درس بیست و چهار
۱. همه به دنبال نبی و شریعت میروند، اگر نیابند به دنبال شریعتسازی میروند. این آئینهای نیایش اقوام مختلف مثل قربانی، گردهمآیی، غسل کردن، کف زدن و سوت کشیدن، جنگ کردن، و ... همه طریقۀ پیاده کردن آن عهد فطری عبادت است.
اینان نمیدانند آن را چطور پیاده کنند. توحید فطری در بستر تاریخ کمکم در اثر جهل عوام و نفع خواص به شرک بدل شد و آئینهای گوناگون سربرآورد تا نیاز بشر به پرستش و نیایش را، ولو به شکل کاذب، پاسخ گوید.
در زندگی انسان موضوعاتی وجود دارد که ممکن است انسان با پای خودش هم بتواند به آنها برسد، امّا چه بسا وقتی به آنها رسید، دیر شده باشد و دیگر کار از کار گذشته باشد. یکی از خدمات مهّم دین این است که در این موضوعات مهم از آدمیان دستگیری میکند.
۲. ریشۀ همۀ نهضتها، انقلابها، قانونها و جنگها میل به آزادی است. منتها بشر ندانسته است که برای آزاد شدن باید از تعلّقات دست بکشد و به بندگی حق درآید. شریعت تعیّن زدا است و و کنهاش زدودن قیود است؛ هریک از احکام آن نقشش رهانیدن از قیودی برای رساندن عامل آن، به آزادی و هستی بالاتر است. کسی که ظاهرش تن به شریعت داده، باطنش دارد در مراتب آزادی سیر میکند و هر روز بیش از پیش آزاد میگردد.
۳. برای سیر در طریق «انسان فطری» لازم است. آنکه مَشوب به انواع رِجس و خباثات است، نمیتواند پرواز کند. انسان فطری آن کسی است که رذائل اخلاقی را کنار گذاشته، به فضائل اخلاقی محلّی باشد؛ چنین انسانی است که در نقطۀ شروع حرکت است. اوست که میتواند از دین خدا و از عباداتِ آن استفاده ببرد. آن آدم بیانصافی که حاضر است برای نفع خودش خون مردم را در شیشه کند، هرچقدر هم نماز شب بخواند، دارد خودش را عبادت میکند نه خدا را. این فرد اول باید برود آدم شود، بعد بیاید. این دین برای آدمهاست، آدمها را بالا میبرد، نه گرگها و سگها را.
۴. در حدیث است که سران عشایر یکی از قبایل کفر را گردن میزدند، نوبت به یکی از آنها که رسید، جبرئیل نازل شد و به پیغمبر گفت که او را نکشید، زیرا در میان قومش سخی بوده است. او چون از این موضوع مطّلع شد، اسلام آورد. از این روایت و امثال آن فهمیده میشود که هر صفت فطری انسانی که از علیّین باشد، اگر خوب در این عالم پرورده شود و بروز کرده باشد، میتواند صاحبش را نجات دهد. فضایل و رذایل هردو زنجیروار است.
۵. دین که عهدهدار بیان و هدایت راه پیامبران و اوصیای آنان است، عبارت است از راهی که انسان فطری باید بپیماید تا به توحید تکمیلی برسد؛ یعنی معرفتش نسبت به خدا کاملتر شود.
۶. غیر از دین، عقل هم به عبودیّت فرمان میدهد. ریشۀ تعبّد تعقّل است. عبودیّت طریق رسیدن انسان به کمال است. «العبودیّة جوهرة کنهها الربوبیّة». در آخر، انسان مظهر اسم «ربّ» میشود.
۷. ما هبوط کردهایم. زمین نوعی تبعیدگاه است، اما در عین حال، یک تجارتخانه است. برای آنکس که در جستجوی معرفت است، کلاس درس است. او توشۀ علم و شناخت خودش را بیش از پیش سنگین میکند. اینجا کاروانسراست. ما راهی دراز آمدهایم و به راهی دراز رهسپاریم که تا ابد هم ادامه دارد. برای شاگردهای تنبل، فرصتی مجدد و برای شاگردهای زرنگ، که مؤمنین و اوتاد و ابدال و اولیا باشند، فرصتی برای شناختی عمیقتر است. افسوس که ما فراموش کردهایم که کجا هستیم. به جای تمرکز بر درسهایی که خداوند از زبان معلّمانش به ما میدهد، به لودگی مشغولیم، به لهو و لعب.
۸. نفس انسان قابلیت حرکت دارد. بعضی ذاتاً این استعداد را دارند که به عالم غیب دست یابند(به اصطلاح روحشناسان قدرت مِدیومی دارند). امّا باید توجّه داشت که ارتباط با ارواح و غیرارگانیکها (مجردات مثل فرشتهها و اجنّه)، مطلّع شدن از وقایع گذشته و آینده، و سیر و سیاحت در عوالم برزخی، دلیل نجات و تعالی روح نیست. در واقع، اکثر این تواناییها شئونی روانی(نفسانی) است و به روح مربوط نیست. صرف نظر از اینکه برخی افراد بیش از بقیّه این تواناییهای طبعی و ذاتی را دارند، اکثر افراد هم با تمرین و فشار آوردن به خود میتوانند تواناییهای خاصی به ذهن و روان بدهند و آن را از جسم تجرید کنند. این قبیل سیر و سلوکها به قدرتمند شدن روح حیوانی(یا به عبارت دیگر بُعد پَست روح) میانجامد، نه روح ناطقه(بعد متعالی روح). امّا اسلام کمال را در «بندگی» میداند. کسب اینگونه قدرتها کمال نیست. از این رو باید به دنبال مکتبی بود که بندگی را تقوات کند، نه بازیها و سرگرمیهای متافیزیکی را یا سیر و سفر در قسمتهای پست برزخ را(که پر از موجودات کثیف است). رمز تمام این قدرتها حبس نفس و تمرکز بر روی خواستههاست. کاری که در نظر اولیای خدا بازی بچهگانه و علامت نابالغی روح است. درست مخالف روش ادیان الهی که اساسش انبساط نفس و رها کردن خواستها و خود را زیر حول و قوّۀ خدا انداختن است. و این همان چیزی است که اولیای دین از آن تعبیر کردهاند به «آدم شدن». و الّا این قدرتهای کسبی پلیدیهایی است که روح در اثر پارسایی انحرافی به دست میآورد و در ضمن آن، درون همچنان تاریک باقی میماند. علاوه بر این، گاهی روح ظلمت را با نور عوضی میگیرد و قدرت شیطان را به عنوان قدرت رحمان میپذیرد و از پی آن میرود. این است که عرفا صدور امثال این گونه امور از آدمی را «حیضالرجال» نامیدهاند.
۹. هرچه زندگی عملی ما مطابقت بیشتری با دستورات الهی داشته باشد(توجّه کنید که الزاماً مراد فقه مصطلح بنا شده بر ظنون نیست)، فطرت اصلی انسانی ما بیدارتر ، فهم و منطق ما به منطق فطری نزدیکتر میشود؛ از این رو علوم و اسرار سریعتر بر ما مکشوف میشود.
۱۰. اسلام اَقوَم طُرُق است؛ یعنی سریعترین راه، آسانترین راه و مطمئنترین راه به سمت خداست. هرچه از این راه دورتر شویم حرکت بطئیتر، سختتر و متزلزلتر میشود. بسا عمر و فرصت و نعمتها میگذرد و ما هنوز در خواب باشیم:
«کاروان رفتو تو درخواب و بیابان در پیش
کی روی، ره ز که پرسی چه کنی چون باشی؟»
۱۱. هر یک از ما با حجابهایی به این دنیا قدم گذاشتهایم. حجابهایی که نتیجۀ سوء اختیار خود ما در عوالم قبل بوده است. حجابهایی نیز در این دنیا کسب میکنیم. البته در کسب بعضی حجابها نقشی اندک داشته یا اصلاً نقشی نداشتهایم؛ مثلاً پدر و مادرمان اگر آن آداب نکاح و آمیزش و حمل را رعایت نکرده باشند، ما با حجابهایی مستور میشویم که تفصیلش در آداب نکاح مذکور است. غذایی که به ما دادهاند، معلّمی که برای ما گرفتهاند، مدرسهای که ما را در کودکی در آن گذاشتهاند، همه ممکن است حجابهایی برای ما ایجاد کند. حتی اعمال نیاکان چند نسل قبل ما نیز ممکن است در ما به شکل حجاب خود را نشان دهد. گرچه برخی از این حجابها با اختیار ما تشکیل نشده است، اما همگی را ما به اختیار میتوانیم قابل پاره کنیم. البته کار کمی سختتر است. هر واجبی که ترک شود و هر حرامی که انجام شود، هر فضیلتی که ترک شود و هر مکروهی که انجام شود، قابلیّت پیدا میشود که حجابی ایجاد شود. بنابراین، علم تفصیلی به شریعت برای سالک راه حقیقتاً، لازم و واجب است. همۀ آن دستورات برای حرکت در مسیر کمال است، برای اتصاف به آنچه ما را بالا میبرد و پرهیز از آنچه ما را مستور و مغفول میسازد.
۱۲. هرآنچه را خدا از واجبات و محرمات مهمتر شمرده است، ما هم باید نسبت به سایر اعمال و سنن مهمتر بشمریم. یکی از کارهای شیطان این است که چیزهای بیاهمیت را زینت و مهم جلوه میدهد و آنچه را که مهم است، از یاد آدم میبرد. از چیزهای بیاهمیت در این دنیا، رفاه و لذت بردن است که متأسفانه محور اصلی کار و تلاش هر روزۀ ما شده است. مهمترین چیز توحید است که اصلاً به آن توجّهی نداریم و اکثراً، به اقسام شرک مبتلاییم. دروغ نگفتن مهمتر از زنا نکردن است، مهمتر از شراب نخوردن است، اما مغفول مانده. غیبت نکردن را هم که کاملاً فراموش کردهایم. خلاصه همین طور اگر در خود دقیق شویم، میبینیم که آن قدرها هم علیه السلام نیستیم و حساسیتهای ما ربطی به دین خدا ندارد. باز برای مثال، آنچه اهمیت ندارد، مسیر ظاهری زندگی است. اینکه دکتر شویم یا رفتگر فرقی نمیکند، مهم زندگی در صراط مستقیم است. امتحانات هر فردی نیز مشخّص است، در هر رشتهای که برود به سراغ او میآیند.
۱۳. روایت شده است: «اجملوا فی طلب الرزق». انسان نباید در کسب روزی خود را به هلاکت افکند و گریبان بِدَرد؛ بلکه باید کوششی کند زیبا و مختصر.
ابتغاء روزی(به دنبال آن رفتن) فینفسه ممدوح است، زیرا همین تعامل با آدمیان و طبیعت است که معرفتزاست و آنکه کار و تجارت را کاملاً ترک کرده است، بر اساس نصّ روایات، بهرهای از عقل را از کف میدهد.
آنچه وظیفه است و به خودیخود ارزش دارد، کارکردن است. دیگر خدا خودش میداند که رزق بدهد یا نه، و اگر میدهد چقدر بدهد. رزق دادن فعل اوست و به ما مربوط نیست. پس حساب کار کردن را باید از حساب روزی خوردن جدا کرد.
رزق بر اساس نصّ کتاب و سنّت، ثابت و از پیش تعیین شده است، ربطی به رشته یا کار ما ندارد. البته بعضی کارها روی آن تأثیر دارد، اما تلاش ما آن را کم یا زیاد نمیکند. توجّه کنید برای هر کس حداقل و حداکثری از روزی هست که اگر خودش را هم بکشد، روزی او از این دو مقدار تجاوز نمیکند؛ یعنی خودش را به هر آب و آتشی بزند از مقدار حداکثر بیشتر نمیشود و در خانه هم بنشیند، آن مقدار حداقل با پای خودش میآید و توی حلق او میرود. این دو میزان برای هر کس مقداری مشخص است غیر از مقدار آن برای دیگری. و نیز برای بعضی فاصلۀ میان این دو زیاد است و برای بعضی اندک. اما در این بین، با انجام برخی کارها، رزق زیاد و کم میشود؛ مثلاً نماز شب، صلۀ رحم، انصاف، صدق، جود، و ... رزق را زیاد میکند. امّا بداخلاقی، دروغ، قطع رحم، اهانت به والدین، ترک راه حق پس از ورود در آن، و ... رزق را کم میکند.
از طرف دیگر، برای هرکس یکسری ارزاق مستقرّ هست و یکسری ارزاق مُستَودَع. ارزاق مستقرّ برای او تقدیر شدهاست و اندکاندک، بر حسب موقعیّت نازل میشود و باب آنها باز میگردد. امّا ارزاق مستودَع هنوز تقدیر نشده است یا اگر هم تقدیر شده و پایشان محکم شده باشد، امضای آنها منوط به اعمال فرد است. در واقع، رزق همچون خَلق است، بر طبق سنّت عام خدا در خلقت، شاء، اراده، تقدیر، قضا و سپس امضا میشود و در هر یک از این مراحل، بداءبردار است و قبض و بسط در آن رخ میدهد. هر گناه بابی از رزق را که مفتوح شده بود، میبندد و هر طاعت بابی را فیالفور باز میکند. اصلاً حق این است که رزق آناًفآناً تقدیر میشود. و این خود بابی از معرفت است. رزقت کم است؟ در گدایی باز است. گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟
مطلبی دیگر هم در اینجا هست؛ فرق است بین آن رزقی که خداوند بیزحمت به کسی داده است، با آن رزقی که من بلند شدهام رفتهام و با زور و رنج تحصیل کردم. التفات میکنید؟ اولی آن رزقی است که تو را میجوید. چنین رزقی فرق دارد با آن رزقی که تو آن را میجویی. اوّلی خلعت و عطیّهای الهی است و خودش با پای خودش خدمت تو میرسد (وظیفه در قبال چنین رزقی خیلی سنگین است). دومی امّا موکول به نظام دنیا است. دنیا شعور دارد. خدا به آن شعور داده است تا آدمها را سرکار بگذارد یا تربیت کند. رزقی که خودت روی هوسها یا ترسهایت یا حتی نیاز واقعیات رفتی در اجتماع آن را بجویی و از چنگ کس دیگری درآوری، چنین رزقی موکول به نظام دنیاست. ممکن است به تو برسد و ممکن است نرسد. دنیا برای خودش نظامی دارد و سنّتهایی در آن جاری است. از جمله اینکه، اکثر کسانی که آن را میجویند بر آن ظفر نمییابند... .
برای مؤمن، سختی معیشت عبادتی است که او را تطهیر و تهذیب میکند (این خودش رزقی است که هرکسی را از آن بهره نیست). حواریون به عیسی(ع) گفتند: «چه کسی برتر از ماست که اصحاب پیامبر زمانیم؟». عیسی(ع) فرمود: «آنکه به دسترنج خویش روزی میخورد».
حیف است متذکر این نکته نشویم که رزق آن چیزی است که آدمی از آن برخودار است، نه آن چیزی که دارد. بین این دو فرق است. کسی که پول زیادی دارد، اما دل خرج کردن آن را ندارد، نباید فکر کرد که رزقش زیاد است. لذا سزاوار است به جای افزونطلبی و حرص بر کسب رزق، به فکر بهتر مصرف کردن هرآنچه هست نیز باشیم.
۱۴. در فرهنگ اسلامی، حساب کارکردن از روزی جداست و کارکردن به خودیخود، امری مستحسن و مطلوب شریعت است و حتی وقتی آدمی گشاده روزی است باید کارکند و زحمت بکشد. چنانکه سیره اولیاء دین چنین بوده است:
سیره زندگی امیرالمومنین کمک رسانی بسیار با کمترین هزینه همراه با توزیع عادلانه دسترنجها بود. ایشان فعالیت اقتصادی خویش را از نقطه صفر و فقر محض آغاز کرد و مشقت بسیار برد تا از دسترنج و حسن تدبیر، اموال بسیاری گردآورد و همه را به نیازمندان بخشید.
در آغاز علی بسیار فقیر بود اما هیچ گاه فقر را ننگ نمیدانست، روزگاری برای سیر کردن شکم حسنین در مدینه در باغ یهودی کارگری میکرد.
علی تنها غذایی را که داشت به نیازمندان میداد و خود گرسنه میخوابید. ابن ابی الحدید گوید علی برای آبیاری درختان خرمای یهودیان مدینه با دست خود آنقدر آب کشید که دستانش تاول زد؛ دستمزد خود را صدقه داد و خود از گرسنگی بر شکم سنگ بست.
امیر المومنین با دست خود کار میکرد، شخم میزد، آبیاری میکرد و خرما میکاشت و از حاصل چیزی برای خود و فرزندانش بر نمیگرفت و همه را در راه خدا انفاق میکرد.
مولا، زمینهای موات را که گاهاًبدلیل دوری و خشونت هوا و سختی زمین، کسی به آنها مایل نبود برمیگزید و با تحمل رنج و سختکوشی، بدست خود در آنها چاه میکند و آبادشان مینمود. آنقدر بر زمین گلنگ زد و چاه کند و درخت کشت که به طعنه بوترابش میگفتند. سیره ایشان، تولید ثروت و آباد کردن زمین بود. روزی او را دیدند که پشتهای هسته خرما بر شتر میبرد به همهمه گفتتند علی چه میکند و بر پشت شتر چه میبرد؟ گفت: هزاران درخت خرماست انشاإالله. راوی گوید امام هستههارا کاشت، همه روییدند و تبدیل به درخت شدند.
یکی از اصحاب میگوید روزی به نخلستان رفتم، علی را درچاه یافتم، چنان کلنگ بر زمین میزد که صدای هماهم نفس زدنش به گوش میرسید و عرق از سرو رویش روان بود و میگفت: ای دنیا از من دورشو که ریسمان ترا بر پشتت انداختم و رهایت ساختم. به خدا قسم نفس خویش را چنان ریاضت دهم که به قرص نانی و اندک نمکی اگر جست، خرسند گردد.
امیرالمومنین مقداری از خرمای زمینش را برای مومن فقیری فرستاد که آبرومندیاش از عرض حاجت مانعش میشد. شخصی به امام گفت: کمتر از اینکه به او دادید او را کفایت میکرد. حضرت فرمود: خدا امثال تو را زیاد نکند، من عطا میکنم و تو بخل میورزی؟
او به بشر آموخت که با ابزاری غیر از دنیا طلبی نیز میشود دنیا را آباد کرد. کارکردن برای علی ارزش بود، او هیزم میآورد،آب میکشید و حتی در وقت فراغت، خانه را جاروب میکرد.
ساده زیستی علی الگوی آرمانی قناعت و زهد بود. طعامش همواره نانِ خشکِ جوین و خورشتش سرکه، نمک، کمی روغن یا کاسهای شیر یا چند عدد خرما بود و گوشت را فقط برای عمل به سنت قربانی میخورد؛ لباسش وصله دار و خشن بود؛ در همه حال به یک گونه و با زهد میزیست، حتی وقتی در اواخر عمر مال بسیار داشت.
علی از بیکاری گریران بود؛ در بحبوحه جنگ خیبر از چشم درد از میدان نبرد کناره گرفته بود، چون او را جستند نه در بستر بلکه در آسیابی یافتندش که با چشمان بسته سنگ آسیا میچرخاند و کار میکرد.
هنگامیکه آب گوارایی در صحرای ینبع جاری ساخت، فریاد زد: وارثان مرا بشارت دهید که همه را در راه خدا بر نیازمندان و بینوایان و واماندگان وقف نمودم.
یکی از اصحاب از او نقل میکند که در زمان امارتش در یکی از محلات کوفه بر او وارد شدم. در حالیکه تک لباسی بر تن داشت و از سرما به خود میلرزید؛ گفتمش یا امیر المومنین خداوند برای تو از بیت المال سهمی قرار نداده که با خود چنین میکنی؟ گفت: به خدا قسم از اموال مسلمین چیزی بر نمیگیرم تا مرگم در رسد، این لباسی است که با خود از مدینه برداشتهام.
امام باقر فرمود: علی پنج سال بر مردم حکومت کرد و در این مدت خشتی بر خشت ننهاد و مِلکی برای خود کنار نگذاشت و طلا و نقرهای نیندوخت.
علی گوید: بدانید که امام شما از دنیایش به همین دو جامه کهنه و از غذا به دو قرص نان اکتفا کردهاست.
علی گوید: خدا بر پیشوایان واجب کرده که بر خود سخت گیرند و همچون طبقه ضعیف مردم باشند تا فقر فقرا آنان را به ستوه نیاورد و از اطاعت خدا دست نکشند.
اگر اندازه آستین علی بیش از مقدار نیاز بود اضافه آنرا میبرید. روزی گفتندش لباس را به خیاط دهید تا دنباله آن را بدوزد تا ریشریش نباشد، گفت: «الوقت اضیق من هذا» یعنی در زندگی برای چنین عملی وقت نیست. تا حدممکن لباس خود را وصله میزد و از خرید لباس نو اجتناب میکرد؛گوید: به خدا سوگند این پیراهن را آنقدر وصله زدهام که خود شرم دارم، کسی به من گفت چرا این لباس کهنه را دور نمیاندازی؟ به او گفتم: از من دور شو، رهروان شب صبحگاهان ستایش میشوند.
فرزندش محمد بن حنفیه گوید: وقتی تاریکی شب فرا میرسید، کوله باری از خرما و آرد بر دوش میکشید و به سوی خانههایی که قبلاً آنها را شناسایی کرده بود به راه میافتاد؛ آنقدر چنین کرده بود که بر دوشش ردی از طنابِ کوله بار نقش بسته بود. به او گفتم پدر چه چیز تو را از صدقه در روز باز داشت؟ گفت: پسرم، صدقۀ پنهانی خشم پرورگار را فرومینشاند.
علی در طول عمرش مساجد بسیاری ساخت و راههای بسیاری آباد نمود.
روزی یکی از اصحاب علی را در گرمای شدید ظهر دید که در کنار دیواری ایستاده، گفت یا امیر المومنین در چنین ساعتی بیرون از خانهاید؟ امام فرمود: بیرون نیامدهام مگر آن که مظلومی را یاری کنم یا بیچارهای را نجات دهم.
۱۵. اگر کسی جزئی از دین را قبول نکرد و منکر شد، از دین خارج شده است، چون تسلیم نشده. برای همین اگر کسی فهمید که فیالمثل شراب حرام است و منکر حرام بودن آن شد و انکار او به انکار دین برگشت، مرتدّ است. این فرد گناهش بسیار بزرگتر از کسی است که میگوید حرام است، امّا من میخورم، انشاءالله خدا مرا میبخشد.
۱۶. کسب حلال از اموری است که توجّه به آن لازم است، زیرا برای آن کس که کار و معیشتی ندارد، آفات بسیار دنیوی و اخروی روی میآورد و بسیاری از معارف، از جمله توحید، توکّل، تسلیم، و ... بهراحتی برای او یقینی نمیشود. گرچه این مسئله شخصی است، اما نوعاً انسانها ضعیف هستند و اگر کار و درآمدی نداشته باشند، اجیر و بندۀ دیگران میشوند و حقایق توحید در آنها یقینی نمیشود و سالها سلوک آنها به تعویق میافتد. مضاف بر آنکه در کسب و کار، امتحانات الهی پیش میآید و انسان بالا میرود. در هر حال، روایات بسیاری وارد شده است و به ما دستور دادهاند که به کسب و کار بپردازیم و از غیر آن نهی کردهاند. یا باید به آن درجه از زهد و قناعت برسیم که مانند برخی علمای پیشین شبانه از میان زبالهها، میوههای سالم را پیدا کنیم و بشوییم و بخوریم یا به سراغ کسب و کار برویم. اگر نفس مطمئنّه نداریم و کم و بیش دنیا فعلاً، برای ما مهم است، باید به جمع مال مُکفی بپردازیم تا خداوند هر وقت خواست و صلاح دید، امر دیگری ظاهر کند. در هر حال، این مسئله را باید هر کس برای خودش حل کند و الّا وقت و قوای او را میگیرد.
راجع به نوع کسب، دین دستوراتی داده که در صدر آن دستورات، این است که مؤمن، صاحب کار خویش باشد و تحت سرپرستی غیر واقع نشود تا مجبور گردد از کسی فرمان برد و وقت و جان خویش را بفروشد و به پای دیگران بریزد و آلودگیهای محیط کار آلودهاش کند و به مصاحبت با نااهل مجبور گردد و همرنگ غافلین گردد. همان ملاک که آدمی را به کار وامیدارد (نفی ذلّت)، او را از انجام کاری که به ذلّت در دین و دنیایش منتهی گردد باز میدارد و به همان دلیل آدمی نمیتواند به هرکاری دست بزند.
ملاک دیگر این است که کارش آنچنان از او نیرو و رمق نگیرد که جایی برای عبادت و خدمت نماند. از اینرو غالب اولیاء به کارهایی به ظاهر پست مانند شبانی، کشاورزی، پینه دوزی، قلم زنی، خیاطی، حمّالی و امثال آن روی میآوردهاند تا دستشان مشغول کار و دلشان فارغ البال به یاد خدای ذوالجلال باشد. و بیش از دسترنج نمیگرفتند و اگر رزق آن روز میرسید باقی روز را بیدریافت سود به قصد خدمت به کار میپرداختند یا به عبادت و خدمتی دیگر رومیکردهاند. و اگر متمّکن بودند، قصدشان از براه انداختن کار نه فزون کردن ثروت بلکه پخش کردن آن در میان مردمان و مشغول کردن بیکاران بوده. نه مانند اهل دنیا که کار میکنند تا خود و فرزندانشان بخورند و لذّت برند، بلکه کار میکردند تا به مردم بخورانند و ایشان را به تسبیح حق وادارند چنانکه در مورد شاه اولیاء علی بن ابیطالب(ع) اشاره شد.
۱۷. اخلاق عبارت است از کیفیت «بودن». اساس اخلاق بر «اعتدال» استوار است. تخلّق به اخلاق درحقیقت، با دعا و توسّل است، گرچه القا نیز بیتأثیر نیست. البته مجاهده هم لازم دارد؛ بیتلاش و کوشش نمیشود.
مقصد اخلاق نمو دادن خود است نه نمودن(نشاندادن) خود. باید حقیقتاً در درون متواضع شد، نه اینکه در برون ادای متواضعان را درآورد.
۱۸. مهمترین صفت اخلاقی صبر است. سرّ آنکه دین این همه به وقار و سکوت و سکینه و طمأنینه اهمیت داده است، همین است. قرار است نفس آرام شود تا دستور برسد که چه کند، نه اینکه خودش سر خود در این وادی و آن وادی جلوه کند. هر کس صبر کند، راه را نشانش میدهند و به او میگویند که چه کند. این صبر خیلی مهم است، کلید همۀ سلوک است.
۱۹. در کارها باید دقیق شد تا انگیزۀ واقعی کردار و گفتارمان را بفهمیم. گاهی عظیمترین کارها ریشه در پستترین صفات ما دارد. مثلاً سالها خدمت به مردم علّتش ترس از تنهایی بوده است (استاد یکی از اساتید ما در جوانی به او گفته بود که اگر رفتهای قم طلبه شدهای تا مرجع تقلید بشوی و مردم دستت را ببوسند، بروی بلیطفروش بشوی، بهتر است).
۲۰. یزید و یزیدیان خودخواه بودند. خودخواهی امّالرذائل است. بزرگترین گناه است. ریشۀ همۀ خرابیها اینجاست که اهل استیثاریم(در مقابل ایثار) یعنی خود و منافع خود را بر دیگران ترجیح میدهیم، بیانصافیم. ریشه، بیانصافی است. یزیدیان هم بیانصاف بودند.
۲۱. حرکت نفس حیوانی به شکل دو قوّۀ جاذبه یا دافعه در انسان بهکار میافتد که در موارد سوء، نامش شهوت و غضب است. با آن همه خباثاتی که در اوضاع مختلف از این دو صادر میشود، در هرجا، اسمی روی آن میگذارندجایی حرص،جایی طمع، جایی غیبت،... همۀ اینها از همان دو قوّه است.
۲۲. مهم حرکت قلب است. حتی در اعمال بدنی، اگر حضور نباشد، حرکتی نیست. امام جواد(ع) میفرمایند: «القصد الی الله بالقلوب ابلغ من اتعاب الجوارح بالاعمال» (توجّه به خداوند با قلب بیشتر انسان را پیش میبرد تا با بهسختی انداختن اعضا). دلیل اصلی را که توجّه به خداست، نباید فراموش کرد. روح عبادات در فقه ما این است. نباید آن قدر به حاشیه دامن زد که در متن عبادت غائب بود. نباید آن قدر شکل را پیچیده کرد که محتوا از بین برود. شکل وسیله است. محتوا و روح اعمال است که همۀ ارزش به آن است. (توجّه بیش از حدّ به فروعات موهومۀ مخترعه بیتردید و بلاشک، قساوت قلب میآورد. قضیه گاو بنیاسرائیل تذکّری است که در بسیاری از دروس فقه و اصول فراموش شده است. اهل بیت(ع) در روایات، کسانی را لعن کردهاند که مدام از شرایط احکام میپرسیده و باعث سخت شدن کار بر مردم میشدهاند. ریشۀ همۀ اینها شیطنت است به ضمیمۀ بیهنری و بیکاری. اگر کسی بخواهد با خوض در مسائل بیارزش فقهی برای خودش نزد خود یا دیگران هویتی پیدا کند و فقر باطنی خودش را سرپوش بگذارد و دیگران را سر کار بگذارد، سر کارش میگذارند. عمر میگذرد و روحش خُرد و ناچیز باقی میماند. عاقبت به طفلی میماند که بهگزاف، خرقۀ رجال را پوشیده است.
۲۳. نخستین وظیفۀ شریعت در بعد اجتماعی، اقامۀ قسط در جامعه است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبیّنات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط»(ما پیامبران خویش را با دلایل آشکار فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم را به برپایی قسط برخیزانند). حمایت از مظلوم و ستاندن حقّ او از ظالم نه آرمانی نوتأسیس و دینی، بلکه وظیفهای همگانی، انسانی، فطری و پیشادینی است. حتی محمدی که هنوز تا پیغامبری راه درازی دارد، در جوانی، با جوانان جوانمرد مکّه پیمان «حلفالفضول» میبندد تا از هر مظلومی حمایت کنند و حقّ او را بستانند. یکی از تعالیم اساسی آن حضرت پس از بعثت نیز کنار نهادن تبعیضهای قبیلهای و قومی و پذیرفتن عدالتی یکسان برای قریش و غیرقریش و برای عرب و غیرعرب بود.(اصولاً عدالت یعنی عِدل و برابر بودن آدمها در بهرهوری از نعمات الهی؛ یعنی آنچه برای خودت خوب میدانی برای همنوعت هم خوب بدانی. قال الرسول(ص) : اَعدل الناس من رضی للناس ما یرضی لنفسه و کره لهم ما یکره لنفسه). هدف، رسیدن به جامعهای است که در آن، مقتضیات رشد انسانی موجود و موانع آن مفقود باشد. احکام دین، تابع اهداف دین است. مبادا فقه مصطلح امروز از این مهمترین هدف غفلت کند و نیز در کتب محدّثین که حتی خربزه و بادمجان ابوابی را به خود اختصاص داده است، جای کتاب «العدل و القسط» خالی باشد.
از افتخارات اسلام این است که سلوکاسلامی نه روی نان نخوردن، بلکه روی نان بخشیدن به دیگران بنا شده است. اسلام بر خلاف بسیاری از ادیان، توانسته است با ریاضتِ داشتن و بخشیدن، بهدستآوردن و از دستدادن که به مراتب بالاتر از ریاضت نداشتن و نخواستن و گرسنه بودن است، روح را از حصار تنگ خاکی نجات دهد و به سوی ملکوت پرواز دهد و نجات نه یک روح، بلکه ارواح بسیار را تأمین کند. علی(ع) مثل یک عمله کار میکند، جان میکند، عرق میریزد و خرسند است.
رنج علی(ع) مانند رنج بودا یک رنج فلسفیشخصی نیست؛ بچهای که در مدینه شیر نداشته و میگریسته است، علی(ع) را رنج میداده است.
نیز، عمدهترین عامل گرایش تودههای مردم به اسلام در متصرّفات اسلامی، نه معارف توحیدی اسلام، بلکه پیام برابری و برادری مسلمین از سیاه و سفید و عرب و عجم و نفی تبعیض بر محور نژاد و ثروت بوده است. تودۀ زجرکشیده و به استثمار رفته بیآنکه از مزایای فکری و روحی و عرفانی اسلام چیزی بداند، بیدرنگ به دامن اسلام پناه میآورد، چون در آن، پیام آزادی از اسارتها و رهایی از تبعیضها را مییابد. صدافسوس که در فرایند تبدیل وصایت رسول خدا(ص) به خلافت و سلطنت اسلامی، همۀ آمال این گروه برای اقامۀ قسط و عدل در جامعه بر باد رفت و فرعون در لباسی نو، باز بر رأس جامعه خیمه زد. و پیام پیامبرانی که آمده بودند تا مردم را از جور کاهنان و رهبانان به عدل اسلام و از بردگی یکدیگر به بندگی خداوند ببرند، اندکاندک به فراموشی رفت، چنانکه پس از صد سال، همّت امیران در چپاول و تاراج بود و همّ عالمان در منازعه بر سر قِدَم یا حدوث قرآن یا کیفیت دست و پای خدا.
۲۴. عدلکلمهای که از بس گفته و شنیده شده است، مانند دیگر کلمات دینی معنایش را از دست داده و اصلاً نمیدانیم چیست، و به چه معناستنه مفهومی انتزاعیو ذهنی آنهم در بحث صفات خدا یا جبر و اختیار، بلکه حقیقتی عینی و مسئلهای کاملاً اجتماعی است. و اصولاً، عمق اجتماعی مسئله آن را به دغدغهای کلامی بدل کرده است که فصل میان امامیه و غیر ایشان است. افسوس که حتی در امامیه، عدل به شکل مسئلهای کلامی، نظری و ذهنی در کتابها و حجرهها محبوس ماند و فرصت نیافت آن رسالت اجتماعی خودش را عملی سازد که اصلاً برای آن پدید آمده بود. حال آنکه با روشن شدن مفهوم عدالت، بسا آرا و احکام دیگر نیز در منظومۀ واژگان اسلام دستخوش تغییر میشود. علمای وابسته به دربار، که تقریباً اکثر علمای زمان زمامداری اموی را تشکیل میدادهاند، در پاسخ به جریان اعتراض همگانی به ظلم و فسق زمامدارانشان، سه عقیده را در جامعه ترویج میکردند:
نخست آنکه ظلم و به تبع آن عدل، از مقولههای بشرفهم نیست و اصولاً، عقل آدمی قاصر است از اینکه تشخیص دهد عملی عدل است یا ظلم؛ خدا باید بگوید. و چون خدا باید بگوید، لاجَرَم پای عالمان درباری پیش کشیده میشود، چون آنان واسطۀ خدا و خلق بودهاند. فقط آنها میتوانستند بفهمند که خدا چه گفته ( ائمه(ع) در برابر این واسطهگری روحانیون میخواستند علم را وارد بدنۀ مردم کنند تا کمتر بشود سر مردم کلاه گذاشت. این است که این قدر به تعلّم و تفقّه دینی دستور دادهاند).
نتیجۀ این واسطهگری این است که اگر علمای بزرگ شام و عراق و حجاز کارهای یزید را، که خلیفۀ رسول خداست، تأیید کنند، مردم دیگر حقّ اعتراض ندارند. در برابر این نظریه، امامان شیعه تذکّر دادهاند که حسن عدل و قبح ظلم، مسئلهای فطری(عقلی) است؛ یعنی حتی اگر همۀ مردم روی زمین ظلمی را زیبا بدانند، اما من بفهمم که ظلم است، آن عمل زشت است و من نباید تسلیم توهّم اکثریت بشوم.
دومین عقیدهای که در زمان طواغیت در جامعۀ اسلامی ترویج شد، این بود که گفتند: هر چه شده است و میشود مطابق حکم خداست. خدا خواسته است که معاویه بر علی(ع) پیروز و خلیفۀ مسلمین شود. هرکس اعتراض کند بر حکم خدا و خواسته و مشیت و جبر خدا اعتراض کرده است. در مقابل، ائمۀ شیعه(ع) تذکّر میدادهاند که فعل شما با اختیار شما بوده و منسوب به شماست، چرا خدا را متهّم میکنید؟ این شمایید که نظام ظالمانه ساختهاید.
سومین عقیده، که البته بعدها در زمان بنیعباس خیلی به آن پرداختند، توقّف در اختلافات صحابه و ارجاع امر آنها به خدا بود. گفتند ما نمیدانیم حق با علی(ع) بود یا معاویه، خدا میداند. خدا بندهشناس است. ما را به این حرفها چه کار. در واقع، برای رهایی از تناقضتسنّن اعتقاد به یک تناقض بزرگ است: مثلاً خالد بن ولید چون صحابی رسول خداست، خوب است و چون قتل نفس کرده و با زن مردم همبستر شده بد است. ای آقا، خدا میداند به ما چه؟قوّۀ تشخیص خودشان را خودشان کور کردند و خودشان را به نفهمی زدند. در برابر این جریان نیز امامان شیعه(ع) روی تولّی و تبرّی، حبّ و بغض و لعن و سلام به عنوان ابزار و وسیله، و نه هدف و اصالت ذاتی، تأکید کردند.
نتیجۀ این سه فرایند، که عملۀ جور آنها را تبلیغ میکردند، این بود که نظام فاسد باز هم پابرجا بماند و سهم وابستگان به آن، همچنان حفظ شود؛ بیشتر از تودۀ مردم که بار آنها را بر دوش میکشند. و خوب میدانیم که اگر فردی وابسته به زر و زور و تزویر بیشتر از آنچه حقّ اوست سهم ببرد، قهراً دیگری که وابسته به حاکمیت نیست، خودبخود، کمتر از حقّ واقعیاش سهم خواهد برد. و عدالت که عبارت است از برخورداری هرکس از مواهب خدادادی یا اجتماعی و رفاهی در قبال زحمتی که میکشد، پا برجا نخواهد شد. و ظلم همچنان ادامه خواهد یافت. این اتفاقی بود که افتاد و همین حالا هم دارد میافتد.
۲۵. همان طور که گفتیم، پیامبر اکرم(ص) ابتدا مردم را به خداپرستی و یکتاپرستی دعوت کردند. سپس بیان معارف مبدئی شروع شد. جلال خدا، قهر خدا، جمال خدا، مهر خدا، و ... مردم را از دو جنبۀ خوف و رجا به خدا متوجّه کرد. پس از آنکه مردم را با خدا آشنا کرد، باید آنها را با احکام نفسیّه و مستقلات عقلیه آشنا میکرد. پس از این اصول، نوبت به فروع، مثل معاملات، تجارات، اجارات، حدود، دیات، و ... میرسد. سنّت رسالت بر این است که از توحید شروع کند، از معرفت خدا، معرفت انبیا، معرفت نفس، معرفت مستقلات عقلیه شروع کند، سپس به معارف غیرمستقلات، که احکام فرعیه است، برسد.
در آشنا کردن مردم با دین خدا هم باید همین ترتیب رعایت شود و الّا، بازده بسیار بسیار اندک خواهد بود. نمیشود از استبراء شروع کرد، نمیشود از این سؤال شروع کرد که از چهکسی تقلید میکنی. اگر آموزش و پرورش این مطلب را رعایت نکند، مشکلات بسیاری به بار میآورد.
مطلب دیگر اینکه ترتیبی بودن معارف دینی در ثواب و عقاب و نظام تعالی انسان هم لحاظ میشود. عقاب شرک شدیدتر و نابخشودنیتر از عقاب شرابخواری است. ثواب توحید نیز بیشتر و پایدارتر از ثواب طواف بیتالله است. در واقع، همۀ اینها مقدمۀ آن مطالب اصلی و اساسی و به عبارتی، ذاتی دین است.
ذاتیّات دین را باید شناخت و بیشتر مراقب آنها بود. اجتهاد واقعی(که سید علی قاضی(ره) میگفت سالک تا مجتهد نباشد به جایی نمیرسد) این است. ذاتیات دین مشترک میان ادیان است. این حدیث که «بنی الاسلام علی خَمس: الصلاة و الصیام و الزکوة و الحج و الولایة»، نه تنها دربارۀ اسلام ما، بلکه دربارۀ اسلامی که شیرازۀ همۀ ادیان است، صادق است. مدار هر شرعی بر همین پنچ اصل بوده و این اصول با تفاوت شرایع تفاوت نکرده است و تفاوت نمیکند: اصل اول حاضر شدن عبد است در خدمت مولا، در همۀ اوقات لیل و نهار. گاهی که مولا او را احضار میکند، تحت امر او باشد و گاهی از روی محبت خودش حاضر شود و این اصل را به لسان شریعت «نماز» گویند. اصل دوم «کف نفس» است. اصل سوم صرف کردن مال مولاست در آنچه او گفته. اصل چهارم طی مراحل و مراتب بندگی است. اصل پنجم دوستی و متابعت خواص و اتباع مولاست، به مقدار نزدیکی به مولا، که در لسان شرع «ولایت» است. بسیاری اوقات ذاتیات دین با عرضیات آن در مصداق خاصّی برای فردی خاص متعارض میشود. یکی از اساتید ما نقل میکرد که: «شبی مراجع دینی وقت در خانهای جلسه داشتند. سپس در آنجا بیتوته کردند. شب که از نیمه گذشت، کمکم هر کدام بیدار و به تهجّد مشغول شدند. سیّد محمّدتقیخوانساری هم در میان آنان بود که بر خلاف بقیه، تخت خوابید؛ حتی موقع اذان صبح بلند نشد و نمازش را عندالطلوع خواند. چون ایشان را اهل کرامت و سلوک میدانستیم، بعداً از این مسئله پرسیدیم. فرمود: ما موظّف به توحیدیم نه عبادت». او نمیخواست عبادتش را به شرک بیالاید.
۲۶. عمل به آنچه در شریعت آمده، موجب آرامش روان و قرار روح است. لازم نیست به دستورات عجیب و غریب مکاتب مختلف روی آوریم. برای نفی خواطر لازم نیست ساعتها به نقطهای خیره شویم، راهش نماز شب است. بهجای ساعتها ورزش کردن، بهتر است کمتر بخوریم. بهجای قرص خواب بهتر است زودتر به بستر برویم و زودتر از خواب برخیزیم. بهجای روانکاوی برای علاج ترس از فقر، بهتر است کمی قناعت کنیم. ما مسیر غلط را آمدهایم و پیوسته میخواهیم اشتباهاتمان را با اشتباهات دیگر جبرانکنیم. در حالی که باید بازگردیم.
اساتید ما معتقد بودند که رعایت آداب غذا(غذای ساده و کم و با توجّه خوردن)، آداب خواب(با طهارت و توجّه خوابیدن)، نظافت(تمیزی پیوستۀ بدن و لباس و دهان)، وقار(آرامش در گفتار و رفتار و گامبرداشتن)، حفظ لسان(از لغو و فضول در کلام)، همه در سلوک انفسی به منزلۀ سنگ بناست. بهخصوص روی سیر در طبیعت تأکید میکردند و میگفتند که در امثال شمس و قمر و نجوم و باد و باران و رعد و حیوانات و نباتات و کوهها و... که قرآن از طبیعت گفته، عنایتهاست که باید در معرض آنها قرار گرفت تا به معارف آنها دست یافت: «أفلم یسیروا فی ألارض فتکون لهم قلوب»(آیا در زمین نمیگردید تا قلب پیدا کنید) یا «سیروا فی ألارض فانظروا کیف بدأ الخلق»(در زمین بگردید و بنگرید خدا چگونه خلقت را بنا نهاده است).
مثلاً تماشای آسمان شب در تخلّق به اخلاق الهی مؤثر است و نیز در هر یک از حیوانات برای آدمی عبرتهاست،... .
۲۷. نخستین کاری که برای شناخت و معرفی اسلام راستین باید انجام داد و البته زحمت زیادی دارد ولی لازم است، این است که مکتب اسلام را از چنگ تمدّن و فرهنگ و علوم اسلامی رهانید. و اسلام را چنان فهمید که بلالحبشی میفهمید، نه چنانکه بوعلیسینا یا ملاصدرا یا ابنعربی یا غزالی؛ چنانکه ابوذرشترچران بیابانی و سلمانکارگر روزمزد و میثم خرمافروش میفهمیدند. آن وقت میفهمیم که چه پیرایهها در این چندصد سال به آن بسته شده و روی فهم آن اثر گذاشته است. حساب تمدّن مسلمین را باید از اسلام جدا کرد. باید تکلیف اسلام را روشن کنیم که با کدام چشم میخواهیم آن را ببینیم؛ میخواهیم قرآن را که میگشاییم با چشم علی(ع) ،ابوذر و بلال بخوانیم یا با چشم فلاسفه و عرفا و متکلّمین و منطقیون و امثال اینها. اینها را باید از هم جدا کرد. باید در جستجوی خودآگاهی بود. این خودآگاهی هیچ ربطی به فلسفه، کلام، منطق و سایر تولیدات تمدّن اسلامی ندارد، که خیلی هم ربطی به اسلام ندارند و گرتهبرداری مکاتب پیش از اسلاماند؛ چیزی دیگر است. علوم بهاصطلاح اسلامی، فقط مقداری دانستنی وارد ذهن آدم میکند، بیآنکه جهل را نابود کند. بیآنکه به خودآگاهی ختم شود. بیآنکه با مطالعۀ آنها حقیقت درون انسان خانه کند. بیآنکه ذات آدمی تغییر کند. مضاف بر اینکه نمیتوان فیلسوف ارسطومشرب بود و تفکری دینی چون صحابیان پیغمبر داشت. چنان فیلسوفی هرجا در متون دینی کلمۀ انسان، خیال، اراده، نور، خواب، و... را میبیند، نمیتواند از آنها درکی ارسطویی نداشته باشد. زیرا خواننده اکثراً در پی کشف مألوفات خود در متن است وآنگونه که گفتهاند: عبارات نه آبستن معانی، که گرسنه معانیاند.
۲۸. فلسفۀ عبادات یا عامتر از آن، عبودیت و طاعت، نجات و آزادی است. آزادی از طاعت زر و زور، طاعت هوا و هوس، و هر قدرت بیرونی یا درونی که در زندگی انسان حاکم است و انسان را به یوغ کشیده. راه این آزادی اطاعت از احکام حقیقت مطلق و ناموس ابدیت و قوانین واقعی حاکم بر سرنوشت انسان است. این است که دین اسارت نیست، رهایی است؛ رهایی از اسارت در دام قدرتنماها و پناه بردن به قدرت واقعی است. فرار از مجاز به حقیقت و از آلهۀ خیالی به الله، صاحب واقعی این عالم است.
۲۹. از موانع مهم در راه تعالی انسان، میل به پرکردن فقر و خلأ خویش با آن چیزهایی است که حقیقتاً، قادر به پر کردن این خلأ نیستند. این است که آدمی بیش از نیازش، باحرص گرد میآورد و با بخل میاندوزد و آرزو میکند که کاش همه از آنِ او بود، حتی از داشتن دیگری غمگین میشود و آرزو میکند که کاش نمیداشتند و همه از آنِ او میبود.
در برابر، از غُرَر آیات قرآن است که: «من یوق شحّ نفسه اولئک هم المفلحون» (هرکس را از شحّ نفسش نگه دارند، رستگار شده است. امام صادق(ع) شحیح را آن کس تأویل کردند که از داشتن دیگران دلتنگ است).
برای غلبه بر این موشصفتی آدمی(سکّهجمعکنِ سکّهپرستی که میاندوزد، بیآنکه به آن نیاز داشته باشد؛ چون از اندوختنش لذّت میبرد) قرآن بسیار بر انفاق تأکید میکند و این انفاق قرآنی نه انفاق واجب فقهی(خمسش را بده با بقیه کاخ بساز، حلالت باد)؛ بلکه انفاقی همهجانبه و انسانساز است :«لن تنال البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون»(به پاکی نمیرسید تا از همانچیزی انفاق کنید که دوست میدارید). این انفاق تا کجاست؟ تا آنجا که دل، بسته است. تا آنجا که میخواهی پاک شوی. واجب است یا مستحب؟ نمیدانم و اصلاً نمیخواهم بدانم. اصولاً تفکیک احکام به واجب و مستحب و به حرام و مکروه و مباح، زاییدۀ اندیشۀ فقهی سدههای بعد و مفرّی برای راحتطلبی مسلمین بوده است. (بعضی از اساتید ما نقل کردند که در تشرّفی، حضرت حجّت(ع) به کسی که پرسیده بود چرا گذشتگان بیشتر تشرّف داشتهاند تا معاصران؛ فرموده بودند: شما احکام الهی را تقسیم کردهاید، مستحبّات را رها کردهاید و مکروهات را نیز جایز میدانید و در مباح غرقید).
۳۰. تقوا واژهای پرمفهوم که متأسفانه مانند دیگر کلمات دین از مفهومش عزل و به چیزی دیگر مسخ شده است نه به معنی پرهیز و پرهیزبارگی و پرهیزکارگی، بلکه معنایی کاملاً ایجابی دارد و خداخواهی و خدامحوری در اعمال و گفتار و پندار است. تقوا امتداد ایمان و تجدید هرروزۀ آن است. تقوی، «حضور در محضر حق» در تمام ابعاد وجود آدمی است. آن پارسایی که علی(ع) جانبداریاش میکند، گوشهنشینی در کوههای اطراف مدینه نیست. بلکه پارسایی مردی است که در حومۀ مدینه با دست خالی چاه میکند، بیابان را نخلستان میکند، نخلستان را به فقرای شهر میبخشد و در پایان عمر، باز فقیر از دنیا میرود. نقطۀ کمال چنین تقوایی، مقام احسان است که عبارت است از «دوام» چنین حضوری در محضر حق. این غیر از تقوای نهروانی است(داغ مهر بر پیشانی، اما نفهم و بیشعور)، غیر از تقوای ابوموسیاشعری است(عامل به مستحبات، اما خودخواه و شکمگنده، به تمام معنی یک گاو مقدّس)، غیر از تقوای طلحه و زبیر است(سنگ دین را به سینه میزنند، چون منفعت خودشان در آن است)، غیر از تقوا آلمعاویه است(خمسش را بده با بقیه کاخ بساز)، غیر از تقوای صوفیانۀ حسن بصری است(که از علی و معاویه، حق و باطل، توأماً کناره گرفت و در حالیکه غریو جنگ را میشنید، در خرابهای به عبادت نشست، «پرهیز» کرد و هیچ کار دیگری هم نکرد. این فرد «پرهیزکار» است، اما متقّی نیست؛ چونکه تقوا نگهداری جانب خداست). تقوا از آن مالک اشتر است که در آتش تلاطم جامعه، آن هم جامعهای به تماممعنا بیمار، در اوج خطر و در حالی که وسوسۀ قدرت و ثروت، کمر رجال را یکییکی میشکند، میایستد، کار میکند، میجنگد و پاک میماند.
۳۱. اکثر دینشناسان از درک روح اسلام غافل ماندهاند. گرچه دربارۀ موضوعات اسلام خوب تحقیق کردهاند، اما این غیر از شناخت روح و حقیقت اسلام است. باید دنبال این باشیم که روح اسلام را بشناسیم. گاه میبینیم که در نحلهای از نحلههای اسلامی، به یکی از اجزا و موضوعات اسلام تأکید زیاد شده و پررنگتر از بقیه شده و آنها را تحتالشعاع قرار داده است و این باعث شده که روح اسلام در آنجا بهخوبی درک نشود و مجموعه، با هم منسجم نباشد و ترکیبی زنده و پویا نداشته باشد.
۳۲. دربارۀ اجزا و موضوعات دین نیز باید توجه داشت که تاریخ باید ملاک باشد نه باور. باورها باید دائماً با حقیقت تاریخی نقد شود. باید تاریخ، کلام ما را بسازد، نه اینکه با نگرش و سبقهای خاص در کلام به سراغ تاریخ برویم و آن قسم از تاریخ را که باب میل ما نیست، قیچی کنیم و نادیده بگیریم، برعکس آن قسمت را که به نفع ماست پیراهن عثمان کنیم و پررنگ بنمایانیم. اگر به این نکته توجّه نکنیم، البته میتوانیم باز هم مذهبمان را حفظ کنیم و شاید راه حفظ مذهب اصلاً همین باشد؛ اما هرگز قادر به درک دین خود نخواهیم بود و از این حیث، حقیقت «مذهب حقّۀ» خود را نیز نخواهیم فهمید. و همچنان در برداشتی آرمانی و بچهگانه و البته لذّتبخش از تاریخ غوطهور خواهیم بود.
نکتۀ دوم راجع به اصالت علم کلام است. متکلّمان مدتها پس از نزول وحی آمدند و کوشیدند تا سخنان خدا و پیامبر را استدلالی کنند و برای آن دلیل بتراشند و درست از همین جا بود که رابطۀ ادبیات دینی با وحی قطع شد و فهم دینی امّت در محاق رفت. درواقع، آنها ذوق دینی ما را از ما ستاندند. سخنان پیامبر را مدلّل کردند، یعنی یک سیستم عقلانی بشری و مستقل از وحی بنا کردند. اینجا بود که تیزبینان بهطور غریزی استشمام کردند که متکلّمان ما را از پیامبر دور میکنند و با واسطه کردن کلامی بشری، میان ما و کلام آسمانی جدایی میاندازند و دست ما را از دست خدا بیرون میکشند. آری، متکلّمان دین را بشری کردند و شخصیت پیامبر را در سایه بردند و به جای او نشستند. سخن را به رتبۀ عقول بشری تنزّل دادند و اسیر چون و چراهای مدرسه کردند. این است سرّ آنکه ائمۀ اطهار(ع) بهشدّت از علم کلام نهی میکردند و آن را به حاشیه میراندند و «دَعُوا اصحاب الکلام» میگفتند. زیرا زبانِ دین زبان ولایت است نه استدلال؛ ادبیاتِ آن ادبیات حیرت است نه تفسیر.
۳۳. وقتی معصوم(ع) در جامعه حضور دارد، تکلیف روشن است. معتقدان به سراغ او میروند و قهراً، در مسائل علمی و عملی رأی او مُطاع است. اما وقتی معصوم(ع) در حجاب غیبت است و در جامعه حضور ندارد، هیچکس حق ندارد خودش را تالیتِلو معصوم و بهاصطلاح، «نائب خاص» او بداند و قولش را قول معصوم جا بزند یا فکر و برداشتش را از اسلام به بقیه تحمیل کند. همۀ افکاری که در چارچوب اسلام هست، باید مطرح باشد و باب تضارب آرا و تبادل اندیشهها و فهمها از آیات و روایات باید مفتوح باشد. تا دایرۀ دین تنگ نشود و دین مایۀ عسر و حرج مردمان نگردد و اگر کسی خواست به هریک از اقوال اخذ کند، همچنان در دایره دیانت باقی بماند و بشود از هدایت محتمل و صواب مظنون بهره ببرد. از آنجا که ما فاصلۀ زمانی زیادی با عصر معصومین(ع) داریم، مذهبی که در دست ماست تاریخ تفاسیر و برداشتهایی است که از مکتب ائمۀ هدی(ع) شده است؛ ملغمهای از برداشتهای سقیم و صحیح. همه میدانیم تلقّی بزرگان شیعه از اصول مذهب در تاریخ مذهب شیعه چقدر با هم متفاوت بوده است، چه رسد به فروع آن. و اکثراً به تکافوی ادلّه یا تعادل قوا و علل رسیده(گرچه در بعد اجتماعی آنکه به دربار سلطان زمانش نزدیکتر بوده، توانسته است اندیشهاش را بیشتر نشر دهد). پس آنچه در دست ماست، اغلب برداشتی است از تشیع، نه اصل تشیع. از این رو، قهراً نمیتواند مقدّس و فوق چون و چرا باشد. رگههای اخباریگری، اعتزال، اشعریت، تصوّف، غلوّ و قول به تحریف قرآن در تاریخ شیعه کم نیست.
۳۴. رویکرد قرآن به اصل دین رویکردی وحدتگراست. حقیقت و اصلی برای دین در نظر میگیرد و روی آن پای میفشرد و هر دینی را به میزان بهرهمندی از این گوهر، محترم میشمرد. آن حقیقت و اصل و گوهر عبارت است از «تسلیم بودن در برابر حق». اساس اسلام را نیز همین میداند و فقط این را «دین» میداند.
این راجع به دین، اما راجع به شریعت یعنی آییننامه و نظامنامۀ اجرایی دین و راه عینیسازی حقیقت آن، با توجه به اوضاع مکان و زمان، قرآن آشکارا رویکردی کثرتگرا دارد. و میبینیم که بر نصرانیت و یهودیت و حتی(شاید) مجوسیت و صابئیت صحّه میگذارد. نکتهای که راجع به شریعت هست و باید مدّ نظر باشد این است که شریعت نباید ایمانمحوری و انسانمداریاش کمرنگ شود. اگر چنین شود، اغلب مردمی که خداشناس و انسانمدار هستند، از آن روی برمیتابند، زیرا پاسخی برای نیازهای ایمانی و اخلاقی خود در آن نمییابند.
نکتۀ دوم اینکه نباید دین در شریعت خلاصه شود و تمامیت انسان صید شریعتزدگی شود و این وقتی محقّق میشود که شریعتمدار در پی کشف گوهر شریعت باشد و در پی پیاده کردن این آیۀ شریفه باشد: «إنّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله ربّ العالمین»... . گوهر دیانت انجذاب معنوی و روحانی بهسوی خداوند است.
۳۵. دینی مانند اسلام که میخواهد جاودان و خاتم باشد و شفای دردهای آدمی در اعصار و امصار مختلف باشد، راهی ندارد جز اینکه هسته و رشتۀ مشترکی را معرفی کند که درخور همۀ ادیان در همۀ ادوار و اعصار است و از فروع و حواشی و شئون موضعی و مقطعی درگذرد. این واقعیت نه برخاسته از نقصان، بلکه کمال دین است. امام رضا(ع) میفرمایند: «علینا القاء الاصول و علیکم التفرّع» ( ما اصول را میگوییم، فروع را خودتان استنباط کنید). از اینجا باب اجتهاد باز میشود و محققّان به مرور میآیند تا با حفظ چارچوب، علم شریعت را بسط دهند و آن را با اوضاع مکان و زمانی که تجربه میکنند، منطبق سازند. در چنین اجتهاد پویایی، آنچه حرف اول را میزند کاوش در گزارههای دین و بازشناختن ذاتیات آن از پیرایههای عَرَضی است که با حجاب مکان، زمان، مقام و کلام، مقاصد شارع(همان ذاتیات) را مستور کردهاند.
۳۶. آدمی به تعبیر قرآن، هلوع و جزوع و منوع و عجول و جهول و ظلوم و ضعیف است. در پی افکندن هر طرح و نقشهای برای او باید به این اوصاف ذاتی وی نظر داشت. تاریخ ما آدمیان، که بهترین جلوهگاه اوصاف طبیعی ماست، مالامال از سیاهی و تباهی و کجروی و عصیان است. عبرت بیاموزیم که «ما اینچنین هستیم». اگر این اوصاف خود را انکار نکنیم، بهتر میتوانیم آنها را مهار کنیم.
انسان اینچنین است و حیات انسانی مبتنی بر همین صفات است. مخاطب پیام پیامبران نیز همین آدمیان هستند. پیامبران نیامدند تا دنیا را از دنیا بودن بیندازند و آن را بهشت کنند و آخرت را روی زمین برپا کنند، بلکه آمدند تا دنیا را با همین اوصافی که میبینیم، مقدمۀ آخرت سازند. و اصلاً در دین، حیات دنیوی تا آنجا که به تنظیم و تأمین حیات اخروی مربوط است، اهمیت مییابد و به خودیخود ساختن و آباد کردن آن مقصود نیست. درست به همین دلیل پیامبران که آمدند، به آدمیان برای زندگانی این جهانی وعدههای بلند و دلربا ندادند.(حتی در نعماتی که در قرآن از آنها سخن رفته است، شناخت خدا و شکرگزاری مدّ نظر بوده و بهرهوری از آن نعمات ترغیب نشده و به نظر میآید که فقط رخصت استفاده از آنها داده شده است و حیات طیّبهای که دین به آن توصیه کرده، تمتع نیست، بلکه قناعت است). از همین روست که نزد برخی فرق اهل سلوک، فقر ممدوح است که البته معنایش نزد ایشان نه مسکنت و نداری و دریوزگی، بلکه در عین داشتن، ساده زیستن، کم کردن علقهها و نیازها، و انفاق کردن مازاد است.
برای ما هم توجه به این نکته لازم است که لااقل، تا نرسیدن پایان تاریخ، جهان از اینکه هست چندان بهتر نمیشود. خداوند جهان را با آتش غضب و شهوت اهلش اداره و تدبیر میکند. حتی گرمی مدارس و رونق بازار به تفاخر و تظاهر و تکاثر است. مصلحان نیز در این برهه از تاریخ، از دین نباید بیش از آنچه در توان آن است از آن بخواهند و این توان را کم و بیش، تاریخ دین روشن کرده است.
اگر این را فهمیدیم، دیگر دنبال ایدئولوژیهایی راه نمیافتیم که روی زمین وعدۀ بهشت میدهند و به خاطر بهشت موهوم آنها جهنم را برای خود نمیخریم.
این آفت یعنی ناکامی نسبی دین در مدیریت جامعه، از آنجا ناشی شده که میان دین و عمل مدعیان دینداری شکافی بزرگ پدید آمده؛ این شکاف ریشهاش در صدر اسلام و حتی پیش از ثقیفه است اما در بستر تاریخِ پر التهابِ خلفای جور، ستبر و پایدار گشت و هرروز میوهای خبیث به بار میآورد و فقر و نکبت نصیب مسلمین میکند.
آری، دین به خودی خود قادر به مدیریت جامعه، آنهم به نحو احسن است و این انصافاً از مهمترین کارکردهای دین است. متدیّن نیز اگر حقیقتاً عالم به دین و عامل به آن باشد، در افقی وراء افق دیگران قرار میگیرد و درک و فراستی ماورائی مییابد و ملهم به صلاح و فساد امور جامعه و اشخاص میشود، از اینرو بهترین فرد برای مدیریت و راهبری جامعه است. مؤمن حقیقی رشحهای از خلیفةاللهی دارد و قادر استَ خدایگونه سلطنت کند و حکم براند: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی»(ای داود ما تو را جانشین قرار دادیم، میان مردم به حق داوری کن و پیرو هوای نفس مباش). عیب اینجاست که چنین کسانی به غایت نایاباند یا اگر باشند برای اداره جامعه از حیث تعداد ناکافیاند.
۳۷. امر به معروف و نهی از منکر را نمیتوان به بهانههایی ساده و واهی وانهاد. قرآن نیکی این امّت را در گرو این فریضه دانستهاست : «کنتم خیر امّة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر».
امر به معروف، فریضهای است که بههیچوجه، استثنا بر نمیدارد و در جامعۀ مسلمین هیچکس فوق آن نیست که نشود او را امر و نهی کرد. و هر که در هر مقامی، اگر خیرخواه و واعظی نداشته باشد، بهسرعت فاسد خواهد شد و فسادش جامعه را به تباهی خواهد کشید. از اینرو، امر و نهی مَلِک و عالِم، بسی لازمتر از رعیّت و جاهل است و به حال جامعه نافعتر. زیرا فساد عالِم و مَلِک، فساد عالَم و مُلک است.
مضاف بر اینکه مقصود از این فریضه باید هدایت باشد نه دخالت، در انجام آن نیز نکاتی باید مدّ نظر قرار گیرد:
اول، نقطۀ شروع است. ناکس را نباید بیمقدمه امر به معروف و نهی از منکر کرد. نباید این بذر پاک را در سرزمینی ناپاک افشاند. ناکس هدایت صریح و عریان را برنمیتابد. ترویجِ بیمقدمۀ اندیشۀ دینی به حال فرد و جمع مضرّ است. قرآن خود به ما میگوید که این قرآن فقط به درد متّقین میخورد، نه هر ناکسی. پس باید نخست تقوا را در دل مردم نشاند (تقوا، توجه و یاد خدا و امری فطری و پیشادینی است).
باید به «ترتیبِ تعلیم» نیز توجّه کرد. تفاوت اسلام مکّی با مدنی بسیار است. محیط مخاطب ما در کدام برهه از آشنایی با اسلام است؟ از کجا آغاز کنیم؟ بیتوجهی به نقطۀ آغازین، موجب میشود که کاری بیثمر و بینتیجه را آغاز کرده باشیم.
دومین نکته توجّه به روشهاست که باید مطابق با اقتضائات زمان باشد. بر ماست که شکل و روش صحیح حاکم کردن ارزشهای دینی را بیابیم و با صبر و حوصله بهکار بندیم و الّا انتشار معروف در جامعه، آرزویی واهی خواهد بود.
از مواردی که آمر و ناهی باید مراقب باشد، این است که در حین امر به معروف و نهی از منکر، در سویدای قلبش آرامش و طمأنینه را حفظ کند و نگذارد پریشانی افکار و اغتشاش ذهن به او روی کند و طهارت قلبش را برهم زند. و حتی اگر شدت و حدّتی لازم بود، خارجی و صوری و جوارحی باشد و به باطنش راه پیدا نکند و خلوتش را برهم نزند و حالش را تنزل ندهد و وجودش را به کثرت بدل نکند. البته این امر مستلزم تمرین و تجربهای است که با ممارست به دست میآید.
۳۸. علت انحطاط تمدّن مسلمین، فهم معوّج از اسلام بوده است. مسلمین به تنبلی خو کردند، لاجرم دین را نیز بهگونهای فهمیدند که با تنبلی منطبق باشد. رخوت فکری و معیشتی منجر شد به فهم ذلیلانه از دین. در واقع، آنچه در معیشتشان میگذشت، همان را در دین خواندند و از دین برای آن پشتوانۀ نظریساختند.
رفتهرفته، عقل به محاق رفت و اخباریگری و اشعریمشربی حاکم شد، فقه بسط پیدا کرد و همه چیز مسلمین شد، طبیعت و علم به آن نامقدّس شد، قیام حسین(ع) اسطورۀ زینت مجالس شد، اختیار با زیرکی انکار و جبر و توکّل صوفیانه تفسیر رسمی و مؤید حکومت و محافظهکاری سیاست غالب حاکمان شد. و اینگونه مسلمین آرامآرام، از مکتب راستین دور افتادند و به رخوت و تخدیر سر در گریبان آخرتگرایی فروبردند و دنیا را رها کردند و به اجنبیان سپردند.
امروز هم اگر بخواهیم مشکلی را حل کنیم، باید بکوشیم تا مفاهیم اسلامی را پالایش کنیم و معانی صحیحآنها را در اختیار مسلمین بگذاریم. هنگامی که نیکو فهمیدن دین آغاز شود، آن عزّت سابق دوباره احیا و تکرار خواهد شد. ما معنای صحیح واژهها را گم کردهایم و محتاج کسی هستیم که دین را دوباره برای ما معنی کند. هنگامی که آن فهم حاصل شد، کار سامان خواهد گرفت.
۳۹. در وادی تبلیغ دین، آنچه اهمیت حیاتی دارد، این است که مبلّغ برای رساندن پیام دین مزدی طلب نکند. در قرآن کریم نزدیک به ۲۰ مرتبه همین معنا از زبان پیامبر اسلام(ص) و دیگر پیامبران الهی نقل شده است که ما مزدی بابت رسالت خود از شما طلب نمیکنیم. سرّ توفیق پیامبران نیز در این بوده است که نعمت هدایت را بیمزد و منّت در اختیار مردم مینهادند. از این رو، مبلّغ دین برای معیشت خود یا باید از راه مستقلی برود یا باید تن به سختی و عسرت دهد. اصولاً، تبلیغ دین کاری است عاشقانه نه کاسبکارانه. این است که حتی اگر فئۀ قلیلی در این راه بمانند، عاشق بودنشان قلّتشان را جبران میکند. کسی که نانش در دست مردم است، زبانش به دست ایشان است. مجبور است سخنانی بگوید که در کام ایشان شیرین است یا حداقل چنان باشد که ایشان را نرنجاند و به مقتضیات و مصالح صنفش سخن بگوید که مبادا آنان به او بیمهری کنند و همان حداقل معیشتش را نیز از دستبدهد. فقط احرارند که میتوانند پاسبان دین باشند و فقط در سایۀ حریّت است که دفاع از دیانت ممکن است.
ریشۀ بسیاری از مخالفتهایی که در طی تاریخ ادیان در جایجای گیتی با دین رخ داده است، مخالفت با رسمی شدن دین و وضعیت کسانی بوده است که به نام دین برای خویش معیشت و قدرت و منزلت میخواستهاند. مخالفت اکثر مردم نه با دین، بلکه با سوء استفادۀ دینداران از دین و به نام آن امتیاز ویژهای برای خود قائل شدن بوده است.
تاریخ حکم خواهد کرد که مبلّغان مزدخواه بیش از آنکه به پیشبرد دین کمکی کرده باشند، در مجموع، مانع پیشرفت پیام آن شدهاند.
۴۰. از آفاتی که این روزها جوامع اسلامی به آن مبتلا شدهاند، غور در «احکام دین» به نحوی است که سبب غفلت از «اهداف دین» شده است.
«کسی به حضور بزرگی رسید. بزرگ از او پرسید که عالمان شما، شما را به چه چیز امر میکنند؟ گفت: به انجام واجبات و ترک محرمات. بزرگ گفت: اینکه مجوسیگری است. شرف اسلام و امتیازش نسبت به ادیان سابقه، به این است که دین توحید است. مسلمان باید یکسره بهسوی خدا برود و توجهاش به جناب او باشد. باید غیر خدا را دور ریخت و فراموش کرد.»
از وقتی شریعت سهل و سمحۀ محمدی وارد پیچ و خمها شد، راه توجه به خدا و انقطاع به سوی او مسدود شد. اهل ظاهر مردم را از خدا بریدند و به اعمالشان سوق دادند و غفلت توجه به اعمال نفس، دلها را میراند. احکام که هریک راهی به سوی خداست، خود سد ّ طریق شد و عمرها در احراز صحّت ظاهری مصروف شد.
۴۱. حدیث قدسی است که «إنّی عند حُسن ظنّ عبدی بی»؛ هر که به هر جا رسیده، از رجاءبه خدا رسیده است. رجا یعنی باور به اینکه خدا کریم است و بندهنواز. فرق عارف با غیر عارف این است که عارف به کرم خدا باور دارد؛ به لقاء خدا باور دارد؛ حتی به اینکه عارف به حق است و خدا را دوست دارد، باور دارد. حتی بعضیافراد بودهاند که از حیث قدرت رجاء، وقتی حاجتمندان به آنها مراجعه میکردهاند، از طرف خدا وعده میدادهاند که مثلاً مشکل رفع شد، بعد دست به دامن خدا میشدهاند. خدا هم کریم است، میدهد. از علامه امینی نقل شده است که به مریضی فرمودند: <شفا یافتی، برو>؛ بعد دست به دامن مولا شدند که وعده دادیم، باید ادا کنید و از این قسم امور. اینها همه از باور است. به همین دلیل مروی است دعایی که یقین به استجابتش داشته باشید، مستجاب میشود. مروی است خدا با هر کس آنگونه رفتار میکند که او انتظارش را دارد. مروی است که عدهای را در قیامت به دوزخ میبرند، میگویند خدایا جز این گمان میکردیم، خطاب میرسد که چه گمان داشتید؛ گویند که گناهان ما را میبخشی و به بهشت در میآوری. خطاب میرسد که گناهانتان را بخشیدم، به بهشت درآیید. این تأثیر باور و از اسرار حیاتی سلوک و نوامیس الاهیه و رازهایی است که کائنات بر محور آن میچرخد.
۴۲. اساسیترین اشکال ما این است که «مسیر اصلی زندگی ما» بجای آخرتی بودن دنیایی، و بجای اسلامی بودن غربی است. هدف ما، در ارتباط با خودمان، رفاه و در ارتباط با دیگران، تفاخر است. نتیجتاً عمرمان میگذرد به تحصیل دنیا برای رسیدن به این دو هدف. و به این خیال، روز را به شب و شب را به روز میرسانیم. و چون تحصیل دنیا هم، نه امروزه بلکه همیشه، سخت و طاقت فرساست، زندگی در جانکندن میگذرد و فراغتی نمیماند تا به تهذیب اخلاق و تحصیل معارف و عبادت خدا و خدمت به خلق، صرف اصلاح معاد شود. همه مصداق این آیه شریفهایم که«فأنساهم انفسهم، اولئک هم الفاسقون»( خود را از یاد بردند، اینان فاسقانند) .
در دست نوشتههای مرحوم علامه طباطبایی است که: خواستم در تبریز بمانم تا وقتی که کار رونق گیرد و امر دنیا بر قرار شود تا فراغتی یابم و آنگاه در پناه آن فراغت به درس و بحث دینی و امور آخرتی مشغول شوم، دیدم سالها گذشت و چنین نشد؛ دیدم عمر میگذرد و دنیا همان است که بود، پس دل به دریا زدم و فقر را برگزیدم و بسوی قم هجرت کردم و گفتم هرچه بادا باد.
چه دارد جهان جز دل و مهریار مگر پردههایی ز پندارها به اندوه آینده خود را میاز که آینده خوابی است چون پارها بهین مهر ورزان که آزادهاند بریزند از دام جان تارها
فریب جهان را مخور زینهار که در پای این گل بود خارها جز افسون و افسانه نبود جهان که بستند چشم خشایارها این بزرگترین انتخاب زندگی هر فرد است که سرنوشتش را معلوم میکند. اینکه چه کاره است و از زندگی چه میخواهد. اگر مسیر اصلی زندگی، عارفانه و زاهدانه و مخلصانه نباشد، قهراً عوامانه و مترفانه و بچهگانه خواهد بود و هر روز بیش از پیش انسان را در خود غرق خواهد کرد و از او سلب توفیق خواهد نمود. هرکس باید ببیند آمده است زندگی کند یا آمده است زندگی را فدا کند تا از اولیاء خدا شود؟
هرکس همّتش عالی نباشد و به دون قانع گردد حاصل عمرش تباه شده و هرکس که افق دیدش آخرتی نباشد سالهاست که مرده است؛ و اگر به اطرافیان بنگرد میبیند که راجع به آنها چنین اتفاقی افتاده است. خدا نمیگذارد کسی در همان درجهای که هست باقی بماند، اگر به سمت نفی تعلّق گام برنداشت، با او مکر میکند و بر تعلّقش میافزاید. سنّت ابتلاء یک سنّت عام و حتمی و همه روزه است.
تعابیر قرآنی مثل«الَّذینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا»، «مِنْکُمْ مَنْ یُریدُ الدُّنْیا»، «غَرّتهُم الْحَیاةُ الدُّنْیا»، «الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا»، «مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا»، «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا»،... به این دوراهی اشاره میکنند و هرکس باید از آن بگذرد.
امروز مثل هرروز، دنیا همه را زمینزده و زمینگیر کرده، اگر برنخیزیم دیر میشود. شب میشود. کم دیدهام کسی را که زندگیاش خدایی باشد و قصدش بندۀخدا شدن. و همانها هم که به نظر میآمده اینگونه بودهاند پی نور جوانی را نگرفتند و به اجبار یا مسامحه اندک اندک، بخصوص پس از ازدواج، از کفاف درگذشته، در تلاش بیش از حد شغلی، گرفتار دنیا شدند و رسالت خویش را که رهانیدن روح از اسارتهاست از یاد بردند و مردند:«و قد خاب من دسّاها».
کسی میگفت به علامه کرباسچیان گفتم خانواده ما را که میشناسید، اهل دین و مذهب هستیم، وضع زندگی و فقرما را هم که میبینید؛ فلان کس را هم میشناسید، اهل هر گناهی هست، میبینید که دست به خاکستر میزند طلا میشود. گفت خواستم شکوه و گلایه کنم که علامه حرفم را قطع کرد و بیدرنگ گفت: «عاقبت را نگاه کنید».