دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل هشتم: معرفت الإمام

درس بیست و سوم

۱. از شرق تا غرب، انسان‌های واله و سرگردان در جستجوی راهی هستند تا به سوی خداوند سیر و سلوک کنند و به دنبال کسی می‌گردند تا آنان را در این سیر کمک کند؛ گم‌کرده دارند. این مردم یک وقت دور ارسطو جمع می‌شوند، یک وقت دور کنفسیوس، گاهی دور لنین، و ...

. می‌خواهند به طرفی فرار کنند و از این سجن دنیا خارج شوند. سال‌ها بلکه قرن‌ها به دنبال کسی می‌روند و در راه او سر می‌دهند، شاید که به حقیقت نزدیک شوند و احساس خوب بودن کنند. آنها گم کرده‌اند آن کسی را که کوره‌راه‌های این قلّه را بلد است. و می‌داند کجا بن‌بست است و کجا پرتگاه، از کجا باید رفت و چه توشه‌ای باید برداشت و چگونه باید رفت. آنها امام زمانۀ خود را گم کرده‌اند، گرچه ندانند. این تکاپوها همه ریشه‌اش آنجاست. مثل گله‌ای که شبانش را گم کرده‌است، در صحرا به حیرت افتاده‌اند. ما به کسی نیاز داریم که ما را در این سیر و سلوک دستگیری کند؛ سیر و سلوکی که طی وادی‌های توحید تکمیلی است؛ کسی که طلسم گوساله‌های سامری تاریخ را باطل کند. این بیان فطری مسئلۀ امامت است. خدایا، دست ما را به دست موسی دوران و ابراهیم زمان برسان و یاریمان کن او را پیدا کنیم!

۲. در مسئلۀ توحید و خداشناسی بروید و به تمام کتاب‌های شیعه و سنّی مراجه کنید. در رشتۀ معرفت خدا، ده سطر از ابوبکر و عمر و عثمان پیدا نمی‌کنید. این به اصطلاح خلفای پیامبر، خالی از معارف توحیدی بوده‌اند. ما با علی‌(ع) پسر عمو نیستیم و با ابوبکر هم پدرکشتگی نداریم. ممکن است شیعه بودن ما به علّت به دنیا آمدنمان در ارض شیعه بوده باشد که دارالایمان حقیقی است، که این هم البته توفیق و رحمتی خاصّ است، اما شیعه ماندن ما قطعاً دلیل دارد. اگر مردم جمع شوند و کسی را انتخاب کنند، با این اجتماع مردم او جانشین پیامبر نمی‌شود. جانشینی پیامبر به دلیل داشتن نشانه‌های علم و قدرت پیامبر است. علی‌(ع) ملاّست و ما به دنبال ملاّ می‌رویم. علی‌(ع) اقیانوس علم است و ما هم تشنۀ علم هستیم، پس به همین دلیل، به دنبال امیرالمؤمنین رفته‌ایم. اگر کسی بخواهد راه بندگی خدا را طی کند، باید با نور هدایت علی‌بن‌ابیطالب‌(ع) طی کند. مرحلۀ اول در راه بندگی، معرفت خداست و مرحلۀ دوم آن، عمل کردن به فرمایشات خداست. علی‌(ع) این راه را به روی مسلمین باز کرده است، او فاتح طریق ولایت الهی است. دلیل جانشینی علی‌(ع) این نیست که داماد پیغمبر است (عثمان هم شوهر دو نفر از دختران پیغمبر بود) بلکه به دلیل ارزش‌های وجودی خود اوست. صفات ذاتی خود اوست، پس مقامی نیست که با انتخاب مردم ایجاد یا سلب شود. چنین کسی در جامعه هست که لایق امامت است و باید او را یافت، نه اینکه او را انتخاب کرد. با انتخاب، کسی واجد این صفات نمی‌شود. باید تشخیص داد و کشف کرد و نشان داد کسی را که واجد این صفات است. اما چه کسی باید او را نشان بدهد؟ کسی که بهتر او را می‌شناسد، کسی که مرتبط با همان کانونی است که این صفات را در وجود فردی نهاده که او قرار است امام شود؛ یعنی پیغمبر نسبت به علی و امام قبلی نسبت به امام بعدی. این نامش «وصایت» است نه نصب(به معنای الزام دیگران به سلیقه و هوس خود). وصایت نشان دادن واقعیتی در کسی است به مردم، از طرف کسی که بهتر از هرکس می‌تواند آن واقعیت را بشناسد. و وقتی وصایت محقّق شد، مردم موظّف‌اند اطاعت کنند، این یک میزان عقلی است. موظّف‌اند اطاعت کنند از کسی که بلندترین روح و حق‌ترین حق و لیا ق تی بیش از دیگران را دارد.

۳. اگر مردم زیر بار حجّت خدا رفتند و او را یاری کردند، بر او لازم است که به امر قیام کند و زمام حکومت و فرمان‌روایی را به دست گیرد. اما اگر مردم زیر بار نرفتند و او را یاری نکردند، بر او واجب و لازم نیست که به امر قیام کند و زمام را به دست بگیرد. این میزانی عقلی است از جنبۀ بشری. اما از آن طرف، از جنبۀ الهی، حجّت خدا اگر همیشه هم مغلوب و مقهور باشد، نشر احکام الهی میسر نیست و کسی مطیع نخواهد بود و بنیاد شرع بر باد است. از این رو، در برخی ازمنه، خداوند حجّتش را ظاهر می‌کند و صیت شهرتش را در اقطار می‌پراکند و در آفاق متمکّنش می‌کند و این ظهور لطف خدایی و تجلّی کمال الهی همه برای این است که خلق به معبود حقیقی جهان عارف شوند و بدانند که خدای عالَم، علامتی از خود در عالَم گذاشته و معرفت خود را ناتمام و معطّل نگذاشته است. اما علّت غیبت حجّت خدا صرف نظر از نالایقی امّت از جنبۀ بشری، از جنبۀ الهی آن است که قدر وجودش دانسته شود و خلق بدانند که فایدۀ او در عالم چیست، و قدر امنیت را در ناامنی بدانند و این هم لطفی است از جانب حق که به وجهی دیگر خواسته است بندگان را از نعمت آگاه و شناسای خود و قدرت قاهره‌اش کند و از آنان بخواهد تا به درگاهش گدایی کنند و فرج بجویند. پس در ظهور و بطون، هر دو، رحمت است و مقتضی خلقت عالَم این است که هر روز، به‌نوعی بگذرد که «کل یوم هو فی شأن».

۴. پیامبر اکرم‌(ص) ابتدا مردم را به خداپرستی و یکتا‌پرستی دعوت کردند، سپس معارف مبدئی شروع شد. جلال خدا، قهر خدا، جمال خدا، مهر خدا، و ... مردم را از دو جنبۀ خوف و رجا به خدا متوجّه کرد. (خوف عوام، ترسِ از خداست و خوف عارف، ترسِ از دست دادن خدا.) پس از آنکه مردم را با خدا آشنا کرد، باید آنان را با احکام عقلیه و مستقلات عقلیۀ نفسیه آشنا کند. پس از این اصول، نوبت به فروعی مثل معاملات، تجارات، اجارات، حدود، دیات، و ... می‌رسد.

آیات قرآن به این ترتیب نازل می‌شده است. البته گاهگاهی هم قضایایی در اثناء کار پیش می‌آمده که به مناسبت آن قضایا، آیاتی نازل می‌شده است. اما سنّت رسالت بر این است که از توحید شروع کند، و به معرفت خدا، معرفت انبیا، معرفت نفس، معرفت مستقلات عقلیه بپردازد و سپس به معارف غیرمستقلات برسد که احکام فرعیه است. اگر قرآن به ترتیب نزول نوشته می‌شد، تلألؤ عجیب و فوق‌العاده‌ای می‌داشت. (ببینید همین که مکّی یا مدنی بودن آیه‌ای معلوم شود، چقدر معنای آن عوض می‌شود و در فهم آیه ما را جلو می‌اندازد). ترتیب نزول را، به تمام و کمال، کسی جز امیر‌المؤمنین‌(ع) نمی‌دانست. ایشان دربارۀ همۀ آیات می‌دانستند که کی نازل شده است، چرا نازل شده و شأن نزولش چه بوده‌است؟همۀ اینها را علی‌(ع) نوشته‌بودند. آن قرآن نزد خود ایشان ماند و الآن نزد امام زمان‌(ع) است.

پیامبر اکرم‌(ص) می‌دانست که جمع می‌شوند و علی‌(ع) را خانه‌نشین می‌کنند و منبر و محراب را در اختیار می‌گیرند. بنابراین برای اینکه علی‌(ع) را برپا بدارند، علم قرآن را در سینۀ او گذاشتند تا هرکس که دانستن قرآن را طلب می‌کند، به این در و آن در می‌زند و به این طرف و آن طرف می‌رود، هرگز آن را در جایی جز در سینۀ علی‌(ع) نیابد. و به این دلیل علی‌(ع) را به مقام خلافت بگمارند و به او ایمان آورند.

۵. مراد از عترت گوشت و پوست نیست. پیامبر اکرم‌(ص) مردم را به گوشت و پوست علی‌(ع) نسپردند، بلکه مردم را به روحانیت و علم علی و فرزندان معصوم ایشان تا وجود مقدس امام زمان‌(ع) سپرده‌اند. باید به حقیقت افراد گرایش پیدا کرد نه به ظاهر آنان. شخصیّت امام حسین‌(ع) مهم‌تر از شخص امام حسین‌(ع) است. این شخص به‌واسطۀ آن شخصیّت حجّت خداست و الگوی ما.

۶. ظاهر کتاب خدا کافی نیست. ظاهر کتاب خدا مجمل است و به تبیین نیاز دارد و به کسی که آن را تبیین کند. اگر ما بخواهیم فقط به ظاهر کتاب قناعت کنیم، نمی‌توانیم هیچ حکمی از احکام به دست آوریم. در کجای قرآن نوشته است که زکات چند نصاب دارد و به چه چیزی تعلّق می‌گیرد؟در کجای قرآن مناسک حج بیان شده است؟ کجای قرآن احکام قصاص و دیات و صید و ذباحه شرح داده شده است؟ البته همۀ آنچه ائمه‌(ع) گفته‌اند، در نهایت، علم قرآن است. نهایت اینکه قبض دارد و بسط دارد. قبض آن ظاهر قرآن است و بسط آن فرمایشات پیامبر‌(ص) و سپس اوصیای ایشان‌(ع) که صاحب ولایت (صاحب باطن نبوّت)‌هستند.

۷. آن کسی که حجّت خدا بر روی زمین است، باید در کمال مراقبه باشد. اگر آنی توجّهش به اجتماع و کثرت باشد و کثرت را مضمحل در توحید نکرده باشد، او خودش را عاصی می‌داند، خودش را مقصّر می‌داند. خود را مستوجب نکوهش و عقوبت می‌داند. در این وضع ممکن است یک صحبت با زید و عمر و بکر، که اندکی اشتغال به جهات کثرتی است، برای او معصیت باشد. او چون خدا را شناخته و می‌داند چه توقّعی از او هست، ترسش خیلی بیشتر از ترس امثال ماست. «حسنات الابرار سیئات المقّربین»(آنچه برای ابرار حسنه است، همان، برای مقّربین، که درجه‌شان بالاتر است، سیئه و جفاست. این روایت را ابن‌طاووس از رسول‌خدا‌(ص) نقل می‌کند)، هرچه درجه انسان بالاتر رود توقّع از او بیشتر است. از حضرت رسول‌(ص) نقل کرده‌اند که می‌فرموده: «إنه لیُغان علی قلبی حتّی استغفر فی الیوم سبعین مرّة»(بر قلبم کدروتی می‌نشیند، به همین دلیل هر روز، هفتاد بار استغفار می‌کنم). این رمز ناله‌ها و گریه‌های اولیای خداست. این معنی گناه اولیای خداست.

«عابدان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار»

۸. قدرت مال علی‌(ع) نیست، قدرت مال خداست. خداست که قدرت‌نمایی می‌کند. علی‌(ع) مَظهر (آیه) و مُظهر(نمایش دهنده) خداست. مَجرا و مُجری هدایت خداوند بر روی زمین است؛ مثل پدر و مادر که مجرای رحمت‌حقّ‌اند برای پروراندن طفل(به همین دلیل است که رضایت و رنجش ایشان سرنوشت‌ساز است؛ شقی را سعید و سعید را شقی می‌کند). هر کس نفسانیّت نداشته باشد، به سعۀ وجودیش «آیت‌الله» است. بعضی آیات از بعضی بزرگتر است و امام‌(ع) آیت عظمای الهی است. دیدۀ احوَل(دوبین) را باید کنار گذاشت. باید خدا را دید که در پدر، مادر و امام جلوه می‌کند و عنایت می‌ورزد.

«دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس تا شناسد شاه را در هر لباس»

۹. در این سلسله دروس، تاکنون تأکید اصلی بر«نجات از درون» بود؛ اما حالا به مقتضای بحث امامت، لازم است به روی دیگر سکّه توجّه کنیم و آن «نجات از بیرون» است. دستگیری از عناوین مهم بحث امامت است. یکی از راه‌های تکامل، استمداد از کامل است. زنگوله وقتی به پای کبوتر بسته شود با پرواز کبوتر، آن هم بالا می‌رود. در حالی که اگر روی زمین باشد، هزار سال هم که بگذرد، نمی‌تواند از زمین بلند شود. این مطلب یکی از اسرار طریقت است که شیعه آن را خوب فهمیده. گاهی تا پیری زنده است به برکت او اهل آن طریقت در آن خطّه، نورانیت و سیری دارند. این یکی از اسرار است. او که می‌رود اینان یتیم و تنها می‌مانند و چون پشتشان به او گرم بود و به واسطۀ ارتباط و ارادت باطنی با او حرکت می‌کردند، پس از رفتن او متوقّف می‌شوند. سلسلۀ طریقتی هم که مزرعۀ بلال نیست که هر سال محصول بهتری بدهد. هر چندصدسال، در هر طریقت، یک آدم حسابی ممکن است پیدا‌شود؛ مابقی هیاهو و از سرمایه‌خوردن و با سیلی صورت را سرخ کردن است. سپس چند قرن شیّادها و خرسوارها می‌آیند و به اسم آن پیر، مردم را می‌دوشند و مدّعی جانشینی او می‌شوند. این است که اکثر طریقت‌ها عملاً، مرده‌است و دنبال آنها رفتن اتلاف وقت است.

کسی که شیعۀ واقعی باشد، اینجا خیلی جلو است، زیرا امام دارد، استاد زنده دارد؛ آن هم چه استادی، هرکس هرچه داشته است و دارد، از اینجا دارد. همه جیره‌خوار خوان او بوده‌اند و هستند. در مقام مَثَل، تو زنگوله‌‌ای کوچک هستی که صدهزار سال هم بگذرد روی زمین خاک می‌خوری. تنها راه این است که به پای پرنده‌ای بسته شوی تا اوج بگیری؛ خودت را به پای ولی‌الله‌الاعظم‌(ع) ببند تا اوجت دهد. مادامی که تو، تو هستی، اوج نمی‌گیری و از اینجایی که هستی، تکان نمی‌خوری.

پرده‌ای بالاتر هم هست، آنها که به حجّت خدا توسّل و توصّل دارند، همراه با تعالی هر روزۀ او، آنها هم تعالی پیدا می‌کنند. وقتی حجّت خدا را در جذبه می‌اندازند، اینان حتی اگر در جذبه نیفتند، لااقل اندکی سیر می‌کنند. سرّ اینکه گفته‌اند شیعیان ما«یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا» (به شادی ما شاد و به حزن ما محزون می‌شوند) نیز همین است. این میزان در خود اولیای دین نیز جاری است. مروی است که هر شب جمعه، علم ائمه‌(ع) از مجرا و به طفیل افزایش علم پیامبر افزایش می‌یابد.

از آنجا که بنا بر نظر شیعیان، اصل حرکت بر پایۀ «دستگیری» است(که از آن تعبیر می‌شود به هدایت خاصّه) و با قدرت «ولایت‌باطنی» که خدا به امام داده (ولایت بر باطن انسان‌ها برای کمک کردن و تعالی دادن آنها) میسّر است، پس اگر انسانی یا طریقی از چنین امامی بی‌بهره بود که دارای مقام «هدایت‌به‌امر» است(یعنی به اذن و فرمان خدا به مقصد رساندن)، رشد او بسیار کُند و کمال رشد برای او نامحتمل تلقّی می‌شود؛ مگر اینکه پس از تزکیۀ فراوان، سالک آن طریق بتواند فطرتش را به مظهر هدایت نزدیک کند و از آن خورشید راهبر فیض ببرد، گرچه خودِ او را نشناسد(یعنی لازم نیست به ظاهر، شیعه یا حتی آشنا به عقاید شیعه باشد). گرچه مرحوم علامه طباطبایی معتقد بودند که ولایت به او عرضه می‌شود، اگر قبول کرد بالا می‌رود، وگرنه متوقّف می‌شود؛ این غیر از فردی است که اصلاً شیعه را نمی‌شناسد. در اینجا، فرد شیعه می‌شود، ولی شاید آن را از هم‌مذهبانش مخفی کند و بنا به وظیفه‌اش، یک عمر با تقیّه زندگی کند.

۱۰. از قطعیّات است که پیامبر‌(ص)‌فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی»؛ یعنی می‌روم و دو چیز به یادگار می‌گذارم: قرآن و معلّمی برای آن.

(توجّه کنید که فرموده است «عترت» نفرموده «روایات». متکلّمین شیعه خیال کرده‌اند با تفکّر روی روایات و ضرب بعضی به بعضی دیگر می‌توانند به حق برسند، یا به کمک روایات می‌توانند معنی قرآن را بفهمند. حال آنکه با فقدان مهره‌ها علمیِ کلیدی مواجه شده‌اند؛ کلماتی که فصل جامع روایات است. از این رو چاره‌ای نداشته‌اند جز آنکه از خودشان ببافند و مذهب اختراع کنند. با ورق‌پاره نمی‌شود به حقیقت نائل شد. تا معلّم معصوم نباشد، نمی‌شود.)

تا قرآن هست باید آن معلّم هم باشد؛ معلّمی که هم به ظرائف قرآن آگاه باشد و هم عملاً، قرآن در او پیاده شده باشد و بتواند در دیگران پیاده کند.

تا قرآن بر روی زمین هست، کسی که علم قرآن در سینۀ اوست و تربیت خودش قرآنی است هم باید باشد.

تنها کسی وصی رسول‌الله‌(ص) است که عالِم به علم کتاب باشد و معلّم عملی قرآن باشد. در این چهارده قرن، غیر از امامان‌(ع) ما هیچ کس را نمی‌توانید پیدا کنید که این دو ویژگی در او باشد یا اصلاً، مدّعی این دو ویژگی باشد.

۱۱. مقامات مُلکی و مَلَکوتی را با هم خَلط نکنید. توضیح اینکه یک سری شئون هست که در یک زمان قابل جمع نیست. مثلاً اگر شما صورتتان به یک طرف باشد، در آن لحظه، صورتتان به طرف دیگر نیست. اینها دو مقام عرضی است، بنابراین هرگز با هم جمع نمی‌شود. اما مقامات طولی این گونه نیست؛ مثلاً عالِمی که همۀ مطالب علمی را می‌داند، در عین حال، نان هم می‌خورد. در همین لحظه‌ای که به غذا خوردن متوجّه است، بحرالعلوم هم هست. وقتی به آن مقام توجّه کند، فردی ملّا و دریایی از علم است، اما هنگامی که به این مقام غذا خوردن توجّه کند، آدمی است که دارد غذا می‌خورد. اینها را دو مقام طولی می‌گویند. اولیای دین‌(ع) هم همین گونه‌اند؛ جنبۀ حیوانیّت دارند؛ می‌خورند، نموّ دارند، حرکت ارادی دارند، و ... . وقتی در این مقام قائم‌اند و به این رتبه متوجّه‌اند، مثل سایر افراد بشر هستند. غصّه‌می‌خورند، خسته می‌شوند، مریض می‌شوند، نمی‌دانند یک ساعت دیگر چه بر سرشان می‌آید، و ... .

اصولاً تملیک علم و قدرت به ائمه‌(ع) لحظه به لحظه است، چون تملیک همۀ انوار به همۀ ماسوی لحظه به لحظه است. این سرّی است که در بحث غلوّ، آن را باز خواهیم کرد. به مطلبی دیگر هم باید توجّه داشت و آن اینکه علم و قدرتی که به نحو خاصّ به ذات لایتناهی الهی متصّل است و ما آن را علم و قدرت غیب می‌نامیم (چون نسبت به علم و قدرت متداول، مشهودِ همه نیست)، چنین علم و قدرتی الزاماً، تکلیف‌آور نیست. یعنی در بسیاری موارد با اینکه منبع علم یا قدرت برای ائمه‌(ع) محفوظ بوده است، اما از علم یا قدرتشان استفاده نمی‌کرده‌اند و به همان آگاهی ظاهری عمل می‌کرده‌اند که فهم عامّۀ مردم هم بر آن مستقّر است.

۱۲. در دستگاه خدا، موجودی قدرقدرت هست به نام شیطان. (شیاطین تیره‌ای از اجنّه هستند. ابلیس یکی از ایشان بود که به دلیل شهرتش کلمۀ شیطان اغلب، اختصاصاً برای او به کار می‌رود). شیطانی که از راز و رمز خلقت ما مطلع است، شیطانی که بخشی از اسم اعظم را هم می‌داند، شیطانی که از طرف خداوند مجاز است در فکر و حتی در جسم انسان‌ها تصرّف کند.

اگر بخواهیم راجع به شیطان حرف بزنیم، در این مختصر نمی‌گنجد: همزات شیطان، خطوات او، رجز شیطان، خبط شیطان(شیطان‌زدگی)، تسویل شیطان، القاء ترس توسط او، وعدۀ فقر دادنش، امرش به فحشا، ایقاء عداوت میان آدمیان، زینت دادن اعمال، القاء نسیان، فتنه‌انگیزی، سدّ سبیل حقّ، تعلیم سحر، وحی به دوستانش، و ... هر یک، بابی مفصّل است و تازه اینها فقط شمّه‌ای است از‌کارهای این موجود رجیمِ ماردِ مَرید.

همۀ اینها سرجای خود، اما آنکه به شیطان این قدرت‌ها را داده و او را بر این کارها مسلّط کرده خود خداوند است. شیطان، سگِ درگاه خداست و خداوند او را برای امتحان بر ما مسلّط کرده است‌روشن می‌شود که شیطان به خلاف آنچه دوگانه‌پرستان زرتشتی امروز تصوّر می‌کنند، نه در برابر خدا، بلکه در دستگاه خدا و در برابر انسان است. و نیز روشن می‌شود که چرا شیطان با همه کار دارد جز مخلَصین؛ چون مخلَصین اهل خانه‌اند و سگ با اهل‌خانه کاری ندارد، غیر را دور می‌کند خداوند توسط او شوق به گناه در ما برمی‌انگیزد تا ما را بیازماید. ما حتی این دشمن را نمی‌بینیم، در حالی که او بر ما احاطه دارد.

شیطان همراه آدم حرکت می‌کند، بلکه سیر و سلوک می‌کند و منتظر می‌ماند تا جایی که سالک متحیّر شود که چه بکند. در اینجا شیطان تخم خودش را می‌گذارد و کژراهه را نشان می‌دهد. پایش را کج می‌گذارد و می‌رود، سالک هم شروع می‌کند دنبال او رفتن. یا یک وقت مکاشفه‌ای دست می‌دهد، شیطان مهار را به دست می‌گیرد، مکاشفه را تفسیر می‌کند، آن را از حقیقت منصرف و پیامش را مبدّل می‌کند. آنچه را که ممکن بود برای سالک مفید باشد، به سمّی مهلک تبدیل می‌کند.

او از هر جهت قوی است. پس عدالت، حکمت و رأفت خدا اقتضا می‌کند که یک یاور و پهلوان قوی را نیز در دسترس ما قرار دهد تا اگر ما ضعفا خواستیم از شر این قویِ غویّ خلاص شویم، در پناه او برویم و از او کمک بگیریم. این قانون عدالت خداست که شیطان را آفریده و در اصل وجود او حکمت بوده است؛ او را آزاد گذاشته و در این آزادی نیز حکمت است. پس از این طرف هم باید دلاوری شجاع را پناهگاه قرار دهد؛ این پناهگاه ولیّ خداست. او دست خداست. خدا که دست گوشتی و وهمی و عقلی ندارد. دست خدا فعلی از افعال خداست که همان ولیّ خداست؛ او قوی است. خداوند به او قدرت داده است. او می‌تواند کید شیطان و طلسَم دنیا را باطل کند و می‌تواند ما را از خواب بیدار کند و ما را زنده کند: «یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُم » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، استجابت کنید خدا و رسول را وقتی فر‌امی‌خوانند شما را به آنچه شما را زنده می‌کند).

۱۳.ما به جعفربن‌محمد‌(ع) ، و امام باقر‌(ع) و دیگر ائمه‌(ع) معتقد هستیم. یکی از دلائل اعتقاد ما کلمات این بزرگواران است. کلام امام، امام کلمات و ولیّ کلمات است. ما از کلمات ائمه‌(ع) میزان موجودیت آنان را به دست می‌آوریم.

۱۴. انبیا و حجج اللهیه دو نوع کمالات دارند: نوع اول کمالاتی است که خداوند از ابتدا به آنها داده است. خواسته است بدهد و از حیث «یختص برحمته من یشاء» داده است (هر که را خواهد به رحمت مخصوص گرداند)؛ اینها کمالات «وهبی» است. دستۀ دیگر، کمالات «اکتسابی» است که از راه عبادت به دست می‌آید. درست مانند ما، آنها هم نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند و درجه‌شان بالا می‌رود.

در واقع، همین پیامبری که دریایی از کمالات است و همه در او حیرانیم، پیوسته محتاج و نیازمند آن است که خدا به او عنایت کند. لذا خداوند حجج خودش را به دنیا می‌آورد تا عبادت کنند و در اثر عبادت مقامشان بالا برود. و البته عبادتی مخصوص برای آنها هست که از افضل عبادات است و آن تربیت مردم و به راه آوردن آنها و نزدیک کردن آنها به خدا و قطع کردن آنها از غیر خدا و پیوند توحید و بندگی بر دل آنها زدن است. البته هدایت و تربیت مردم مشقّت هم دارد و با تحمل همین مشقّت‌ها درجۀ انبیا و اوصیای ایشان بالا می‌رود و قرب آنها به خدا بیشتر می‌شود. امام زمان‌(ع) هم اکنون، به تربیت کردن مردم مشغول است. در تربیت کردن او دیدن و فهمیدن ما شرط نیست. نفوس کامله با توجّه فرد را بالا می‌برند، اگرچه او اصلاً نفهمد. اغلب اهل سیر و سلوک عامّه این را فهمیده‌اند و از این رو به وجود امام زمان‌(ع) معتقدند و در این مسئله با شیعه موافق هستند.

۱۵.گدا با گدایی خود غنای خدا را آشکار می‌کند، پس گداییِ‌گدا آینۀ جلوۀ غنای غنی است. سؤال جاهل و رفتن او نزد عالم، آینۀ علم عالم است. رفتن شخص ناتوان نزد قوی، آینۀ قدرت قوی است. به همین قیاس، چون در قطب ربوبیّت نازها و کمالات متعدد است، در این‌سو، در قطب عبودیّت نیز باید نیازها مختلف باشد. همچنین کسی باید باشد که همۀ این نیازها را اظهار کند و جلوه دهد؛ کسی که از حیث معرفتِ تامّ به نفسِ فقیر و حقیر انسانی، قادر به گدایی محض در تمام اطوار بندگی است و از این رو، قادر به دریافت و نشان دادن کمالات بیشتر خدایی باشد. چنین کسی امام ابناء آدم و امام نوع بشر است. رابطی بین بشر و خدا که بیش از سایر هم‌نوعان خود به فقر خود و غنای خدا آگاهی یافته، نیاز خود و نیاز جنس خود به خدا را وجدان کرده است، آداب باریابی به محضر ربوبی را بهتر می‌شناسد.

برای آشکار شدن اطوار بندگی، به ادعیه رسیده از معصومین‌(ع) توجّه کنید. دعاها انواعی دارد. نوعی از دعا را باید خواند و مثل چوب خشک شد و آن دعایی است که می‌خواهد نیاز در مقابل قهاریّت و کبریائیّت و عظمت و هیمنت خدا را بنمایاند. نوعی دیگر از دعا آدم را سرحال می‌آورد و آن دعایی است که در مقابل لطف و مهر و محبّت خدا می‌خوانیم. طبع دعاها مختلف است. یکی طبع رفاقت دارد، یکی طبع ترس دارد، یکی طبع امید دارد، یکی طبع حق‌شناسی و یکی طبع گدایی. و اینها همه از برکت امام بشر است که در دسترس بشر قرار گرفته. حیف است که از آنان قدردانی نشود. صلوات فرستادن نوعی قدردانی است(به خصوص صلوات خاص، مثل صلوات ابوالحسن ضرّاب که از اعمال عصر جمعه است، اثرات خاص دارد). زیارت نوعی قدردانی است. هر چند بهترین نوع قدردانی، اطاعت از ایشان است.

۱۶. ما دو وظیفه نسبت به امام‌(ع) داریم. یکی «مودّت» و دوم «اطاعت». اطاعت خودش فرع(نتیجۀ) مودّت است. از این رو اصل مودّت است.

مودّت، «محبّت» اولیه‌ای است که همۀ انسان‌ها بر آن توانا هستند. هر چند درجات بالای محبّت از همه کس برنمی‌آید. محبّت اکسیری است که با آن می‌توان ماهیت‌ها را تغییر داد و منقلب کرد. محبّت بالطبیعه، محبّ را به محبوب می‌رساند؛ چه ما بخواهیم، چه نخواهیم. اگر به چیزی محبّت پیدا کردیم، به آن خواهیم رسید. از پیامبر روایت شده است که حتی اگر کسی سنگی را دوست بدارد، با همان محشور خواهد شد؛ این قانونی طبیعی است.

حالا به این مطلب توجّه کنید. بسیاری از دوستی‌ها در اختیار انسان است و می‌تواند آنها را در خود «ایجاد» کند یا از خود دور کند. به همین دلیل، شرع به دوستی اولیای خدا و دشمنی اعداء‌الله امر کرده است. انسان می‌تواند به اختیار خود و به وسیلۀ تلقین به نفس و القا به فکر، خودش را با کسی دوست کند. باید به امام زمان‌(ع) محبّت پیدا کنیم و او را دوست بداریم. اگر به او محبّت پیدا کردیم، صفحۀ وجود ما عوض می‌شود. اگر محبّ امام زمان‌(ع) باشی، برای او اشک می‌ریزی و به دنبال او می‌گردی و سراغ او را می‌گیری. محبّت راه‌ها را باز می‌کند. هم تو را به او نزدیک می‌کند، هم او را به سوی تو می‌کشاند.

در هر حال، مقدّمۀ اطاعت این است که مردم بیایند درِ این خانه. وظیفۀ ما هم این است که مردم را بیاوریم درِ این خانه. راهش چیست؟ اینکه سر و کارشان بیفتد به دو چیز؛ اول، روایات اهل بیت‌(ع) و دوم، توسّل به اهل بیت‌(ع) .

توسّل واقعاً کارساز است اما اکثر ما جایگاهش را گم کرده‌ایم. شبی به اتفاق یکی از اساتیدم در حرم مطهر امام هشتم‌(ع) بودیم، رواقهای حرم پر از جمعیت بود و آوازها به گریه و ضجه بلند بود. استادم فرمود:< این صورت‌هایی که می‌بینیم همه خوب هستند. اما همه، دنیا را می‌خواهند>. یا روزی به اهل علمی تشر زده بود که فلانی تو حرم می‌روی و یک ساعت زیارت جامعه می‌خوانی و بعد از حضرت امور دنیوی می‌خواهی؟

خلاصه اینکه ما شیعیان (خصوصاً) و همۀ مردم دنیا (عموماً) نسبت به امام زمان‌(ع) وظایفی داریم؛ مانند وظایفی که بچه نسبت به پدرش دارد، بلکه صد درجه بیشتر. همان طور که پدر واسطۀ تغذیۀ مادّی و تربیت معنوی طفل است، از رزقی که خدا به او داده او به بچه‌اش می‌دهد و از نور ادبی که خدا به او آموخته است، او بچه‌اش را ادب می‌کند، همان‌طور هم امام زمان‌(ع) واسطۀ فیوضاتی است که به ما می‌رسد. ما همه بر سر سفرۀ ایشان نشسته‌ایم و جیره‌خوار خوان نعمت ایشانیم. بیایید امام زمان‌(ع) را که پدر واقعی ماست، لااقل در بعد هدایت، دوست داشته باشیم و با رفتار کردن خلاف میل او، به او بی‌احترامی‌نکنیم. بی‌حرمتی به واسطه‌ای که فیوضات و نعمت‌ها را به انسان می‌رساند، عکس‌العمل سریع در پی دارد و وزر و وبالش بسیار است. بی‌حرمتی به پدر خیلی سخت‌تر از بی‌حرمتی به کسی است که حقّی بر گردن ما ندارد. متقابلاً، حرمت نهادن به پدر هم خیلی اثرش بیشتر است و کمّ و کیف زندگی مادّی و معنوی را دستخوش تغییر می‌کند.

بیایید در برابر پدر واقعی‌مان متواضع باشیم و همواره یک شعاعی از قلبمان متوجه ایشان باشد. اگر در معرفت قوی شویم دیگر نیازی به زیارت جسمانی نیست؛ در خودمان حضرت‌(ع) را می‌بینیم و حسش می‌کنیم. آنچه بر انسان واجب است نیز همین درک حضور معرفتی و نوری امام‌(ع) است نه حضور جسمانی. کسی که به اینجا رسید دیگر احساس نمی‌کند که امام از خودش جداست که به دنبال او به مسجد جمکران و این طرف و آن طرف برود. باید قابلیت ظهور پیدا کرد نه اینکه منتظر ظهور بود. انتظار صحیح این است نه آن. دیدن ظاهری امام شرط نیست و انسان را بالا نمی‌برد و تربیت نمی‌کند. از امام زمان‌(ع) بالاتر پیغمبر‌(ص) بود که خیلی‌ها درک حضوری محضر ایشان را کردند اما آدم نشدند.

۱۷. مقتضی عدل خدا سدّ باب علم برای کسی است که باب علم را ترک کرده و از غیر باب قصد دخول کرده است. چنین کسی اگر محجوب شود و از فیض حق محروم بماند، عدل است؛ یعنی بر خدا حرجی نیست.

باب علم که همه باید از آن وارد شوند و الا ممکن است محروم بمانند و می‌مانند مگر فضل خدا شامل آنها شود، «مسئلت و گدایی علم از درگاه الهی» است. یعنی آدم باید خودش را زیر حول و قوّۀٔ خدا بیندازد و بفهمد «او» معلّم است، «او» باید دل را به نور علم روشن کند.

فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودفکری و خودرأیی

وقتی آدم از خودش یک قدم عقب نشست، خدا چند قدم جلو می‌آید و تربیت او را به دست می‌گیرد، یا یکی از اولیای خود را می‌فرستد تا تربیت او را به دست بگیرد. خدا از این اولیایی که خودش تربیتشان کرده و در شأن آنها «علّمناه من لدنّا علما» گفته بسیار دارد (آیه راجع به خضر‌(ع) است: از نزد خود دانشش آموختیم).

وقتی دل آدم به معارف الهیّه واقعیّه روشن شد، می‌فهمد که از سنخ علومی نیست که تا حالا داشته است. آنچه تا حال آموخته بوده فعل نفسی خودش بوده است، اما اینها «فعل الله» است؛ تابش نور خداست بر صفحۀ قلبش. بهجت و بهایی پیدا می‌کند که وصف‌شدنی و بیان‌پذیر نیست. آن علم الهی را به اوراق نمی‌شود نوشت و محصور کرد: «بل آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم»(بلکه آیاتی روشن در سینۀ آنهاست که خداوند به آنان علم آموخت).

۱۸. انسان‌ها بر چند گونه‌اند: اکثراً استعداد سیر و سلوک ندارند. اینان با عمل به دستورات شرع که تصفیه(پیراستگی از صفات پست) و تحلیه(آراستگی به صفات عالی) است، همگام با فطرت حرکت می‌کنند و پس از طی مراحل رشد علمی و عملی از انسان فطری به انسان ربّانی تبدیل می‌شوند. جایگاه اینان بهشت است. عدّۀ کمی مستعدّ سیر و سلوک هستند. اینان اگر این استعداد را در راه درست و صحیح، یعنی صراط مستقیم که در اینجا مقصود دستگیری ولی‌الله‌الاعظم‌(ع) است، به کار برند، صاحب «ولایت» می‌شوند و از اولیا می‌شوند؛ مثل سلمان. اما اگر این استعداد را در این طریق صحیح به کار نگیرند، ولی در راه شناخت خدا و تصفیۀ نفس تلاش کنند، گرچه بی‌وسیله آمده‌اند، اما عمل هیچ عمل‌کننده‌ای ضایع نمی‌شود؛ یعنی قسمتی از حقیقت بر آنان جلوه می‌کند. این قانون کلی است. یعنی حتی آن کافری که بدون چشم‌داشت و گمان نفع برای خود به سگی غذا دهد، خداوند به او پاداش خواهد داد؛ یا در دنیا یا در آخرت. منتها حجاب‌های بسیاری سر راه انسان است که غیر از چند حجابِ نخست، دریدن مابقی نیاز به دستگیری حجّت خدا دارد. این است که اهل عرفان بشری کمی که بگذرد، نوعاً، رشد ایشان متوقف می‌شود، چون از آن راهی نرفته‌اند که خداوند فرموده است.

۱۹. علوم الهیه حدیث(تازه) نامیده شده‌است: «بأیّ حدیث بعده یؤمنون»(اگر به قرآن ایمان نیاورند، به کدام سخن تازه پس از آن ایمان می‌آورند؟). این نام‌گذاری از حیث نوبودن آن و به این دلیل است که هدیه‌ای جدید از سوی خداست که انبیا و اوصیای(جانشینان) آنان برای بشر بیان می‌کنند. این آموزش «مدام» معارف الهی، سنّتی الهی و برخاسته از رحمت بی‌انتهای حقّ است و این نهضت علمی همچنان ادامه دارد و حتی وقتی خاتم اوصیا، حضرت بقیة‌الله‌(ع) تشریف آوردند، بیانی نو از علم الهی و باطن قرآن می‌آورند که بشر آن روز به آن محتاج است: «إنّ صاحبکم یأتی بأمر جدید کما دعی رسول الله فی بدو الأمر الی أمر جدید» (امام زمانتان سخنی می‌گوید که برای شما تازه است، همان‌طور که رسول خدا سخنی می‌گفت که برای اهل زمانش جدید بود). این سرّ آن روایاتی است که می‌گوید هنوز مانده است تا اصل علم آشکار شود. اگر علم بیست و چند حرف باشد، تا قبل از آخرالزمان فقط دو حرف آن آشکار می‌شود. آن وقت است که بشر مستعد است علم را صریح و یک‌جا دریافت کند. آن وقت است که تأویل قرآن، باطن قرآن، و تفصیل مجملات(سربسته‌های) آن آشکار می‌شود. از قرآن کشف سرّ می‌شود، بسیار بیش از آنچه معلّمان قبلی آن کرده بودند.

۲۰. در بحث امامت، لازم است یک بلای خانمان‌سوز را بشناسیم؛ بلایی که از آغاز تاریخ شیعه پا به پای عقیدۀ صحیح شیعه به همراه آن می‌رفته، با آن منتشر می‌شده و عقاید شیعیان را تهدید می‌کرده است؛ این بلای خانمان‌سوز «غُلُوّ» است.

غلوّ شبیه کردن خلق به خالق است. شریک دانستن ائمۀ اطهار‌(ع) در مُلک، یعنی خالقیّت و رازقیّت حقّ است.

اصحاب بزرگ و جلیل ائمه‌(ع) همواره موضوع غلوّ و جمعیت غُلات(قائلان به غلو) را جدی می‌گرفته‌اند و در ردّ علمی و طرد عملی ایشان می‌کوشیده‌اند. برای مثال، یونس‌بن‌عبدالرحمن از اصحاب بزرگ امام رضا‌(ع) ، فضل‌بن‌شاذان نیشابوری از اصحاب بزرگ امام جواد‌(ع) ، علی‌بن‌مهزیار اهوازی از اصحاب بزرگ امام هادی‌(ع) ، هر یک کتابی با نام «الرد علی‌الغالیة» نوشته‌اند. (و نیز در فهرست کتب شیعه، ده‌ها عنوان کتاب با موضوع رد غلوّ موجود است. رجوع کنید به فهرست مؤلَّفات شیعه در کتاب الذریعة). قمیّین(علمای قم در اَوان غیبت کبری) در طرد و نفی بلد( تبعید) آنان که در عقایدشان بویی از غلوّ به مشام می‌رسید، جِدّ بلیغ می‌کرده‌اند. از کبار یاران ائمه‌(ع) روایات بسیاری در نفی‌غلوّ به دست ما رسیده است؛ وجود این افراد در سند روایاتی که در آنها به ابطال عقیدۀ غلوّ و جرح غالیان می‌پردازد، دلیل روشنی بر اهمیت این بحث است. برای مثال اَصبَغ‌بن‌نُباتَة، صاحب سرّ امیر‌المؤمنین(ع)، ابوحمزۀ ثُمالی که امام صادق‌(ع) سلمان زمانش خوانده بود، زُرارة‌بن‌اَعیَن که افقه اصحاب صادقیَن(امامان باقر و صادق‌(ع) ) است، فُضَیل‌بن‌یَسار، ابوبصیر، ابی‌نصربَزَنطی، عبدالله‌بن‌مُغَیرة، صَفوان‌بن‌یحیی، ابن‌مُسکان، ابن‌محبوب، ابن‌ابی‌عُمَیر، فُضالةبن‌ایّوب‌اَزدی، اَبان‌بن‌عثمان، جابر جُعفی و دیگران که همگی از وکلا، معتمدین و اصحاب سرّ ائمه‌(ع) و به عبارتی، ارکان شیعه در روزگار خود بوده‌اند، بر سر مبارزه با غلوّ کوشش بسیار می‌کرده‌اند.

موضع‌گیری صریح و قاطع ائمه‌(ع) در برابر غُلات با تعابیری که تندتر از آن دربارۀ هیچ نحله و گروهی دیده نشده، زنگ خطری است برای همه.

علم رجال اصلاً برای تمیز و بازشناختن متّهمان به غلوّ و طرد اخبار ایشان پدید آمده است. به این هم اکتفا نشد، بلکه امامان ما‌(ع) تحذیر کردند که هر چه از ما به شما می‌رسد، آن را با میزان قرآن بسنجید و هر چه خلاف کتاب خدا بود، از ما نیست؛ به این علّت که بسیاری از غالیان(جمع غالی) به جواز حدیث‌سازی و افترا معتقد بوده‌اند و حتی آن را قربةالی‌الله مرتکب می‌شدند تا به قول خودشان شأن واقعی ائمه‌(ع) را به مردم بشناسانند. هُشام‌بن‌حَکَم(از کبار اصحاب امام صادق‌(ع) و بزرگ‌ترین متکلّم دورانش) از امام‌(ع) روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: «مُغیرةبن‌سعید به عمد بر پدرم دروغ می‌بست. یاران او در میان یاران پدرم مخفی بودند، کتاب‌های اصحاب پدرم را می‌گرفتند و به مغیره می‌دادند و او در آن کتب به صورت مخفیانه کفر و زندقه جای می‌داد و آنها را به پدرم منسوب می‌کرد. سپس آن کتب را به یارانش می‌داد تا در بین شیعیان پخش و منتشر کنند. پس هرگونه غلوّی که در کتاب‌های پدرم می‌یابید، بدانید که از آنهاست که مغیرة در آنها جای داده است(اختیار معرفة‌الرجال:۱۳۷).

به همین دلیل، روایات بسیاری از ائمۀ اطهار‌(ع) در ترسیم عقیدۀ صحیح در امامت و نفی غلوّ صادر شده است. روایات نفی غلوّ از حیث سند، از احادیث محکم و صحیح شیعه محسوب می‌شود. از دو‌سوم اصحاب اجماع( که قولشان را محدثین بی‌برو برگرد پذیرفته‌اند؛ یعنی بر وثاقت ایشان اجماع است) در مسئلۀ نفی غلوّ روایت صادر شده است. هیچ‌یک از رُوات(راویان) احادیث نفی غلوّ را رجالیون جرح یا تضعیف نکرده‌اند. در کمتر مسئله‌ای، چنین اتّحادی میان اصحاب ائمه و چنین وثاقتی از حیث طریق رسیدن اخبار به ما به چشم می‌آید.

صدوق در عیون‌الاخبار به واسطۀ حمیری از امام رضا‌(ع) روایت می‌کند: «هرکه غالیان را دوست بدارد، ما را دشمن داشته است. دوستی ما در دشمن داشتن ایشان است» (عیون‌اخبارالرضا:۸۱).

باز در خصال از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «کمترین چیزی که باعث خروج از ایمان است، نشستن با غالیان است» (الخصال:۱:۳۷).

کشّی از ابن‌مُسکان از ایشان‌(ع) روایت می‌کند: «خدا لعنت کند آن را که راجع به ما آنچه گوید که ما خود نمی‌گوییم»(الرجال:۱۹۴).

شیخ طوسی در اَمالی اشاره می‌کند که امیرالمؤمنین‌(ع) غالیان را نفرین کرد و گفت: «بارالها، من از ایشان بیزارم»( أمالی:۵۴).

مناقب آل ابی‌طالب از علی‌(ع) روایت می‌کند: «دو گروه هلاک شوند: یکی، محبّی که در محبّت من آن‌گونه افراط کند که آنچه از آنِ من نیست به من نسبت دهد. دیگر، مبغضی که نفرتش او را به افترا بستن به من کشاند» (مناقب:۱:۲۲۶).

صدوق در عیون‌الاخبار روایت می‌کند که مأمون به امام رضا‌(ع) گفت: «گروهی دربارۀ شما غلوّ می‌کنند و از حد درمی‌گذرند». حضرت رضا‌(ع) فرمود: «اجدادم از پیامبر‌(ص) روایت کردند که می‌فرمود: مرا از حدّم بالاتر مبرید که پیش از آنکه پیامبر باشم، بندۀ خدا هستم. و خدا فرموده است: بشری را نسزد که خداوند کتاب و حکم و نبوّتش را به او دهد، سپس او مردم را به سوی خود دعوت کند و بگوید بندگان من باشید. بلکه او پیوسته باید مردم را دعوت کند که خداپرست باشید، همان‌گونه که در کتاب می‌خوانید و به دیگران نیز می‌آموزید»(آل‌عمران:۷۹). و نیز فرموده است: «خدا شما را فرمان نداده است که فرشتگان یا پیامبران را ارباب بگیرید. آیا خدا به کفر فرمان می‌دهد؟»(آل‌عمران:۸۰). سپس حضرت رضا‌(ع) فرمود: «ما بیزاریم از آنانکه در شأن ما غلوّ می‌کنند» (عیون‌الاخبار:۳۲۴).

شیخ طوسی در امالی از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «مراقب جوانانتان باشید که غلات ایشان را نفریبند و عقایدشان را فاسد نسازند. اینان عظمت خدا را کوچک و برای بندگان او ربوبیّت توهمّ می‌کنند». سپس امام‌(ع) فرمود: «مقصّر در حقّ ما، به سوی حقّ بازمی‌گردد و امید اصلاحش هست، اما غالی از اندیشه‌اش بازنمی‌گردد». راوی گوید: «پرسیدیم چرا چنین است؟». امام‌(ع) فرمود: «چون غالی(به اندیشه‌اش) معتاد می‌شود و قادر بر ترک آن نیست» (أمالی:۵۴).

صدوق در خصال از امیرمؤمنان‌(ع) روایت می‌کند: «مبادا در حقّ ما غلوّ کنید، ما بندگانِ تحت ربوبیّت خداییم» (الخصال:۲:۱۵۷).

کشّی از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «ما نیز چون دیگران، بندگان خداییم، اگر او را نپرستیم عذابمان می‌کند»( الرجال:۲۱۸).

طَبرِسی در احتجاج توقیع شریف امام زمان‌(ع) را روایت می‌کند که در ردّ بر غلات صادر شده است. امام‌(ع) می‌فرمایند: «ما در علم یا قدرت خدا شریک نیستیم. چنانچه خداوند در محکم کتابش گفته است: بگو هیچ‌کس در آسمان و زمین جز خدا غیب را نمی‌داند(نمل:۶۵) و فرموده است: «هرکس از یاد من روی برتابد زندگی‌اش سخت و حشرش با کوری است»(طه:۱۲۴). سپس حضرت‌(ع) می‌فرمایند: «عقاید جاهلان شیعه و احمقان آنان ما را می‌آزارد. خدا را شاهد می‌گیرم که بیزارم به سوی خدا و رسولش از کسی که می‌گوید: ما غیب می‌دانیم یا در مُلک خدا شریکیم یا کسی که ما را در غیر از محلّی قرار دهد که خداوند قرار داده است. این توقیع امانت است برای هرکس که به او می‌رسد. پس باید آن را کتمان نکند و به شیعیان ما برساند تا همه از آن مطلّع شوند. هرکس نوشتۀ مرا بخواند و به سوی دین حق بازنگردد، لعنت خدا براو باد»(الاحتجاج:۲۶۵).

حِمیَری در قرب السناد از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «دوست بدارید اهل بیت پیامبرتان را، دوست داشتنی مقتصد(میانه‌رو) و غلوّ مکنید و متفرّق نشوید» (قرب‌الاسناد:۶۱).

طبرسی در احتجاج از امیرمؤمنان‌(ع) روایت می‌کند: «پناه بر خدا از طریق ضالّین که مصداق این آیه‌اند که خدا در حقّشان فرمود: «ای اهل کتاب در دینتان غلوّ مکنید و تابع هوی و هوس گمراهان مباشید» (الاحتجاج: ۴۰).

در تفسیر منسوب به امام عسکری‌(ع) از امام رضا‌(ع) روایت شده است: «مثال غلوّ در ما اهل بیت، مثال سفیری است که سلطانی به شهری گسیلش کرده است. مردم شهر چون خلعت سلطان را در بر سفیر می‌بینند، به گرد او جمع شوند و او را با سلطان اشتباه گیرند. هرچه سفیر ایشان را بیم دهد که آنچه دارد همه دولت پادشاه است، پادشاهی که غیور و اجلال‌طلب است، مردم او را اکرام، اما سخنش را انکار کنند. در این حال، موکب پادشاه دررسد و چون ببیند رعایا از بندگی او بیرون رفته‌اند، به غضب درآید و همه را عذاب کند» (تفسیرالامام: ۱۸).

باز در همان کتاب، از امام رضا‌(ع) روایت می‌شود: «علی‌(ع) و فرزندانش بندگان شایستۀ خدا هستند، اما مالک موت یا حیات، نشور، قبض و بسط، حرکت یا سکونی نیستند جز آنچه خدا بر آن قادرشان ساخته است. هرکس ایشان را واجد صفات ربّ بشمارد، از کافران است»(تفسیر الامام: ۲۱).

شیخ مفید در امالی از امام رضا‌(ع) روایت می‌کند که در خراسان، خطاب به گروهی از بنی‌هاشم که از مدینه به دیدار ایشان آمده بودند، فرمود: «به من رسیده است که شما گمان می‌کنید مردمان بندگان امامان هستند. هرگز چنین نیست. مردم فقط باید مطیع ما باشند در دین خدا» ( أمالی: ۱۴۸).

کشّی از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «ما بر ضَرّ یا نفعی مالک نیستیم. اگر خدا بر ما رحمت آورد، از فضل اوست و اگر عذابمان کند، از گناهان ماست. ما نیز مانند همۀ مسلمین در پیشگاه او، در قیامت، نگه داشته می‌شویم و باید جوابگوی اعمالمان باشیم. سوگند به خدا که حتی اگر مردم به وسیلۀ ما امتحان شوند و ما خودمان ایشان را به غلوّ دعوت کنیم، بر آنها واجب است که نپذیرند و ابا کنند» ( الرجال:۱۴۷).

همو در جای دیگری از کتابش، از امام‌(ع) روایت می‌کند که چون بر عقیدۀ گروهی از شیعیان کوفه، که اهل غلوّ بودند، آگاهی یافت، سر به سجده نهاد و گریست و فرمود: «همان‌گونه که عیسی اگر از آنچه نصارا در حقّش گفتند ساکت می‌نشست، حقّ خدا بود که کور و کرش سازد، من نیز اگر در برابر آنچه غالی می‌گوید سکوت کنم، بر خداوند حقّ است که کر و کورم سازد»(الرجال:۱۳۹).

کشّی از ابابصیر روایت می‌کند که گفت: «به امام صادق‌(ع) گفتم که مردم می‌گویند شما عدد قطره‌های باران و ستارگان آسمان را می‌دانید». آن حضرت فرمود: «به خدا سوگند این چنین نیست. اینها را جز خدا کسی نمی‌داند»( الرجال:۱۹۳).

کُلینی از امام صادق‌(ع) روایت می‌کند: «در عجبم از آنانکه گمان می‌کنند ما عالم به غیبیم. غیب را جز خدا کسی نمی‌داند، همانا فلان کنیزم را قصد کردم و او از من گریخت، اکنون نمی‌دانم در کدام پستویِ خانه پنهان شده است»( اصول کافی:۱:۲۵۷). و امثال این روایات بسیار است.

لازم به ذکر است که نفی علم غیب از امامان که نتیجۀ آیات بسیار و روایات متواتر است، در مقام حصر علم ایشان است به آن مقدار که خدا به آنان تملیک کرده است. یعنی اینکه از جانب خود و به خودی خود، دارای هیچ علمی نیستند. توجّه کنید که قسمت اعظم دانش را خداوند از ماسوی(جز خودش) دریغ کرده است و در خزانۀ غیب، نزد خود نگه داشته. گاهی ذرّه‌ای را بر زبان پیغمبری یا امامی جاری می‌کند تا این علم وَهَبی(خداداد) نشانه و آیت اتصال این فرد به خدا باشد. تا مردم بفهمند که این مرد مؤیّد است از جانب او، رسول یا ولیّ اوست. مثلاً همین قرآن گوشه‌ای از علم غیب است که بر زبان پیامبر جاری شده. غیر از این علم وهبی که برای آیتیّت اولیا از حقّ است، خداوند به دلیل رسالت هر موجودی به او قدر مشخّصی از علم را تملیک می‌کند؛ مثلاً زنبور علومی دارد که ما نداریم. خضر‌(ع) چیزهایی می‌داند که من و شما و حتی موسی(ع) نمی‌دانست. یا هُدهُد چیزهایی می‌دانست که سلیمان نبی نمی‌دانست و رجز می‌خواند و «أحطّ بما لم‌تحطّ»(چیزی می‌دانم که تو نمی‌دانی) می‌گفت. بر همین اساس، امام هم برای هدایت مردم علومی از معرفت‌النفس و السُنَن می‌داند که از ما دریغ شده است و این برای اجرای وظیفه‌اش در هدایت خلق است. فی‌المثل در برخی موارد دیده شده است که امام از مَغیبات افراد باخبر بوده و می‌دانسته‌اند آن فرد در خفا چه می‌کند و در دل چه می‌گذراند. یا به کسی می‌گفته‌اند فلان کار را نکن که ریشۀ گرفتاری‌های تو اثر وضعی آن کار است. یا اینکه خبر می‌داده‌اند فلان کس به فلان بلا مبتلا خواهد شد. یا از موالید و موت‌ها خبر می‌داده‌اند. یا سرنوشت‌افراد و امّت‌ها را پیش‌پیش می‌گفته‌اند و از آیندۀ آنها پرده برمی‌داشتند. یا از گمشده‌ای خبر می‌دادند. یا از چیزی می‌گفته‌اند که فرسنگ‌ها دورتر در حال وقوع بوده است. و از این قبیل امور (نوکرانِ‌درِ خانۀ ائمه‌(ع) از چنین مغیباتی مطّلع‌هستند و ما بالعیان دیده‌ایم، چه رسد به خود ائمه‌(ع) ). همۀ اینها برای هدایت خلق و خدمت به ایشان بوده است و خداوند آناً فآناً به ایشان تملیک می‌کند و از خود آنان نیست. به تعبیر خودشان:«یبسط لنا فنعلم و یُقبض عنّا فلا نعلم»(گاهی پرده کنار می‌رود و اموری را می‌بینیم و گاهی پرده می‌افتد و نمی‌توانیم ببینیم‌). قطره‌ای از علم الهی است برای هدفی خاص. پس از طرفی لازم هم نیست که همه چیز را بداند. التفات می‌کنید؟ امام آنچه را می‌داند که «لازم» است بداند. چه اهمیتی دارد که بداند تعداد ستاره‌ها چندتاست؟ این علمی است که برای او لایضرّ و لاینفع است(نه نفعی دارد، نه ضرری). و حتی شاید ضرر داشته باشد و او را بُت کند و مقدمۀ غلوّ مردم احمق بشود که قطعاً، خلاف مصلحت غالبۀ الهی است. از این‌رو، بسیار شده است که خدا رسول خودش، ولیّ خودش را در جهل(که البته مقصود از آن در اینجا، نوعی غفلت ممدوح است) رها کرده و امدادخاصّ نکرده است، بلکه حتی امداد عامّ هم نکرده. با ندانستن، کوچکش کرده است که هم خودش ادب شود و بداند که از خودش نیست و هم مردم بدانند که نه، مثل اینکه کار دست دیگری است. این یکی از دلایل حبس وحی از پیامبر اکرم‌(ص) است که چند بار رخ داده. سهو هم از وجود مقدّس ایشان اگر صادر شده باشد، به همین دلیل است. در همۀ اینها، فتح بابی عظیم از معرفة‌الله مراد بوده است. این راجع به چیزهایی که دانستنش ممکن است، امّا به مصلحت و حکمتی از نبی دریغ شده؛ ولی حساب علم «مستأثر» الهی به‌کلی جداست. این علم عبارت است از علمی که مخصوص خود خداست و خدا آن را برای خودش نگه داشته و از ماسوی دریغ کرده است.

این راجع به علم، اما دربارۀ قدرت.

کشّی روایت می‌کند که مفضّل گوید: «به امام صادق‌(ع) عرض کردم که شما ارزاق عباد را تقدیر می‌کنید؟». حضرت فرمود: «به خدا سوگند ارزاق را جز خدا کسی تقدیر نمی‌کند، حتی ارزاق خود ما. روزی به طعام همسران و فرزندانم محتاج شدم، فکر بر من هجوم آورد تا آنگاه که قوتی برای آنان یافتم، پس آنگاه نفسم آرام گرفت» ( الرجال:۲۰۷).

صدوق از امام رضا‌(ع) روایت می‌کند: «خداوند امر دینش را به پیامبرش تفویض کرده است آنجا که گفته«آنچه پیامبرتان داد بگیرید و از آنچه نهی کرد، رها کنید»(الحشر:۷). اما امر خلق و رزق را به ایشان تفویض نکرده است» (عیون‌الاخبار:۳۲۶).

و نیز صدوق از امام‌(ع) روایت می‌کند: «هرآن کس که گمان کند خداوند امر خلق و رزق را به حجّت‌هایش تفویض کرده، مشرک است» (عیون‌الاخبار:۷۰).

و نیز در برخی اخبار، از آیۀ شریفۀ «لیس لک من الامر شیء»(چیزی از امور به‌دست تو نیست) برای نفی تفویض امور به معصومین استدلال شده است.

پایان این بحث را روایتی زیبا از احتجاج قرار می‌دهیم که فصل‌الخطاب و حسن‌الختام است. علی‌بن‌احمد روایت می‌کند که بر سر این مسئله که خداوند امر خلق و رزق را به ائمه‌(ع) تفویض کرده است، اختلاف پدید آمد. گفتیم نزد محمد‌بن‌عثمان، نایب حضرت حجّت‌(ع) می‌رویم تا مسئله بر ما مکشوف شود. چنین کردیم. توقیع شریف خارج شد که: «همانا خداوند است که خلق می‌کند و اوست که روزی‌ها را قسمت می‌کند. اما امامان شما، پس ایشان از خداوند مسئلت می‌کنند، پس او خلق می‌کند. از او روزی طلب می‌کنند، پس او رزق می‌دهد تا استجابت مسئلت ایشان باشد که حقّ ایشان را عظیم می‌شمرد»( الاحتجاج:۲۶۴). (از روایت برمی‌آید که امام‌(ع) چون بنده‌ترین است، دعا و خواستش در عالم نافذ‌ترین است).

از طرف دیگر، می‌بینیم که گاهی کمالاتی به اولیای دین نسبت داده می‌شود که هرچه فکر می‌کنیم، می‌بینیم که اینها واقعاً کمال نیست. مثلاً گفته می‌شود که پیغمبر‌(ص) سایه نداشته است. یا اینکه ائمه‌(ع) از ران مادرانشان به دنیا آمده‌اند یا اینکه خون آنها پاک است. علت انتساب این‌گونه فضیلت‌نماها به اولیای دین، فهم تنگ و شعور حقیر عوام است. حاکی از آنکه عوام ارزش‌های متعالی و فضایل حقیقی آنان را نشناخته‌اند، پس مطابق با سلیقه و شعور خودشان، مطابق آنچه می‌شناسند و فضیلت گمان می‌کنند، برای آنان فضیلت تراشیده‌اند یا بر مسائلی تکیه‌کرده‌اند که در آنها ارزشی نیست. و همۀ اینها باعث می‌شود که ارزش واقعی معصومین مجهول بماند. بنابراین، از وظایف اندیشمندان اسلام یکی همین است که این شخصیت‌ها را به جامعه‌ای که آنان را می‌پرستد، ولی نمی‌شناسد، معرفی کنند. جای تأسف است که برخی که باید معرفی‌کنندۀ اسلام ناب باشند، به تأمین و تداوم برداشتی اسطوره‌ای از دین دامن می‌زنند، چون اساساً در پناه این اسطوره‌ها ارتزاق می‌کنند.

۲۱. اکثر گرفتاری‌های دوران غیبت به این دلیل است که شیعیان واسطه و بابی برای امام خود ندارند. به همین دلیل، در روایات از این دوران به دوران «حیرت» تعبیر‌شده است. در این دوران، جز عدّه‌ای خاصّ‌الخواص که کارگزار و انیس حضرت‌اند و از روایتی برمی‌آید که سی نفر هستند معمولاً کسی را به حضرت راهی نیست. اما می‌توان با برقرار کردن ارتباط قلبی با ایشان، بخشی از آنچه را که به دلیل غیبت از دست رفته است، جبران کرد و از این خورشید پشت ابر بهره برد.

توجّه به ایشان کلید بهره‌وری از «نور ولایت» ایشان است؛ که از نور هدایت الهی است. بهره‌مندی از این نور، همان چیزی است که از آن به «معرفتِ امام» تعبیر می‌شود و این همان چیزی است که همواره وسیلۀ امتحان خلایق بوده است.

معرفت آثار و لوازمی دارد که مهم‌ترین آن عبارت است از: به یاد ایشان بودن با ذکر و دعا، منتظر ایشان بودن با مودّت و محبت، تسلیم امر ایشان بودن با علم و عمل، و ... . ریشۀ همۀ این اعمال همان «توجّه» است و در آخر هم به «حضور» ختم می‌شود. و فواید بسیاری دارد که منکران ولایت و حتی جاهلان غیر مقصّر در این امر، که نیازی به حضرت‌(ع) احساس نمی‌کنند، از آن محروم و از برکات آن بی‌بهره‌اند.