دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل پنجم: معرفت العوالم

درس هفدهم

۱. از آنجا که خلقت یکی از افعال حق‌تعالی است، همواره نوعی «تباین» میان ذات مقدس پروردگار و ذوات مخلوقین وجود دارد؛ این مسئله، مهم‌ترین مسئله در بحث خلقت است.

عن‌الصادق‌(ع) : «من شبّه الله بخلقه فهو مشرک انّ الله تبارک و تعالی لایشبهه شیئاً ولایشبه شیء و کلّما وقع فی‌الوهم فهو بخلافه»(هرکه خدا را به خلق تشبیه کند، مشرک است. خداوند به چیزی شبیه نیست و چیزی به او شبیه نیست و هر توهّمی که دربارۀ او در ذهن شکل بگیرد او بر خلاف آن است).

عن‌الصادق‌(ع) : «هو باین من خلقه محیط بما خلق علماً و قدرةً و احاطةً و سلطانا» (او از خلق جداست و محیط است بر ایشان از حیث علم و قدرت و احاطه و سلطنت).

عنه‌(ع) : «کنهه تفریق بینه و بین خلقه» (کنه معرفت او جدا دانستن او با خلقش می‌باشد).

عنه‌(ع) : «ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه»(خداوند جدا از خلق و خلق نیز جدا از اوست).

عن‌المولی‌(ع) : «اتّقوا ان تمثّلو بالرب الذّی لا مثل له او تشبهّوه من خلقه او تلقوا علیه الاوهام او تعملوا فیه الفکر و تضربوا له الامثال او تنعتوه بنعوت المخلوقین فانّ لمن فعل ذلک ناراً»(بپرهیزید از اینکه برای خداوند مثال آورید یا او را به خلق شبیه کنید یا با اوهام او را بشناسید یا درباره‌اش فکر به کار برید یا با اوصاف مخلوقین او را توصیف کنید).

عن الرضا‌(ع) : «قال کتبت الیه عن آدم هل کان فیه من جوهریة الرب شیء؟ فکتب‌(ع) : لیس هذه المسئله علی شیء من‌السنة والقائل زندیق»(آنکه گمان کند که در آدم چیزی از جوهریّت خدا وجود دارد، گمراه است).

۲. برای اینکه این نوع بینونیّت(تمایز)‌میان خالق و مخلوق روشن شود، به خود توجّه می‌کنیم: داراترین فرد بشر وجود مقدس نبی‌اکرم‌(ص) و پس از او اوصیاء ایشان‌(ع) هستند. از وجود امجد ختمی مرتبت گرفته تا ما انسان‌های‌عادی، بدون تعارف، همه گدا هستیم. اینکه می‌گوییم بدون تعارف، برای این است که حقیقت ما هیچ‌چیز جز گدایی و فقر و نداری نیست. وجدان همین گدایی خود، مقامی عظیم است؛ مقامی که به لفظ درنمی‌آید.

رسول‌الله‌(ص) یک نیاز مدام لحظه‌به لحظه به توجّه و عنایت ربوبی دارد: «ولو نشاء لنذهبن بالذی اوحینا الیک»، «ولولا ان ثبتّناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاً قلیلاً اذا لاذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیراً»(اگر بخواهیم وحی را از تو قطع می‌کنیم. اگر استوارت نکرده بودیم، به ایشان میل می‌کردی و در این صورت ترا می‌کشتیم).

گریه‌های شبانه‌روزی اولیا برای همین است که این ضعف و نیاز خود را وجدان کرده‌اند. فقدان ذاتی و فقر حقیقی است که این سوز و گدازها را به وجود می‌آورد. کسی که خود را شناخت، ذاکر است به اینکه هیچ کمالی از او نیست و همه از خداست و شاکر است به آنچه خدا به او ارزانی داشته از علم و قدرت و حیات.

وقتی که واقعیت این است، طریق حقیقی سلوک هم این است که تا می‌توانیم وجدان فقر خود را به درگاه خدا زیاد کنیم و واجدیت را از خود سلب کنیم و در عین واجدیت، هر غنایی را بالله بدانیم و خودمان را بذاته فاقد بیابیم. این حقیقت عبودیت و کمال اکمل است.

ملاک درستی سیر و سلوک هم این است که اگر با رسیدن به مقامات عالیه خود را گدای صرف یافتیم، خوبیم و اهل طریق مستقیم. ولی اگر سر سوزنی در نفسمان کبریائیّت پدید آمد مخالف عبودیّت است و از راه اهل بیت‌(ع) جداست.

این از جایگاه و وظیفۀ ما؛ امّا از آن طرف هم خدا باید همه را فقیر نگهدارد تا به عبودیّت متنبّه شوند و چنین هم می‌کند، به‌خصوص نسبت به آنان که با رحمت خاصه‌اش آنان را می‌پروراند.

یکی از اسراری که سبب شده است خدا ما را به این دنیا بیاورد، همین است که به ما بفهماند که گداییم. چون آن نشئه قبل، نشئۀ علم و قدرت و غنا و قدرت بود. این کمالات آنجا در غلیان است. اگر ارواح آنجا می‌بودند، ممکن بود ادعای ربوبیت کنند. لهذا خدا آنان را به دنیا آورد، تا عجز و گدایی خود را شهود کنند.

از طرفی، انسان تا حال ذلّت و فقر و طفولیّت را نچشد، قدر عزّت و غنا و رجولیّت(بزرگی) را نمی‌شناسد. کسی که درد حجاب و جهالت را نچشد، قدر معرفت و علم را نمی‌شناسد. پس اصل نزول ما به این دَردخانه(دنیا) از این حیث هم نوعی دیگر از رحمت است.

خلاصه اینکه «من» یک حقیقت فقیر نادار و نادان و ناتوان است که غنایش از دیگری است، کمال و جمال و جلالش بالغیر است.

مطلب دیگر آنکه همین کمالات بالغیر را هم گاه‌گاهی از ما می‌گیرند، زیرا دوام فیض ممکن است شبهۀ ذاتیّت فیض را ایجاد بکند. مثلاً‌اگر کسی علی‌الدوام سالم باشد، ممکن است صحّت را از آن خودش بداند، لذا گاهی صحّت را از او می‌گیرند.

نکتۀ لطیف این است که در عین اینکه کمالات ما بالذّات نیست و ما بالذّات فقیریم و بالله واجد علم و قدرت و سایر کمالات شده‌ایم، امّا در هرحال، حقیقتاً، مالک این کمالات هستیم. مالکیّت ما بر این کمالات چون به تملیک حقّ است واقعی است، نه اعتباری؛ گرچه او املک است به اینکه این کمالات را در ما ابقا کند یا افنا، امّا مادامی که ابقا کرده‌است، ما حقیقتاً به تملیک او مالک این کمالاتیم؛ معنای «تملیک» همین است.

همچنین همۀ کمالات از آن اوست. اگر در مقابل علم و قدرت خدا، علم و قدرت دیگری باشد، لازم است که علم و قدرت خدا فاقد آنها باشد و در نتیجه، خدای‌غنی فقیر شود و چنین خدایی خدا نیست.

بنابراین، غیر از وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست. خدا از وجود و نور و علم و قدرت خود به ما تملیک کرده است تا ما موجود و منوّر و عالم و قادر شده‌ایم.

۳. خداوند از نور خودش به ماهیت‌ها تملیک می‌کند و آنها را موجود می‌کند؛ این اساس خلقت است. قبل از تملیک نور وجود، ماهیات در کتم عدم بودند و با این تملیک از کتم عدم درآمدند و موجود‌شدند. ماهیت که در احادیث گاهی به حروف، اشباح و اظلّه از آنها تعبیر می‌شود، فقط ماهیت است؛ نه وجود است، نه عدم. ماهیت لاشیء است، وقتی موجود شد، شیء می‌شود. خداوند نه از عدم خلق می‌کند نه از وجود، نه از لاشیء و نه از شیء. او خلق می‌کند <لامن‌شیء>. این است که تعبیر شده«خلقته ابتداء»(خلقتش ابتدایی است).

ماهیت مانند شبح شیء است و «ظلّ الشیء شیء و لیس بشیء»(سایه هم چیزی هست هم نیست). در روایات آمده است: «کنّا حروفاً لم نقل»(حروفی بودیم که هنوز گفته نشده بود).

از حضرت رضا‌(ع) مروی است: «النور اوّل فعل الله الذی هو نورالسموات والارض»(نور اولین فعل خدایی است که نور آسمان و زمین از اوست). یعنی روشنی و بروز و ظهور اشیا به اوست. در دعای عرفه می‌خوانیم: «أیکون لغیرک من الظهور ما لیس لک»(آیا آنچه ظاهر شده است، جز از تو ظاهر شده؟).

۴. راجع به ترتیب خلقت مروی است که خدای متعال از نور خود به ماهیت خاتم‌الانبیا‌(ص) اعطا می‌کند و او نور خدا را واجد و بعد مالک می‌شود. مالکیت پس از واجدیت است. آن است که خدا به طوری نورش را تملیک‌کند که صاحب آن نور از آن نور به دیگری تملیک و در این ملک تصرّف و دیگری را هم مالک آن کند. مالکیت نور خدا یعنی اینکه ماهیت خاتم‌الانبیا (یا به تعبیر عرفا صادر نخست) تعلّق پیدا می‌کند به نور خدا. یعنی به نحوی به نور مربوط می‌شود. قوام مالکیت در تعلّق به نور است.

خداوند مالک‌الملک است؛ یعنی ملک از هر جنسی که باشد‌علم، قدرت، رحمت، جمال‌همه ملک خداست. این نور که به خاتم‌الانبیا تملیک شده، مشتق از نور عظمت خداست. به این معنی که پرتویی از آن است و در برابر آن چیزی به شمار نمی‌آید. این نورِ تملیک‌شده به ایشان و بعد از ایشان، «نور ولایت» نامیده شده است. نور ولایت از حیث بی‌قدر بودن نسبت به نور عظمت حق تعالی، سایه‌ی نور خدا و ظلّ است.

البته تمام نورها، چه آنچه به ایشان تملیک شده و چه آنکه به ما رسیده است، از حیث نور بودن، الهی‌است و وجهۀ اختلاف آنها با نور محض خدا تعلّق این انوار است به ماهیات مختلفه. و البته وجه تفاوت موجودات جز تفاوت در ماهیتشان، میزان تعلّق آنهاست به نور خدا یا درجه‌ی استفادۀ آنها از نور خدا. به گونه‌ای که نور در یکی بیش از دیگری است. پس در دعای «ربنا اتمم لنا نورنا»(خدایا نور ما را کامل گردان) دو عنایت است: یکی، عنایت به نور و دیگری، به متعلّق نور؛ یعنی ما.

در اینجا دو مشرب(نظر) است، امّا در هر دو نهایتاً، تملیک‌کنندۀ وجود خداست. از ادّلۀ قرآنی مثل «والله خالق کل شیء»(خدا خالق هر چیزی است) یا «و ما اشهدتهم خلق السموات و ارض و لا خلق انفسهم»(هیچ‌کس را شاهد بر خلقت نگرفت) برمی‌آید که خداوند رأساً به تمام اشیا تملیک نور کرده است. ما هم همین قول را صحیح می‌دانیم. اما مشرب دوم: از برخی ادلّۀ روایی برمی‌آید که نور پیامبر ما به ائمه و سپس نور آنان به انبیا و نور آنان به ملائکه و نور آنان به مؤمنان تملیک شده است به گونه‌ای که هر موجودی در ظّل عنایت و مشهد موجود اشرفش خلق شده است. مثلاً شاید نور من از نور ولایت سلمان باشد و نور تو از نور ولایت مالک‌اشتر و قس‌علی‌هذا. موجوداتِ هم‌عرض(هم سطح) فاقد نور وجود هم‌عرض‌ها هستند، برخلاف موجود اشرف نسبت به زیردستانش.

۵. دو کار نورانیت عجیبی می‌آورد: نخست، اهل سَحر بودن، زیرا که در سحر عنایت‌هاست. سحر هنگام خلوت دل و خودشناسی است. بهترین کار در سحر، خواندن ادعیۀ صحیفۀ سجادیه و از همه مؤثرتر خواندن قرآن است. خداوند در کلامش تجلّی می‌کند؛ این تجلّی در سحر مشهودتر است و آن لحظات، مظانّ رحمت خداست و شاید انسان را ناگهان دریابد و دگرگون سازد. معارف قرآن کریم رزق معنوی انسان‌هاست و رزق معنوی همانند رزق مادّی تدریجی است. مداومت لازم دارد تا بذر آن در دل کاشته شود و اندک اندک سربرآورد.

دوم، گریه است که در روایات بر آن بی‌اندازه تأکید شده است و آن حالتِ طلب ذاتی و جوهری و حالت شکستگی حقیقی است.

۶. مروی است که «الکمال کل الکمال التفقه فی الدین»(تمام کمال در تفقه در دین است). باید مطابق فقه عمل کرد تا به وجدان واقعی خود نائل شد. بخشی از فقه ناظر به افعال اشرف نفس است که به آن «اخلاق» گویند. بخش دیگری از آن ناظر به افعال اخّس نفس است و به آن «احکام عملیه» گویند. همۀ اینها برای نیل به وجدان لازم است. درویش بی‌شریعت را به سرمنزل مقصود راهی نیست.

درس هجدهم

۱. گفته‌اند وقتی نفس قوی شد می‌تواند از نوری که به او افاضه شده است، به دیگر ماهیت‌ها نیز تملیک کند و آن ماهیت‌ها را حقّاً و حقیقتاً موجود کند؛ مانند صور علمیه که در موطن نفس موجود می‌کنیم، از وجود خود به ماهیت آنها تملیک می‌کنیم، ماهیت آنها را از کتم عدم به صفحۀ وجود می‌کشانیم و در آنجا موجودشان می‌کنیم.

شیری را که امام رضا‌(ع) ایجاد کردند، این‌گونه بود. ایشان شیر را تصور کردند و از نور ولایت خویش به ماهیت شیر تملیک کردند و شیر مالک وجود شد و آن دلقک را درید(توجه کنید که مسخره کردن حجّت خدا غیر از مسخره کردن من و شماست). آن حضرت به جای خلق شیر در موطن نفس آن را در عالم بیرون خلق کردند و این نامش «ولایت تکوینی» است که فقط عدّه‌‌ای معدود آن‌را دارند (البته ما هم در خلق فعلی مثل نشستن خود، ولایت تکوینی داریم). آن شیر، شیری واقعی بود غیر از امام، امام هم در رتبه تنزّل نکرده بود. بین آن شیر و امام هم بینونیّت غیری نبود، زیرا به نور امام واقعیت یافته بود و چون امام اذنش را برداشت، به ذکر حکیم رفت و به ماهیت لاشیئیت خود بازگشت. غیریت شیر نسبت به امام حدّ خود او بود، نه حدّ و تعیّن امام. آیات و بیّنات بسیاری از انبیا و اوصیای ایشان از همین نسخ بوده است(البته در وقوع خیلی از این معجزات باید تحقیق کرد و نمی‌توان به صرف نقل‌واحد آنها را پذیرفت).

همچنین ایشان با ولایت تکوینی در مقام «هدایت به امر» از نور ولایت خود به ما تملیک می‌کنند تا روشن شویم و خدا و حجّت خدا را وجدان کنیم. بهترین راه برای مددگرفتن از ساحت ولایت امام زمان‌(ع) دعا برای آن جناب است.

۲. در معرکۀ خلقت، این‌گونه نبوده است که خدا از مقام قدس خود تنزّل کند یا به قول صوفیه «حلولاً» یا «اتّحاداً» به اطوار مختلف متطوّر و متکثر شود. بلکه از آنجا که ماهیات منشأ کثرت‌هستند، ماهیات‌اند که متطوّر می‌شوند و با مالک شدن نور وجود از لاشیئیت خارج می‌شوند شیء می‌گردند. همان‌گونه که اشیا همه‌صفات او هستند، بی‌اینکه او موصوف شود، همه مستفیض از نور او هستند، بی‌آنکه او معروض تغییری شود و از قدوسیّت خود عزل شود.

پس با تملیک وجود، خداوند از مقام لانهایتی و حیرت‌نشینی خود قدمی تنزّل نمی‌کند و در حقیقت، این ماهیات‌هستند که نهایتاً، تغییر از لاشیئیت به شیء‌شدن را به فیض او می‌پذیرند.

شدّت حقیقت و لایتناهیت در خدا ابلغ از این است که خلق کردن او را متعیّن کند. و این تعیّنات‌است که بالله به وجود می‌آید و زمام امور آنها به دست خداست؛ هرگاه بخواهد آنها را به لاشیئیت برمی‌گرداند، چنانکه قبل از قیامت کبری چنین خواهد کرد.

۳. حتی اگر ترتیب خلقت این‌گونه باشد که فی‌المثل سلمان از نور وجود نبی‌اکرم‌(ص) خلق شده باشد، این مسئله با توحید ناسازگاری ندارد، زیرا در احادیث هست که «نحن وکر ارادة الله» یعنی ما آشیانۀ ارادۀ خداییم. یعنی اگر او اراده نکند، دل ما شیانه‌ای میان‌تهی است: «ما یشائون الا ان یشاءالله»(نمی‌خواهند جز آنچه خدا بخواهد). یعنی هرگاه مشیّتی از ما صادر شد، از خود ما نبوده است، خداست که در ما احداث(ایجاد) مشیّت می‌کند.

البته در این نظام خلقت هر خالقی نسبت به مخلوقاتش از آنجا که مجرای خلقت خداوند است، حجاب است. هر مالکی حجابی خواهد بود بین خدا و آن صادر بعدی. هر موجود و ماهیتی برای ماهیت بعدی حجاب می‌شود. «حجاب اعظم» هم خاتم‌الانبیا است و همین‌طور حجاب‌های بعدی. علت تعبیر به حجاب این است که خدا با این ماهیات محتجب شده است. در هر حال، لفظ خلق حتی در قرآن هم نسبت به غیر خدا به کار رفته است. مثلا از زبان مسیح‌(ع) نقل شده است: «انما اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیراً باذن الله»(همانا من از خاک برایتان صورت پرنده‌ای خلق می‌کنم و در آن می‌دمم، پس به اذن خدا پرنده می‌شود). مسیح‌(ع) «خالق بالله» است.

در عین اینکه حفیظی(نگه‌دارنده) جز خدا نیست، ملائکه را نیز خداوند «حافظین» خوانده است. یا در برخی آیات تعابیر جمع آمده است: «انا خلقنا لهم، انا انزلناه فی لیلة القدر،...»(ما برایشان خلق کردیم، ما در شب قدر آن را نازل کردیم).

در هر حال، چون املکیت خدا محفوظ است، ائمه نمی‌توانند برخلاف اذن و رضای خدا کاری کنند. لذا روایاتی داریم که می‌فرمایند ما هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم یا ما علم غیب نداریم. چون آنان به خودی خود هیچ‌هستند و با توجه به ماهیتشان، فقیر محض‌اند و فقط با توجه به مالکیت بالله است که کارفرما هستند.

در هر حال، چه بگوییم خاتم‌الانبیا به اذن الله و بالله تملیک می‌کند (مسلک برخی روایات) و چه بگوییم خود خدا (مسلک قرآن)، نهایتاً تملیک‌کننده در همه جا خداست.

۴. گفتیم که ما با توجّه می‌توانیم مخلوقاتی را در ذهن خود یا ندرتاً در خارج ( مانند آنچه با دست و پا و سایر قوای حرکتی ما اجرا می‌شود) ، خلق کنیم. اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم (نه همۀ آنها) از همین مقوله است. مثلاً در خواب می‌بینید به مکّه رفته‌اید و در آنجا طواف می‌کنید. در حقیقت، شما از وجود خودتان به این تصورات وجود اعطا کرده‌اید و آنها را مالک گردانیده‌اید. درنتیجه، مکّۀ رؤیایی شما موهوم نیست، بلکه از هستی شما مالک وجود شده است. شاید درست باشد که بزرگی گفته است اکثر تشرّفات از این قسم‌است؛ یعنی خیالی‌است. در این حال، ملاقات با امام زمان نفس، که تجلّی عقل و رسول باطنی است، رخ داده است نه با شخص امام زمان خارجی؛ یعنی حجّت‌بن‌الحسن‌(ع) .

شاید به همین دلیل باشد که خواب معمولاً، حجّت نیست. مضاف بر آنکه دائرۀ حجیّت آن خود شخص است، نه دیگران.

۵. از غوامض معارف، بحث ماهیت است.

ماهیت، قبول‌الواقعیة و قبول‌الوجود است. اصلاً ماهیت، حقیقتی جز قبول کردن هستی ندارد. البته، نه مفهوم قبول کردن، بلکه واقعیت و حقیقت قبول کردن.

ماهیت حیث قبول هستی و وجود است. اینکه اشیا مختلف‌است به دلیل تفاوت ماهیاتشان است؛ یعنی هر یک به گونه‌ای و از حیثی قبول‌الوجود کرده‌اند و با وجود ارتباط پیدا کرده‌اند. تفاوت اشیا در کیفیت تعلّق وجود به آنهاست و چگونگی دربرگیری وجود، آنها را.

پس کُنه ماهیت قبول وجود است و تفاوت ماهیت‌ها به تفاوت قبول وجود بازمی‌گردد.

قبل از اینکه ما خلق شده باشیم، عدم نبودیم. زیرا عدم نمی‌تواند باشد، معدوم بودیم. نیستی نبودیم، زیرا چیزی نمی‌تواند نیستی باشد و ربط به نیستی پیدا کند، نیست بودیم. لاشیء بودیم. خدا عدم را موجود نمی‌کند، بلکه ماهیت معدومه را موجود می‌کند. ماهیتِ بی‌بهره از وجود، ماهیتِ مطلق، خودش است؛ نه وجود است، نه عدم. قبول وجود آن را از لاشیئیت خارج و شیء می‌کند. اگر وجود ما را درنیابد، حقیقتی نخواهیم داشت. از این رو، ما حقیقتی هستیم که در حقیقت بودمان محتاج به وجود هستیم؛ یعنی کُنه احتیاج و جوهر قبول‌الوجودیم. ماهیت در اصل شیئیت خویش به هستی احتیاج دارد و کنه‌آن قبول‌الوجود است.

مالک وجود نیز فقط خداست. وجود نیز مانند همۀ کمالات منحصراً از اوست؛ یعنی «لاوجود الا‌وجود الله». اوست که به لاشیء‌ها وجود تملیک(اعطا) کرده است. موجودات کثیری خلق می‌کند و از آنها سلب وجود می‌کند و آنها را اعدام می‌کند. توجّه کنید که تملیک وجود همانند تملیک قدرت و اختیار، حقیقی است. لازمه‌اش ربط حقیقی آن به متعلّقٌ‌به است، مادامی که خدا تملیک کرده. گرچه با سلب تملیک، موجودات همه به لاشیئیت خود بازمی‌گردند و جز خدا موجودی باقی نمی‌ماند، امّا با قیامت کبری خداوند دوباره به آنها وجود تملیک می‌کند و موجودات، همه حقیقتاً موجود می‌شوند.

با همین مالکیت، غیریّت درست می‌شود. معدوم‌ها با وجود الهی ثبوت یافته‌اند، از این رو ثبوت آنها بالغیر است و موجود بالغیر هستند. لازم به ذکر است که هر یک از ممکنات که مقامش بالاتر است، فقر و گدایی‌اش از سایر ممکنات افزون‌تر است، زیرا حیثیت قبول وجودش بیشتر است، لذا از همه فقیرتر و گداتر است.

۶. باید مراقبۀ درونی و بیرونی داشت. مراقبه‌ی واقعی این است که حقیقتاً، در همۀ آنات خود را در محضر خدا ببینیم و مراقب خدا باشیم. اغوا و اغفال و خودستایی و تظاهر نکنیم. کسی که خود را دائم در محضر خدا می‌بیند، نورانیت عجیبی پیدا می‌کند.

حتی نباید به چیزی فکر کرد که مرضی خدا نیست. باید خدا را همواره حاضر و ناظر، بلکه در مرصاد دید: «ان ربّک لبالمرصاد»(خدایت در کم ین‌گاه است).

درس نوزدهم

۱. در برابر و به موازات و محاذات خدا، مخلوقی که قائم به نفس باشد، هرگز واقعیت ندارد. اصلاً «انانیّت» در مقابل خدا نیست.

«من» آن فقیر بالذاتی است که حتی در ظهور فقر خویش هم محتاج به خداست.

نفس «ظلّ حادث» است؛ یعنی ازلی نبوده است و با توجّه حقّ خلق شده. همچنین مانند سایه تعیّن و استقلالی ندارد و کاملاً به صاحب سایه(ارادۀ حقّ) وابسته است. هنگامی که این موجود (یا به تعبیر روایات شِبه موجود) تمثّل به صورت پیدا کند، «شبح» نامیده می‌شود و هنگامی که حیات و شعور پیدا می‌کند، «روح» نامیده می‌شود و هنگامی که تجسد به جسم پیدا می‌کند، «انسان» نامیده می‌شود. در واقع، این‌گونه از عوالم «اظلال» و «اشباح» و «ارواح» و «اجسام» عبور می‌کند. امّا این نفس در تمام مراحلی که طی می‌کند، خودش بنفسه از خود هیچ ندارد. هر چه دارد، حتی وجود و حیاتش، از حقّ است که قیّوم اوست؛ به حق پابرجاست؛ تکیه به او دارد؛ این مطلب را باید خوب «وجدان» کرد.

«من» غیر خداست، غیریت را هم خدا ایجاد کرده. «من» متعیّن است. تعیّن در تمامی درجات مختلف مخلوقات، که مربوط به بهره‌های مختلف آنها از وجود و چگونگی ربط آنها با وجود است، مربوط به این طرف است. «فاعلیت خدا، انفعال این‌طرف است». این اختلاف و تغییر و تجدّد به من برمی‌گردد که مستضیی‌ء هستم. حقیقت فعالیت حق نیز انفعال مخلوقات در برابر اذن و رضای اوست که واجد کمالی یا فاقد کمالی شوند.

۲. کمالات الهی تا آنجا سَرَیان یافته که وجود راه یافته است. هر جا وجود هست، قدرت و اختیار و جمال و جلال و سلطنت و احاطه هم هست. لذا جمادات و نباتات و حیوانات نیز مانند انسان علم و قدرت و اختیار دارند، الّا اینکه آنها مرتبه‌‌ای ضعیف از اینها را دارند و ما مرتبه‌‌ای قوی را. به همین دلیل «یسبحّ لِلّه ما فی السموات و ما فی الارض»، «والطیر صافات کل قد علم صلوته و تسبیحه»، «ان من شیء الا یسبحّ بحمده»( آنچه در آسمان‌ها و زمین است، تسبیح خدا می‌گوید، و پرنده‌ها هر یک نماز و تسبیح خود را بازمی‌شناسد، هیچ چیز نیست جز اینکه تسبیح خدا می‌گوید). خدا علم به یافتن آب‌های زیرزمینی را به هدهد داده بود، نه به سلیمان. همچنین مورچه چیزی می‌دانست که سلیمان نمی‌دانست. امام باقر‌(ع) می‌فرماید: «خدا اگر بخواهد می‌تواند علم اولین و آخرین را به مورچه‌ای اعطا کند، چنانکه قدرت و شعور به ستون حنّانه اعطا کرد و او در فراق پیامبر‌(ص) به ناله و زاری درآمد».

خداوند متعال خود را به همۀ اشیا شناسانده است، لهذا دستور داده‌اند که به صورت الاغ نزنید، زیرا او تسبیح خدا می‌گوید.

زمین هم‌اکنون صاحب درک و شعور است. مروی است که زمین به نمازگزار می‌گوید: «روزی که در آغوشم آمدی، پاداشت خواهم داد». یا به معصیت‌کار می‌گوید: «عذابت می‌دهم، افسوس که اکنون از جانب خدا اجازۀ چنین کاری ندارم».

۳. وجود گرچه «ظاهرالذّات» است، اما حقیقت آن و کنه ذات آن، متعال است از اینکه فهمیده یا دانسته شود.

هرکه به خود متوجّه شود، پس از نفی‌خواطر و حالات از خودش‌چه حالات انفعالی مثل علم و چه حالات اِفعالی مثل قدرت و اراده‌اگر به درونی‌ترین نقطۀ وجودش، به مرکز هستی‌اش توجّه کند، در آن خلوت ذاتش، هستی و وجود محض را می‌یابد. و می‌فهمد که حالات و عوارضی که بر او عارض می‌شود، خارج از حقیقت ذات اوست. کسی که عمق خود را شناخت، وجود بما هو وجود(وجود آن‌گونه که هست) را شناخته است.

وجدان وجود بنفسه است و فهم و علم و حیات عین ذات وجود است. از کمالات وجود این است که وجود عین شعور و فهم و علم و حیات است. اصلاً عِلمیّت علم از وجود است. فهم بودن فهم از وجود است و شعوریّت شعور از وجود است. همۀ کمالات مختصّات مختلف حقیقت وجود است، هرکجا وجود برود، کمالات هم سریان پیدا می‌کنند. حتی یک سنگ، چون پر وجود به او گرفته و آن را ایجاد کرده است واجد علم و قدرت است (البته به اندازۀ خودش). در واقع، آن چیزی که به راستی آیۀ حقّ است، علم و قدرت نیست بلکه وجودی است که علم و قدرت از آن است و با آن پابرجاست:«وجود الذّی به العلم و القدرة».

هر که حقیقت وجود را بشناسد، بزرگ‌ترین آیه(نشانه،عبورگاه) به معرفت حق را شناخته است.

۴. مطابق مشرب محدثین، در دار امکان، دو عالم وجود دارد:

عالم نخست، عالمی ابداعی است و لامن‌شیء است. ظلّ، باطل و ساکن بود، خداوند آن را از بطلان بیرون کشید و با وجود خویش موجود کرد: «الم تر کیف مدالظلّ ولو شاء جعله ساکناً»(ندیدی که خدا چطور سایه را کشید و اگر می‌خواست، آن را ساکن باقی می‌گذاشت). ماهیت آنها را که «شیء» و «لیس بشیء» بودند، مالک نور عظمت خویش کرد.

عالم دوم از «ماء بسیط» خلق شده است که خودِ ماء، ابداعی و لامن‌شیء است. امّا جسمانیات (به تعبیر عام که شامل ارواح و ابدان و ملائکه و بهشت و جهنم و جنّ و ... است) ابداعی نبوده و «من شیء» است.

عالم نخست را «عالم امر» و عالم دوم را «عالم خلق» می‌نامند.

عالم نخست، یا عالم اظلال و اشباح، پر از ظلّ و شبح است که درواقع، شیء و لیس‌بشیء هستند. آنها سایۀ نور وجود حق تعالی هستند، البته سایۀ نورانی. ماهیت آنها ظلمت بود، امّا نورانی شدند و از بطلان و سکون درآمدند.

بر اساس کتاب و سنّت، حتی در عالم اظلّه و اشباح هم دائماً تکامل در جریان است. پیوسته خدا بر آنها تجلّی می‌کند و با توجّه خود آنها را بالا می‌برد: «و ارفع درجته»(درجه‌اش را بلند گردان)‌«اعطه الوسیله و الدرجة الرفیعة»(به او وسیله و درجۀ بالا مرحمت کن). اصلاً معنای «صلوات» توجّه به خداست. توجّه، نوعی از تجلّی است، تجلّی فیض؛ و باعث کمال موجوداتی می‌شود که به آنها توجّه شده است؛ و این کمالات الی‌الابد ادامه دارد.

باز بنابر کتاب و سنّت، در عالم اظلال و اشباح، تکلیف و امتحان هم وجود دارد. همچنین هیچ عاملی ازلی نیست. در زمانی، خدا بوده است و هیچ مخلوقی وجود نداشته: «کان الله و لم یکن معه شیء»(خدا بود و با او هیچ نبود) یا صریح‌تر «کان الله و لاشیء غیره ثم خلق الخلق»(خدا بود و چیزی غیر او نبود، سپس خلق را آفرید).

عالم اظلّه و اشباح را «عالم انوار» یا «عالم ولایت» نیز نام داده‌اند. ماء بسیط که مخلوق اولیه برای خلق مادّۀ عوالم پایین است، محاط و محصور در نور ولایت است.

به بیان دیگر، آن مادّۀ اولیه‌ای که سراسر عالم اجسام را فراگرفته، ماهیتی است که با نور ولایت روشن شده است و وجود خود را وجدان کرده. از این ماده گاهی به «ماء» و گاهی به «هوا» و گاهی به «ثریا» و گاهی به «لؤلؤ خضراء» تعبیر می‌کنند. «اول ما خلق الله الماء و منه خلق کل شیء»( خدا نخست آب را آفرید، سپس از آن همه چیز را خلق کرد)، «و من الماء کل شی حیّ» (هر زنده‌ای را از آن آب ساخت). عن الرسول‌(ص) : «ای کل شیء خلق من الماء». این ماء بسیط همان موجود عظیم و نورانی و متّحد با تمام هستی است که برخی صوفیه، از حیث نورانیّت و عظمت، آن را با خدا اشتباه گرفته‌اند.

ماهیت ماء پس از واجدیت نور ولایت، حقیقت جسم را می‌سازد.

هر قطعه از ماء باذن‌الله معروض عرضی می‌شود و شیئی را می‌سازد. به تکه‌ای از آن، چهار عرض می‌خورد و مثلاً نور می‌شود و به تکه‌ای از آن پنج عرض می‌خورد (+ حرارت) و آتش می‌شود یا ده عرض می‌خورد و حور می‌شود. دو عرض می‌خورد و طینت علّینی می‌شود. سه عرض می‌خورد و طینت سجیّنی می‌شود. تمام ما سوی الله، غیر از عالم اشباح و اظله، از همین ماء بسیط است. گاهی عرش هم تعبیری از این ماء بسیط است: «الرحمن علی العرش استوی»(خدای رحمن بر عرش استیلا یافت).

ماء بسیط جامع همه چیز، اعمّ از عوالم دنیا و برزخ و آخرت است. تفاوت‌ها همه در اعراضی‌است که باذن‌الله بر قسمت‌های مختلف این ماء می‌نشیند. توجّه کنید که محیط کوچکی مثل یک قبرِ دنیایی، ممکن است بر اساس اعراض آخرتی، عالم وسیعی باشد که حدود آن به چشم نیاید. به عبارت دیگر، همان تکه ماء بسیطی که معروض اعراضی شده و این محیط و محتویات آن را در دنیا ساخته، ممکن است هم‌اکنون، معروض اعراضی آخرتی باشد که محیط و محتویات دیگری را ساخته است. زیرا اعراض اینجا هم‌سنخ با اعراض آنجا نیست که تضادی حاصل شود. اعراض دنیوی با یکدیگر تعارض دارد، امّا اعراض آخرتی نسبت به اعراض دنیوی این طور نیست. یک فرسنگ دنیوی ممکن است صدهزار فرسنگ اخروی باشد.

نکتۀ دیگر اینکه خداوند به قطعه‌هایی از ماء بسیط بعضی از علوم یا بعضی از قدرت‌ها را تملیک کرده است؛ به همین دلیل توانایی موجودات مختلف است.

دیگر اینکه آخرت محیط بر دنیاست، مانند احاطۀ روح بر بدن. آخرت بر دنیا احاطه دارد. «ان الجهنم لمحیطة بالکافرین»(جهنم بر کافران محیط است). الآن هم بهشت و جهنم وجود دارد.

نکتۀ دیگر اینکه زمان در همین مادۀ بسیط است و از اعراض واردشده بر آن است.

نکتۀ‌دیگر اینکه وجه تشبیه این مادة‌المواد به ماء این است که همین آب عنصری بهترین مثال است برای فهمیدن جسم نخستین، چون آب هم شیرین و شور دارد، هم زلال و کدر. سیلان دارد و به هر شکلی درمی‌آید. آن جوهر بسیط و رقیق نیز مانند آب،‌اعراضی خاص می‌گیرد و گاهی «عَذب فرات» و گاهی «مِلح اُجاج» و با اضافه شدن اعراضی دیگر، طینت علّینی یا سجیّنی می‌شود. همچنین نظر به درخشندگی از آن به «لؤلؤ خضراء» و نظر به علوّ و ارتفاعش از آن به «ثریّا» و به «جبل قاف» تعبیر شده است که محیط بر دنیاست.

نکتۀ دیگر اینکه ملائکه از عالم خلق‌اند نه از عالم امر؛ لذا مجرد به آن معنایی نیست که فلاسفه آنها را با عالم عقول منطبق کرده‌اند.

نکتۀ دیگر اینکه عالم اظلال و اشباح، عالم انوار صرفه و قائم به حقّ متعال است. عالم شیء و لیس بشیء است، یعنی موجوداتی که در برابر حق، برخلاف عالم خلقت، ما بازائی از خود ندارند و به اصطلاح، انوارِ فانی در حق و بنابراین، باقی به حق هستند و هیچ انانیّتی از خود ندارند.

نکتۀ دیگر اینکه ظلمت، خلقتی از ماء بسیط است که معروض عرض انکدار شده است و البته، به آن هم تحمیل علم و قدرت شده است. به همین دلیل، ظلمت خود مخلوقی وجودی است: «جاعل الظّلمات»(آفرینندۀ ظلمات)، «خلق الظّلم»(ظلمت را آفرید).

دربارۀ نخستین عرضی که عارض ماء بسیط شده است، گفته‌اند که از نخست، به علّین و سجّین تقسیم شده است که معادل نور و ظلمت یا نور و نار است.

اساتید ما می‌فرمودند تجرید اگر دوام پیدا کرد و مکرّر شد و به اختیار خود شخص درآمد، آن وقت شخص عالم اظلّه یا به تعبیر فلاسفه، عالم عق ول را می‌یابد.

درس بیستم

۱. در روایات سخن از کتابت خدا آمده است که معنای آن «تکلّم» است. تکلّم، فعل خداست: «تکلّم فصار نوراً»(خدا تکلّم کرد، پس نور خلق شد). کتابت حق چنین است: «کتب فی قلوبهم الایمان»(درقلب‌های آنان ایمان را نوشت). یعنی ایمان و توحید در قلوب آنان تخمیر شد و ایشان حقیقت عرفان را یافتند. تکلّم فعل خاصی از افعال اوست، فعلی که لایعرف بالعقل و العلم.

۲. حدود تملیک نور ولایت به ماهیات و منشاء تفاوت آثار وجودی آنها باذن‌الله است. ممکن است یک دهاتی‌خداپرست مالک نوری شود که یک عالِم دین‌آن را ندارد. زیرا دانستن اصطلاحات فضل نیست، هر کسی مطابق شغل خود اصطلاحاتی را می‌داند که دیگری نمی‌داند. منشاء آثار متفاوت در اشیا، اذن خداست و بس.

به همین دلیل، برخی گفته‌اند که منشأ آثار عادتیه، مانند سوزانندگی آتش یا درندگی گرگ، صورت نوعیۀ جوهر آنها (آتش‌بودن و گرگ بودن) نیست، بلکه اذن خداوند است که دم به دم تملیک می‌شود.

توضیح اینکه موجودات دو نوع واجدیت دارند: نخست، واجدیت مستقل که جوهرۀ آنهاست و منحصر در ماء بسیط است، یعنی یک جوهر بیشتر نداریم که عبارت است از ماء بسیط و دیگر، واجدیت غیرمستقل که عَرَض آنهاست. وجود عرض، فی‌الغیر است؛ یعنی فی‌الماء‌البسیط. مثلاً حرارت، وجود فی‌نفسه ندارد، بلکه وجود فی‌الغیر دارد که آتش است. آتش چون مالک نور می‌شود، خود را سوزاننده می‌یابد و حرارت که در آتش است، عرض است برای آن تکه از ماء بسیط که نامش آتش است.

بنابراین، حرارت هیچ نفسانیتی از خود ندارد و نفسانیت حرارت این است که نار خودش را حارّ و گرم و سوزاننده وجدان می‌کند.

پس، بعد از تملیک نور وجود (که آن را نور ولایت نیز می‌نامیم، زیرا ولایت الهی این‌گونه جریان می‌یابد)، قطعه‌ای از ماء بسیط خود را ملح ‌اجاج(شور و تلخ) می‌یابد، و قطعه‌ای عذب‌فرات(شیرین و گوارا). مبدأ اختلافات، اختلاف اعراض است. و ورود اعراض هم به اذن خداست و به غیر از اذن خدا، مبدأ دیگری برای آن نیست.

امّا چگونگی تأثیر و تأثّر:‌زمانی که آتش کنار پنبه قرار می‌گیرد، آن را می‌سوزاند. بر اساس این مشرب، این تحوّل از تقدیر و اندازه‌گیری خداست، نه از صورت طبیعیۀ نوعیه. سنّت الهی است که آتش به محض تماس با پنبه، آن را مسانخ و مشاکل(هم‌سنخ و هم‌شکل) خود کند و این سنّت باذن‌الله، براساس حکمت‌ها و مصلحت‌ها، جاری شده است و عبث نیست. لذا گاهی خدا سنّت خود را به هم می‌زند تا خلق بدانند که اینها سنّت الهیّه است. کار در دست «یک» مؤثر است؛ لذا آتش ابراهیم را نمی‌سوزاند و موسی را آب غرق نمی‌کند و یونس در شکم ماهی و ادریس در هوا سالم می‌مانند و عیسی بدون پدر به دنیا می‌آید.

عن الصادق(ع): «ان الذی سمّوه طبیعة هو سنّته فی خلقه الجاریه علی ما اجراها علیه»(آنچه را طبیعت می‌خوانند، سنّت خداست که در خلقش جاری کرده است).

و حکمت اینکه گاهی سنن خویش را بر هم می‌زند، این است که مردم همیشه بین خوف و رجا زندگی کنند و زمام امور را کلّاً، در دست او بدانند.

۳. همۀ اشیا خود را دوست دارند، حبّ ذات دارند. از سنگ تا موجودات نوریّۀ محض، خویشتن خویش را محبوب می‌دارند. حبّ شیء بذاته، محبوب همۀ‌موجودات است.

هر شیء در درجۀ اول، به خودش و در درجۀ دوم، به مُشاکل و مشابه خود محبّت دارد و هر چه مُسانخت و مشاکلت بیشتر باشد، این حب شدیدتر خواهد بود. حبّ شیء به اولین فرعی که از او منشعب می‌شود، بسیار نیرومند و شدید است. انسان به فرزندش علاقه‌مند است، زیرا از جهت ماهوی میان والد و ولد نوعی مشاکلت و مسانخت وجود دارد (گرچه از حیث وجودی میان آن دو، همیشه تناسب و تقارن برقرار نیست). به همین دلیل است که زمین به انسان علاقه‌مند است، چون اصل اولیۀ انسان زمین است. زمین مادر انسان است و به او علاقه‌مند.

پیامبر‌(ص) به کسی که بیهوده عصایی را به زمین می‌زد، فرمود: «لا تضربها فانّها امُّکم فهی بکم بِرّه»(او را مزن که مادر توست و ترا دوست می‌دارد).

مروی است که مادّة‌المواد بدن هر کسی که مادّۀ نطفۀ پدر او بوده است، از هر جا که باشد زمین آنجا می‌نالد تا آنکه آن شخص بمیرد و آن ذرّه به جایگاه خود بازگردد.

هر قدر مشاکلت شدیدتر باشد، محبّت و جذب و انجذاب نیز بیشتر است و اگر مشاکلت ماهوی و وجودی با هم همراه شود، تمایل بسیار شدید می‌شود؛ مثلاً حسین‌(ع) نسبت به علی‌(ع) چنین بود. گاهی مشاکلت ماهوی هست، ولی مشاکلت وجودی نیست؛ مثل پسر نوح.

روح انسانی که جسمی لطیف است، اگر ماده‌اش از آب عذب‌فرات باشد، صاحب طینت علیّنی است و دوستدار پیامبر‌(ص) و علی‌(ع) و اولیاء‌خدا و دوستدار اعمال خیر، نظیر عبادات و اطاعات. و بر اساس جاذبه‌ای وجودی که بین طینت او و اعمال خیر هست، به‌سوی آن اعمال مایل است. همچنان که بین لقمۀ حلال و اعمال نیک جاذبه‌هست. آنکه ماده‌اش علّینی است، به اشیایی محبّت دارد که مسانخ با اوست و عالی و لطیف و شریف بالفطره است. و اگر قوّۀ قاهری بر او تسلط پیدا نکند، بر مبنای همین طینت، محبّ حضرت امیر‌(ع) است، چون هم‌سنخ و مشاکل اوست. و برعکس، آنکه مادۀ ملح اجاج و طینت خبیثه‌خبال و سجیّنی دارد، مشاکل‌های خود را بالفطره دوست دارد. به گونه‌ای که اگر قوّۀ قاهره‌ای بر او مسیطر نباشد، به طرف آنها و کارهای مسانخ آنها و اعمال خبیثه، مثل زنا و لواط و قمار و دزدی و قتل‌نفس می‌رود. یک معنای روایاتی مانند: «الشقی، شقی فی‌بطن امّه»(شقی در شکم مادرش شقی است) این است که اگر فرد از مسیر طینتی‌اش (با دعا و با ارادۀ خیر) منحرف نشود، به سوی طینتش کشیده می‌شود. لازمۀ ولدالزنا بودن، زنا کردن و لازمۀ ولد خبیث بودن آدم‌کشتن است.

بر همین اساس است که شرع مطهّر دستور داده است که فلان غذا را نخورید یا فلان مشروب را ننوشید، زیرا اقتضای آنها عمل خبیث است که مشاکل آنهاست. یا دستور داده است که فلان غذا را بخورید که مشاکل آن مثلاً عبادات و اخلاق حسنه است. آن کسی که عالم به حقایق و آثار و مؤثّرات است، دستورات شرعیه را وضع و برنامه‌‌ای مدوّن کرده است تا کمال انسانی با عمل به آنها و در همۀ زمینه‌ها‌از خوراک، مسکن، پوشاک، معاشرت و ازدواج و ...‌محقق شود و البته هیچ چیز در آن «آزادی» که خدا به ما داده است مؤثر نیست، حتی مناسبات و مقتضیات و مشاکلات، و ما آزادیم در عین بقای املکیت خداوند.

سعادت و شقاوت ما نیز جبری و تخلّف‌ناپذیر نیست، گرچه طینت ما تا حدی اقتضای سعادت و یا شقاوت دارد، امّا حریّت و اختیار ما محفوظ است و ما می‌توانیم خود را سعادتمند یا شقاوتمند کنیم. بر ماست که طینت علّینی خود را پرورش دهیم و از غذا دادن و بالفعل کردن طینت سجّینی در خود جلوگیری کنیم. پس علّت، اختیار و انتخاب خود ماست و بس. معنای اختیار و کُنه آن، حریّت مطلقه است در موضعِ‌مورد اختیار.