوا الیه و لایرجعون»(رجوع نکرده و نخواهند کرد). کسی به مقام جوهری ولایت آن حضرت توجّه نمی‌کند و اگر تمسّکی هم به ایشان بکنند برای خود و رفع گرفتاری‌های خودشان است و حضرت‌(ع) برای آنان وسیله است.

در هر حال پیامبر‌(ص) و ائمه‌(ع) همیشه باب فیض و مدد الهی بوده‌اند، منتها بااختیار و اضطراری در کار نیست. اگر سراغ حجة خدا نیایند، از معارف هم خبری نیست؛ عوام و کالانعام باقی می‌مانند تا ابد. باید به دامن این و آن چنگ زنند و خودشان را به این مکتب و آن مکتب بچسبانند و آخر هم هیچ ماء مَعینی نصیبشان نخواهد شد و عمرشان در بطالت و خیال تلف می‌شود و همچنان طفل باقی می‌مانند.

۴. از شئون نبی، آیتیّت(آیه بودن) است. درست است که شناسایی شمس و قمر و آثار خارجی و تحویل و تحّول آنها سبب معرفت به خدا می‌شود، امّا آیات بزرگ‌تر خداوند وجود نورانی پیغمبر‌(ص) و ائمه‌(ع) است. شناسایی اینان شناسایی خداست، درصورتی‌که به وجه آیه بودن اینان چشم دوخته شود. معرفة الحجّة یکی از ابواب مهم معرفت‌الله است تا جایی که گفته‌اند: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیة»(هر که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگی جاهلی مرده است). توجّه کنید که نگفته‌اند «مات‌المیتة‌الجاهلیة» بلکه گفته‌اند «میتة الجاهلیة» یعنی موت کامل نیست، بلکه از حیثیتی و از جنبه‌ای مانند میّت است. بخشی از معرفت از او فوت شده و به نوعی و از حیثی، جاهل به خداست.

۵. از دیگر شئون نبی اتمام حجّت الهی است بر مردم. وقتی می‌گوید: «انی رسول الله الیکم»(من پیامبر خدا به سوی شما هستم)، از این نظر است که اگر عقابی باشد، متخلّفان عقابشان عقاب بلابیان نبوده باشد، چونکه قبیح است. پس از ابلاغ دین، هر کس عاقل بود، مکلّف است؛ چه بالغ جسمی باشد چه نباشد. و هر کس عاقل نبود، مکلف نیست؛ چه بالغ جسمی باشد چه نباشد.

۶. از وظایف نبی برقراری عدل و داد است. «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم کتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط و انزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للناس»(ما پیامبران خود را با دلایل آشکار فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به قسط برخیزند و آهن را نازل کردیم که در آن صلابت است و منافعی برای مردم). اصلاح مردم، بلکه اصلاح زمین در عدل و خرابی آن در ظلم است. برقراری عدل از خواسته‌های خدا در روی زمین است: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان». عدل‌خواهی و ظلم‌گریزی اختصاص به انبیا ندارد، بلکه هر عاقلی حسن عدل و قبح تعدّی را وجدان می‌کند و در حدّی که می‌تواند نسبت به بسط عدل مسئول است. نبی هم در اینجا دو وظیفه دارد؛ یکی، تذکّر و یادآوری این حکم عقلی دوم، برقراری عملی آن در حدّ توان.

۷. وظیفۀ ما نسبت به نبی: در درجۀ اول و به عبارتی تنها چیزی که از ما خواسته‌اند، «تبعیّت» است: «فاتّبعوا الرسل». یعنی پس از اینکه او را به رسالت شناختیم، از او پیروی کنیم. این نوعی شکر در برابر خدا هم هست.

تبعیّت فقط به این نیست که از اوامر او اطاعت کنیم، بلکه باید او را اسوه و نمونۀ عملی بدانیم و در تمام اعمال و رفتار از او الگو بگیریم. وظیفۀ دیگر متذکّر شدن به آیتیّت شخص رسول است نسبت به خدا. یعنی از وراء حجاب او، که از اعظم حجب نوری خداست، متوجّه خدا باشیم.

معرفت‌الرسول یا معرفت‌الامام هم یعنی او را فرستاده و حجّت خدا بدانیم و در محضرش ملتفت و ذاکر و مراقب ذوالآیة و مُرسل(فرستنده) و باعث(مبعوث‌کننده) باشیم.

رسول بزرگ‌ترین و صریح‌ترین آیۀ خداست. در نتیجه، کسی که در جستجوی خداست و محبّ او، خود به خود محبّ ولی خدا نیز می‌شود. از این‌رو، وظیفۀ دیگر ما مودّت به شخص رسول یا حجّت است؛ یعنی پاس داشتن حرمت او و رعایت کردن او و محترم داشتن او. و نقطۀ مقابل این سه وظیفه یکی عصیان(معصیةالرسول) است در برابر تبعیت. و دیگر، نفاق و دشمنی و بغض(شنئان‌الرسول) است در برابر مودّت. و سوم، غلوّ است در برابر معرفة بالآیة. عصیان و نفاق، تفریط است و غلوّ افراط.

۸. غلوّ، آیة را با ذوآیة اشتباه گرفتن است؛ چه علماً و چه عملاً. در حجاب آیه فرورفتن و غافل شدن از ذوآیة است. نوعی انحراف، نوعی لغو و نوعی غفلت است. در غلو، مسئلۀ اصلی این است که نبی یا وصی او شأن مشخصی را دارد یا خیر. و در صورت داشتن، به چه نحو آن شأن را دارد.

شأنی که غالیان به آن قائل شده‌اند یکی، علم مطلق است و دیگری، قدرت مطلق. راجع به اولی قائل‌هستند که ائمه علم به غیب و علم به ماکان و مایکون و ماهوکائن(آنچه بوده است و آنچه هست و آنچه خواهد بود) دارند و در موضوع دوم می‌گویند که ائمه بر خلق و رزق و تدبیر و هدایت عالم‌قادر هستند و اصولاً، این‌گونه امور به آنان تفویض شده است. موضوع سوم، ادعای انطباق شاء انبیائ است با شاء الهی، یعنی هرچه می‌کنند به اذن الله و مرضی اوست.

نظر صحیح این است که انبیا و اوصیای ایشان، به خودی خود، فقیر محض‌هستند و هیچ ندارند، جز آن علم و قدرتی که خداوند به اندازه‌ای که خواسته به آنان تملیک کرده است؛ در عین حال، خداوند خود به آن علم و قدرت املک است و به طرفة‌العینی می‌تواند آن را پس بگیرد. امّا مسلم است که این حدود این علم و قدرت عقلی و وجدانی نیست و باید برای دانستن آن به نقل مراجعه کرد که در مبحث امامت، مفصّلاً به این موضوع می‌پردازیم. اما راجع به شاء انبیاء، از برخی ماجراها مثل خوردن آدم از شجره ممنوعه، رفتن یونس در شکم ماهی، مشورت پیامبر اسلام‌(ص) با اصحاب در امور زندگی و در جنگ‌ها، و نیز از روایات بسیاری که از ائمه اطهار نقل شده و مضمون آنها اینست که اینطور نیست که همواره هرچه ما بخواهیم، خدا هم همانرا بخواهد... برمی‌آید که انبیاء و اوصیاء دارای تصمیمات شخصی نیز بوده‌اند و اینگونه نبوده که همیشه به اصطلاح کنترل از راه دور بوده و تصمیماتشان درهمه امور وحیانی باشد. و اصولاً عقل و سیره عاقلان، تصمیم شخصی و حتی اشتباه در تشخیص اولی را در امثال اینگونه امور، مخلّ عصمت در دریافت و ابلاغ وحی و هدایت مردم نمی‌داند. در اینجا باید اشاره کنیم که کلاً، بنای قرآن بر بت‌شکنی است و از این راه مردم را به سوی توحید می‌برد. در جاهلیت، مشرکان الله را خدای واحد می‌دانستند، اما در کنار الله، گاه به گونه‌ای انتزاعی و گاه در شکل بت به خدایانی معتقد بودند و اراده یا شفاعت ایشان را در حال خود یا جهان نافذ می‌دانستند. بر آن بودند که تدبیر عالم به این موجودات شریف و مقرّب خدا واگذار شده است، پس باید آنها را پرستید تا برایَ پرستندگان خود نزد خدا شفاعت کنند و آنانَ را به او نزدیک گردانند: «ألا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفَّارٌ». همین عقیدۀ نادرست بعدها در غُلات اسماعیلیه مقبول تلقّی شد و بعدها به تبع آنان در شیعه نیز راه یافت و قسمی از جهان‌بینی برخی شیعیان شد و تاکنون نیز هست.

البته غلوّ دو سو دارد: یکی شبیه کردن خلق به خالق، که به بحث امامت و نبوّت مربوط است و دیگر، شبیه کردن خالق به خلق. یعنی قائل شدن به اینکه تأبّی ندارد که گاهی حق بنا به مصلحتی متّصف به برخی اوصاف ممکنات شود. مثلاً می‌گویند چه عیبی دارد که خدا عیسی شود یا اینکه خدا مجسم در صورت علی بشود و از این پوست و متّصف به این وصف کارهایی در عالم بکند. این سو از غلوّ به بحث توحید مربوط می‌شود، چون درواقع نفی تنزیه است.

این نکته نیز حائز اهمیت است که خاتم‌الانبیا‌(ص) نسبت به ممکنات عظیم‌القدر است، امّا نسبت به خدا هیچ است.

۹. در زمان غیبت توصیه شده است که دعای غریق را زیاد بخوانید؛ و آن دعا این است: «یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلّب القلوب ثبّت قلبی علی دینک».