دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل ششم: معرفت القرآن

درس بیست و یکم

۱. قرآن که وحی مکتوب پیامبر اکرم‌(ص) است، از الفاظ تشکیل شده است. باب تعلیمات، الفاظ است؛ الفاظی که حاکی از مرادات است. اما فرق علوم الهی با علوم بشری در این است که الفاظ در علوم الهیّه اشارات‌ است به نفس حقایق خارجیّه(این مطلب باب‌الابواب در علوم قرآن است)، حال آنکه الفاظ در علوم بشری، قالبی است برای تصورات ذهنی.

اینکه گفته‌شد الفاظ قرآن «اشاره» است به «نفس حقایق خارجیه»، مثالش علائم مورس(تلگراف) است که وضع شده است برای اشاره و نشان دادن آنچه مراد فرستنده بوده است. پس خود لفظ هدایت نیست. لفظ علامت و نشانه‌ای است برای اشاره به «حقایق عینی خارجی» که اصطلاحاً، گفته می‌شود آن حقایق، «معنای» این الفاظ‌است؛ یعنی مراد از انشاء، آنها هستند. و آنچه مهم است آن حقایق عینی خارجی‌است؛ همان‌طور که اسماء حسنای الهی اشاره به ذات قدوس او دارد نه دلالت بر مفاهیم متصوّرۀ متوهّمه. و آنچه «هدایت» است، «توجّه» به آن حقایق و اتّقاء(جانبداری) آنها و حفظ «حریم» آنهاست. در مقابل، آنچه «غیّ» است، غفلت از آن حقایق است و بی‌توجّهی به آنها. این مطلب باب‌الابواب در علوم قرآن است.

۲. قرآن «نور» است. علّت نورانیّت آن «علمی» است که در آن مندرج است. علم، صرف «توجّه» است. توجّه به حقّی که نورانی است سبب نورانی شدن نفس می‌شود. و توجّه به باطلِ مُظلم‌الذّات، نفس را ظلمانی می‌کند: «آمنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا»(ایمان آورید به خدا و رسولش و نوری که نازل کردیم). قرآن نامه‌ای است که خداوند که واجد و مالک تمام انوار است برای بشر نوشته است تا او را متوجّه خود کند. تک‌تک قسمت‌های قرآن به خدا توجّه می‌دهد؛ نشانۀ خداست؛ از این‌رو قسمت‌های آن را «آیة» می‌نامند. قرآن «ذوآیات» است. آیاتی که به مربوط به هم‌است و مشابهت بیشتری با هم دارد با هم یک «سوره» را تشکیل می‌دهد. یعنی یک دژ یا قلعۀ عزیز و نفوذناپذیر و مستحکم. عن الصادق‌(ع) : «فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه فاراهم حکمه کیف حکم و عفوه کیف عفی و قدرته کیف قدر. .» (امام صادق‌(ع) : «خداوند در کتابش بر انسان‌ها، بدون اینکه ببینندش، تجلّی کرده است. به ایشان نشان داده است که چگونه حکم می‌کند، چگونه عفو می‌کند، چگونه قدرت می‌ورزد،... ).

قرآن «علم» است. علم نیز خودش نور است. نور یکی از مخلوقات خداست که ما را متوجّه خدا می‌کند. در واقع، علم حاصل نگاه‌خدا به ماست و توجّه او به ما برای معرفی خودش تا او را بیابیم. علم به قرآن مایۀ بهجت دل و درجه‌ای از نبوت است و از این رو عامل حشر با انبیاست.

خدا در کتابش بر بندگانش، به نوعی خاص، تجلّی کرده و با انشاء الفاظ با آنان ارتباط برقرار کرده است تا آنها را متذکّر خود کند. پس قرآن «ذکر»

است. قرآن تجلّی جدید و رحمتی نوین است( یا به تعبیر برخی روایات مخلوقی عظیم)برای همۀ انسان‌ها.

گاهی قرآن به سنّت‌های خدا، مخلوقات خدا، و افعال خدا توجّه می‌دهد که آنها خود آیۀ خدا هستند؛ همه برای اینکه ما را متوجّه خودش بکند. موضوع قرآن و تمام کتب آسمانی ماقبل آن در نهایت، «معرفت‌الله» است.

نیز قرآن خود را «رحمت» نامیده است، زیرا اگر نازل نمی‌شد، باب معرفت‌الله بسته بود برای ابد و ظلالت بشر ادامه می‌یافت؛ از این رو قرآن «هدایت» است. و هدایت او شفای قلب‌هاست. «هذا بصائر للناس و هدی و رحمة لقوم یوقنون»(قرآن عبرت است برای مردم و هدایت است و رحمت است برای اهل یقین)، «هو للذین آمنوا هدی و شفاء»(برای آنها که بدان ایمان آورده‌اند، هدایت است و شفاء)، «بینات من الهدی و الفرقان»(آشکارگری است از هدایت و تشخیص). و نیز نظر به جدیدی معارف آن :«الله نزّل احسن الحدیث»(خداوند بهترین کلام تازه را نازل کرده است).

۳. خداوند کمالاتی دارد و برای کمالات او آیات و علائمی هست. آیات به دو دسته تقسیم می‌شود: آیات کَونی و آیات لفظی. هر چه در کون(هستی، خلقت) هست، آیه است برای خدا. کتب آسمانی نیز آیات لفظی خداست. قرآن متضمن آیاتی بی‌شمار است که به کمالات خدا متوجّه می‌کند. از کمالات خدا علم است، از کمالات خدا قدرت است، از کمالات خدا عزّت است، و... .

کمالات خدا غیر قابل احصا و شمارش است، بی‌نهایت است. چنانکه ذات او در نهایت رتبه از شدّت و لایتناهیّت است. قرآن فقط برخی از آنها را برشمرده است: «و من آیاته. .»(برخی آیات او چنین و چنان است... ). عالم طبیعت نیز به حد وسع خود کمالات خدا را به نمایش گذاشته است. زیرا شیئیّت تمام اشیا به مشیّت اوست.

۴‌از دلایل محکم‌حقانیّت قرآن شهادت خداوند است بر معارف آن: «قل أی شیء اکبر شهادة قل الله شهیدٌ بینی و بینکم»(بگو بزرگ‌ترین شهادت کدام است. خداست که میان من و شما شاهد است)،«شهد الله أنه لا اله الا هو»(خدا شهادت می‌دهد که خدایی جز او نیست)،«شهد الله أنه الحقّ»(خدا شهادت می‌دهد به حقانیت خودش). شهادت خداوند بر حقانیّت علوم قرآن همان تجلّی او بر وجدان‌هاست که سبب فهم آن علوم می‌شود. خداوند خودش، خودش را به ما معرفی می‌کند، خودش آیاتش را به ما نشان می‌دهد، خودش قلوب مؤمنین را با ایمان تأیید می‌کند، خودش شهادت می‌دهد که آنچه در قرآن درباره معرفت‌الله است، حقّ است؛ چون او را به‌گونه‌ای وجدان می‌کنیم که قرآن نیز او را همان‌گونه معرفی کرده‌است.

البته این شهادت بر صدق دعوای رسالت، برای همه به یک درجه نیست و بر حسب درجۀ وجدان مردم و میزان بهرۀ آنان از انوار الهی متفاوت است.

۵. از اعظم آیات حقانیّت دین اسلام این است که اساس قرآن تذکّر به عقل است و مجرایش بر فطرت مطابقت دارد. جمیع ارکان معارف قرآن از معرفت‌الله و معرفت‌النفس گرفته تا معرفةمعایش‌الخلق(چگونگی زندگی مردم) و معادِهِم(بازگشت آنها به‌سوی خدا) همه بر فطرت استوار است؛ آن هم بدون اتّخاذ طریقی خاصّ و اصطلاحی مخصوص. این است که این دین، دین قیّم است.

اساس علوم قرآن تذکّر به نور عقل است تا حقایق ظلمانیه به نور عقل روشن شود. پس از اینکه مستمع متذکّر شد که واجد نوری به‌نام عقل است، نوری که کاشف‌بالذّات است، به حقانیت مذکّر(تذکّردهنده) به عقل و هادی به نور عقل و ممیز بین حقّ و باطل، یعنی پیامبر پی‌می‌برد. مَثَل نور عقل در میان مردم مانند چراغی است که مردم همۀ اشیا را با نور آن می‌بینند، گرچه حین دیدن اشیا از خود آن نور غافل‌اند. قرآن کاری نمی‌کند جز آنکه احکام عقل را یادآوری می‌کند؛ احکامی چون وجوب شکر منعم و قبح کفران، وجوب تعظیم و قبح استخفاف، وجوب اتّقاء و قبح اهانت، وجوب تسلیم و قبح استکبار، وجوب اذعان و قبح استنکاف، وجوب ایمان و قبح کفر. و نیز قرآن آنان را که متابعت از عقول خود نمی‌کنند تقبیح و تهدید می‌کند : «و یجعل الرجس علی الذین لا یعقلون»(ناپاکی بر آنان که نمی‌اندیشند)،«شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لایعقلون»(بدترین مخلوق نزد خدا آن کس است که نمی‌اندیشد)، «لو کنا نسمع او نعقل ما کنا من اصحاب السعیر»(اگر می‌شنیدیم یا می‌اندیشیدیم اهل آتش نبودیم). تمام چیزهایی که در قرآن است با نور عقل وجدان‌شدنی است؛ حتی فرائض و سنن. گرچه امثال فرائض و سنن فقط برای عاقلِ‌کامل وجدانپذیر‌است. اگر نور عقل قوی شود جیّد و ردی(کوچک‌ترین پاکی و ناپاکی) را نیز از هم خواهد شناخت. شناخت حجّت خدا نیز با عقل است. عن الصادق‌(ع) : «الحجة علی الخلق، العقل. تعرف به الصادق علی الله عن الکاذب علی الله فتکذّبه» (حجّت بر خلق عقل است که با آن راستگو و دروغ‌زن بر خدا شناخته می‌شود). در روایات به صراحت هست که نور عقل وقتی کمال یافت، جزئیات نیز درک می‌شود.

۶. خود صانعِ عالَم، محبوب همۀ موجودات است بالجبلّه(به طور فطری). بیشتر اختلاف میان اهل عالَم در معرفت او و در معرفت به کمالات اوست. قرآن متکفّل بیان معرفت‌الله و معرفت‌کمالات او شده است.

همچنین معرفت اجمالی خدا معروف همۀ انسان‌هاست بالفطرة؛ البته اگر آباء و امّهات صُلبی و علمی آنها را با اوهام محجوب نکنند. پس از این، واجب است بر همه «اتّقاء». چون اگر او را اتّقاء کنند بدو تقرّب می‌جویند و در قلوبشان ابواب انوار و علوم منفتح می‌شود. قرآن متکفّل تذکّر به تقوا و بیان حدود آن شده است.

۷. از دعوت‌های مهم قرآن نماز است. نماز اعظم مواهب به بشریّت است. معراج قرب پروردگار است تا معاینه و شهود کنند خداوند را. اساس در معرفت و شهود، حضور در درگاه خداست و توجّه است به سوی او با تکبیر و تحمید و تقدیس و دعا و خضوع و خشوع و تذلّل تا حجب بین قلب و ربّ مرتفع شود تا ملائکه حاضر شوند و رحمت نازل شود و سؤالات(خواسته‌ها) اعطا شود و دعاها مستجاب شود؛ و به این دلیل نماز رکن دین و عمود آن است. و به وسیلۀ آن غایت‌الغایات حاصل می‌شود.

برخی گفته‌اند که تمام احکام و وظایف دین مقدّمه است برای چنین نمازی؛ از این رو نماز قرّة‌العین(چشم‌روشنی) پیامبر بوده است. و چون خدای را غایتی برای معرفتش و نهایتی برای درجاتش نیست، چاره‌ای نیست از نماز تا آخر عمر.

۸. قرآن تنزیل دارد(ظاهر عبارات آن)، تفسیر دارد(معنا و مفهوم آن ظاهر)، تأویل دارد(واقعیت خارجی که بیانات قرآن به آن دلالت دارد). در عین داشتن ظاهر، اسرار و رموز هم دارد. فهم محکمات قرآن(یعنی اصول و جوهره آن) که بیّنه است بر صدق دعوای پیامبر اسلام‌(ص) ، مخصوص طبقۀ خاصّی نیست، بلکه برای همۀ انسان‌ها فهم‌پذیر است و همین فهم حجّت است: «ذکر للعالمین»(قرآن ذکر است برای همۀ مردم)، «یسّرنا القرآن للذّکر هل من مدّکر»(قرآن را آسان کردیم تا وسیلۀ تذکّر باشد. آیا تذکّر می‌گیرند؟)، «فاقرؤا ما تیسّر من القرآن»(هرقدر می‌توانید از قرآن بخوانید)،«یا ایها الناس»(خطاب‌هایی مثل یا ایها الناس دلالت دارد که مخاطب قرآن همین مردم هستند)،«قل لهم... ،قل...»(خطاب‌هایی مثل به ایشان بگو دلالت دارد که مخاطب مردم هستند)،«یا ایها الذین آمنوا...» (خطاب‌هایی مثل یا ایها الذین آمنوا دلالت دارد که مخاطب قرآن مؤمنین‌هستند)،... .

اما فهم متشابهات آن(یعنی فروع و جزئیات آن) و نیز تأویل باطن آن که همه در آن به اضطراب و تشتّت افتاده‌اند و به «الله اعلم» (خدا می‌داند) متوسّل شده‌اند، کار هر کسی نیست. عن الصادق‌(ع) : «کتاب الله علی اربعة اشیاء: علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقایق. فالعبارة للعوامّ، و الاشارة للخواصّ، و اللطائف للاولیاء، و الحقایق للانبیاء» (عبارات قرآن از آن عوامّ، اشارات آن از آن خواصّ، لطائف آن برای اولیاء و حقایق آن نصیب انبیاست).

فهم حقایق قرآن فقط و فقط یک مدّعی دارد و آن خود پیامبر‌(ص) و به تبع او اوصیای(جانشینان) علم او، یعنی ائمه اطهار‌(ع) هستند.

۹. عن علی‌(ع) : «ان الله تجلّی علی عباده فی کتابه»(خداوند در کتابش بر بندگانش تجلّی می‌کند).

خداوند در جمله‌جملۀ کتابش با مخاطبش مستقیماً سخن می‌گوید و بر او جلوه می‌کند. آداب قرآئت قرآن و مقدّمات آن (وضو، سحر، شمرده‌خواندن، مسواک، رو به قبله بودن، و...) قلب را آرام و متوجّه و در نتیجه، گیرنده و شنونده می‌کند. تجلّی در کلام، علاوه بر معرفی ذات خدا، معرفی افعال و سنن، اسما و صفات او نیز هست تا کمالات او را ببینند و کیفیت ثواب و عقاب را دریابند و سخط و رضای او را بشناسند.

۱۰. پیامبر قاری پیام خداست. خود پیامبر هم نمی‌تواند مثل این قرآن را یا حتی یک آیه از آن را بیاورد، چون قرآن کلام خداست. قرآن برخلاف تمام کتاب‌های بشری است. کتاب‌های بشری محدود به حدّ وجودی خود گوینده است، اما کتاب و کلام خدا غیر محدود است. نکتۀ مهم در اینجا این است که تحدّی قرآن(یعنی اینکه می‌گوید کسی نمی‌تواند مانند آن را بیاورد)در اصل، دربارۀ علوم قرآن است نه فقط دربارۀ الفاظ آن. درست است که قرآن فصاحتش بی‌همتاست و کانون قانون ادبیت عرب است، اما اصل تحدّی قرآن در این است که حرف خوب زده است، نه اینکه خوب حرف زده. «لقد جئناهم بکتاب فصلناه علی علم هدی و رحمة لقوم یؤمنون»(کتابی پر از علم هدایت و رحمت برای مؤمنین آورده‌ایم). تحدّی(هماوردطلبی) با علم و نورانیت قرآن و هدایت و رحمت و موعظه بودن قرآن و به راه انداختن بندگان به طرق کمال است. از ابتدا که پیامبر اکرم‌(ص) از کوه حرا پایین آمد و «إقرا» را آورد تا سنۀ ۲۶۰ هجری که حضرت عسکری‌(ع) از دنیا رفتند، هر علمی که از این دودمان در حجاز بروز کرد، علم قرآن بوده است. نهایت اینکه علوم ائمه‌(ص) باطن قرآن است. قرآن به این علم حجازی، به این شعلۀ ۲۶۰ سالۀ حجازی تحدّی می‌کند.

۱۱. قرآن کهنه نمی‌شود. عن الصادق‌(ع) : «لانّ الله تبارک و تعالی لم یجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس، فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غضّ الی یوم القیامه» (خداوند قرآن را برای زمان یا مردمی خاص قرار نداده است، از این رو، همیشه تازه و نوبه‌نو است تا روز قیامت». قرآن یک کلمۀ «لن تفعلوا» دارد که همه را به زانو درآورده است؛ یعنی اینکه ابداً نخواهید توانست مثل قرآن را بیاورید. و کتابی که نظیر ندارد، همیشگی است و کتابی که همیشگی است، همیشه تازه است.

۱۲. یکی از کمالات قرآن این است که محور سخن دارد. درها و جواهرهای متفرقه را با یک عقد و در یک گردنبند جمع کرده است. این کمال قرآن است. مثلاً محور سخن در سورۀ منافقون، بیان ریشه‌ها و آثار نفاق است؛ محور سخن در سورۀ جمعه، ترغیب و تحریض به نماز جمعه است؛ محور سخن در سورۀ حدید تشویق به انفاق است؛ محور سخن در سورۀ صفّ، برانگیختن ثابت‌قدمی در مؤمنین است؛ محور سخن در سورۀ الرحمن، شرح و بسط رحمانیت حق است؛ و همین‌طور هر سوره یا هر بخش از قرآن که در شأن واحد نازل شده است یک محور سخن دارد که لُبّ کلام و دلیل نزول آن بخش است. شناخت محور سخن کمک بسیاری به فهم آن بخش می‌کند.

به علاوه، بخش‌های قرآن «قطب کلام» دارد؛ یعنی مخاطبی خاص دارد. آیات عذاب قطب خطابی غیر از آیات رحمت دارد و هر بخش از آیات عذاب نیز قطب خطابش غیر از بخش دیگر این قسم آیات است. همین طور آیات رحمت که برخی از آنها خطاب به ابرار است و برخی خطاب به مقرّبین و برخی به فوق ایشان. قطب خطاب برخی از آیات شخص نبی اکرم‌(ص) است و نظرش به دیگران تلویحی(به اشاره) است. قطب خطاب برخی از آیات عابدین است، برخی ذاکرین، برخی مجاهدین، برخی مسلمین، برخی مؤمنین، برخی منافقین و ... . در این‌گونه موارد دیگران نه اینکه مخاطب نباشند، بلکه مخاطب غیر مستقیم هستند. شناخت قطب خطاب به فهم معنای بسیاری آیات کمک می‌کند و از کلیدهای معرفةالقرآن است.

۱۳. یکی از کمالات قرآن این است که قرآن مقام «جمع‌الجمعی» دارد، در عین اینکه «فرق‌الفرق» است. قرآن در یک نوبت، دفعتاً و به صورت «جمعی‌جملی» در لیلة القدر اولیه پیامبر اکرم‌(ص) بر قلب ایشان نازل شد؛ «انا انزلناه فی لیلة القدر».

پس از آن، هنگامی که در مقام بعث و برانگیختگی، پیامبر‌(ص) بر خلق مبعوث شد، باز قرآن منجّماً و متفرّقاً بر قلب ایشان نازل شد. این نزول تدریجی به صورت متفرّق، یعنی در بیست و سه سال، انجام گرفت.

وحی موسی‌(ع) یک‌بار در الواح نازل شد و بعد از آن، موسی ماند و قومش، امّا قرآن در این مقامِ فرق‌الفرقی‌اش پا به پای دین کمال یافت و در لحظه‌لحظۀ حوادث، مسلمین را یاری کرد. گاهی یک آیه می‌آمد، گاهی چند آیه و گاهی یک سوره. «تبارک الذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً»(مبارک است خدایی که فرقان را بر پیامبرش نازل کرد تا برای جهانیان اندرز باشد). فرقان به تفریق و تفرّق کلام خدا اشاره می‌کند. «و قرآناً فرقناه لتقرأه علی الناس علی مکث و نزّلناه تنزیلاً»(و قرآن را تفریق کردیم تا با مکث بر مردم بخوانی و تدریجاً آن را نازل کردیم).

همۀ مطالب قرآن تو در تو است؛ مثلاً موضوع راجع به آیات احکام است و فوراً، قصۀ موسی آغاز می‌شود، سپس تهدید به جهنم است و ...؛ این مقام فرق‌الفرقی قرآن است. اشتباه است اگر بخواهیم به‌زور و تکلّف همۀ آیات و سوره‌های قرآن را به هم ربط دهیم و مناسبت این سوره را با سورۀ بعدی، یا این آیه را با آیۀ بعدی پیدا کنیم. حتی اگر قرآنی که در دست ماست به ترتیب نزول هم می‌بود، باز لزومی به تناسب هر قسمت با قسمت بعدی نبود. اگر قرآن را به صورت ابواب در می‌آوردند بابٌ فی الحسد، بابٌ فی الحرص، بابٌ فی فلان و ... قرآن مثل سایر کتب بشری می‌شد.

مطلب دیگر اینکه این‌گونه نیست که در این مقام فرق‌الفرقی قرآن همه چیز ذکر شده باشد؛ مثلاً خود قرآن راجع به تعداد پیامبران می‌گوید:

«رسلاً لم نقصصهم علیک»(چه بسیار پیامبرانی که سخنی از آنان به میان نیاوردیم). گرچه قرآن علم و رحمت و هدایت است، اما این گونه نیست که قرآن واجد تمام علم و رحمت هدایتی باشد که در عالم جاری است، بلکه آن چیزی را بازگو می‌کند که لازم است.

۱۴. یکی از کمالات قرآن این است که به ذکر فضائل خود پیامبر‌(ص) نپرداخته است. علت آن است که هدف از بعث پیامبر و نزول قرآن آشنا کردن مردم با بزرگی خداست. هدف بت‌شکنی است. از این‌رو، بنا بر بزرگ دیدن خداست و کوچک دیدن بندگان خدا تا ماسوی را در مقابل خدا کوچک و حقیر و فقیر و بی‌چیز کند؛ هر چند که در واقعِ امر نیز کوچک و حقیر و فقیر و بی‌چیز هستند. این مسئله را باید در تبلیغ دین نیز رعایت کرد. باید پا جای پای پیامبران و قرآن گذاشت و این کلید را به‌کار بست تا راه غلوّ از ابتدا سد شود و آیات حق مانع معرفت حق نشود. پیامبر با اینکه آورندۀ قرآن است، اما خودی از خودش نشان نمی‌دهد.

۱۵. پُرحجمی عمل، قاعده و معیار دینداری نیست. قرآن را اگر هم کم می‌خوانیم، اما باید با تدبّر بخوانیم. هر آیه‌ای که با تدبّر خوانده شود، در تازه‌ای از معرفت بر روی انسان باز می‌کند. مهم توجّه و تدبّر است، نه روخوانی، گر چه همان هم اثر اندکی دارد.

اگر در جمیع احوال به قرآن مراجعه کنیم، می‌بینیم که قرآن با ما حرف می‌زند و مطابق حال ما راهنمایی می‌کند. ائمه‌(ع) سفارش کرده‌اند به‌گونه‌ای قرآن بخوانیم که گویا بر ما وحی می‌شود.

۱۶. در قرآن سعی کنیم کمی از الفاظ آن بالاتر بیاییم. مهم مفاهیم، مغز و قلب قرآن است. این الفاظ اشاره به آنهاست.

قرآن نور است. در عالم یک نور بیشتر نداریم و آن نور عظمت الهی است. هرجا که نورانیّتی یافتید، از خداست. این یکی از دلایل حقانیّت قرآن است. اسلام با قرآن گسترش یافت. هر جا قرآن رفت اهل اعمال صالحه و اهل فطرت مستقیم، نور این کلام را وجدان کردند و به خدای پسِ این آیات و کلمات ایمان آوردند، پس تصدیق کردند که محمد‌(ص) رسول اوست و در نشر دعوتش جانفشانی کردند.

ما هم در تعلیم و تربیت باید بکوشیم این «نور» را معرفی کنیم و انسان‌ها را به‌سوی این نور بکشانیم، قهراً اگر قابل باشند، ایمان می‌آورند. تعلیم و تربیت اخراج مردم از ظلمات است، که گوناگون و بسیار است، به سوی این نور واحد که در قرآن ، در تورات و انجیل و در کلمات هر آدمی متجلّی شده که خدا دلش را به نور معرفت خودش روشن کرده است. آدمی قابل اسُت که این نور را بشناسد و آن را از هر کجا که باشد أخذ کند. علی‌(ع) : «أنظر الی ما قال لا الی من قال»( به کلام بنگر، نه به گوینده). رواست برای آموختنش حتی به چین برود و حتی از زبان منافق أخذ کند؛ منافقی که راوی نور و گوهری است که خودش از آن طرفی نبسته.

البته قرآن، کلام خدا و خدای کلمات است. قرآن نور محض است و به باطل نیامیخته است. آیۀ عظمای خدا و ثقل اکبر است، اما این‌گونه نیست که دیگر در هیچ جا و در هیچ کلامی، نوری یافت نشود. این‌گونه نیست که تشخیص نور از ظلمت در دیگر کلام‌ها مقدور نباشد، بلکه برای قلب پاک مقدور است. همان‌گونه که قلب ناپاک حتی از قرآن طرفی نمی‌بندد. آن را بماهوهو(آن‌گونه که هست) نمی‌فهمد یا از اول دروغ می‌پندارد.

۱۷. قرآن هزاران باب معرفت بر روی بشر گشوده است. هر اسمی از اسماء الهی که قرآن ذکر کرده است، پرده برداشتن از یک باب معرفت‌الله است. هر مثلی که قرآن زده دلالت بر یک مطلب وجدانی داشته و گشودن یک باب معرفت‌الله است (مثال‌های قرآن تقریب به ذهن نیست، بلکه مطلبی بلند است که در پرده گفته شده: «تلک الامثال نضربها للنّاس و ما یعقلها إلا العالمون»؛ برای همه گفته شده است، اما فقط عالمان کنه آن را می‌فهمند). هر سنتّی که ذکر کرده است یک باب معرفت‌الله و معرفی فعلی از افعال اوست.

۱۸. نامه‌ای که خدا به ما نوشته است، یعنی قرآن را، جوری بخوانیم که انگار دوستی آشنا آن را برای ما نوشته است. علامه طباطبایی می‌فرمود: قرآن را در حال توجّه به اینکه کلام خداست بخوانید. باید قرآن را آن قدر بخوانیم تا بفهمیم «قرآن کلام خداست».

۱۹. قرآن نوترین کتاب دینی دنیاست و پیامبراسلام‌(ص) تنها پیامبری است که شخصیت تاریخی‌اش مسجّل و مشخّص و تردیدناپذیر است. در وجود زرتشت، موسی و حتی عیسی شکّاکان تردید کرده‌اند، اما دربارۀ محمد‌(ص) کسی نتوانسته است تردید کند، چون در دورۀ روشنایی تاریخ آمده است و پس از او، بلافاصله، بر اساس کتابش(قرآن) تعلیم و تربیت گسترده‌ای در جهان ظهور یافته است. قرآن نه در انحصار معبد و کلیسا و محراب و آخوند و حکومتی خاص، که در اختیار و دسترس همه است. راه آموختن آن باز و فهمش همگانی است. راهی که نه تنها برای همه باز است، بلکه همه در حدّ وسعشان به آن مکلّف‌اند. در چنین مکتبی، امام صادق‌(ع) فرموده است:«اگر بفهمم جوانی تفقّه در دین را رها کرده است، با شلاق او را تعزیر می‌کنم».

۲۰. همۀ معارف قرآن در «توحید» خلاصه می‌شود، هرچند در مسیرهای متعددّیَ جاری شده باشد؛ مثلاً از کثرتَ به وحدت میل کند، مانند آیۀ«وَ فیِ الْأرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَ جَنَّاتٌ مِّنْ أعْنَابٍ وَ زَرْعٌ وَ نخَُِیلٌ صِنْوَانٌ وَ غَیرُْ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلیَ بَعْضٍ فیِ الْأکُلِ إِنَّ فیِ ذَالِکَ لاََیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُون»( و در روی زمین، قطعاتی در کنار هم قرار دارد که با هم متفاوتند و (نیز) باغ‌هایی از انگور و زراعت و نخل‌ها، (و درختان میوۀ گوناگون) که گاه بر یک پایه می رویند و گاه بر دو پایه (و عجیب تر آنکه) همۀ آنها از یک آب سیراب می شوند! و با این حال، بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری می دهیم. در اینها نشانه هایی است برای گروهی که عقل خویش را به کار می گیرند!) یا از وحدت به کثرت مانند آیۀ«اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیَرِْ عَمَدٍ تَرَوْنهََا ثمُّ َاسْتَوََی عَلیَ الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کلٌُّ یجَْرِی لِأجَلٍ مُّسَمًَّی یُدَبِّرُ الْأمْرَ یُفَصِّلُ الاَْیَاتَِ لَعَلَّکُم بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأرْضَ وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسیِ َوَ أنهَْارًا»(خدا همان کسی است که آسمان‌ها را برافراشت ، بدون ستون‌هایی که برای شما دیدنی باشد، سپس بر عرش استیلا یافت (و زمام تدبیر جهان را در کف قدرت گرفت) و خورشید و ماه را مسخّر کرد که هر کدام تا زمان معینی حرکت دارد! کارها را او تدبیر می کند، آیات را (برای شما) تشریح می نماید شاید به لقای پروردگارتان یقین پیدا کنید! و او کسی است که زمین را گسترد و در آن کوه ها و نهرهایی قرار داد) یَا مستغرق در وحدت باشد مثل آیۀ«هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأسْمَاءُ الْحُسْنی »(او خداوندی است خالق، آفریننده ای بی سابقه، و صورتگری (بی نظیر) برای او نام‌های نیک است). هیچ مطلبی در قرآن کریم نیست که در آن سخن از خداوند نباشد یا به ذات مبارک وی ختم نشود. همۀ امور در قرآن، به توحید منتهی می‌شود.

۲۱. در قرآن برخی آیات کلیدی هست که با عنوان «غرر آیات» شناخته می‌شوند. درخشش آنها نه تنها راهگشای بسیاری از آیات قرآن، بلکه پایه‌ای محکم برای حلّ غامضات بسیاری از احادیث معصومان‌(ع) است. این آیاتِ زیربنایی به منزلۀ محور فهم و نقد معارف دین‌است. میزان در شناسایی این آیات، صراحت توحیدی آنهاست، زیرا همۀ مسائل اسلامی که در قرآن مطرح شده است(اعمّ از عقاید و اخلاق و احکام) به توحید بازمیَ‌گردد. برخی از این آیات کلیدی عبارت است از: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاَتِ وَ الْأرْضِ» که توحید محض است. «یَوْمَ لَا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِّنَفْسٍ شَیْئاً وَ الْأمْرُ یَوْمَئذٍَ لِّلَّه » کَه ظهور وَحدت حقّۀ خدا و زوال غبار کثرت است، به کلّی. «إِنَّمَا أمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَیْئاً أن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کلُّ ِشیَ ءٍْ وََ إِلَیْهِ تُرْجَعُون » که قلب قرآن و مَتضمن حل مسئلۀ مبدأ و معاد است. «وََ أن لَّیْسََ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَی وَ أنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی ثمُّ َیُجزَئهُ الْجَزَاءَ الْأوْفیَ وَ أنَّ إِلیَ رَبِّکَ الْمُنتهََی » که در آن پیوند ضروری عمل با عامل در قیامت و خط سیر کلی آدمی و نیز مدار پاداش و کیفر بیان می‌شود. «إِنَّا کلَُّ َشَیءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَر» که ناظر به مراحل خلقت و انحصار خالق است. «یَأیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اَللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُواْ الله... یُسَبِّحُ لَهُ مَا فیِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الحَکِیم » که مؤمنان را به مراقبه و محاسبه برای لقاء ربّ ترغیب می‌کند و به شماری از اسماء حسنای الَهی اشاره می‌کند کَه هریک مجرای فیضی جداگانه‌و مستقّل‌اند. «ذَالِکَ بِأنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ» که بر انحصار هستی حقیقی دربارۀ خداوند تأکید می‌کند. «وَ إِن مِّن شیَ ءٍْ إِلَّا عِندَنَا خَزَائنُهُ وَ مَا نُنزَِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُوم » که براساس آن، ریشۀ همۀ فیض‌ها خداوند سبحان است و هر موجُود یا حادثه‌ای ریشه‌ای در غیب دارد. «یَمْحُواْ اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنَدَهُ أمُّ الْکِتَاب » که حاوی مطالب عمیقی راجع به علم حقّ و بداء است. «ألَا بِذَِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئنُّ الْقُلُوب» که بیان کلی طریقَ و کل‌الطریق است. «وَ إِذْ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنیِ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتهَُمْ وَ أشهَْدَهُمْ عَلیَ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلیَ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِین» که ناظر است بر اینکه انسان چهره‌ای ملکوتی دارد و در چهرۀ ملکوتی خویش ربوبیت خدا و عبودیت خود را می‌یابد. خداوند به انسان امر می‌کند که به یاد موطن ملکوتی خود باشد، زیرا وقتی به یاد آن موطن بود پیام آن را حفظ می‌کند.

۲۲. قرآن در تمام شئون خود مستقل است و وابستگی به غیر خود ندارد. بقیه باید حجیت خود را از قرآن بگیرند. بقیه باید برای اثبات حرف خود از قرآن شاهد بیاورند و از ضدیت با قرآن برکنار باشند. قرآن حق و ثابتی است که ملاک راستی‌ها و ناراستی‌هاست. گرچه گه‌گاه سخنانی یافت می‌شود که راهگشاست، اما فقط قرآن است که حجّت است. قرآن اصل است و مابقی فرع. از این‌رو مطالب علم بشری را نباید به قرآن تحمیل کرد. معلومات خود را نباید به قرآن حمل کرد. بلکه آراء خود را باید به آن عرضه کرد. بلکه درست‌تر این است که اصلاً از آراء خود دست برداشت و از ابتدا به سراغ قرآن رفت. این روش که اول نظری از خود اختراع کنیم و بعد برویم در قرآن برایش آیه پیدا کنیم، از اساس غلط است. باید رفت و دید که قرآن چه می‌گوید، نه اینکه خوب که حرف‌هایمان را گفتیم، حالا برویم برایش از قرآن شاهد پیدا کنیم. تا ذهنمان را از افکار خود و دیگران خالی نکنیم، نمی‌فهمیم قرآن چه می‌خواهد بگوید. متأسفانه امروز هرکس سلیقۀ خودش را به جای دین گذاشته است و به عنوان دین آن را تبلیغ می‌کند.

۲۳. قرآن کتاب هدایت است؛ همین. هدف قرآن شرح ریزه‌کاری‌های خلقت نیست. قرآن کتاب طبیعت‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی یا طب نیست. خدا هم نمی‌خواهد این ریزه‌کاری‌ها را بگوید. اصل مطلب را می‌گوید که شرح مسیر هدایت است. این است سرّ آنکه برخی محقّقان گفته‌اند که دین کامل است، نه جامع.

قرآن به زبان فطرت، که زبان همۀ مردم جهان است، سخن می‌گوید. لفظ قرآن گرچه عربی است(زبانی که حتی اگر کامل‌ترین نباشد، محصورترین است؛ یعنی مفاهیم تازه نمی‌تواند به آسانی به آن راه پیدا و اصالتش را تهدید کند) اما مدلول آن فطری است. با زبان فطرت سخن می‌گوید که میان همۀ مردم مشترک است. همه قرآن را می‌فهمند، گرچه همۀ آن‌را نفهمند. این در دسترس بودن قرآن را نباید کمرنگ کرد؛ که الحق، نعمتی است بر بشریت و امتنانی است بر سر آنها. «و لقد یسّرنا القرآن للذّکر فهل من مدّکر»(همانا قرآن را برای فهمیدن و با آن به یاد خدا بودن آسان کردیم، آیا از آن بهره‌مند می‌شوید).

چون مطالب بسیار و فرصت کم است، آدم باید به جوهرۀ علوم اکتفا کند. هرچه به درد ما می‌خورد، در قرآن آمده است. پس چرا عمرمان را صرف آموختن مطالبی‌کنیم که به درد نمی‌خورد. غایت همۀ علوم متداول دانشگاهی رفاه مادی است و قصد تقریباً همۀ آموزندگانشان، بی‌تعارف، سیر کردن شکم خود؛ این به اصطلاح علوم دردی از روح ما دوا نمی‌کند. چرا کتاب هدایت را «مهجور» نهاده‌ایم و همۀ همّت‌ما مصروف جسم شده است؟ چرا آنچه را در زندگی جدّی است به شوخی برگزار می‌کنیم و شوخی‌های زندگی را جدّی گرفته‌ایم؟ چرا علم را که در مفهوم کتاب و سنّت «ما یطاع الله به و یعرف» (آنچه خدا با آن شناخته و اطاعت می‌شود) است، وانهاده‌ایم و به فضول مشغولیم؟ به اصطلاحاتی که هرکس مطابق رشته‌اش بربافته و در خاطر ساخته و حقیقتاً، در آنها فضلی نیست. قرآن را رها کرده‌ایم و از معارف آن بی‌خبریم و در کسب عناوین مجازی دانشگاهی با هم به رقابت و تنافس و تفاخر مشغول و سرگرمیم. قرآن را رها کرده‌ایم و از حقیقت خود بی‌خبریم. قرآن را رها کرده‌ایم و از نور و هدایت و برکت دست شسته‌ایم. قرآن را رها کرده‌ایم و دردهای قلبمان را درمان نمی‌جوییم.

۲۴. دربارۀ معارف‌القرآن، قدم نخست فهم مرادِ عبارت است که به تفسیر معروف شده. و کتب بسیاری که مفسران در این هزار و اندی سال نوشته‌اند، در این مقام و این وادی است. اینها همه فهم ظاهر عبارات قرآن است (عطف به آن روایتی که می‌گفت عبارات قرآن از آن عوامّ، اشارات آن از آن خواصّ، لطائف آن برای اولیا و حقایق آن نصیب انبیاست). فهم این ظاهر بشر را از مرحلۀ اَنعام خارج می‌کند و لااقل او را به درجۀ عوام می‌رساند. داخل در آدم و ناس می‌شود، نه اینکه مثل بهائم کر و کور باشد. شرافت می‌یابد که مخاطب قرآن واقع شده است. همین قدر که ظاهرِ نامه‌ای بفهمد را که خدا به او نوشته است، شرف است برای او. این مقدمۀ فهم اشارات و لطایف است که اصلا یک وادی دیگر است و ما فعلاً، با آنها کاری نداریم. راجع به فهم عبارات قرآن که وادی تفسیر است توجّه به چند مطلب بسیار راه‌گشاست: نخست، تبحّر در معیارهای مفاهمۀ ادبیات عرب برای فهم ظاهر آیه. دوم، توجه به آنچه در آیه در تقدیر قرار گرفته شده است؛ یعنی به قرینه‌های ادبی محذوف است. سوم، فهم مقام بیان آیه. چهارم، فهم اینکه آیه در مقام اجمال است یا تفصیل. پنجم، مفاد خود آیه یا آیات مورد بررسی با قطع نظر از سایر آیات. ششم، توجه به صدر و ذیل آیه. اکثراً صدر آیه مفهومی را دنبال می‌کند که ذیل آیه هم از پی آن می‌رود. از این رو، با توجه به ذیل آیه می‌توان فهمید که مفهوم صدر آن چه بوده است. هفتم، توجه به تعلیلات. آیاتی که در مقام تعلیل سایر آیات است، در موارد مشابه آن آیه نیز راهگشاست. هشتم، سیاق مجموعه‌ آیاتی که با هم نازل شده‌است. نهم، پیوندهای تاریخی یا ترتیب نزولی میان آیات. دهم، استفاده از سایر آیات برای فهم معنای آیۀ مورد بررسی، توسعه یا تقیید آن. یازدهم، مراجعه به سنّت پیامبر‌(ص) و اوصیای او‌(ع) برای تطبیق و تبیین مصادیق آیات.

۲۵. در قرآن چهار سوره داریم که با «قُل» آغاز می‌شود: سوره‌های توحید، کافرون، فلق و ناس. در این چهار سوره عنایت است. و چون با خطاب و کلام آغاز می‌شود و فرمان خداوند است، رنگی از کلمۀ «کُن» الهی دارد(عطف به آیۀ: إنّما امره أذا أراد شیئاً فیقول له کن فیکون). از این رو، واقعاً اثر گذارند و هر یک اثر خاصّی دارند. غیر از اینها، آیاتی داریم که آنها هم با«قل» آغاز می‌شود. برخی از این آیات غیر از اینکه بابی از ابواب معارف الهیه‌است، منشأ اثر هم هست:

آل عمران، ۲۶: «قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر». َ

آل عمران، ۶۴: «قُلْ یا أهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لانُشْرِکََ بِهِ شَیْئاً وَ لایَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوَا بِأنَّا مُسْلِمَُونَ».

الأنعام، ۱۹: «قُلْ أیُّ شَیْ ءٍ أکْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهیدٌ بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ ...قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنی بَری ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ».َ

الأنعام، ۶۴: «قُلِ اللَّهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْها وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أنْتُمْ تُشْرِکُونَ». الأنعام، ۱۵۸: «قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ».

التوبة، ۱۰۵: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ َرَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ». یونس، ۱۰۱: «قُلِ انْظُرُوا ماذا فِی السَّماواتِ وَ الْأرْضِ».

الرعد، ۱۶: «قُلِ اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شََیْ ءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ َالْقَهَّارُ». َ

السراء، ۱۱۰: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أیّامًا تَدْعُوا فَلَهُ الْأسْماءُ الْحُسْنی».

السراء، ۱۱۱: «وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبیراً».

النمل، ۵۹: «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفی ».

النمل،۹۳ : «وَ قُلِ الْحََمْدُ لِلَّهِ سَیُریکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَها».

الزمر، ۱۴: «قُلِ اللَّهَ أعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی». َ

اَلزمر، ۴۶: «قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأرْضِ عالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ أنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبادِکَ فی ما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ».

الجاثیة، ۲۶: «قُلِ اللَّهُ یُحْییکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلی یَوْمِ الْقِیامَة».

۲۶. معارف قرآن، طالب عمل است: «و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا». صد افسوس که مسلمین به جای بهره جستن از این ریسمان و رستگاری از بن چاه، به بحث و جدل بر سر ریسمان پرداخته‌اند و به تعبیر ظریفی، در بُن چاه کلاس «ریسمان‌شناسی» دایر کرده‌اند و علم ظاهر را مایۀ سرگرمی و تفاخر و مباحات نموده‌اند. در اینجا، آنچه معطّل و مُهمل مانده فایده‌ای است که می‌توان از قرآن برای رهایی و نجات برد. دین خدا دستمایۀ تحقیق محقّقان و تکلّم‌ورزی متکلّمان و گشودن عقده‌های فرضی بر کیسه‌های تهی شده است تا سال‌ها و قرن‌ها موضوعی برای پژوهش و بحث و نزاع و تکفیر و تفسیق و فرقه‌فرقه شدن باشد.

۲۷. آیات قرآن یک‌گونه و در یک سطح نیستند.

برخی آیات الاحکام‌اند، برخی آیات الاخلاق، برخی آیات السلوک، برخی از آیات معرفتی‌اند و برخی توحیدی‌و از آنها برخی بر توحید عقلی(اثبات صانع) و برخی بر توحید وجدانی و شهودی(معرفت الله) دالّ اند،

برخی مربوط به شخص پیامبر می‌باشند(شخصی)،

برخی فردی، برخی اجتماعی، برخی حکومتی و سلطانی، برخی جهادی،

برخی اِخبار از غیب می‌کنند(پیشگویی)،

برخی در مقام تعجیز مخاطب از فهم و اصطلاحاً روکم کنی! ‌اند(تعجیزی)،

برخی برای تحدّی‌اند،

برخی شفاهی( بی واسطه جبرئیل) بر پیامبر نازل شده‌اند،

برخی مانند حروف مقطعه پررمز و راز اند(رمزی)،

برخی مُجمَل(نامفهوم) و برخی مُبیَّن‌اند، برخی متشابه(چند معنی) و برخی محکم(ناتأویل بردار)، برخی ذو وجوه‌اند، برخی واجد ایهام‌اند،

برخی صریحاً بر علل احکام دالّ اند(منصوص المناط)، برخی با اینکه دلیل حکم در آنها ذکر نشده اما می‌شود آنرا حدس زد و وجه حکم را دانست(واضح المناط) ،

برخی برای ذکر غایات‌اند و مآل اشخاص و افعال را بیان می‌کنند(آیات الغایات)،

برخی در مقام لعن و طرد و ابعاد و مُحاق‌اند و برخی در مقام مدح و ثنا ، برخی برای لعن و نفرین شیطان‌اند(قوارع‌القرآن )

برخی برای جلب قلوب عباد(تحبیبی)،

برخی صلاحیت تفسیر مابقی آیات را دارند(تفسیری)،

برخی برای تقریب ذهن‌اند(تمثیلی)،

برخی آیات القصص‌اند،

برخی آیات العذاب، برخی آیات النعیم،

برخی در مقام امتنان به بشراند،

برخی واحد و نادر و منحصربه فردند و در جای دیگری از قرآن مثل ندارند(شاذ)،‌برخی متواتر المعنی،

در برخی ذکر عجائب خلقت است، در برخی غرائب الامور،

برخی انذاری‌اند، برخی تبشیری، برخی تسکینی،

برخی دارای شأن نزول‌اند(حدود یک دهم آیات قرآن)،‌

برخی آیاتِ قسم‌اند،

برخی مولوی‌اند و متابعت طلب، برخی ارشادی‌اند و اندرزگونه،

برخی آیاتِ بسط، برخی قبض،

برخی آیاتِ ولایت،

برخی در مقام تشویق، برخی توبیخ،

برخی از ملکوت اشیاء و وقایع خبر می‌دهند(آیات البواطن)،

برخی آیات خوف، برخی رجاء،

برخی مُغلَق، برخی مُشکل،

برخی مَبدئی، برخی معادی،

برخی جلالی، برخی جمالی،

برخی رحمت، برخی نعمت،

برخی برجسته و کلیدی‌اند،

برخی واجد علم جمعی جُمَلی(جوامع الکلم)،

برخی از (غرر آیات‌)اند و به مخّ دین که توحید ناب است می‌پردازند، برخی به گونه‌ای بلیغ‌اند که آسان به حافظه سپرده شده به شعار مسلمین بدل شوند،

برخی مسجّع و کوبنده و آهنگین‌اند،

برخی موسیقایی خاصی دارند،

برخی منشأ اثر در کائنات‌اند (مؤثّرات)،

برخی در مقام فصل حق از باطلند(تفصیلی)،

برخی تطویلی و برخی اشاره‌ای و کنایه‌ای،

برخی بیان‌اند،

برخی دلیل‌اند و رفع حیرت کنند،

برخی نَجم حکمت‌اند و برخی مَنار هدایت،

برخی بطن برخی دیگراند،

برخی خصوصاً دل را محکم کنند و بر یقین می‌افزایند(مُثبّتات)،

برخی به ذکر اسماء حق مختص‌اند(آیات الاسماء)،‌

برخی بر احاطه و قدرت و قهاریت خدا بر خلق حاکی‌اند(آیات غلبه)، برخی همه‌فهم‌اند(مُیَسّرات)،

برخی خواصی چون حفظ و رزق و شفاء و حَلّ دارند و کلید حل مشکلات‌اند و روایی حاجات (آیات الحفظ، آیات الرزق، آیات الشفاء، آیات الحلّ)، برخی برای ظفریابی‌اند(فتوح‌القرآن)، برای برای تعویذاند(مُعَوّذات: از جمله دو سوره آخر قران که مُعَوّذتَین خوانده می‌شوند)،

و برخی فهم و قدر و استفاده‌شان مختص کسانی است که به علوم خفیّه و اسرار مطلع‌اند(آیات الاسرار) و اینکه خود این آیات کدامند از اسرار است. اشاره: بدون اطلاع بر علوم خفیّه، فهم بواطن قرآن میسر نیست.

۲۸. ترتیب فعلی قرآن، از حیث نزول تقریباً از آخر به اول است؛ یعنی نخستین سوره‌های قرآن فعلی، آخرین سوره‌های نازل شده بر پیامبر‌(ص) و آخرین سوره‌ها، نخستین سوره‌های نازل شده است. این ترتیب فعلی که بدستور پیامبر‌(ص) و در آخرین سال حیات ایشان صورت گرفته، از قرآن کتاب جامعی برای تربیت مخاطبینی ساخته که در بستر تاریخی نزول وحی نبوده‌اند.

در یک دوره ختم قرآن، قاری از جزئیات زندگی و مسائل فرعی آغاز می‌کند و اندک اندک به کانون توحید نزدیک می‌شود. اینست که اواخر قرآن، سوره‌هایش کوبنده، ناظر به معاد، و به شدت توحیدی است. یک دوره ختم قرآن سیری است از آفاق به انفس، از اجتماع به فرد، از دنیا به آخرت، از کثرت به وحدت، و از خلق به خالق. این سیر، سالک را با خود می‌کِشد و در آخر او را می‌کُشد و بسوی ربّش بازمی‌گرداند و در آغوش او به آرامش و فرجام می‌رساند.

این است که کسانی که از سُوَر قرآن برای عبادات و ختومات مدد می‌گیرند، به جزء‌ها و سور انتهایی توجه خاصی دارند.