دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل هفتم: معرفت المعاد

درس بیست و دوم

۱.معاد از شئون رب و مُنبعث از حکمت و هدفداری خلقت و غایتمندی امور مَربوبان است. معاد در یک کلام، «بازگشت همه به سوی حق‌تعالی» است.

اکنون موجودات مختلف کثیری هستند. وجه اختلاف آنها تفاوت اعراض آنهاست و در عارض شدن اعراض هیچ چیز جز مشیت حق‌تعالی مؤثر نیست.

پس از اختلاف حاصل از اعراض، اختلاط و امتزاجی نیز میان موجودات نخستین مثل گِل سجّینی و علّینی پدید آمد. صاف‌ها با کدر‌ها مخلوط شدند تا در نهایت، دنیای پر از تکاثف فعلی را ساختند.

در معاد، یکی از اتفاق‌هایی که می‌افتد، بطلان امتزاج و عود صفا به علّین و کدورت به سجّین است. هر چیزی به سنخ بسیطش(ساده و اولیه‌اش) بازمی‌گردد.

به همین قیاس، انوار مختلفه، از عقل و علم و حیات و حتی نور وجود، همه به نور واحد بازمی‌گردد. با سلب این انوار از همۀ موجودات، به خصوص با سلب نور وجود، همه به کتم عدم بازمی‌گردند و به‌یک‌باره می‌میرند.

فنای عالم دنیا و تبدیل ارض و برچیده شدن آسمان حاکی از قیام نشئه‌ای دیگر و نظامی متفاوت و متغایر با نظام کنونی است. عالم بَعد، عالم حیات خالص(لَهِیَ الحَیَوان)، واقعیت محض(إذا وَقعت الواقعة) و قدرت‌نمایی بی‌حجاب خداوند است (بلی قادرین علی عن نسوی بنانه). عالمِ بازگشت قهری همه چیز به سوی خداوند است؛ طوعاً(با رغبت) یا کُرهاً(به اجبار). در این بین، عدّه‌ای به سوی او می‌شتابند(ارجعی الی ربّک راضیة مرضیة) و عدّه‌ای را به اجبار در نزد او حاضر می‌کنند(تُردّون الی عالم الغیب و الشهادة‌).

بیش از هزار آیه در قرآن به معاد می‌پردازد؛ آیاتی که بلاغتی شگفت‌انگیز و لحنی متفاوت از سایر آیات دارد.

۲. آنچه پیش‌تر، در بحث خلقت، راجع به آن صحبت کردیم و آن را عالم اظلّه و أشباح نامیدیم، در فلسفه به عالم‌عقل مشهور است. میان عالم عقل با عالم ما، که عالم جسم است، فاصله‌ای است که فلاسفه آن را «عالم مثال» یا «خیال‌منفصل» نامیده‌اند. در آیات از آن با نام «عالم برزخ» نام برده شده است: «و من وراءهم برزخ الی یوم یبعثون»(پس از مرگ و قبل از روز بعث(قیامت) برزخی است). برزخ به معنی حائل و مانع است.

موجودات برزخی همه در یک درجه از لطافت نیستند و طبقاتی را تشکیل می‌دهند. این است که برزخ خودش درجات و عوالم بسیار دارد که فاصلۀ برخی بیش از فاصلۀ دنیا تا برزخ است، به طوری که موجودات برخی از این عوالم اصلاً از عوالم دیگر و کیفیت آن خبردار نیستند یا برای آنان چگونگی آنها متصوّر نیست.

عالم برزخ عالم مادّه را در خودش غرق کرده است. در واقع، این مادّه داخل آن عالم برزخ است. عالم برزخ محیط بر عالم مادّه است. عالم برزخ یا مثال در صورت و شکل و تقدّر داشتن مثل همین عالم است ولی مادّۀ جنس این عالم را ندارد. یک درجه از این عالم لطیف‌تر است. اصولاً لطافت، ناشی از کم شدن اعراض است. کثرت اعراض است که سبب انبوهی و تراکم می‌شود و بر ظلمانیّت می‌افزاید. اینجا خیلی مطلب دقیق است، اصل راه را می‌شود شناخت، می‌شود به کلید تعالی پی برد. تعالی مقدمه‌ای نسبتاً اختیاری دارد که عبارت است از کشف تعلّق یا همان کم کردن اعراض که این مقدمه به اشتداد انوار در وجود سالک منجر می‌شود؛ البته این دومی در اختیار سالک نیست و به شاء حق بسته است، نه سنّت است و نه عادت؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

اولین مفتاح و کلید راه این است که خودت را این بدن ندانی. انسان می‌تواند خودش را از این مادّه بِکَنَد و به عالم برزخ بیاورد. در آنجا، به صورت برزخی درمی‌آید که جسد و قالب مخصوص آن عالم است. عن الصادق‌(ع) : «فی ارواح المؤمن: صیّر فی قالب کقالبه فی الدنیا ...» (ارواح وقتی از بدن جدا شدند، در جسدهای مثالی جای می‌گیرند که گرچه شکل و صورت و تقدّر دارند، اما مادّه ندارند). عن علی‌(ع) : «عن العالم العلوی:صور عاریة من المواد عالیة من القوة و الاستعداد...» (عالم بالا صورتی عاری از مواد و بالاتر از قوّه و استعداد است).

۳. در سر تا پای کتب عهد عتیق، صحبتی از قیامت و عالم دیگر و حتی نشر و برزخ و قبر و حساب و کتاب و ثواب و عقاب و جنهّم و جنّت نیست. غالب انذارها و تهدیدها مادّی است. اگر این کار را کردید، شیرگوسفندها زیاد می‌شود، انگور زیاد می‌شود و اگر چنین نکردید، شیر کم می‌شود، انگور کم می‌شود. فقط بحث مادیّات است. در انجیل‌هایی که در دست است هم یک کلمه بحث از قیامت نیست. معارف معادی مختصّ اسلام و فخر اسلام است.

۴. در بحث خلقت اشاره کردیم که عالم «بدأ» دارد؛ یعنی ازلی نیست و از حینی(زمانی) آغاز شده است. ابتدا خدا بود و با او چیزی نبود، هیچ موجودی به هیچ معنایی نبود. خدا بود و دیگر هیچ؛ سپس عالم را به وجود آورد؛ از این رو، او «مُبد‌ء» است، یعنی کسی که اشیایی را که نبوده‌، به وجود آورده است.

باز هم اشیا را نابود خواهد کرد. از دیگر اسماء او «مُعید» است. در فناء کلی، همۀ موجودات را از بین می‌برد و می‌فهماند که کار به دست اوست. ایجاد کرد، اکنون نیز اعدام می‌کند؛ همه به قدرت اوست.

۵. از کلید‌های مهم بحث معاد فهم این نکته است که پس از مرگ، روح (بُعد برزخی وجود آدمی) باز هم به ترقّی و تکامل خودش ادامه می‌دهد؛ به خلاف گمان برخی فلاسفه که نفس مجرد از بدن را فاقد استعداد برای هرگونه تغییر و تکامل می‌دانند.

دربارۀ مؤمن آل‌یاسین است هنگامی که قومش او را به شهادت رساندند، باز نسبت به آنان خیرخواه و ناصح بود و می‌گفت «یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربّی»(کاش قوم من می‌دیدند که خدا با من چه بزرگواری کرد). در روایات نیز شواهد بسیاری بر تکامل برزخی یا قیامتی دلالت دارد؛ مثلا در برخی روایات، از آموزش قرآن به ارواحی سخن رفته است که آن را در دنیا نیاموخته بودند و در برخی روایات، به افزوده شدن علم ائمه‌(ع) از مجرای علم پیامبر‌(ص) و به طفیل علم پیامبر، در هر شب جمعه اشاره شده است. برخی روایات به تعالی در بهشت با خواندن پیاپی قرآن دلالت دارد. مسلّم است که بحث شفاعت در برزخ یا قیامت نیز بر همین اساس است.

خلاصه اینکه ما در عوالم برزخ نیز رشد می‌کنیم، منتهی حرکت در آنجا، با دستاورد و حاصلی است که از این دنیا می‌بریم. هرچه اینجا بالاتر برویم، کار آنجا را راحت‌تر کرده‌ایم. البته یک حداقل درجه‌ای لازم است تا وارد بهشت برزخی شویم و بتوانیم حرکت را در آنجا پی‌بگیریم، والّا مدت‌ها باید در ندامت‌گاه‌های برزخ بمانیم تا پاک شویم. در هر حال، وقتی آموزش در آنجا شروع شود، اصل و حقیقت هر چیزی را آموزش می‌دهند؛ یعنی مثلاً ملکوت احادیث را درس می‌دهند.

نکته‌ای دیگر: ما استعدادهایی در عوالم قبل از دنیا(یا به قول برخی اساتید ما در «نهاد» خود) داشته‌ایم که در دنیا، بنا بر این مصلحت مستور بوده‌است که ما بدون کمک آنها باید بتوانیم امتحاناتمان را پشت سر بگذاریم و مسائلمان را حل کنیم؛ آن استعدادها در برزخ، مجدداً شکوفا می‌شود.

۶. در سه موقعیت برای انسان، بما هو انسان(یعنی لازم نیست سالک یا عارف باشد، بلکه برای تمام انسان‌ها)، لقاء‌الله صورت می‌گیرد؛ حالا یا یک لحظه و به یک چشمه، یا علی‌الدّوام و التّمام.

یکی در حین حادثه‌ای وحشتناک برایش رخ می‌دهد و امیدش از ماسوی قطع می‌شود. در چنین حالی، انسان بلاتکلّف، تعلیمٍ أو ریاضةٍ(بی‌آنکه سختی تعلیم یا تربیت را بکشد) خدایش را قریب و مُجیب (نزدیک و اجابت‌کننده) می‌یابد. و همین سرّ أخذ ایشان بالبأساء و الضرّاء (ابتلایشان به سختی و ناگواری توسط خداوند) است. البته اگر انسان پس از برطرف شدن ابتلا سرِ رشته را نگه دارد، در مسیر قرب می‌افتد و قرب موجب انفتاح دیگر ابواب رحمت است.

دوم، موقع مرگ یا قبل از آن، موقع حول مطّلع(وقتی می‌فهمد موقع مرگش شده و دارد می‌میرد).

سوم، در روز قیامت.

حالا اینجا رمزی هست. این قیامت کی است؟ پیامبر‌(ص) فرمود: «من مات فقد قام قیامته»(هرکه بمیرد، قیامتش آغاز شده است). قیامت بازگشت به سوی مبدأ است. اگر حتی در حالی که کسی زنده است، تعلّقاتش کم شود، سیر صعودی روحش آغاز می‌شود. این آغاز بیداری و مقدمۀ قیامت و لقاءالله تامّ است. زمان نوعی عَرَض است، ذاتیّت ندارد؛ فریب نخورید. این‌طور نیست که ما فرضاً، یک میلیون سال قبل در جواب سؤال «ألست بربّکم»(خدا پرسید: آیا من پروردگار شما نیستم؟) «بلی» گفته باشیم. خیر، همین«الآن» این وقایع «جاری» است. همین الآن، در آن عوالم هستیم. اعراض به ما خورده است، چیزهایی به ما آویزان کرده‌اند، رنگی به ما زده‌اند که الآن خودمان را در دنیا فرض می‌کنیم. نام این «مختصات» دنیاست و الاّ، عوالم یکی و درهم است. مبدأ و معاد بر هم منطبق است؛ بسط و قبضِ یک حقیقت است.

علی‌أیّ‌حال، آدم اگر در مسیر کم‌کردن تعلّقات و رنگ‌ها و عَرَض‌ها قدم برداشت، در مسیر صعود است، و الا، عدلاً و قهراً در حال نزول است؛ چون او حدّ یَقِف(ایستایی) ندارد، اگر بالا نرود یا بالا نبرندش، قهراً پایین می‌آید و سقوط می‌کند. سقوط هم مثل صعود مراحلی دارد که در قرآن از آن با الفاظ مختلف تعبیر شده است؛ مثل طبع و ختم و رَین و غشاوة و عَمی و ضلال و ... .

۷. انسان اعمال خود را هر لحظه حاضر می‌بیند: «وجدوا ما عملوا حاضراً»(در قیامت، هر چه را انجام داده‌اند، حاضر می‌بینند). «یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً»(روزی که هرکس هر خیری را حاضر می‌بیند که انجام داده است). «و ما تقدموا لانفسکم من خیر تجدوه عند الله»(آنچه برای خود از خیر پیش بفرستید، نزد خدا خواهید دید).

۸. این عالم اهمیت خاصی دارد، زیرا عالم تکاثف است، بسیار فشرده است؛ راه صد ساله یک شبه طی می‌شود. با یک توسّل سرنوشت دگرگون می‌شود. سرعت این عالم بسیار زیاد است. یک «لا اله الاّ الله» در این عالم سرنوشت شوم گذشتۀ ما را پاک می‌کند. در این عالم می‌خواهند «بلی»های ما را دوباره آزمایش کنند. پس در غفلت می‌پیچند ما را و سپس، به این عالم می‌آورند و دوباره پیامبر مبعوث می‌کنند تا مجدداً، ما را به «لا اله الاّ الله» تذکر دهد. حتی ابراهیم (ع) که در آن عالم، در قلّۀ توحید است، وقتی اینجا می‌آید، با نوعی سَکرَت و غفلت و جهل می‌آید. انگار او را بی‌هوش می‌کنند و به این عالم می‌آورند. او دوباره خودش تفصیلاً، به ربّ حقیقی خودش می‌رسد، دوباره به او راجع می‌شود و مأمور می‌شود دیگران را نیز تذکّر دهد. این عالم که عالم ذر چهارم است، قرنطینه‌ای است تا برای چندمین‌بار «بلی» بگوییم. هرکه قربش در عوالم قبل و درجه‌اش در آنجا(یا به قول برخی اساتید ما در نهادش) بیشتر بوده است، امتحانش در اینجا سخت‌تر است. علی‌(ع) که می‌فرماید: «به خدای کعبه که رستگار شدم»؛ یعنی روح را از این امتحانات سخت دربُرده و به سلامت از این دنیا جسته و راه را به پایان برده است. مؤمنی که در روایات فرموده‌اند «امتحن‌ الله‌قلبه‌بالایمان»، مؤمنی است که خداوند با تمام امتحانات او را امتحان کرده است. چنین کسی دیگر بساط امتحان را، که خودش غفلت‌زاست، لازم ندارد، پس او را از سَکرَت دنیا و بیهوشی لازمۀ امتحان‌های آن درمی‌آورند و درها را بر روی او باز می‌کنند و چُرت این جهان را، که برخی آن را مرتبه‌ای از مراتب دوزخ می‌دانند، برایش پاره می‌کنند.

۹. اگر اینجا تکان نخوریم، هزاران سال در برزخ باید بمانیم. اگر در اینجا نورانیّت و ثواب و اعمال صالحه کسب نکنیم، در برزخ تهی‌دست خواهیم بود. باید اینجا ارزش جهاد با نفس را بفهمیم و دست به کار شویم.

ارزش گذشت از شهوات و لذایذ را بفهمیم و از منجلاب بلند شویم و الّا دیر می‌شود.

۱۰. اگر ماهیت حسد در ما باشد، هنگامی که اختیاراً به آن وجود می‌دهیم، حسد را در خودمان وجدان می‌کنیم. در هر حال، نخست باید این ماهیت در ما باشد و الّا نمی‌توانیم به آن وجود بدهیم. این قاعده‌ای کلی است. اگر جود، کَرَم، شجاعت، حیا، بخل، ترس، و ... یا هریک از صفات اخلاقی خوب یا بد در ما نباشد، نمی‌توانیم به آنها وجود بدهیم. در ابتدا باید با بدا یا مشیت، خداوند ما را قلب ماهیت کند و ماهیّت آن صفت را در ما قرار دهد، آنگاه اختیار داریم که به هریک از آنها وجود بدهیم یا آنها را در کتم عدم در روحمان نگه داریم و موجودشان نکنیم. همین دلیل درخواست‌های مکرر در دعاهای بسیار از خداوند است که در آنها، از خداوند می‌خواهیم که ما را از دیوان اشقیا پاک کند و از سعدا قرار دهد یا صفات اخلاقی را به ما مرحمت کند. این‌ها همه خواستِ قلبِ ماهیت است. توسّل نیز همین کار را می‌کند، مس وجود آدمی را طلا می‌کند.

توجّه کنید که در حیوانات، خالق آنها از اوّل بعضی ماهیات‌را به آنها داده و به آن ماهیّت‌ها هم وجود داده است. اصلاً اصل خلقت آنها را آن صفات قرار داده است؛ مثلاً سگ ملکۀ غضب دارد، مورچه مظهر حرص است، و پلنگ مغرور است،... . در این حیوانات خالق به این ماهیات خاص وجود داده‌است. اصل خلقت آنها را این‌گونه قرار داده‌است. (هر حیوانی صفتی بد دارد و البته خواص بسیار، عجبا از آدمی که خاصیت هیچ حیوانی در او نیست و اوصاف بد حیوانات در او جمع است.)

به بیان دیگر، ماهیت حرص اگر در این عالم وجود بگیرد، صورت مورچه و زندگی مورچه‌ای پیدا می‌کند. اگر خدای نکرده، این صفت در کسی بود (با آن به دنیا آمده بود) یا در اثر ارتکاب برخی اعمال آن را به خود گرفت، در هر حال و به هر صورت که در او ایجاد شد، اگر به آن وجود داد و روزبه‌روز آن را قوی‌تر کرد، صورت حقیقی‌اش مورچه می‌شود. بنابراین، در برزخ، مورچه محشور می‌شود. حتی در همین صورت این دنیایی‌اش هم اگر خوب دقّت کنی، مورچه بودن را می‌بینی. حتی در سیرت و اخلاق و حرکات او هویداست. آنها که چشم برزخی‌شان باز می‌شود، فقط این ماهیت‌های وجود یافته را می‌بینند. اما امام‌(ع) ماهیت مطلق را نیز می‌بیند، از این رو، دستگیری و هدایت خاصّ جز توسط آنها دشوار است و کار هرکسی نیست.

یکی از اساتید ما می‌گفت چشم خود را ببندید، چه می‌بینید؟ تاریکی. این ظلمات که هرگاه چشم را می‌بندید، آن را می‌یابید، ظلمات روح شماست؛ یعنی چشم روحتان هنوز بسته است. روح ناطقه هنوز متولد نشده است. اگر شما بمیرید، در همین ظلمات هستید تا قیامت.

البته چشم روح ناطقۀ بعضی افراد را بنا به مصالحی بازنمی‌کنند تا حین مرگ. و در آن وقت، ناگهان، انوار در وجود آنها منفجر می‌شود و درجۀ خود را بلند می‌بینند و اگر این طور نباشد، مشکلات درست می‌شود؛ همان‌طور که درباۀ حلّاج چنین شد؛ او آنچه را خواست که مصلحتش نبود.

۱۱. دو نوع ایمان داریم؛ یکی «ایمان مُستَقَرّ» و دیگری «ایمان مُستودَع». ایمان مستودع(عاریتی) به یک باد بر باد می‌رود. وقت امتحان که می‌رسد، سجّین‌ها رو می‌آید و شروع می‌کند به خلق افکار و اعمال بد و ایمان را از فرد سلب می‌کند. از اینجا فهمیده می‌شود که امتحان چقدر دشوار است و مؤمنی که با انواع امتحانات امتحان شده است (مؤمن مُمتحَن) چقدر مقام دارد؛ بی‌خود نگفته‌اند که واجد برخی شئون نبوّت می‌شود. در برابر آن، ایمان مستقرّ است که عادتی نیست و ریشه‌دار است؛ ریشه در طینت دارد. چنین مؤمنی اگر هم به عاداتی زشت و صفاتی پلید آلوده شد، علّتش و منشأ آن مؤانست با زشتان و پلیدان بوده است. این صفات پس از مرگ این فرد، به همان زشتان و پلیدان بازمی‌گردد (خوب دقّت کنید). فهم این مسئله مشکل است، اما مثالش در همین زندگی دنیا هست. فرض کنید بچۀ شما دوستانی نااهل پیدا کند و معتاد شود. اگر چه او هم به اندازۀ خودش مستحقّ ملامت است، اما وجدان انسانی می‌گوید خدا لعنت کند آن دوستان ناباب را، آنان که منشأ شر بوده‌اند، بار اصلی بردوش آنهاست. این پسر هم می‌رود دارالتأدیب و زندان، که برای مؤمن کُرُبات(سختی‌ها) همین دنیا یا عذاب قبر یا قیامت است و پاک می‌شود. باز دوباره خودش می‌شود، زیرا او انسانی بوده است آلوده، نه آلوده‌ای در لباس انسان. گوهر را که بشویند، باز گوهر است. البته اگر او دیگران را هم آلوده کرده باشد، به نوبۀ خود باید عذاب آنها را هم تحمّل کند و سال‌های بیشتری عذاب بکشد. از این‌رو، وقوف افراد در جهنّم مختلف است. از این‌رو، حقّ‌الناس اثرش شدیدتر از حقّ‌الله است. از این‌رو، گمراه کردن دیگران «فساد در ارض» خوانده شده است.

۱۲. یکی از اسرار حدیث «من عرف نفسه عرف ربّه»، در بحث معاد روشن می‌شود. پیامبر اسلام‌(ص) فرمود: «بالمکیال الذی تکیلون یُکال لکم و بالمیزان الذی تزنون یُوزن لکم»(با همان ترازو و کِیلی که دیگران را می‌سنجید، شما را می‌سنجند). هر انسانی وسیلۀ سنجش خودش را کم‌کم، خودش در درون خودش می‌سازد و عاقبت، خودش ترازوی خود است. این است که آدمی غضبناک ربّش هم غضبناک است.

آدمی حسابگر ربّش هم حسابگر است و مو را از ماست بیرون می‌کشد. اگر گَشتی و خطاهای مردم را تجسّس کردی، می‌گردند و خطاهایت را تجسّس می‌کنند و روی آنها انگشت می‌گذارند. اگر گفتی به من چه، از آن طرف هم می‌گویند به ما چه. اگر در را بستی، در را به رویت می‌بندند. از طرف دیگر، آدم رئوف و مهربان و مشفق هم با ربّی غفور و رحیم ملاقات می‌کند. خدا بر این، این‌گونه و بر آن، آن‌گونه تجلّی می‌کند و هرکس را به‌ سوی آن چیزی سوق می‌دهد که ساخته و آنچه بوده است؛ جزاءاً وفاقاً. موسی در جستجوی آتش بود، از همان آتش «أنا الله» شنید؛ خدا با همان آتش بر او تجلّی و با او تکلّم کرد.

۱۳. «کلّ نفسٍ ذائقةُ الموت» «جز خدا هیچ موجودی را از مرگ چاره نیست». فقط اوست که نمی‌میرد: «هوالحیّ الذی لایموت». این مطلب نه فقط دربارۀ «مرگ کبری» که دربارۀ «مرگ صغری» که خواب باشد هم صادق است؛ یعنی جز خدا، همۀ موجودات به خواب می‌روند. و این قضیه، بابی از معرفت را همیشه برای آنها باز نگه می‌دارد. قبل از آن «موت کبری»، بارها و بارها با خواب، که به تعبیر روایات برادر مرگ است، مواجه می‌شوند و قدرت حق را شهود می‌کنند. توفّی، حالا یا به شکل مرگ(انتقال دائم از این جهان) یا به شکل خواب(انتقال موقّت)، از مواطن ظهور قدرت پروردگار است: «یا من فی الممات قدرته». خداوند در این جلوه‌گاه، دائماً و به خوبی و روشنی قدرت‌نمایی می‌کند و خودش را به رخ می‌کشد. از این رو مرگ از اعظم آیات خداوند و اوضح محالّ معرفت‌الله است. یاد مرگ یکی از ارکان رشد شخصیت آدمی است. مرگ چیزی است که همه ذلیل‌اند در برابرش و هیچ‌کس نمی‌تواند بر مرگ پیروز شود. هرکس که بر این آستان می‌رسد، باید سر را بر زمین مذلّت بساید.

۱۴. دانستن وقت قیامت در زمرۀ آن دسته از امور غیبی است که حتی پیامبر، به صراحت قرآن، از آن بی‌اطلاع است؛ یعنی از حیث ذاتیتِ خودش، علم ندارد. بسیاری از وقایع پس از قیامت هم همین‌گونه است، فقط کلیتی و اشارتی از آن گفته‌اند. توصیفات جنّت و دوزخ چشمه‌و روزنه‌ای است که باز کرده‌اند. در اینجا، دو گرایش به وجود آمده است: عدّه‌ای پی انکار این جزئیات و توصیفات رفته‌اند و همه را استعاره دانسته‌ و به حقایق بی‌صورت و مادّه تأویل کرده‌اند. عدّه‌ای دیگر روی جزئیات آن تأکید بسیار کرده، به تفصیلات آن آب بسته و با آب و تاب نقل کرده‌اند، به طوری که بهشت آنها از زمین هم زمینی‌تر شده است. در برابر این دو گرایش تفریطی و افراطی، روش کلی دین بیان «راه» است نه توصیف «مقصد»؛ قهراً هرکس که راه افتاد، به مقصد خواهد رسید و خودش خواهد دید.

۱۵. قیامت لنگرگاه است. هستی در حال حرکت است، می‌رود تا در آنجا آرام بگیرد: «أنّ إلی ربّک المنتهی». هرچه سالک با خدا بیشتر انس بگیرد، بالاتر می‌رود و ظهور و بروز اخروی او بیشتر می‌شود. افسوس که در این عالم، دیر اجازه می‌دهند که این حقیقت را بفهمیم و تصدیق کنیم که مسافریم. کمتر کسی است که به جان، باور کرده باشد که رفتنی است. اگر باور کند تمام شخصیتش دستخوش تغییر خواهد شد.

۱۶. این دنیا بُن و ماورایی دارد و ما در این دنیا، حالت جنینی داریم و پس از آن، باید تولّد دیگری پیدا کنیم. وقتی که در اثر مرگ یا قیامت آن تولّد دیگر را پیدا کردیم، تازه می‌فهمیم که قبلاً هم در آن عالم بزرگ‌تر بوده‌ایم، ولی آن را نمی‌دیدیم. مروی است که مردم در اینجا، در خواب هستند؛ وقتی مردند، بیدار می‌شوند. پیامبر‌(ص) سر در چاهی برد که کشتگان بدر را در آن ریخته بودند و با آنان سخن گفت و فرمود که آنان امروز از شما هشیارترند. عامل خواب مردم، غفلت ایشان است؛ مثل شاگردانی می‌مانند که جسمشان در کلاس درس معلّم است، ولی حواسشان جایی دیگر است. مثل مرده هستند؛ زنگ که می‌خورد، از این خواب غفلت بیدار می‌شوند. می‌فهمند که درس را از دست داده‌اند و در امتحان شکست خورده‌اند. با مرگ هم از این غفلتِ دنیا بیدار می‌شوند و می‌فهمند کلاه سرشان رفته است. در برزخ باید جور دنیا را بکشند. برزخ خودش عالمی است وسیع‌تر و عمیق‌تر از عالم دنیا. اما همین برزخ نسبت به عوالم بعدی، مثل خواب است. در آن طرفِ برزخ هم بیداری از خواب برزخ و حضور در صحنۀ قیامت، خودش نوعی حیات دوباره است. مرگی دیگر چرت برزخ را هم پاره می‌کند و برزخیان را باز هم بیدارتر می‌کند و در عرصۀ قیامت حاضر می‌کند. این است که می‌گویند:«من بعثنا من مرقدنا هذا» (کیست که ما را از خوابگاهمان بیدار کرد؟). از خواب برزخ قیام می‌کنند و قیامت شکل می‌گیرد.

۱۷. راجع به نعمت‌های بهشتی باید گفت که همه در یک مرتبه نیست. آیاتی که از این نعمت‌ها سخن می‌گوید، معمولاً نخست از مأکولات و مشروبات و ملبوسات و اظلال و قصور سخن می‌گوید، سپس از ازواج و معاشرین بهشتی، سپس از انفاذ ارادۀ اهل بهشت؛ مثل اینکه«لهم ما یشائون». دست آخر هم نعمت اصلی را مطرح کرده‌که نعمتی معنوی است؛ مثلاً: «رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم» یا «سلامٌ قولاً من ربّ الرحیم» یا «و آخر دعواهم أن الحمد لله ربّ العالمین» یا «و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً»ُ (که به شرابی تفسیر شده است که آنان را از ماسوی تطهیر می‌کند) یا «أدخلی جنّتی» (که به «جنّت ذات» تفسیر شده است).

۱۸. وقتی به بچه‌شهری عکس گاو را نشان می‌دهید، تصوّری از گاو پیدا می‌کند؛ معرفت او از گاو در حدّ همان تصوّر است. حالا فرض کنید در تعطیلات او را می‌برید در روستا و گاو را نشانش می‌دهید. چه بهجت و سروری پیدا می‌کند و چه غوغایی به راه می‌اندازد و چه ذوقی می‌کند و معرفتش نسبت به گاو و اطوار و رفتارهای او، خصوصیات و فواید او چقدر کامل می‌شود. همین نسبت میان گاو کاغذی و گاو مزرعه، عیناً و بلکه بسیار بیشتر، میان گاو مزرعه و گاو برزخی برقرار است. موجودات این جهانی نقش و تصویری محو هستند از موجودات برزخی؛ حیات آنجاست، اینجا «شبه‌حیات» است. واقع آنجاست، اینجا خیال است. آن قدر موجودات ملکوتی پر و مملوّ از حیات هستند که برای ما تصوّر شدنی نیست. ذرّه‌ای از ملکوت اگر با ذرّه‌ای از مُلک تماس بگیرد، آن ذرّۀ مُلکی حیات عجیبی پیدا می‌کند، بلکه حیات‌بخش می‌شود. اکسیر می‌شود. خاکی که با پای اسب ملکوتی جبرئیل تماس پیدا کرد، حیات‌بخش شد.

آن را سامری در گوسالۀ زَرنهادش ریخت و گوساله از حیثی حیات پیدا کرد و به صدا درآمد؛ «قبضتاً من اثر الرّسول» یک چنین اثری دارد. موجودات ملکوتی می‌توانند بنا به مصلحت، در مُلک تردّد کنند و منشأ آثار باشند و حتی به چشم بیایند. کمی تغلیظِ لطیف می‌خواهد که کار سختی نیست؛ تلطیفِ غلیظ است که سخت است.

۱۹. از چیزهایی که باید از بچه‌آموخت، اینست که وقتی خوابش می‌گیرد، به یکباره همه‌چیز را رها می‌کند و می‌خوابد. هرچه هم که اسبابِ بازی و سرگرمی برایش مهیا باشد و هرقدر هم که محیط جذاب باشد، تنها تا وقتی برایش جاذب است که خوابش نگرفته باشد. همین که خوابش گرفت از همه چیز منخلع و مجرد می‌شود و به کانون درونی وجودش میل می‌کند. خواب در واقع موت مکرّر است که در تمام موجودات هست. و مراحل به خواب رفتن، مراحل انقطاع از علایق و سلایق خارجی، بلکه داخلی، و مُعاد به گوهره درونی روح است. باید خواب را که هرکس حدود چند ده هزار بار در عمرش تجربه می‌کند، به تجربه وداع با دنیا و مرگ‌آگاهی و انقطاع الی الله بدل کرد. دستورات دین از جمله طهارت بدن و بستر و کیفیت خواب و هنگام به خواب رفتن و حاضر و ذاکر بودن در آن حین، همه برای این است که این مرگِ هرروزه را به تمرینی برای تجرّد و نیایشی برای تحوّل بدل کند. مگر نه اینست که در خواب لذت است؛ پس در مرگ که برادر آن است چه لذتی است برای عارف.

۲۰. یکی از ظرائف قرآن این است که هرجا صحبت از قیامت است آنرا به لفظ«یوم» ضمیمه کرده و گفته روز قیامت. از منظر قرآن هرچه رو به نزول دارد لیل(شب) و هرچه رو به صعود دارد یوم(روز) است. سیر «أنّا لِله» در شب هستی رخ می‌هد و سیر«إلیه راجعون» در روز آن. لیلة‌القدر هم شب نزول قرآن است. شروع موت که برای غافلان بغتتاً(ناگهانی) و برای سالکان تدریجاً است، شروع خروج از ظلمات به نور و از شب به روز است. این یک سیر برای همه هستی است که انسان هم از آن مستَثنا نیست: «تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ ألْفَ سَنَةٍ» (ملائکه و روح به طرف خدا بالا می روند در روزی که مقدار آن پنجاه هزار سال است ). پس الان شب است و قیامت روز. سر اینکه قیامت «یوم تُبلی السرائر» است، یعنی درونها و نهانها در آن آشکار می‌گردد؛ همین است.

۲۱. قیامت کبری بر خلاف عالم برزخ که مربوط به فرد است یعنی هر فردی با مردنش بلافاصله وارد عالم برزخ می گردد، مربوط است به جمع، یعنی به همه افراد و همه‌عوالم، حادثه‌ای است که همه اشیاء و همه انسانها را در بر می گیرد؛ واقعه‌ای است که برای کل جهان هستی رخ می دهد. کل جهان وارد مرحله‌ای جدید و حیاتی جدید و نظامی نوین می‌گردد.

قرآن کریم ظهور این حادثه بزرگ را مقارن با خاموش شدن ستارگان، بی فروغ شدن خورشید، خشک شدن دریاها، هموار شدن ناهمواریها، متلاشی شدن کوهها و پیدایش لرزشها و غرشهای عالمگیر و دگرگونیها و انقلابات عظیم و بی مانند بیان کرده است. تمامی عالم به سوی انهدام و خرابی می‌رود و همه چیز نابود می شود و بار دیگر جهان، به شکلی تازه، نوسازی می‌شود و تولیدی دیگر می‌یابد و با قوانین و نظامات دیگر که با قوانین و نظامات فعلی جهان تفاوتهای اساسی دارد، ادامه می‌یابد و برای همیشه باقی می‌ماند.

قیامت در قرآن کریم با نامها و عنوانهای مختلف خوانده شده که هرکدام نشان‌دهنده وضعی مخصوص و نظامی خاص، که بر آن حاکم است می‌باشد. مثلاً از آن جهت که همۀ اولین و آخرین در کنار هم قرار می گیرند و ترتیب زمانی آنها از بین می رود، روز حشر یا روز جمع یا روز تلاقی خوانده شده و از آن جهت که باطنها آشکار و حقایق روشن می‌شود، «یوم تبلی السرائر» یا روز نشور نامیده شده و از آن جهت که فنا ناپذیر است و جاوید، «یوم الخلود»، و از آن جهت که انسانهایی سخت در حسرت و ندامت فرو می‌روند و احساس غَبن می‌کنند که چرا خود را برای چنین روزی آماده نکرده‌بودند، «یوم الحسرة» و «یوم التغابن»، و از آن جهت که بزرگترین خبرها و عظیم‌ترین حادثه‌هاست، «نبأ عظیم» خوانده شده.

۲۲. وقتی نوزاد به راه می‌افتد و زبان باز می‌کند شروع می‌کند به بالفعل کردن خودخواهی و نفسانیت. وقتی به بلوغ می‌رسد دیگر خواهی‌اش سر بر می‌آورد و از خودش به دیگری و از او به دیگران قدم می‌گذارد. اول عاشق و بعد پدر و بعد در چهل سالگی معلّم می‌شود. دایره‌اش از خودش به فرزندش و از او به دیگربچه‌ها و دیگر آدمیان و بعد به همه مخلوقات می‌رسد و از آن‌ها به خدا منتهی می‌شود. سیر طبیعی آدمی اینطور است که همینطور که عمرش از چهل افزون می‌شود، تعلّقش به دنیا کم شود و کم‌کم از طبیعت مجرّد شود. آرام آرام نیروی جنسی، بینایی، شنوایی، و حافظه او را می‌گیرند و می‌خواهند ربط او را به عالم ماده کم کنند و بگویند به درون بیا و وارد برزخ شو. این، سیر طبیعی است اما شواغل نمی‌گذارد و اکثر آدم‌ها در مرحله بچگی و خودخواهی می‌مانند و گرچه غریزاً زن و بچه دارند اما هیچ‌گاه حقیقتاً و باطناً همسر و پدر نمی‌شوند چه رسد به اینکه معلّم و دست آخر عارف و آخرش مجّرد شوند و بدن را مثل لباسی از خود بکنند و خلع کنند. این‌ها هریک خودش مقامی است که در گذر زمان آدم باید به آنها برسد ،اگر فطری بزرگ شود. اما آدمها از زمان عقب می‌افتند بگونه‌ای که حتی مرگشان فرارسیده اما خام و کال و ناپخته‌اند. اینست که در برزخ که دار اولیاء است خیلی زجر می‌کشند و احساس غریبی و ناسنخی می‌کنند و نیاز به دستگیری دارند چون نسبت به آن عالم، کور و کر و لال و کم عقل‌اند. باید چشم و گوش و عقل برزخی‌شان باز می‌شده که نشده. مثل طفلی که چشم و گوش و دست وپای بدنی‌اش رشد نکرده و عقب افتاده است و در این دنیا زجر می‌کشد و باید دستش را بگیرند و لقمه در دهانش بگذارند او هم در عذاب برزخی است.