دُرّ نجف

معرفت نفس

فصل دهم: معرفت الطریقة

درس بیست و پنچم

۱. عرفان واقعی که اهل بیت‌(ع) پرچم‌دار آن بوده‌اند، قطع کردن از ماسوی است. قرآن هم تماماً، در بیان تذکّر به این واقعیت و بیان طریق وصول به این واقعیت است. از این رو، همۀ قرآن کلمۀ واحده است: اثبات(معرفی) خدا و نفی غیر خدا: «لا اله الّا الله». اصلی‌ترین مفهوم در دستگاه واژگان اسلام «الله» است. و با عطف و ارجاع به این اصل است که بقیۀ واژه‌ها جایگاه ویژۀ خود را در آن منظومۀ معرفتی پیدا می‌کند و روح و رایحه می‌گیرد.

۲. اساتید ما نخست سالک را توجّه می‌داده‌اند به خودش، به اینکه هر‌آنچه پیرامونش می‌بیند، بیرون از نفسش نیست. سپس توجّه می‌داده‌اند به اینکه همه سراب و خیال است(فکر در عدم). سپس توجّه می‌داده‌اند که همه اوست(فکر در وجود). این گونه از بیرون، سالک را متوجّه درون و از درون متوجّه حق می‌کردند. معتقد بودند هروقت آدم خودش باشد و خودش، می‌بیند در آن خلوتِ با خودش، خدا هم حاضر است: «هو معکم أینما کنتم»(او با شماست هرجا که باشید). بودن را باید درست کرد. ما معمولاً غافل و غائبیم، نیستیم. اگر باشیم، او هم هست.

در نهایت این طریق، خدا به جای بنده می‌نشیند(نه آنکه بنده خدا شود)، به این معنا که در او تجلّی می‌کند، جلوه‌گاهی می‌یابد و خود را می‌نمایاند.

۳. اساتید ما همواره فکر را بر ذکر و ذکر را بر عبادت تفوّق می‌داده‌اند و معتقد بوده‌اند که سالک اگر فکر برایش میسور نبود، به ذکر و اگر آن هم برایش میسور نبود، به عبادت بدنی مشغول شود. از طرفی، فکر مایه می‌خواهد و کار هر کسی نیست. اما اگر فکر آمد، خودش مقدمۀ ذکر می‌شود. و ذکر شوق می‌آورد و شوق سالک را به عبادت می‌اندازد.

۴. اساس زندگی سالک دو چیز است که در آیات شریفه بیان شده :«الم ذَالِکَ الْکِتَبُ لَارَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ». یک خصلت متّقین ایمان به غیب و اقامۀ نماز است. این عبارت است از نیاز به درگاه حق. نماز را باید در حال تجلیه گزارد. نماز وقت تخلیه نیست. مؤمن تخلیه‌اش را در وقت دیگری انجام می‌دهد و در نماز، نیازمند می‌شود و فقط می‌طلبد. دوم، انفاق، که پرکردن شکاف‌هاست، خصلت دیگر متّقین است. انفاق فقط با مال و اموال نیست، بلکه پرکردن هر شکافی است به محبت، توجّه و ایثار. حتی نفس کشیدن مؤمن باید خدمت و افاضه باشد. کسی که دستش به خیر نیست، حرکتی ندارد و طی‌طریق نمی‌کند. مؤمن در نماز می‌گیرد و در انفاق می‌دهد. برترین نوع انفاق، ایثار است. از این رو مفاد آیۀ «لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا مما تحبّون»(به پاکی نمی‌رسید تا از آنچیزی انفاق کنید که دوست می‌دارید) در صدر دستورات سلوکی است.

۵. یکی از مخاطرات سلوک «قبض و بسط» است. بسط نوازش و لطف الهی با جلوۀ جمال است. در بسط، تا جایی که می‌شود باید کمتر معاشرت کرد و در قبض، باید مراقب رعایت تقوا بود. البته همان طور که اهتزاز نفس را نباید با بسط اشتباه گرفت، غم و فسردگی هم با قبض تفاوت دارد؛ قبض تجلّی جلال الهی است، نه آن طور که برخی گمان کرده‌اند کفّاره و تطهیر گذشته. قبض مقتضای سلوک و موجب تثبیت حالات و مقامات سالک است. برخلاف سلب توفیقِ اعمال و احوال، قبض ریشه‌اش در بالاست نه در «ما کسبت ایدیکم»(آنچه آدمی خود موجب آن بوده است). در قبض و سنگینی نباید از خدا گله‌مند بود، بلکه باید خدا را در همان قبض جست. در واقع، قبضی نیست، خیال است؛ همان طور که بسطی نیست، خیال است. در این خیالات و حجب نباید اسیر بود. اینجا باید محبوب را دید و آنجا هم محبوب را. چرا سالکان در پی حال خوش‌اند؟ هر حالی خوش است. چرا در جستجوی واردات‌اند؟ هرچه در آن هستند، خود واردة الهی است.

«عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد»

«تا توانی بنده شو، سلطان مباش

زخم‌کش، چون گوی باش، چوگان مباش»

باری در قبض مصالحی هست. قبض پندار کمال را، که از امّهات آفات سلوکی است، از دل می‌سترد. از فتنه‌های بسیاری مانع می‌شود که اهل سلوک به دلیل بساطت حال و اقبال اطرافیان به راه می‌اندازند. انانیت را لجام می‌کند. سیاهی‌لشکرها را از راه سلوک بیرون می‌اندازد. سالک را ادب می‌کند به رعایت حریم عبودیت. استقامت می‌آورد(با این در و آن در زدن نمی‌شود به جایی رسید). ظرفیت می‌آورد(دیگر به یک جرعه مست نمی‌شود و سر به کوه و بیابان نمی‌گذارد). توحید می‌آورد (می‌فهمد چارۀ کارش و گرۀ مشکلش به دست هیچ‌کس نیست جز حضرت حق). تسلیم و سرسپردگی می‌آورد (شرط، تسلیم است نی کار دراز).

۶. آن یک صفتی که اگر کسی داشته باشد، شفیع او می‌شود برای اتصاف به سایر صفات خدایی، خیرخواهی است. خیرخواهی لازمۀ سالک است و الّا به جایی نمی‌رسد. نسبت به همۀ خلق باید خیرخواه باشد، همان طور که خداوند نسبت به همۀ خلق خیرخواه است و منشأ شرور ظلم افراد نسبت به خودشان است. همان طور که سیدالشهداء‌(ع) حتی نسبت به شمر هم خیرخواه بود.

۷. ملاک خیر و شر در طریقت، تقریب به وحدت و کثرت است.

هنگامی که سالک خودش را زیر حول و قوّۀ خدا می‌اندازد و از خودش دست می‌کشد، به انبساط و آرامش و وحدت با هستی میل می‌کند؛ که از آن تعبیر می‌شود به خیر. اما اجرای کارها از روی خودخواهی، میل به انقباض و تعیّن و بنابراین، داهی به کثرت است؛ که از آن تعبیر می‌شود به شر. به تعبیری «الثم حزّاز القلوب»؛ یعنی ملاک گناه بودن گناه لرزاندن قلب است. آنچه دین در پی آن است، نفی خودبینی و اثبات خدابینی و خداخواهی و خداداری است. اینکه آدمی به تأسی از خدا رحیم و کریم و ستار و حلیم شود. اینها خیر است و خیر آدمی در این است. این ملاک رو به وحدت داشتن در همۀ دستورات دین لحاظ شده است؛ مثلاً راجع به آداب خوردن و اینکه چه بخوریم، ده‌ها مکتب تغذیه موجود است که راجع به تک‌تک مواد غذایی بحث می‌کند و هزاران دستورالعمل دقیق پیش پای آدم می‌گذارد. این کثرت‌گرایی و خرده‌بینی در اکثر علوم بشری اساس کار است. حال آنکه دین، راجع به این مسئله چند توصیۀ ساده و بسیط می‌کند: کم بخور، آرام بخور، با توجّه به خدا بخور؛ این وحدت‌گرایی است. راهی که بی‌برو برگرد، در صورت استقامت بر آن، به نتیجه می‌رسد. کلاً سالک باید در زندگی‌اش رو به وحدت داشته باشد نه کثرت. سرّ اینکه گفته‌اند سالک باید از هر انبساط و انقباض دنیوی اعراض کند هم همین کثرت‌ساز بودن تأسّف و تفرّح بر وقایع خارجی است. رکون به کثرت و جزئیات، ظلمتی دارد که نور وقت را در آدمی خاموش می‌کند و او را از پرواز می‌اندازد. برای سالک حتی نظر به ظاهر، توقف سیر می‌آورد چه برسد به رکون به آن.

۸. از امام حسین‌(ع) روایت است:«ان الله یحبّ معالی‌الامور و یبغض سفسافها»(خداوند امور متعالی را دوست دارد و از امور پست بیزار است). آنها که اهل این راه بودند به طور کلی، در یک حال و هوای دیگری زندگی می‌کردند. به مسائل جزئی توجّهی نداشتند و آنها را سفساف امور می‌دانستند. حتی اگر به چیزی نظر می‌کرده‌اند، از بالا نظر می‌کرده‌اند و غافلانه در آن غوطه‌ور نمی‌شده‌اند. اصلاً در افقی دیگر مستقرّ بوده‌اند. انگار که اصلاً در این عالم نیستند. حتی اگر با مردم نشست و برخاست می‌کردند، راحت می‌شد فهمید که فقط کمی از وجودشان با مردم و اصل توجّهشان آن طرف است. با ما هستند، اما در واقع، با ما نیستند. سعی می‌کنند همیشه در حال عبادت درونی باشند، همیشه در عمق وجودشان ساکن باشند و توجّهشان به اعماق هستی باشد نه به ظاهر آن. توجّهشان یک‌جا باشد، نه همه‌جا. از اسراف که صرف وجود است در جایی که لازم نیست، برکنارند. آنها با مردم کاری ندارند، با خدا کار دارند. به کسی جز او تکیه نمی‌کنند. تلاش می‌کنند همیشه بالا باشند، به این راحتی نمی‌شود آنها را پایین آورد. سکوتشان ظاهری نیست که به ظاهر ساکت باشند و در درونشان غوغا به پا باشد. در سکوتی حقیقی منزل گزیده‌اند که سکوت ذُکری است، سکوت توجّهی است. آنجا آنها هستند و حضرت حق.

۹. گاهی می‌شود که مسئله‌ای ذهن آدم را مشغول می‌کند و آدم را سر کار می‌گذارد. چنین مسئله‌ای در زندگی آدم‌ها کم و بیش، بر حسب شغل و روابط آنها پیش می‌آید و تا وقتی که کامل نشده‌اند، موجب اشتغال ذهن و غفلت می‌شود. راه حل هم این است که انسان دو رکعت نماز با توجّه بخواند و پس از آن، با خدا صحبت کند و «بر زبان آورد» که: خدایا، این مسئله ذهن مرا مشغول کرده است، عنایتی کن تا فکرم آزاد شود و به یاد تو مشغول باشم! و این کار را هر بار که خواطر هجوم آورد، تکرار کند. کم‌کم تعداد دفعات توسّل برای حل مشکلات کمتر و کمتر می‌شود و مسائل راحت‌تر حل می‌شود. آن فکر و خیالی که ممدوح است، نه این فکر و خیالی است که به آن مبتلاییم. وقتی مسئله‌ای پیش می‌آید، فکر برای یک لحظه می‌آید و برای مشکل راه حلی پیدا می‌شود و آنگاه فکر ناپدید می‌شود. تدبیری که الهی باشد، این گونه است. در واقع، الهام است. امر خداست که بر ذهن ما نازل شده و بر طبق ذهن ما صورت گرفته است و راه حلی پیش پای ما می‌گذارد و اصلاً هم خواطر ایجاد نمی‌کند. چنین تدبیری با تفویض هم تنافی ندارد، بلکه جزئی از آن است. فکر و خیالی که بیش از چند لحظه در ظرف ذهن باقی بماند، شواغل و خواطر است و مضر. قوای آدمی را می‌دزدد و او را از خدا دور می‌کند. سالکی که اهل توکّل باشد، در مشکلات سعی نمی‌کند روی پای خودش بایستد و به خودش تکیه کند، بلکه به سوی خدا می‌گریزد و به جناب او پناه می‌برد و امرش را به او تفویض می‌کند؛ در این صورت، به‌موقع، راهِ نجات از مشکل به او الهام می‌شود؛ آنگاه وجودش را جمع و همّش را مصروف راه حلّی می‌کند که فراستِ الهی به او آموخته است، نه اینکه قوای ذهنی و بدنی‌اش را با تدبیرات بیجا مستهلک و مشکل را هم بزرگ‌تر و پیچیده‌تر کند.

۱۰. کسانی که در سیر و سلوک می‌افتند، چون ذکر و عبادت بیشتری نسبت به سایر آدم‌ها دارند، نفسشان قوی می‌شود. قوی شدن نفس اثر وضعی حبس نفس است و مختصّ ذکر و عبادت هم نیست. مرتاضان هم با همین حبس نفس صاحب نفس قوی می‌شوند. بگذریم از اینکه اصولاً بعضی آدم‌ها با نفسی قوی‌تر از سایرین به دنیا آمده‌اند. در هر حال، نفس که قوی باشد، خطرات بسیاری پیش می‌آید. از این رو، کسی که در این راه قدم می‌گذارد، باید حالت «فرار از نفس» داشته باشد. فرار از نفس عبارت است از مشغول بودن به ذکر حق و فراموش کردن خود و خود را زیر حول و قوّۀ خدا انداختن و از خود و به‌خصوص شاء خود گذشتن. اینجاست که کسانی که تعبّد ندارند، به درد سیر و سلوک نمی‌خورند، چون نفس آنها در سیر و سلوک قوی می‌شود، ولی لِمِ فرار از نفس را هنوز یاد نگرفته‌اند. از این رو، بساط به راه می‌اندازند و نظر خودشان و فهم خودشان از دین را به دیگران تحمیل می‌کنند. حتی در درس و بحث فقهی، بدون اینکه بخواهند، طرف آنها مجاب می‌شود و این به دلیل آن است که نفس قوی در نفوس کسانی که در برابرش هستند، ناخودآگاه تصرّف می‌کند. چنین آدمی را هیچ‌کس نمی‌تواند از ورطه و وادی اشتباه بیرون بکشد و این به او احساس حقانیت می‌دهد و فرد یک‌دنده می‌شود و این یک‌دندگی آفات بسیاری دارد. مضاف بر اینکه نفس قوی دعا و نفرینش اثر می‌کند، کم‌کم بساط شفادهی و غیب‌گویی و حاجت‌روا کنی راه می‌اندازد و تا بتواند خدایی می‌کند. نتیجه اینکه کسی که تعبّد به دین ندارد، سیر و سلوک برایش مضرّ است و جهنمی‌اش می‌کند.

۱۱. امام زمان‌(ع) سرّ خداست. ملاقات با ایشان هم سرّ خداست. اگر کسی مدعی این قضیه شود، مضاف بر اینکه ادّعا دلیل بر عدم است، در صورتی هم که واقعی باشد، اذاعۀ سر کرده و آدم خام و ناپخته‌ای است. طفل راه است. نه فقط کامل نشده، بلکه هنوز الفبای سلوک را نشناخته است. و همان زمان، به‌سختی ضربه می‌خورد و بلا می‌بیند. همانطور که هرکس که حضرت‌(ع) را فراموش کند سیلی می‌خورد و گوشمالی داده می‌شود؛ هرکس هم از عشق مردم به امام زمانشان‌(ع) سوء‌استفاده کند، رو سیاه خواهد شد.

از این مطلب که بگذریم، لازم به ذکر است که اکثر تشرّفاتی که تاکنون ذکر شده است، حقیقتاً تشرّف نیست، تلقین و تصوّر است. کسی را دیده‌اند و به خود قبولانده‌اند که او امام زمان بوده است (این دربارۀ عوام و عوام خواصّ و خواصّ عوام). یا اصلاً فرد بیرون از خودش کسی را ندیده و در درون نفسش مکاشفۀ تشرّف برایش رخ داده است و به‌قول سیدعلی قاضی(ره) امام زمان نفسش بر او تجلّی کرده است(این هم دربارۀ خواصّ خواصّ ).

۱۲. کوهستان و خلوت در تجرید خیلی مؤثر است. در جبال، خزائن ظاهری (معادن و سرچشمۀ‌رودها) و باطنی هست. در کوه‌ها، حقایقی از عظمت خدا هست. آثار رحمت خدا در کوه‌ها، بیشتر از بیابان‌هاست. کوه‌ها «وتد» زمین است. بزرگ‌ترین خلق خدا در زمین کوه است. این بزرگی ظاهری، باطنی هم دارد. خلوت هم آثار بسیاری دارد، آن قدر که آن را لازمۀ راه دانسته‌اند. هیچ پیغمبری نیست، جز اینکه دوران خلوت داشته است. برخی مثل پیامبر ما‌(ص) در آغاز و برخی مثل نوح‌(ع) در پایان عمرش. اگ کسی مراقب چشم و گوش و حواسش باشد، چشم و گوش و حواس برزخی‌اش باز می‌شود. این جهان پر از صداست، گیرنده می‌خواهد.

۱۳. در مسیرهای سلوکی، اگر کسی بخواهد پیشروی کند، اول باید ترک تعلّقات کند که یکی از راه‌های آن انفاق است که در ریاضت خیلی مؤثر است. حتی در برخی اربعیناتِ مهم، شرط است که هر روز فلان قدر صدقه بدهد. انفاق، هم علاقۀ ما را به مادیات کم می‌کند و هم خوشحالی و بهروزیِ آنکه به او انفاق شده است، اثرات فوق‌العاده‌ای در انفاق‌کننده دارد.

۱۴. در اذکار، به خط نشستن، که عبارت است از حصر فیزیکی، مؤثّر است. این خط یا مَندل می‌تواند غار باشد (مثل غار حرا برای پیامبر اکرم‌(ص) ) یا سجاده. این است که فی‌المثل، برخی دستورها در جای خاصی، مثلاً فقط مسجد بزرگ شهر (اعتکاف) انجام می‌شود. یا اینکه لازم است برخی تعقیبات را قبل از تغییر حالت و همان‌گونه نشسته، پس از ادای فرایض انجام داد.

۱۵. از مولا‌(ع) است که «لا تُرخّصوا لانفسکم» (خویشتن را آزاد مگذارید). محال است کسی بدون ریاضت به جایی برسد. اگر هم، کسی را «یک‌مرتبه»(ناگهانی) بالا ببرند، معمولاً زمین می‌خورد. راهش تدریجی است. به‌علاوه، اکتسابی است. به دست ولیّ‌ای از اولیای خدا، آن هم کسی که امام زمان‌(ع) به طور خاص، او را برای این‌کار منصوب کرده باشند. علی‌(ع) نیز نخست، خودش تحت تربیت پیامبر‌(ص) بود.

امّا از جایی، دیگر خدا شخصاً سالک را حرکت می‌دهد. از آنجا دیگر راه وَهَبی(عنایتی) است.

۱۶. در سلوک سه شراب به سالک می‌دهند. نخست، شراب کافور: «ان الابرار یشرّبون من کأس کان مزاجها کافوراً». این درجۀ نخست است که «خودش» می‌نوشد. نوعی سردی از آن پیدا می‌شود، نوعی تخدیر و رخوت و بی‌خیالی. شراب دوم زنجبیل است که به حرارتش می‌اندازد: «و یسقون من کأس کان مزاجها زنجبیلاً». اینجا ساقی دارد، امّا ساقی نامعیّن است. سوم، شراب طهور است که ساقی‌اش خود «ربّ» است: «و سقاهم ربهم شراباً طهوراً».

این‌ها وادی‌های کوی ولایت است. ولایت درخت تناوری است که همیشه در بین بنی‌آدم بوده و هست. نبوت هم که ختم شده است، یکی از ثمرات این درخت است، یعنی به برخی اولیا در گذشته، مأموریت خاصی می‌دادند به نام نبوت، البته مأموریت‌های دیگری هم بوده و هست که اصل وجود خیلی از آنها از اسرار است، چه رسد به کیفیت آنها. مثلاً، خضر مأموریت خاصی دارد و الیاس مأموریت خاصی دیگر. حتی برخی اولیا مأمورند در لباس اشرار متواری باشند، و ... .

این مقامات و شئون و مأموریت‌ها که خیلی‌از آنها هم برای ما ناشناخته است، همۀ اطوار ولی خدا و ثمرات یک اصل واحد‌است که ولایت الهیه است. و آن شجره‌ای است که باقی است و هر که خاک نفسش را مستعد کند، در او می‌روید و ریشه می‌زند و ستبر و پهناور می‌شود. باب ولایت الهی الی الابد برای بنی‌آدم مفتوح است. و راهش موت از هستی نفسانی است. آسیدابوالحسن‌اصفهانی چیزی خواسته بود؛ به او گفته بودند تا نمیری، چیزی به تو نمی‌دهند.

۱۷. در قرآن روی «عمل صالح» خیلی تأکید شده است. بلافاصله بعد از «آمنوا»، «عملوا الصالحات» آمده است. عمل لازم است. با صِرف نیت نمی‌شود جلو رفت. باید نصف شب بلند شد، نماز خواند، باید برای خدمت به مسلمین همّت کرد، باید زحمت کشید، نهی از منکر کرد، ... خلاصه، باید کار کرد. حتی در غلبه بر بی‌توفیقی باید تلاش کرد. دین آن قدر بر این مسئله تأکید دارد، که جایز دانسته است نماز شب را مختصر و حتی نشسته به‌جا بیاوریم، اما آن را ترک نکنیم. کسانی که به‌دنبال مکتبی می‌گردند که بدون زحمت و بی‌اینکه هیچ کاری کنند، احساس خوب‌بودن کنند، خیلی از حدّ خیال پا فراتر نمی‌گذارند.

آفت دیگری هم که زیاد دیده می‌شود این است که می‌گویند مدت‌ها نماز شب خواندیم، اما فایده‌ای نداشت، هیچ حالی پیدا نشد. «حال‌پرستی» از آفات بزرگ اهل سلوک است. امتحانی است که خیلی‌ها از آن سربلند بیرون نمی‌آیند و پس از مدتی، عبادت را رها می‌کنند و می‌روند پی کارشان. باید به دنبال بندگی بود، نه حال.

«از ما نهادن سر بر خاک کوی محبوب

او هر که را که خواهد از خاک برگزیدن»

این بیت به یک مقام اشاره دارد؛ مقامی که یکی از وادی‌های عالم تسلیم و از نشانه‌های اهل یقین است، یقین به اینکه خداوند شکور است.

چون به عملگرایی اشاره کردیم خوب است به آفات آن هم اشاره کنیم که عبارتند است از فزون‌کاری، عبث‌کاری، و تکرارکاری. یعنی بی‌آنکه فکر کنیم چه می‌کنیم، از روی عادت کار کنیم و در کار غرق شویم. خوب است هراز چند گاهی کاملاً از هرچه می‌کنیم دست بکشیم و از نو کاری برگزینیم. توقف، مثل عمل، می‌تواند یک فرایند مقدس باشد.

اوقاتی را که نمی‌دانید چه کنید، قدر بدانید و بجای مشغول کردن خود به کارهای همیشگی، صبر کنید و منتظر شوید؛ امری در حال نزول است که تنها فارغان از آن بهره دارند و نوکرانِ اختیارسرخود، از آن بی‌بهره‌اند.

۱۸. چهار کلمه است که اسلام با آنها ممتاز است. این چهار کلمه لبّ و مخّ تعالیم اسلام است. هرچهار کلمه در تسبیحات اربعه(سبحان‌الله و الحمدلله و لا اله الّا الله و الله‌اکبر) جمع شده‌است. آنچه در همۀ این کلمات مشترک است، کلمۀ «الله» است. در واقع، هریک از این کلمات معرفتی دربارۀ «الله» است. اینکه او فوق تصوّر و توصیف است (الله‌اکبر)، هرچه کمال در هستی جاری است، از اوست و کمالات اوست(الحمدلله)، از هر نقص و ناپاکی منزّه و مبرّاست(سبحان‌الله) و فقط او لایق پرستش است(لااله الا الله).

این است که حقیقت این کلمات یک چیز است و آن «اثبات خدا و نفی ماسوی» است. وجه تمایز هر یک از این چهارکلمه با دیگری، از حیث تمایز حالات و توجّهات ماست و آنچه تک‌تک این چهارکلمه متصدّی بیان آن است یک چیز است: «توجّه به الله». فقط از چهار راه مختلف آدمی را به سوی سرچشمه می‌برند. هدف، ذکر خداست در قالب چهار لفظی که در معنی بی‌مانندند و حقیقتِ معنای همه با هم متحّد است.

۱۹. از ملزومات راه این است که سالک یا خودش مجتهد در دین باشد(به مفهوم وسیع آن، نه فقط به معنای فقه مصطلح) یا اگر توفیق علم را ندارد، لااقل ملازم عالمانِ مجتهد باشد. اما باید توجه داشت که در این راه، فقط عالِمی برای سالک سودمند است و به‌درد اُنس می‌خورد که محضر و نگاه سازنده داشته باشد. «من لاینفعه لحظه لاینفعه لفظه»(کسی که محضر و نگاه و صولتش انسان را عوض نکند، سخنش هم سودمند نیست). موعظه‌ای دل را زنده می‌کند که از نَفَس و دهانی کسی برآمده باشد که خود متحقّق به آن حقیقت باشد. خداوند به عیسی‌(ع) وحی فرمود که اول خود را موعظه کن، اگر سود بردی آنگاه مردمان را. از قضا موعظۀ واعظ غیرمتّعظ دل را زنده نمی‌کند که موجب مرگ آن می‌شود. پس نباید پای موعظه هرکس نشست، ولو آنکه آن موعظه حقّ باشد. موعظه از جنس علم نیست، از جنس فعل است. ادب از کسی توان آموخت که او را ادب باشد، نه آنکه ادب گوید. چه بسیارند کسانی که الفاظ، بسیار می‌دانند، اما در پایان عوام می‌میرند. محفوظات و مسموعات داشتن ملازم اهل معرفت بودن نیست؛ چنین کسی «نقّال» است، عارف نیست. برای آنکه آدم این طور نشود، باید در کنار کسب الفاظ و اصطلاحات، به معرفت وجود خویش بپردازد و به برکت خضوع و خشوع و خشیت الهی، عرش وجودش را بر طبیعتش غلبه دهد. چنین کسی است که «حامل علم دین» است؛ محبّ خداست و البته محبوب خدا. عالمی به درد سالک می‌خورد که آثار فیض الهی از او هویدا باشد. کسی که بزرگ‌ترین آفت علم، یعنی حبّ ریاست را در خود کشته باشد. کسی که به استمرارِ امتثال دستورات الهی به تقوا کوشیده باشد و مصداق آیۀ«إن تتّقوا الله یجعل لکم فرقانا»(اگر تقوا پیشه کنید، خدا به شما قدرت تشخیص می‌دهد) شده باشد؛ زیرا «من وجد تقواً وجد علماً»(کسی که بابی از تقوا برایش مفتوح شود، بابی از علم برایش مفتوح می‌شود). بسیاری از معارف به الهامات فرشتگان وابسته است. کسی که دنیا کوچک‌تر از آن باشد که او را به خود مشغول کند، زیرا مواهب دنیا چنان است که با آمدنش چیز ارزشمندی نصیب انسان نمی‌شود و با رفتنش شی‌ء ارزشمندی از کف او نمی‌رود. از این رو ذاتاً، کم ارزش و بی‌مقدار است و زاهد کسی است که بود و نبود چنین چیزی مشغولش نکند. کسی که در اُفت و خیز دنیا «کالجبل الراسخ» باشد، چیزی متزلزلش نکند و ترس و بیمی در دلش پدید نیاورد. کسی که غیر خدا را واگذاشته و خدا را ترجیح داده باشد. کسی که مصداق این سخن علی ابن ابیطالب‌(ع) شده است که: «عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم» (خدا در برابر دیدۀ دلشان چنان عظیم است، که جز او خوار و ناچیز است). ای خدا؛ یک چنین عالمِ عاملِ کیمیاگری(نه زرگر که به دنبال طلاست بلکه کیمیاگر که خزف را طلا می‌کند) پیدا شود و هم به جلوه جمال(مجلس درس و اُنس) ما را بسازد و هم گوش ما را بگیرد و ما را ادب کند. زیرا بالاخره بدون جلال، کار تمام نمی‌شود.

تازه اگر چنین عارفی پیدا شد و محرز شد که ولّی خداست، این گونه نیست که ولّی ما هم باشد. ولایتی که برخی دراویش برای خودشان قائل‌اند و شاگرد را مرید و سرسپردۀ خود می‌دانند، ریشۀ دینی ندارد و تماماً دکّان است. ما در اسلام رابطۀ استادی و شاگردی داریم، نه مرادی و مریدی. این گونه نیست که در رابطه با استاد، فهم و شعور خود را کنار بگذاریم و حرف استاد را حجّت و فصل‌الخطاب بدانیم. همان رابطه که در سایر علوم میان شاگرد و استاد برقرار است، همان هم در علم سلوک برقرار است. و در عین استفاده از تجربه‌های استاد، همیشه این امکان هست که اینها تجربه‌های شخصی و گمان‌های نفسی شخص اوست، نه بیشتر. به آدم کامل نمی‌شود «دربست» تسلیم شد چه رسد به اهل کمال. گرچه اتصال به این دو گروه، موجب می‌شود که آدم بتواند درکی از کمال داشته باشد. صحبت اثرهای قوی و خاصیت‌های عظیم دارد. هرکسی به جایی رسیده از صحبت اهل کمال رسیده. ریاضات و مجاهدات بسیار و این همه آداب و شرایط بی‌شمار از آن جهت است که شایستگی صحبت اهل کمال را در آدم ایجاد کند. اینگونه نیست که ولایت، یک حقیقت مطلق و منحصر در کاملین باشد؛ بلکه ولایت از صفات الهی است خداوند به تناسب قرب عباد به مبدأ به آنها عطا کرده و برخی از عباد را در آن فوق برخی دیگر برتری داده؛ نه اینکه همه‌ی ولایت را به یک نفر داده باشد وَ بقیه هیچ بهْره‌ای از آن نداشته باشند: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» اینست که اگر کسی نسبت به مؤمنین، حالتی پذیرا و حرف شنو و نصیحت‌پذیر داشته باشد خیر کثیر می‌بیند. مؤمن به خاطر بهره‌ای که از ولایت الهیه دارد وجودش مبارک، ظنّش صائب، لسانش خدایی، و در مشورتش نجات است.

درست به خاطر وجود این صفات در مؤمن است که هدایت تام و تمام در نزد «امیر» ایشان‌(ع) یافت می‌شود و هرکس هدایت بی ضلالت را بخواهد باید آنجا را بجوید و آن باب را دقّ کند و از آن آبشخور بیاشامد که بهره‌ای کامل از ولایت در آنجاست. اما بخصوص در این ظلمت غیبت دست به دامان امیرالمؤمنین و اوصیای ایشان‌(ع) نمی‌رسد، کاشفیت احادیث منسوب به ایشان نیز از واقع، روش نیست پس اگر کسی منکر اولیاء خدا و معرض از ایشان باشد احتمال خسارتش زیاد است درست مانند کسی که به این و آن به گمان اینکه ولی خدایند متمسک و از نقد ایشان و عرضه اقوال و کردارشان به روایات، غافل است. و در این هزارۀ غیبت گروهی به دلیل جمود بر اخبار و استاد نداشتن و گروهی به دلیل فریب استادنماها را خوردن و از اخبار بی‌اطلاع بودن خسارت دیده‌اند. و معلوم نیست کدام گروه خسارتشان فزون است.

۲۰. از اساسی‌ترین ملزومات راه خدا تحمّل جور و جفاست. نباید دشمن را با دشمنی طرد کرد، بلکه باَید به نیکی پاسخ داد: «وَ لَا تَسْتَوِی الَحَْسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتیِ هِیَ أحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأنَّهُ وَلیٌِّ حَمِیمٌ وَ مَایُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ مَایُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ»(خوبی و بدی برابر نیست. همواره به نیکوترین وجهی پاسخ ده، تا کسی که میان تو و او دشمنی است، چون دوست مهربان تو گردد. برخوردار نشوند از این مگر کسانی که شکیبا باشند و کسانی که از ایمْان بهره ای بزرگ داشته باشند). احسان بالاتر از عدل است:«إِنَّ اللَّهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسَان». سنّت صابران و شیمه(روش) شکیبایان دفع دشمنی است نه دشمن.

«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن»

اسلام مملوّ از مدارا و مسامحه و مصالحه است. علی بن ابیطالب گرچه با خلفاء هم‌فکر نبود اما با آنها هم‌فکری می‌کرد تا مصلحت فرد و جامعه حفظ شود و این بار به مقصد رسد.

۲۱. کلمه حق به معنی ثابت و پابرجا، گاهی بر ذات اقدس ربوبی اطلاق می‌شود:«ذلک بأن الله هو الحق». و گاهی بر آنچه به قدرت قاهرۀ خدا ظاهر شده و ساختار نظام خلقت را ساخته است:«و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما إلا بالحقّ»،«الحقّ من ربّک». از این حیث آن را «وجه‌الله» می‌نامند:«فأینما تولّوا فثم وجه الله»،«کل من علیها فان و یبقی وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام». «موّحد» کسی است که وحدت عالَم چنان در نظرش جلوه‌گر است که کثرات در نظرش بی‌جلوه شده است. چنین کسی به‌حقیقت، آنچه از امام رضا‌(ع) روایت شده است که:«عالم همانند آینه‌ای است که خدا را نشان می‌دهد»(التوحید:۴۳۴) رسیده است. فقط چنین کسی است که می‌تواند بگوید:«عَمِیت عینٌ لاتراک»(کور است دیده‌ای که ترا نبیند‌دعای عرفه). این درست نقطۀ مقابل کسانی است که قرآن آنان را این‌گونه توصیف کرده است :«یعلمون ظاهراً من الحیوة الدنیا و هم عن الاخرة هم غافلون»، آخرت( بُعد دیگر)، باطن دنیاست و برای پی بردن به باطن دنیا چاره‌ای جز انقطاع علاقه از دنیا نیست. و هر علاقه‌ای جز علاقه به خدا، دنیاست. آنان که با انقطاع علاقه به باطن دنیا راه می‌یابند، به دو دسته تقسیم می‌شوند: عدّه‌ای مقرّبان یا سابقون‌اند که به باطن دنیا(تکوین) و باطن احکام(تشریع) راه می‌یابند. و عدّه‌ای ابرار یا اصحاب یمین‌اند که گرچه به باطن دنیا راه می‌یابند، اما به باطن احکام و حِکَم راه نمی‌یابند. دستیابی به بواطن که زمینه‌ساز دسترسی به توحید تامّ است، «ولایت» نام دارد و راهی که به ولایت ختم می‌شود «طریقت» نامیده می‌شود. این راه با شناخت نفس شروع می‌شود و در آخر، به جایی می‌رسد که سالک، عالَم و آدم را فقط تحت تدبیر خدای سبحان می‌بیند. و این متفرّع است بر اینکه خود و اوصاف و افعال خود و دیگران را نبیند و به خود یا دیگران متّکی نباشد. زبان حالش این باشد که:«إن ولیی الذّی نزّل الکتاب و هو یتولّی الصالحین»(صاحب اختیار من کسی است که کتاب نازل کرد و هم اوست که متولّی امر صالحین است).

۲۲. معرفت نفس که گفتیم بدایة‌الطریق است، پی بردن به فقر و عجز ذاتی خود است. سالک در این راه می‌یابد که فقر، ذاتی اوست؛ نه اینکه ذاتش موصوف به فقر و نیاز باشد. هنگامی که سالک به فقر ذاتی خویش پی بُرد و مشاهده کرد که ذات او ربط محض است، آنگاه می‌یابد که خدای سبحان بی‌نیاز محض است؛ نه آنکه ذاتی دارد که دارای وصف بی‌نیازی است و این وصف زاید بر ذات اوست. به عبارت دیگر، خدا را بی‌نیاز وجدان می‌کند. به عبارت صحیح‌تر، خدای بی‌نیاز را وجدان می‌کند. ممکن نیست کسی به چیزی بنگرد که عین ربط و فقر محض باشد، ولی مقوّم و قیم و قیوم آن را وجدان نکند. لذا اگر کسی خود را حقیقتاً بشناسد، یقیناً خدای خود را خواهد شناخت. و این نزدیک‌ترین راه برای حصول ولایت حق است. دلیلش هم این است که نفس، دفتر توحید حق تعالی است و توحید، فطری همۀ اشیا. و این اختصاص به انسان هم ندارد، اما در انسان، که اشرف موجودات است، بروزش کامل‌تر است. آنان هم که منکرند، چشم برهم گذاشته‌اند. چیزی نمی‌بینند و ندیدن خود را دلیل زیادی عقل و فهم می‌دانند.

۲۳. نقش شریعت، حفظ پیام کانونی دین است. همچون محافظی آن را فرامی‌گیرد و از آسیب و آفاتش مصون می‌دارد و راه را به کسانی نشان می‌دهد که می‌خواهند به آن هستۀ کانونی برسند. از صوفی بی‌شریعت و متشرّع بی‌طریقت حذر باید کرد که هر دو هیکل نفس امّاره‌اند و از شهر دیانت آواره.

راه رسیدن به کمال، فقط از راه شرع و احکام آن میسّر است. رفتن به سوی ریاضت‌ها و مراقبه‌های غیرشرعی فرار از «الاشقّ الی الاسهل» و راحت کردن خود است. شریعت اسلام کمترین ذرّه‌ای در بیان احکام سعادت و شقاوت فروگذاری نکرده و تمام آنچه را که برای وصول به کمال برای سالکان لازم است، تبیین کرده. اگر کسی مرد میدان است، راه همین است. اما بشرط آنکه در هر یک از واجبات و محرمات یا آداب و سنن دینی، به روح آن و جنبه ارتباطی عمل با خدا توجه کند نه اینکه به عمل محتجب و از حق غافل گردد، مثلاً در غسل به سرّ آن و در صلاة به سرّ آن و در حج به به سرّ آن ملتفت و در خدا غرق باشد. عبادت‌های مورد توجّه شارع، اگر از روی «محبت» انجام شود، یقیناً، سریعاً، انسان را به کمال می‌رساند. بین «عبادت‌حبّی» و دیگر عبادات (مثلاً از روی ترس از فقر یا به طمع مقامات) فاصلۀ فراوانی است. باید کوشید که به پروردگار جهان مهر ورزید تا به لقائش نائل شد. عاقبتِ مشغول شدن به خویشتن مجازی و دنیایی (به تعبیر قرآن :«أهمّتهم أنفسهم») و فراموشی خود(به تعبیر قرآن:«أنساهم أنفسهم») ؛ محرومیت از لقاء الهی است(به تعبیر قرآن:«کلّا إنّهم عن ربّهم یومئذ لمحجوبون»،«و لایکلّمهم الله و لاینظر إلیهم یوم القیامة»). قلبی که در بند حلال و حرام نباشد، قسی می‌شود و نور توحید در آن نمی‌تابد و در شک و ریب می‌افتد، آخر هم مردم‌آزار می‌شود؛ اغلب فسادها و شرارت‌ها به این دلیل است.

۲۴. مراقبه نگهبانی دل است. دلی که نگهبان ندارد، مرده است. نگهبانی دل اصل سلوک است. محبّی که در انتظار محبوب نشسته است، ناچار در را بر روی اغیار می‌بندد. بنابراین، شخص مراقب، بر حفظ و انتظار هر دو مواظب است؛ یعنی حفظ دل از خطرات و انتظار ورود حالات. مراقبه گاهی به ذکر است و گاهی به سکوت. از حالاتی که از امتداد مراقبه عارض می‌شود، فکر است. فکر بر چند قسم است. یکی در آیات الهی، که منجر به معرفت می‌شود. دیگر در نعم الهی، که شکر(ثنای نعمت یا ثنای صفت) و حمد(ثنای مُنعم یا ثنای ذات) می‌آورد و در آخر، محبت می‌آفریند. دیگر در وعده و وعید الهی که رغبت و رهبت می‌آورد. دیگر، در تفریط نفس در محضر حق، که ندامت می‌آورد و دیگر، در حالات نفس و ترس و طمع‌هایش که تزکیه می‌آورد. و گفته‌اند فکر عام در آلاء است و فکر خاص در فقر خود و غنای حقّ و فکر اخصّ در نفی غیر و اثبات او. از دیگر حالاتی که از امتداد مراقبه عارض می‌شود، جمعیت است. جمعیت سالک نخست در پشیمانی است، سپس در پریشانی و آخر در بی‌نشانی. از دیگر حالات سُکر است که اول خاموشی می‌آورد، سپس بیهوشی و آخر فراموشی.

هرچه حالات کسی قوی‌تر و وسعت روحی‌اش بیشتر باشد، کمتر احوالاتش را بروز می‌دهد. اشخاصی که کتمان ندارند دردسرهای زیادی هم برای خودشان و هم برای دیگران ایجاد می‌کنند و سدّ راه آنها می‌شوند.

باعث می‌شوند دیگران انکار کنند و این انکار هم برای خودشان ضرر دارد و هم برای گوینده.

۲۵. راجع به منکران، اگر کسی ذوق و حالات اهل سلوک را ندارد و طائر همّتش را به عوالم آنان راهی نیست، لااقل نباید به خرده‌دانش‌ظاهری خود مغرور و در ابطال رجال‌الهی ساعی و مسرور باشد. اگر هم باوری به ایشان ندارد و ابطال ایشان را بر خود واجب می‌شمارد، لااقل بی‌غرض باشد که در بی‌غرضی راه است. چرا که اگر کسی در باطلی بی‌غرض باشد، برخداست که او را به حق بینا کند و از ناحق برهاند. زیرا اصل راه اخلاص است.

«هرچه باشد جز هوا، آن دین بود، بر جان نشان

هرچه باشد جز خدا، آن بت بود، در هم شکن»

وظیفۀ اهل معرفت نسبت به چنین کسی آن است که با او نه از در مخاصمه، بلکه از در مماشات درآیند و به اقتضا، سخن از حکمت با وی بگویند، بلکه سدّ راهش نشوند. اما منکری که بر مرکب نفس سوار است و در میدان غرض می‌تازد، چنین منکری را باید به حال خود گذاشت.

«با بی‌خبر نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپسندی»

۲۶. اما راجع به مدّعیان این راه. نخست آنکه کسانی که با یکدیگر نزاع می‌کنند که عارف منم نه تو، از آن غافل‌اند که عارف خود را چنان نشان می‌دهد که احتمال گوهر در او نرود و مردم چیزی نپندارند. کسی که گنج یافته باشد، هرگز اظهار نمی‌کند و سعی دارد که مظنّۀ مردم را از خود بگرداند. غیرت عشق مانع افشای راز است و قفل شریعت بر زبان‌هاست. عارف در این عالم همچون عنقاست، نه کسی او را می‌شناسد، نه به آشیانۀ او راهی است، زیرا عموم مردم مقید حواس و پایبند عالم طبع‌اند.

امروزه مدّعیان ارشاد بسیار شده‌اند. علت آن است که مرشد‌تراشی در میان عوام رسم شده و آن را وسیلۀ ایصال به دنیا کرده‌اند. به میل خود مرشد می‌تراشند و ازو تعریف می‌کنند تا جایی‌که امر بر خود آن بیچاره مشتبه می‌شود. به‌خصوص که مرید و معرّف، شخصی مقتدر و دولتمرد باشد. رنود هم برای خوش‌آمد آن شخص، خواب‌ها جعل می‌کنند. و گروهی از این افراط به ضلالت می‌افتند. در مقابل این گروه هم جماعتی دیگر در طرف تفریط واقع می‌شوند و اگر کسی را صدهنر باشد و یک عیب، آن صدهنر را نبینند و بر آن عیب پیرایه‌ها می‌بندند و مضمون‌ها پیدا می‌کنند و شنعت‌ها می‌زنند و ایرادها می‌گیرند. و این همه افراط و تفریط از آن روست که در هیچ باب، میزان معین به دست کسی نیست. نه قبول خلق به‌اندازه است و نه ردّشان. نتیجه آنکه مرشدهای بسیار سر برآورده، برخی با هم مخالف‌اند و این دلیل نقص ایشان است و برخی با هم به کمال عداوت‌اند و این دلیل فسق ایشان است.

چون درگذشته معرفت سبب نظم معاش و صلاح دنیای کسی نبود، کمتر به طلب آن می‌رفتند. هرکس هم اهلش بود، درست و حسابی بود، ولی چون به مرور ایام، طالبین دنیا ارادت به اهل معرفت را موجب زیادی حشمت و دولت دانستند، به آنها اقبال کردند و مرید شدند. در نتیجه، مردمان بیکار و عیاش هم به طمع افتادند و لباس اهل معرفت پوشیدند و کلمات آنها را تقلید کردند و چون هیچ متاعی نیست که برایش خریداری پیدا نشود، عده‌ای هم دور آنها جمع شدند و امر مغشوش گشت، گوهر و خزف درهم آمیخت. تا امروز که هر بی‌خبری مدعی‌است.

از احوال مدّعی بی‌خبر یکی آن است که وقت را به سخن گفتن از مردگان و غایبان می‌گذراند و خاطراتی از مردان خدا به هم می‌بافد یا همیشه بزرگان را به خواب می‌بیند و با آنها سرگرم است. اما اهل این راه می‌داند که از تعریف خوان سلاطین و نعمت‌های بسیار که در سفرۀ آنها موجود است یا موجود بوده، از برای گرسنۀ مفلس سودی نیست؛ پس حسابش را از مدّعی، که کارش ذکر اخبار گذشتگان است، جدا می‌کند و به دولتمندی خود می‌کوشد.

مدّعی باید بتواند لااقل به اندازۀ ادّعایش کاری بکند. زبان‌دراز باید دستش هم در قدرت دراز باشد. اگر دعوتی ندارد، اظهار علم و قدرت به‌ میل خود اوست، کسی را حق نیست که از او بخواهد. اما اگر مدعی ولایت الهیه است، باید همان قدر هم بتواند علم و قدرت الهی را اظهار بکند( چنانکه در انبیا و مدعیان دروغین نبوّت چنین میزانی برقرار است) اگر چنین نمی‌کند، در او چیزی نیست، بی‌معطلی! چنین کسی مرشد نیست، ممکن است واعظ باشد. و وای اگر واعظ غیرمتّعظ باشد. سخن‌پردازی که اقوال را به میل و مدعای خود ردیف کرده است و در دست و پای مردم می‌اندازد و چون نیک بنگری، جز مدح محبوبان خود و ذم مبغوضین خود چیزی در آن سخنان نیست.

۲۷. کسی بر منبر در حضور«شیخ‌محمد‌تقی‌بهجت» فاجعۀ ثقیفه بازمی‌گفت و ملامت عُمَر می‌کرد؛ شیخ وی را به نجوا گفت: «اگر تو می‌بودی جز این می‌کردی؟».

از سوء حال مردم ماضی و آتی تو را چه زیان که به این بسنده کرده‌ای که غاصبان فدک را ملامت کنی و دجّال را، که هنوز نیامده است، لعنت فرستی و در همان حال، از تحصیل و تکمیل انسانیت خود غافل مانده‌ای. چون تویی از غصب خلافت و تصرّف فدک ننال، بلکه به قدر توان خود، هم‌اکنون بر بنی‌فاطمه احسان کن و بر صراط مستقیم ولایت اهل‌بیت‌(ع) ثابت باش و به تحصیل اوصاف مرضیۀ ایشان سعی کن که آنها از برای جلب فدک و اخذ خلافت و ریاست به دنیا نیامده بودند و کمر نبسته بودند و به این دلایل که تو پنداری، دلگیر نبودند؛ تو بر بینوایی خود گریه کن و عمر عزیز را بر مدح و ذم طوایف مگذران و قناعت به حرف مکن و انصاف بده، خودت اگر آن روز می‌بودی، شمرِ آن روز نمی‌بودی؟ از دشمن امروزت غافل مباش و به یاری امام عصرت‌(ع) کمر ببند.

۲۸ . دربارۀ همزیستی با خلق. نجات و سلامت در سکوت است. سخن اگر از نوع دانش باشد، راست و مختصر است؛ نه خلاف دارد، نه تفصیل می‌خواهد. پس دانا همیشه خاموش است و در سخن گفتن به‌هوش. یعنی به‌هنگام و درست و مختصر می‌گوید. همین کثرت اقوال مردم را به حیرت انداخت و معطل ساخت. از این رو، سالک می‌کوشد با کسی سخن به وقاحت نگوید، بسیار نگوید، طعن نزند، تمسخر و جدل نکند، غرض نورزد، بی‌ثمر نگوید، ندانسته نگوید، لغو نگوید. مناظره به غیر وجه احسن با احدی(در هیچ بابی، به‌خصوص در امر مذهب) نکند. نه با اهل دنیا سخن به خشونت بگوید و نه به‌اندازه‌ای همراهی کند که موجب مزید جرئت ایشان شود.

اهل این راه باید که جور خلق بکشد و از زبان حسود، صدای حق را شنود. (چون تنبیه حق غالباً از زبان خلق است، به خلاف تشویقش که بی‌واسطۀ غیر است). اگر از خلق می‌گریزد برای آن باشد که اذیتش به آنها نرسد نه آنکه اذیت آنها به او نرسد. به سایر مخلوقات مهر بورزد که مهرورزی فصل ممیّز انسان و حیوان است که بدخُلقی به خَلق، بد خُلقی به اسماء الله است. در محبت به خلق صادق باشد که با تملّق نیفزایند و با جفا نکاهند. صبور باشد و پردۀ هیچ دوست و دشمنی به هیچ عیب ندرد. به تغییر اوقات و احوال تغییر نکند و مبدّل نشود، پس تواضع و ایثارش با دوست و دشمن مساوی باشد. با فقرا با خلوص نیت فروتنی کند و با اغیار به‌رسم مدنیت؛ یعنی به همان اندازه که میان خودشان رسم است و گمان تملّق نمی‌کنند. آن قدر هم با ایشان بی‌احترامی نکند که موجب انضجار ایشان شود. مهمانی‌طلب نباشد و به خانه‌های مردم بسیار نرود، که در انظار بی‌عظم(بی ارزش) شود.

در تحقیق امری که در نظم معاش او دخیل نیست، اصرار نکند و در امور تجسس نکند از آنکه دنیا ناچار از ته به رو خواهد آمد و هرچه باشد او هم خواهد شنید و همچنین در تحقیق حال اشخاص؛ زیرا که آن هم هرقدر عمیق باشد، آخر از قعر به سطح خواهد افتاد، نهایت تا جوش دوم صبر باید، به سوم نخواهد رسید. از آنکه حوصلۀ حوض یا غدیر آن قدر نیست که یک ماه بگذرد و آبش نگندد و اگر فصلی گذشت و گنده نشد، در زیر حکایتی دارد: «هست این خُم متصل با چشمه‌ای».

اگر هنوز نفس خویش را نصیحت نداده، از اینکه به دیگری گوید، چه سود؟ اگر احداث شری نکند، خیری در او نخواهد بود. نصیحت‌گری اظهار برتری است، که جز برای خدا شایسته نیست. تا می‌تواند در خلوص بکوشد. و در زمرۀ مخلِصان درآید تا از مخلَصانش کنند. مخلص کسی است که به قدری که در اخفای حسناتش ساعی است، در اخفای سیئاتش نیست. مخلص خدمت یار را از اغیار پنهان می‌دارد، بلکه خلق را مُرده می‌پندارد و به دوام رؤیت حق، خلق را به فراموشی می‌سپارد. فقیهی به کسی گفت: «نمازت را دیدم، طمأنینه نداشت»، گفت: «تو نیز اگر ساختگی‌ها را از نمازت بیندازی، بیش از اینش نخواهد ماند». هرکه عمل را هر قدر هم که خالص شده باشد، لایق درگاه حق دید، به کنه اخلاص راه نیافته و از مخلَصین نگشته است.

هرچه اسرار معنوی بر او منکشف‌تر شود، مراتب صورت را بیشتر حفظ کند و حقایق را مستورتر دارد. و هرچه از خلق منقطع‌تر شود، در مراعات نفوس خلایق ساعی‌تر شود و هرچه در آن درگاه محرم‌تر شود، خود را بیگانه‌تر داند و هرچه معرفت بیشتر یابد، خود را بی‌معرفت‌تر شناسد.

۲۹. بزرگان گفته‌اند (والله‌یعلم) : آنکه در امر مذهب با دیگران نزاع و جدل می‌کند، در این راه نیست. زیرا معرفتِ محض، گرچه تحصیلش با برخی آداب و مذاهب سهل‌تر است، اما حصولش دخلی به هیچ مذهبی و آداب هیچ ملّتی ندارد که اهل مذهبی از مذاهب عالَم به خروش آیند. عنایتی است الهی و تأییدیست ربّانی. خدا را مال خود و متعلّق به خود و در فکر فرقۀ خود و نامهربان دیدن با دیگران، تنگ گرفتن دایرۀ حقّ و وسیع پنداشتن دایرۀ باطل، تکیه بر تضادهای فرقه‌ای و فرقۀ خود را محور و معیار حق و مولّد هویّت و شخصیّت انسانی دانستن، هیچ‌یک روشِ سالک طریق معرفت نیست. آنکه گوید من حقم و تو یا فلان باطل، این کلام در مقام شریعت احتمال صدق دارد، نه در مقام معرفت. و اگر انصاف دهی (و تا نفهمی انصاف نخواهی داد) گمان ندارم اگر مدح و ذمّی که در میان مذاهب مختلف است، که ما خوبیم و غیر ما بد است، از آنها برداشته شود یعنی سخنان زشت و زیبایی که در حق مخالفان و مآلفین خود وضع کرده‌اند غیر از آداب مستحسنه که نزد همه مشترک است، دیگر چیزی بماند که در نظر اهل تحقیق نمود کند و موجب ترقّی نفس به درجات عالیه و استخلاص از درجات هاویه شود. نزاع‌ها بالجمله بر سر شیئی معدوم است و ابطال یکدیگر با خیال موهوم. پس انتقال از نحله‌ای به نحلۀ دیگر اکثراً، انتقال از قشری است به قشر دیگر و بس. زیرا فصل ممیز نحله‌ها چیست جز خود‌ستایی؛ که ما خوبیم و غیر ما بد. و کسی که همّش صرف خوب و بد مردم می‌شود، از تکمیل نفس خود کاملاً غافل است. آنچه به آن رسید، هر که رسید، رو به سوی خدا کردن است و در عمل صالح کوشیدن. پس در آیینی که هستی، کمر همّت بر میان بند و به این کلمۀ سواء، که در میان ادیان و مذاهب مشترک است، بکوش تا ترا دستگیرند و به درگاه حق درآورند که «إن الدین عند الله الاسلام» و قال امیرالمؤمنین‌(ع) : «هو التسلیم». ما انسان‌ها برای بندگی کردن آمده‌ایم، نه برای خدایی کردن. این بندگی عَرض عریضی دارد و همۀ شئون زندگی انسان را در برمی‌گیرد. کسی از استاد خود از توحید پرسید، استاد مُهر نمازی از طاقچه اتاق برداشت و گفت:«این چیست؟». شاگرد گفت که مهر است. استاد گفت:«تو این اسم را روی آن گذاشته‌ای و آن را وجودی مستقل و ذی‌اثر پنداشته‌ای. این اسم را بردار، غیر از اصل وجود چیزی نیست». «إن هی إلا اسماء سمیتموها أنتم و آبائکم...». کسی که از این اعتباریات آزاد گردد، در نسیانی ممدوح غرق می‌گردد که در آن با همه عالم در مصالحه است. عارف صلح کل است.

۳۰. برای کسی که اهل این وادی است تدبیر در ترک تدبیر است؛ توضیح اینکه: ما انسان‌ها مثل طفلی می‌مانیم که از سر بچگی می‌خواهد همۀ کارها را خودش انجام دهد. پدر هم می‌گذارد او تجربه کند، خطا کند و بیاموزد. البته او را زیر نظر دارد که کار خطرناکی انجام ندهد. و گاهی وقتی طفل راه را اشتباه می‌رود، راهنمایی‌اش می‌کند. اما تا وقتی طفل به استیصال نرسیده و از پدر کمک نخواسته است، پدر دخالت نمی‌کند. و او را در اختیارش ابقا می‌کند و می‌گذارد خودش کار کند. این از حلم خداست. و کمک کردنش حین استغاثۀ عبد از مجیب بودن خدا. خدا خیلی حلیم است. تا وقتی خودت می‌خواهی سکّان زندگی را به دست داشته باشی، او می‌گذارد و فقط تو را تحت نظر می‌گیرد. وقتی خسته شدی و دیدی از تو برنمی‌آید، او سکّان را به دست می‌گیرد و تدبیر می‌کند. «أمّن یجیب المضطرّ إذا دعاه و یکشف السوء». روزی به یکی از اساتید خود عرض کردم که اگر چیزی از خدا خواستم چگونه متوسّل شوم؟ فرمود:«سعی کن که چیزی از خدا نخواهی. بگذار هرچه می‌خواهد بشود. عالم را مدبّرش می‌گرداند». و می‌فرمود:«تجرد واقعی این است که امور مختلف برای تو فرقی نکند و خواسته‌ای نداشته باشی». آری، حتی اگر خداخواهی به شکل خواسته بروز کند، سد راه است.

عمر سالک همه طی شد به تمنای وصال

این ندانست که در ترک تمناست وصال

۳۱. رخوت و سستی از جنود شیطان است. تنبلی جسم موجب رخوت و سستی روح است. از این رو، ورزش در معنویت خیلی مؤثر است. و گرچه موضوعیت ندارد اما فوائدی دارد که به مقدار تحصیل آنها موضوعیت پیدا می‌کند. نشاط بدن موجب نشاط روان می‌شود. و نشاط روان برانگیزاننده به کسب علم و عمل صالح است. و این‌گونه روح را تعالی می‌بخشد. از ورزش‌ها هم آنها که به‌نوعی با طبیعت مرتبط‌است، اثرشان بیشتر است. نگاه به دریا عبادت است. نگاه به آسمان شب خضوع می‌آورد. نگاه به سبزه و آب روان عبادت است. ... پیاده‌روی در طبیعت، سیرۀ اولیای دین بوده است. برکات بسیاری دارد که نباید از آن بی‌بهره بود. بدون توجه به این قسم نیازهای جسم، روح هم رشد و تکامل کافی نمی‌کند و آفات بسیاری در زندگی سر برمی‌آورد. زندگی انتزاعی، تعالی‌اش هم انتزاعی و خیالی است. عرفانش هم ... و ... است. چنین به‌اصطلاح عرفانی شیمۀ علی‌(ع) و روش آل‌علی نیست.

۳۲.آدم باید در جستجوی «علم» باشد. علمی که در تعریف کتاب و سنّت است، «ما یُطاع الله به و یُعرَف» است؛ یعنی آنچه خدا با آن شناخته و اطاعت می‌شود. به‌طور خلاصه، دانش ارتباط با خدا و نور معرفت‌الله است. به غیر این علم نمی‌گویند، حرفه می‌گویند، فضل می‌گویند، حتی(بی‌ادبی است) شاید فضله بگویند. مراد از اینکه تحصیل علم کند، این نیست که برود حوزۀ علمیه آخوند بشود، زیرا این راه توفیقات بارزه و تأییدات عالیه می‌خواهد و به هوس نمی‌شود آن را طی کرد. آخوندشدن معنویت می‌خواهد. آخوند واقعی کسی است که تکیه‌گاهش خدا و تکیه‌گاه بندگان خدا باشد. کسی که چون با خدا رفیق شده است، صلاحیت رفاقت دارد. در هر حال، آنچه همه به آن مکلّف‌اند، این راه و این لباس نیست، اما آنچه همه باید در پی‌آن باشند، تحصیل «علم دین» است. از علوم حوزوی هم همان قدر که معرفت‌الله یا مقدمۀ آن است، علم است. مابقی بدون معطّلی، معطّلی است. کسب «علم» بر همه واجب عینی فوری تعیینی است. و اگر تفریط کنند، عوام و کالأنعام باقی می‌مانند، الی‌الأبد. و کسب علم بی‌معلّم نمی‌شود و معلّمی هم که ربّانی نباشد، به کار نمی‌آید. و کسی تا راه طی نکرده باشد، ربّانی نمی‌شود. و طی کردن راه عمر می‌خواهد. .... خلاصه موانع بسیار است و توفیقات نوعاً کم. اما چاره‌ای دارد که واقعاً، کارساز است. چاره‌ای که چارۀ هر مشکلی است: «اُدعُونی َاستَجِب لکم». تا کسی رو به خدا نکند و از خدا نخواهد، از علم و معلّم خبری نیست. حتی با خطاب «قُل» به پیغمبر امر شده است که دائم بگوید: «ربّ زدنی علماً» و د ر این درگاه گدایی کند.

۳۳. تکرار، من حیث المجموع، مؤثر و از اصول دستورات سلوکی است. مروی است که امام صادق‌(ع) فرمودند: «یک‌بار در نمازم آن قدر آیۀ «إیاک نعبد و إّیاک نستعین» سورۀ حمد را تکرار کردم که حالتی به من دست داد که گویا این سوره را دارم از خداوند می‌شنوم». یا روایت شده است که پیامبر‌(ص) شبی تا صبح آیۀ شریفۀ «من یتّق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوکّل علی الله فهو حسبه» را با خود زمزمه کردند و فرمودند مردم اگر به این آیه متوسّل می‌شدند، خدا آنها را کفایت می‌کرد. یا مروی است که ائمۀ اطهار‌(ع) شب را با سجده به صبح می‌رساندند و علی‌الدوام ذکر خدا می‌گفتند. خود نماز که هر روز هفده رکعت خوانده می‌شود، به‌نحوی، تکرار است. در ذکر گفتن هم تکرار کلمه نهفته است. تا اینجا صحیح، اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشت، این است که این تکرار ظاهر به معنی تکرار باطن نیست. بلکه باطن هر روز باید از آنچه قبلاً بوده است، بهتر شود. مثلاً نماز ما هر روز که می‌گذرد، باید کیفیتش بهتر شده باشد. یا اگر «لااله‌الا‌الله» می‌گوییم، توحید در زندگی ما هر روز از دیروز مستقرّتر شود. منتها این روز(یوم) برای هر کسی با دیگری فرق می‌کند. برای کسی یک لحظه است و برای دیگری چندسال. هروقت کسی از مرحله‌ای گذشت و توجّه به خدایش کیفیت بهتری پیدا کرد، وارد یوم یا وقت دیگری شده است. و این به‌سرعت سلوک او بستگی دارد که کی روزش نو شود. عبادت در آغاز راه، علّت تجربۀ دینی است؛ یعنی باید از این نردبان بالا رفت تا به مقصد رسید. اما در پایان راه، معلول تجربۀ دینی است؛ یعنی خودبه‌خود از عارف می‌جوشد و می‌ریزد. در هر حال، باید کوشید به کیفیت بهتری از عبادت دست یافت. کسی که دو روزش مساوی باشد، خاسر است؛ یعنی زمان طی شده، اما راه طی نشده است.

«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی»

مؤمن باید که هرلحظه‌اش عید باشد. عید روزی است که در آن به سوی خدایش بازمی‌گردد و عهد بندگی او را تجدید می‌کند.

۳۴ . کلمۀ تسبیح (سبحان‌الله) مقامات گوناگون دارد:

یک مقام اینکه خدای آسمان‌ها و زمین(هو) از آنچه موجب نقص و کاستی است، منزّه است. البته همین تنزیه برای برخی مقامِ مخاطبه است(أنت)، یعنی خدایا، تو پاک و منزّهی. در این حالات، «سبحان‌الله» کلمۀ تنزیه است.

برای برخی مقامِ معاشقه است؛ یعنی کلمۀ تحبیب است و در محضر محبوب ادا می‌شود.

برای برخی کلمۀ حصر است: خدایا، فقط تو را می‌خواهم. که درواقع، ذکر تطهیر و تسبیح خود است از رو به سوی ماسوی کردن: «إنّی وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الارض حنیفاً و ما أنا من المشرکین».

برای برخی سخنی است که در مقام حیرت بر زبان می‌آورند.

برای برخی کلمۀ محو و شعار فناست، و تداعی‌کنندۀ حالت نیستی محض. اینجا جولانگاه «إننّی أنا الله» است. برخی از آن به مقام یکی شدن ساجد و مسجود، ذاکر و مذکور و حامد و محمود تعبیر کرده‌اند. برخی اصطلاحِ «عَنقای مُغرِب» یا «عرصۀ سیمرغ» را برای آن برگزیده‌اند: ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست.

سرّ اینکه «سبحان‌الله» ذکر سجود است، این است که سجده نهایت خضوع و تعظیم بدن است. سجده‌های طویل خشوع قلب می‌آورد و خشوع قلب خشیت روح می‌آورد. نهایت آن غفلت از خود و محو شدن در اوست. این باطنِ حالت بدنی، به سجده رفتن است که نمایش نهایت خاکساری و نیستی در برابر آن کسی است که لایق هستی است.

کلید رسیدن به این کمالات چیست؟ اینکه لااقل آدم در شبانه‌روز یک سجدۀ طویل داشته باشد.

وقت تسبیح کی است؟

«سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حینَ تَقُومُ» (الطور : ۴۸)

«وَاذْکُرْ رَبَّکَ کَثیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الِْبْکارِ» (آل عمران : ۴۱)

«سَبِّحَْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أطْرافَ النَّهارِ» (طَه : ۱۳۰)

«وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أدْبارَ السُّجُودِ» (ق : ۴۰)

«وَ الَّذینَ یَبیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیاماً» (الفرقان : ۶۴)

«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السَّاجِدینَ» (الحجر : ۹۸).

اسلام ظرایف بسیاری دارد که به قولی «عبادات ما ظروف است برای آن ظرایف». بستر است برای پیاده شدن آن معارف. هر عملی، هر مکان و هر زمان، نور و هدایتی دارد که اگر کسی مراقبت داشته باشد، از آن نور و هدایت بهره‌مند می‌شود. پیامبر‌(ص) هر روز دعا می‌کرد: «اللهم إنی أسئلک فی هذا الیوم نوره و هداه».

۳۵. از مقتضیات فطرت الهی انسان، عدالت‌خواهی و انصاف است. «مروّت»(مردانگی) عمل بر طبق این نور فطری است. وقتی مروّت به نهایت می‌رسد، به آن «فتوّت»(جوانمردی) گویند.

نامرد در سلوک به جایی نمی‌رسد. سالک باید در درجۀ نخست مرد باشد.

نباید ضعف و سستی و ذلّت یا نیرنگ و خدعه در او راه داشته باشد. باید مردانه زندگی کند و مردانه با مشکلات روبرو شود. و از خود، بزرگی و بزرگواری و ازخودگذشتگی نشان دهد. گره‌گشایی، دستگیر برزخ انسان است.

این صفات عالیه که تماماً، در کسی جمع شد و صفات سِفلگی که جملگی رخت بربست و به‌نهایت مروّت رسید و تماماً مرد شد، تماماً رَجُلی شد برای خودش، آنگاه به عالم فتوّت داخل می‌شود که عالم شاه‌مردی است. عالم اسد‌اللهی است. چنین کسی رنگی از علی‌(ع) دارد. بویی از «لافتی الّا علی لاسیف الّا ذوالفقار» برده است. واقعاً شیعۀ علی‌(ع) شده است. واقعاً فتی یا جوانمرد شده است. ولی‌ّ خدا جوانمرد است. جای بازی و تردید نیست. ثبات قدم می‌خواهد. مرد می‌خواهد. همّت به بلندای آسمان می‌خواهد. دل‌کندن از کیش و خویش می‌خواهد.

«چه خوش آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر»

۳۶. از آفات بزرگی که اکثر ما به آن مبتلاییم، مشغولیت تامّ یا نسبی ما به دیگران است. این از وادی‌هایی است که به‌شدّت غفلت‌زاست و غفلتی هم که در پی دارد، شدید است. یکی از اساتید ما می‌فرمود که پشت سر مردم حرف َزدْن خیلی برزخ را تاریک می‌کنَد و از همه بَدتر، نسیان نفسَ می‌آورد: «أ تَأمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أنْفُسَکُمْ وَ أنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أ فَلا تَعْقِلُون». ببینید که این آفتِ مانوسین با راه است، نه با عوام مردم. آنها هستند که کتاب خدا را تلاوت می‌کنند، ولی خودشان را از یاد برده و از خود غافل مانده‌اند. سالک باید خلق را بگذارد و به سوی خدای خلق بگریزد: «فَفِرُّوا إِلَی اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبین». توی نخ مردم رفتن، غیر از اینکه آدم را عقب بیندازد، هیچ ثمر دیگری ندارد. باید خلق را به خالقشان دعوت کرد و سپس آنها را به او واگذاشت. با نظر رحمت به خلق و تفأل به خیر به کارهایشان نظر داشت، ولی آنها را به سویدای قلب، که حرم خداست، راه نداد. به عیوب مردم نظر داشتن موجب حبط(نابودی) اعمال می‌شود.

۳۷. آخرین کلمه‌ای که رسول مکرّم اسلام‌(ص) و در لحظۀ جان دادن(به حسب نقل) فرمودند این بود که :«بل هو الرّفیق الأعلی». این «بل» خیلی مطلب دارد و به نوعی مفسّر «هو الرفیق الاعلی» است. به زعم اینجانب، بلِ إضرابیه است؛ یعنی می‌خواهد بگوید که همه‌چیز یک‌طرف و اینکه خدا رفیق است، یک طرف. یا هرچه گفتم یک‌طرف و این جمله که خدا رفیق است، یک‌طرف.

ما هم باید ببینیم که چقدر از آنچه از دین فهمیده‌ایم و به آن عمل کرده‌ایم، به دوستی با خدا ختم شده است؟ دین چقدر توانسته‌است ما را به دوستی و رفاقت با خدا برساند؟ خلاصه اینکه، چقدر با او دوست شده‌ایم؟ این مهم است، بلکه مهم این است. اگر در این میزان سرافکنده‌ایم، باید شک کنیم که یا آنچه به ما گفته‌اند دین نبوده است یا به دین دل نداده‌ایم. ثمرۀ دین رفاقت با حضرت حقّ است.

۳۸. معلّم دین را گرچه مزدی بابت تعلیمش طلب نکند باز دو آفت تهدید می‌کند:

یکی کوشش ناخودآگاهش برای حفظ معلّّمی و استدام رابطۀ استاد و شاگردی. معلّم باید آن قدر به شاگرد بیاموزد تا از علم معلّم مستغنی، بلکه در وجود غنی شود؛ نه اینکه او را پیوسته در سطح نازل نگه دارد و همواره دنباله‌روی خود را از او بخواهد. باید چونان طبیب مشفق باشد که تلاشش در جهت نفی نسبت خود با بیمار است، نه حفظ و تقویت آن.

آفت دوم تلاشش (باز هم اکثراً ناخودآگاه) در جهت استیلا بر روح متعلّم و در دست گرفتن تمام شئون زندگی او و درخواست تبعیت کورکورانه است (درست مانند فرعون که آدمیان را از آدم بودن تهی می‌کرد، سپس در آنها هر چه می‌خواست، می‌انباشت). چه نیکو گفته آنکه گفته است: «چنین سلطه‌ای به کار دامپروری می‌آید، نه انسان‌پروری». در اینجا، مربّی به‌ظاهر مزدی نمی‌طلبد، اما هویت و استقلال و شرف مرید را طلب می‌کند که بدترین نوع مزدخواهی است. در واقع، از مرید می‌خواهد که در ازای آنچه به او می‌آموزد، خودش را به او بفروشد و بگذارد تا معلّم بر گرده‌اش سوار شود. چنین معلّمی گوهر انسانیت متعلّم را دزدیده است؛ همان چیزی را که باید به او می‌بخشید و در او پرورش می‌داد. شأن معلّم تذکّر است نه استیلا: «فذکّر إنّما أنت مذکّر لست علیهم بمسیطر». بر آنها سیطره مجو(نه اینکه نمی‌توانی بجویی). یکی از ارکان مهم دعوت به خود، آن است که مکتبی مردم را به تسلیم بی‌چون و چرا و بدون تفکر و تعقل در برابر خود فراخواند.

۳۹. از ملزومات طریقت خلوت است و قناعت. گفته‌اند سالک نه فقط در معیشت و عشرت، بلکه در آموختن نیز باید قناعت ورزد. این قناعت از ارکان ایمان و مایۀ آرامش است. طمّاع نخستین زیانی که می‌بیند، محروم ماندن از آرامش است. فردِ افزون‌طلب، روح ناآرامی می‌یابد. سالک مانند تمام عرصه‌ها، به‌خصوص باید در عرصۀ دانستن قناعت پیشه کند. اهل تسلیم باشد و برای خود حدّ و مرز قائل شود. بزرگان گفته‌اند که انسان اگر حتی نیکوترین سخنان را یک‌سره از صبح تا شام بشنود یا بخواند، ضرر خواهد دید. کمترین زیانش آن است که هجوم این حجم از مطالب، آدمی را از خود می‌ستاند و قدرت تمیز را از وی می‌گیرد. اکثر چیزها، از جمله حرف نیکو، اندازه‌ای دارد. اگر از آن حدّ درگذرد، به ضدّ خود بدل خواهد شد. به همین قیاس، سخنان نیکو اگر وقفه‌ناپذیر و سیل‌آسا پراکنده و پخش شود، به حال جامعه مضرّ است. انسان عصر ارتباطات باید بیاموزد که هم در برابر شنیدن بسیار و هم در برابر دیدن بسیار و هم در برابر دانستن بسیار، مقاومت کند و قناعت ورزد.

انسان هنگامی که نکته‌ای را دانست و بر طبق آن عمل کرد، بابی برای او فتح خواهد شد. عمل بهترین معلّم است و موجب می‌شود تا انسان ناخوانده‌ها را نیز در خود بیابد و به علوم الهامی دست یابد. لذا در شریعت، انباشتن معلومات بدون عمل کردن به آنها مذمّت و شوم دانسته شده و نهی شده است. کسی که کمتر عمل می‌کند، نباید بیشتر بپرسد.

گو اینکه پرسش اساساً، طفره رفتن است از عمل کردن. هرجا پرسشی مطرح شود، علامت آن است که عملی ترک شده. پرسش، طغیانِ ذهن آدمی تنبل است که اهل عمل کردن نیست. مروی است: «من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا یعلم»(هرکه عمل کند به آن چیزی که می‌داند، خدا آنچه را نمی‌داند، به او خواهد آموخت). یا «واتّقوا الله یعلّمکم الله»(تقوا پیشه کنید تا خدا خودش به شما بیاموزد).

راه صحیح مطالعه نیز این است که متعّلم اگر دقیقه‌ای می‌خواند، دقائقی تأمّل کند و اگر لحظه‌ای به حجاب متن غافل بود، بلافاصله لحظاتی ذاکر حق باشد. بخصوص هرجا بهجت علمی به او روی کرد، خواندن را متوقف کند و به کتاب درون مشغول شود. خلاصه اینکه کتاب را وسیلۀ تذکّر خویش و استدام مراقبه‌اش قرار دهد، نه آلت غفلت نفس.

۴۰. مشتهیات، امور جزئی است که روح بلند آدمی را به بند می‌کشد ونازل می‌کند. در صدر دستورات سلوکی وانهادن «مشتهیات» است. هیچ امری در این راه کارسازتر از گذاشتن و گذشتن نیست: «لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا مما تحبّون». هرجا آدمی مجاهدت کند و از سر عبودیت، از خواهشش بگذرد، جهشی بلند در نهادش رخ خواهد داد و نوری بر تارک دلش روشن خواهد شد.

اما ریاضتِ بی‌عشق و زهدِ بی‌محبّت، بی‌دوام است و اگر هم دوامی داشته باشد، بی‌حاصل. اگر کام سالک از شهد محبت شیرین نگردد، هرگز نتواند که بار سنگین ریاضت را تاب آورد و به مقصود رسد. و به‌مرور، تنگ‌حوصله و عبوس و ترش‌رو می‌شود و به قساوت قلب میل می‌کند. یکی از خدمات عارفان به فرهنگ اسلامی این بوده است که به ما آموخته‌اند، خدا دوست‌داشتنی است. البته این معنا در تعلیمات اسلام وجود داشته است، ولی عارفان آن را بسط بسیار داده‌اند. خدایی که در مقام مولویّت از بنده فاصله می‌گیرد، در مقام محبت، قریب و قرین و رفیق و حبیب بنده می‌شود. عشق کمندی است که عاصی را به بند می‌کشد و بنده‌اش می‌کند.

۴۱. راجع به توکّل‌که از مفاهیم دشواری است که دین برای ذهن بشر طرح کرده‌باید گفت که واگذاردن کار خدا به خداست و بر دوش نکشیدن آن. ما باید کار خود را انجام دهیم و به کار خدا کاری نداشته باشیم. در هرواقعه‌ای، آنچه از دست ما برمی‌آید، کار ماست. آن را که انجام دادیم، نباید نسبت به قسمتی که به دست خداست، تشویش و اضطراب داشته باشیم و باید آن را به خدا بسپاریم و رها باشیم. این معنی صحیح توکّل است. در اموری باید توکّل کرد که تدبیرش از عهدۀ ما خارج است و اسبابش از دسترس ما بیرون.

منتها، اینجا نکته‌ای ظریف هست. هرچه بگذرد آدم بیشتر می‌فهمد که تدبیر اموری از عهده‌اش خارج است. لذا دایرۀ توکّلش وسیع‌تر می‌شود و خدا هم به کسی که بر او توکّل می‌کند‌یعنی مطمئن است که خدا برایش خیرخواه، و به وضعش عالم و بر حلّ مشکل‌اش قادر است‌بهترین را تقدیر می‌کند. شخص متوکّل مثل کودکی است که به مادرش تکیه می‌کند و جز او پناهگاهی ندارد یا به تعبیر کمی صوفیانه، مثل مرده‌ای در دستان غسّال است که از خود استقلالی ندارد(کالمیت بین یدی الغسّال). کسی که بر خدا توکل کند، طوفانی که باعث غرق شدن مردمان می‌شود، کشتی امن او را به حرکت می‌اندازد. کسی که بر خدا توکل کند، خدا به اسباب واگذارش نمی‌کند بلکه اسباب را خدمتگذار او می‌گرداند. متوکّل کسی است که همّ و غمّش خدا باشد و بس: «قل الله ثم ذرهم»(بگو و جز او را رها کن). در این صورت است که حدیث شریف «ولاستغرقنّ عقله بمعرفتی و لاقومنّ له مقام عقله»(عقلش را به معرفت خود غرقه می‌کنم و خود بجای عقل او می‌نشینم) در حق او محقق می‌شود. چنین عبدی است که در پاسخ «ألیس الله بکاف عبده»( آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟) ، ندا می‌زند که «بَل اللهُ یَکفی»(آری، تنها خدا کافی است).

۴۲. خداوند «قریب و مجیب» است. این نزدیکی خدا بزرگ‌ترین نعمت و از قضا، مغفول‌ترین است. آدمی در همه‌جا می‌تواند او را بخواند و پاسخ بشنود. گفته‌اند دعا ابراز بندگی است، نه ابزار زندگی؛ یعنی فی‌نفسه مطلوب است. وظیفۀ ما دعاست. کمال ما در دعا کردن است. اجابت دعا اهمیتی ندارد. دعا خودش مهم است. مهم این است که دعا می‌کنیم. دعا بهترین نوع عبادت است. دعا طریق تحصیل چیزی(مثل روزی، سلامتی، ادای دین، و ...) نیست؛ خودش موضوعیت دارد. یعنی نفسِ خواندن خدا و با او سخن گفتن مطلوب و محبوب است و بارسیدن به آن، مطلوب‌های دیگر کوچک‌اند.

مطلب دیگر راجع به دعا این است که دعا توقیفیّت ندارد؛ یعنی موقوف به دعاهایی نیست که در قرآن آمده است یا ائمه‌(ع) فرموده‌اند؛ بلکه اینها آموزش شیوه و ادب و نحوۀ دعاست. هرکس خودش کم‌کم دعا کردن را یاد می‌گیرد و با پروردگارش مناجات می‌کند.

از اعظم مواطن «معرفت‌الله» دعا کردن و جواب شنیدن است(نه الزاماً، روا شدن حاجات). خداوند در جواب‌های خود(:أستجب لکم) به خوبی تجلّی می‌کند. دعا کردن نه فقط راه روا شدن حاجات، بلکه راه آشنا شدن با قاضی‌الحاجات است. بخش‌های زیادی از قرآن نیز حکایت کلام دوسویۀ پیامبران یا فرشتگان با خداوند و پاسخ خداوند است؛ مانند زکریا که از خداوند فرزند می‌خواهد و خدا به او بشارت فرزند می‌دهد.

اینکه در روایات آمده بهترین دعا استغفار است، چون استغفار طلب غفران از خداست. غفرانِ خدا رفع حجب و پاک و روشن شدن ضمیر است. پس کسی که استغفار می‌کند، از خدا می‌خواهد که او را نورانی کند.

گرچه دعا کننده دست خالی برنمی‌گردد و اگر به مصلحتی حاجتش روا نشود، حتماً چیزی در کاسه‌اش می‌گذارند. علقه‌هایش را کم می‌کنند یا لااقل، نکبات و بلاها را از او دفع می‌کنند یا برای برزخش ذخیره می‌کنند، به شرط اینکه موقع دعا کردن یا بعد از آن، خودش را طلبکار خدا نداند. این طلبکار بودن از خدا و گله‌مندی از درگاهش سمّ سلوک است. هر که به هر جا رسیده، از حالت تسلیم و بدهکاری نسبت به خدا رسیده است. باید بی‌نظر در خانۀ خدا رفت، هر که این را فهمید، اصل راه را فهمیده است. البته فهمش آسان است، اما پیاده کردنش زحمت می‌برد و عنایت می‌خواهد.

چیزی نداشتن دلیل نااهل بودن نیست. اکثراً به حساب آدم می‌گذارند نه اینکه به دستش بدهند. اگر هم به خلاف این استثنا، یک عده کمی را به دستشان می‌دهند برای این است که آنها آیت حق را نشان بدهند و بفهمانند که راه این طرف است.

۴۳. راجع به عبادت: هرکس باید «عبادت خودش» را خلق کند. این البته به معنی شکستن مرز عبادات دین نیست، به معنی حرکت در همان بستر است. هرکس عبادت خودش را با توجه به توانش و حالاتش به درگاه حق پیشکش می‌کند. مطلب دوم اینکه نباید منتظر شد که توفیق عبادت بیاید.

باید عبادت را «خلق» کرد( چون فعل عابد است) و خداوند قدرت چنین کاری را به عبد داده است(تأمّل و دقّت بفرمایید). معنی توفیق(لااقل یکی از معانی‌اش) همین است. باید نیّت و عزم کند و خودش را به این دریا بزند. اینجا جای فعّالیت است، نه انفعال. فعالیت بی‌نظر و چشم‌داشت، حالت درستِ عبادت است. چنین حالتی، عبادت را شیرین می‌کند و فقط عبادت شیرین است که عبادت است، مابقی ریاضت است. چنین عبادتی نور می‌آورد و اگر سالک بکوشد که نورش را حفظ کند، با همان نور سلوک می‌کند و وسیلۀ پیش بردش می‌شود. نمازی آدم را ترقی می‌دهد که او را مست کند. مطلب سوم اینکه آنچه اصل عبادت است حالتی است که در قلب در ضمن عبادت در پیشگاه خدا می‌گیرد. این حالت قلبی در ابتدای سلوک تابع عمل خارجی است اما کم‌کم از آن مستغنی می‌گردد؛ اینست که عارف حتی در اوقاتی که به فرایض یومیه مشغول نیست، در نماز است. زیرا می‌تواند حالت قلبی نماز را در خود ایجاد کند و با خود داشته باشد. همینطور، سجود و رکوع و تسبیح و استغفار و تهلیل و سایر اذکار و اعمال هریک حالتی مخصوص خود در قلب ایجاد می‌کنند و اثری می‌گذارند که سالک کم‌کم اگر توجه کند متوجه فرق آنها با هم و اثر روانی آنها و حالت قلب حین آن عمل(بلکه یک پرده بالاتر تأثر سرّ حین آن عمل) می‌شود و این حالت و تأثر، چیزی است که عمل بدون آن، قالبی بی‌روح است. نکند پس از هفتاد سال عبادت بفهمیم که حتی یک سجده برای حق نکرده‌ایم و یک‌بار به درگاهش استغفار ننموده‌ایم و در بارگاهش رکوع ننموده‌ایم.

خلاصه اینکه این روح عبادت مهم است مناسک همه ادیان الهی یا حتی بشری(اگر خداجو باشند) سعی در ایجاد آن روح دارد: «و لکل امة جعلنا منسکاً‌لیذکروا اسم الله علی ما رزقهم» ؛ «لکل امة جعلنا منسکاً هم ناسکوه فلا ینازعنک فی الامر».

۴۴. راه حق(صراط مستقیم) یکی است و آن عبارت است از خدامحوری. این راه گرچه کمالش در نزد خاتم‌الانبیاء‌(ص) است، اما رگه‌هایی از آن خیلی جاها(نه همه جا) یافت می‌شود.

توضیح اینکه فلاح و رستگاری نه به صرف داشتن یک‌سری اندیشۀ به‌هم‌بافته و در ذهن نشسته، بلکه به خداجویی است. و خداجویان صادق را تحت هر لوایی و در تعلّق به هر مذهبی یا تمسک به هر نحله‌ای که باشند، دست‌می‌گیرند و به مقصد می‌رسانند. خداجو مسلم است، از این رو، اغلب آدمیان بهره‌ای از نعمت عامّ دستگیری و حظّی از هدایت الهی دارند و اگر در این عالم به هدایت تامّ و تمام نرسند، در عوالم برزخ خواهند رسید. به همین قیاس، در بیشتر مذاهب گیتی، کم و بیش، رگه‌هایی از حقیقت هست ( همان بخش از آن مذهب که به خدا دعوت می‌کند).

و خدا هم به ایمان عملی، که لبّ ادیان است، پاداش می‌دهد که وراء مکاتب کلامی است و عامّۀ متدیّنان در عامّۀ ادیان مؤمن‌اند، گو اینکه کلامشان متفاوت باشد.

اخبارگراها نگویند چیزی که به دست ما رسیده همین است؛ بگویند از چیزی که رسیده ما همین برداشت‌ها را کرده‌ایم. درست است که هر هدایتی که در عالم یافت می‌شود، ریشه در مکتب انبیا و اوصیای ایشان دارد، اما تازه مشکل کار همین‌جاست(هو اول الکلام)، زیرا مراد از مکتب انبیا و اوصیای ایشان برداشت‌های ما شیعیان نیست که هرچه در برداشت ما از مسوّده‌های تاریخی یافت نشد‌که معلوم نیست این مسوّده‌ها چقدر از حقیقت را واجدند و معلوم نیست انتساب آنها به ائمه‌(ع) چقدر حقیقی است‌بگوییم که نیست.

خلاصه اینکه، در این ظلمت غیبت و رفع قلم، همۀ حقیقت را در جیب خود دیدن و دهان‌بند به دیگران زدن، خیلی جرئت می‌خواهد و این مقدار جرئت را فقط جهالت به آدم می‌دهد. و اگر به ظاهر، اهل تحقیقی چنین جرئتی را داشت یا خوش‌خیال است یا نمی‌داند که آنچه را خواسته، از متون خوانده است، نه آنچه بوده؛ یا فهمیده که آنچه بر آن اصرار می‌ورزد، قابلیت جزمیت ندارد، اما مصلحت حفظ مقام و احترام، او را به حفظ قالب‌ها واداشته است؛ اولی معذور کم‌فهمی است و دومی مسئول مطلحت‌طلبی.

پس متصلّب در اندیشه، یا جاهل است یا نافع، و هیچ یک از این دو در دوران غیبت معصوم‌(ع) لایق پیروی نیستند.

آنچه باعث شگفتی است، جزم عوام دینداران است در تمام مذاهب و نحل گیتی، که در مخلوط عقیدتی خود، آن قدر زیبایی و صلابت و درستی و حقیقت می‌یابند که بر زشتی‌ها و ناراستی‌های محتمل آن سرپوش می‌گذارند و در عقیدۀ حریف چندان کژی و ناراستی می‌یابند که راستی و کمال آشکار آن را نادیده می‌گیرند. و باز باعث شگفتی است که اعتقاد راسخ ایشان آن است که اهتدا و نجات به صرف اتّصاف به مذهبی خاص و به‌عبارتی، به داشتن چند مادّۀ اعتقادی خاص در ذهن است و هر که فاقد آنها باشد، گمراه است و شقی. آیا فطرت خداشناس و عقل مبتنی بر حسن و قبح اجازه می‌دهد که دعوی ایشان را بپذیریم و معتقد شویم که مراد خداوند و نتیجۀ تلاش انبیا این بوده است که فقط چنان اقلیتی راه سعادت و بهشت را پیدا کنند و بقیه تا ابد، محروم و سرگردان بمانند؟ پس اسم هادی خداوند در کجا متجلّی شده است؟ به فرض هم کسانی معدود در سقیفه‌های تاریخِ ادیان حق‌ستیزی و جاه‌طلبی کردند؛ میلیون‌ها خداجو را تا پایان تاریخِ آن ادیان چه افتاده است که طاعتشان مقبول نیفتد و زحماتشان بی‌پاداش بماند و سوء عاقبت در انتظارشان باشد.

آنچه تاکنون گفتیم، مقتضی وجدان عقلی و فطرت انسانی بود و لازمۀ حسن و قبح ذاتی. اما در نزد عارف، کثرت طبیعی است و تضاد همیشه منسوب به جهل و بغی نیست، بلکه تجلّی‌های گونه‌گون خداوند در عالم، همچنانکه طبیعت را متنوع کرده، شریعت را هم متنوع ساخته است. ظهور حق در مظاهر و چهره‌های مختلف، سرّ اختلاف ادیان و دلیل حقانیت نسبی همگی آنان است. عموم مردم عالَم، بلکه تمام ایشان تابع دین زادگاه‌اند؛ زادگاهی که خود برای خویش برنگزیده‌اند. از این رو، بیشتر آنان معذورند تا مسئول. و اگر سالک شوند، از طریق همان دین زادگاه است که سلوک می‌کنند تا سرانجام عارف شوند.

اما عارف نهنگی است که دیگر در آبگیر کوچک مذهب یا مسلکی نمی‌گنجد، بلکه خود مذهبی است و ملّتی. و اگر یقین و سکینه‌ای هست، نزد اوست و بس. باقی همه بچگی است و سخت‌گیری و خام‌اندیشی و بی‌مروّتی و بی‌مدارایی. چنین بچگان و مقلّدان اوهامی را چه جای فخرفروشی به یکدگر و لعن فرستادن بر یکدگر. حتی اگر عارفی، کسی را زشت ببیند، این زشت دیدن دیگران از عرفان عارف نیست، از نقصان اوست که منیتی در وجودش باقی مانده.

۴۵. سحر و چشم‌زخم و امثالهم، اگر هم اثری داشته باشند، اثرشان ناچیز است. بعضی هر ناملایمی و نکبتی را که رخ می‌دهد، در درجۀ نخست، به این گونه امور نسبت می‌دهند و خود را تبرئه می‌کنند. خرابی‌های زندگی ما ناشی از خرابی رفتار ماست. حتی اگر این امور متافیزیکی بخواهد اثری داشته باشد، روی بستر گناهان و بدخلقی‌های ما سوار می‌شود و اثر آنها را می‌افزاید. تا یک سوء درونی نباشد، شرور بیرونی بی‌تأثیر یا به‌غایت کم‌تأثیر است. علت اکثر اختلافات خانوادگی تلخ‌زبانی و بی‌تحملی است، نه سحر و جادو. علت اکثر بیکار ماندن‌ها، ترک صلۀ رحم و دریغ کردن کمک خود به دیگران است. به همین قیاس، علت اکثر بی‌توفیقی‌های معنوی تنگ‌نظری است(آدم تنگ‌نظر در عوالم ولایت جایی ندارد). مشاجره و نزاع و ایضاً، لعن و سبّ بی‌برو برگرد، کدورت می‌آورد و آنچه بیش از همه(در مادیات و معنویات) مؤثر است، شکستن دل‌یا به‌دست آوردن دل دیگران است. دل به‌خصوص اگر رفاقتی ولو جزئی با خدا داشته باشد، حرم خداست و ویرانی‌اش، ویرانی می‌آورد.

۴۶. کسی که شب‌زنده‌داری ندارد، متوقف است. امام سجاد‌(ع) می‌فرمایند: «طریق الی الله جز به سهر(شب‌زنده‌داری) طی نمی‌شود». نشئۀ لیل مختص طی وادی‌های سلوک است. اهلش می‌روند و آنها که در خوابند، بر جای می‌مانند. برای سالک، تهجّد از نان شب واجب‌تر است. «یا ایها المزّمّل قم اللیل الا قلیلاً». قیام لیل اصل سلوک است و مراد از قیام، قیام به تضرع و عبادت حق است. شبی که به یاد حق طی شود، احیاء داشته شده و عمدۀ کار در احیا، احیای قلب است، نه بازماندن چشم. حتی در راه تحصیل علم، تهجد کارسازتر است تا مطالعه؛ چون علم به کثرت تعلّم نیست بلکه نوری است که خدا در قلب می‌تاباند و تهجّد دل را نورانی می‌کند و باعث ثبات نور در قلب می‌شود.

فتح در شب اقرب است تا در روز، و واردات در آن بیشتر است، به‌ خصوص سکوت و سکونی که پس از ذکر یا عبادت برای سالک نقش می‌بندد، بستر ورود واردات است. واردات کار سال‌ها مجاهده را در یک لحظه می‌کند؛ مثل کیمیا به یک‌باره، وجود آدم را دگرگون می‌کند و به حال خود در می‌آورد و مقام می‌بخشد. در لحظه‌ای سالک را زاهد می‌کند، صابر می‌کند، خائف می‌کند، مبتهج می‌کند، یا علوم و اسراری نصیب وی می‌کند. از محسنات شب، خلوت دل است. خیلی از این کمالات آثاری است که از خلوت به دست می‌آید. مزاحمت نفوس(چون در خوابند) و شواغل روز در شب، اندک است و در نتیجه، خلوت برای دل میسرتر است. خلوت موجب حضور است. و حضور نهایت کاری است که از آدمی در برابر حق برمی‌آید. حضور که حاصل شد، واردات از آن طرف شروع می‌شود و سالک را الی‌النهایت به دنبال خودش می‌کشد و تا ملکوت می‌برد.

حضور بارانی است که نهال ولایت الهیه را در وجود آدمی آبیاری می‌کند و استمرارش برای به ثمر رسیدن آن لازم است.

۴۷. علوم بی‌شمارند و طی سلوک اندک‌اندک یا دفعتاً، نصیب سالک می‌شود؛ از آن جمله است علم بواطن قرآن، علم تأویلات آن، علم استخراج علوم و فنون مختلف از آن، علم تقدیرات در آن، علم به اسماء حسنای حق و ترتیب و تأثیر آنها و نورانیت هر یک، علم به سنت‌های الهی و شمول هریک، مانند فرق بین کرامت و استدراج، علم به آثار وضعی اعمال که از فروع آن علم به قبولی طاعات و جبران لغزش‌هاست، علم به تطورات هستی که از فروع آن، علم به زوال یا ساخت اجزای عالم و مخلوقین است و از شعبه‌های آن، علم به سعد و نحس ایام و امکنه و اشیا و افعال، علم خلق سرنوشت که از علوم شریف و نایاب است، علم به بطون عالم و رؤیت ملکوت اشخاص و اشیا و ازمنه و امکنه، علم به طبقات برزخ و عوالم پس از موت، علم به سرّ القدر، علم به تقدیرات اشخاص و جوامع، علم به طینت و طبایع آدمیان و اینکه چه اوصافی از ایشان به سختی تغییرپذیر است، علم به سعید و شقی بودن آدمیان در نهایت امر، علم به شیاطین و خدعه‌های ایشان و طرق تسلطشان بر بنی‌آدم، علم به ما فی‌الضمیر آدمیان و مقاصد اعمال ایشان و تشخیص صدق از کذب در افعال و اقوال و عقاید و مرده دیدن باطل، علم به صحت و سقم روایات منسوب به اولیای دین یا وقایع تاریخی، علم به درجات موجودات نزد خدا و ملکوت ایشان، علم به تقدیرات ارزاق و بلایا و مرگ‌های موجودات و جوامع، علم به زبان‌ها و گویش‌های متداول یا منسوخ میان آدمیان و سایر مخلوقین، علم تأثیر حروف و کلمات در مقام ابراز یا اضمار آنها، علم به تأویل احلام، علم به علائم دوران و تشخیص مقتضیات آن و احوال آخرالزمان و اشراط قیامت، علم به نشئات سایر موجودات چون حیوانات و جنیان و فرشتگان و بهره‌مندی از علوم ایشان، علم تنجیم و آیندۀ افراد و جوامع از اوضاع فلکی، علم طوالع، علم خواص اشجار و احجار و نباتات و حیوانات، علم کنوز، علم به وقایعی که در زمان یا مکان دیگری رخ می‌دهد، علم به طرق تأثیر در حوادث و وقایع عالم که از شعب آن شفادهندگی و دفع بلاها و برطرف کردن دشمنی‌ها و هدایت تکوینی است، علم به تغییر مختصات مکان و زمان که از ثمرات آن قدرت بر طی‌الارض و طی‌الزمان است، و ... .

اما همه این علوم را باید واگذاشت و به مبدأ چسبید. نباید وقت را به چیزهایی تلف کرد که آنها را باید گذاشت و رفت. سالک نباید خود را به مادون ذات تنزل دهد. اکثر کرامات مربوط به کسانی است که طی عوالم ولایت می‌کنند؛ کسی که به عوالم توحید راه یافته است، نخست تحیّر و سپس فنایش، کرامت را از وی می‌گیرد. درویشی به کسی که از او زادالمسافرین(یکی از خوارق عادات) خواسته بود گفته بود: «زادالمسافرین برای چه می‌خواهی؟ دنیا ارزش این چیزها را ندارد». راجع به مرحوم قاضی(ره) هم گفته‌اند که تفسیری می‌نوشته، به آیه«قُل الله ثُم ذَرهُم» که برخورده، نوشتن را رها کرده. این «احراق» است. آنچنان جذب آن سو شدن، که این سو را با خوب و بدش وانهادن.

راه یک کلمه است: خدا ؛ «التوحید اسقاط الاضافات» یعنی هرکه خدا را می‌خواهد ماسوی را هروقت، هرقدر، اگر یافت کنار بگذارد.

۴۸. برخی بزرگان می‌فرمودند: «سلوک اهل ولایت(در برابر اهل توحید) محدود است و معمولاً در مسیرشان، یک جایی متوقف می‌شوند؛ چون سلوکشان الی‌المخلوق است، نه الی‌الخالق». فرق است بین سلوک الی‌المخلوق با سلوک الی‌الخالق. اولی، غایتش ولی خداست و دومی، با ولی خدا به سوی خدا سلوک می‌کند. برخی اولی را «سیر» گفته‌اند نه «سلوک»؛ یعنی حرکت عرضی و گشت و گذار و اینجا و آنجا رفتن و این در و آن در را زدن است. این است که بزرگان گفته‌اند، اهل ولایت(در برابر اهل توحید) سلوک ندارند، سیر دارند. کسی که می‌خواهد عارف شود، باید از اهل بیت شود(همان گونه که در شأن سلمان فرمودند که سلمان منا اهل البیت). باید بیاید داخل خانه، باید مثل سلمان شود، آن وقت است که تازه سلوکش آغاز می‌شود. امام دستگیر و راهبر آن کسی است که می‌خواهد به خدا برسد، نه کسی که هدفش دست‌بوسی و نوکری امام است. امام شیعه می‌خواهد که پیرو او باشد و به تبع او پرواز کند، کلب نمی‌خواهد که غایت همّتش بیرون خانۀ صاحب را پاییدن و چنگ و دندان نشان دادن به دیگران است. هدف امام حسین‌(ع) نیست، با امام حسین ‌(ع) به سوی خدا رفتن هدف است. این معنی صحیح امامت و کارکرد آن در معرفت است.

۴۹. راجع به دیگران، سالک تا می‌تواند باید قضاوت نکند، حتی اگر از او بخواهند؛ و دخالت نکند، مگر اینکه از او بخواهند. خلاصه اینکه به خالق مشغول باشد نه به مخلوق، که «ذکر الناس داء و ذکر الله دواء». قضاوت اعم است از غیبت و تهمت و فضولی؛ و حتی خیالات و حب و بغض را نیز شامل می‌شود. دخالت هم اعم است از توصیه و نصیحت و پیشنهاد؛ و حتی آرزو و خواست و نخواست راجع به ایشان را هم شامل می‌شود. پس سالک باید زبان سر و دل را غلاف کند و تا کسی زبان را غلاف نکند به جایی نمی‌رسد.

۵۰. تا احساسی در قلب آدمی شکل نگیرد، خاطری هم بر نخواهد انگیخت. کلید فعالیت خواطر، تحریک احساسات است؛ منجمله ترس، محبت، قهر، عشق، نفرت، شهوت،... . این احساسات وقتی آمدند از خودشان خواطر می‌زایند و قلب را تسخیر می‌کنند و حال را تلف می‌نمایند.

خواطر لازمه ذات آدمی نبوده بلکه خیالاتی عَرَضی و از اینرو بی‌اصالت و در حکم عدم‌اند. دقیقترین تعبیر اینست که خواطر کدوراتی هستند که بر سطح روح شکل می‌گیرند؛ درست مثل امواجی که بر سطح دریا پدیدار می‌شوند.

برای نفی خواطر راه‌های بسیاری ارائه کرده‌اند؛ منجمله: تمرین تمرکز، ذکر، عبادت، ورزش، اتصال با طبیعت، عشق بی‌قید و شرط، مراقبۀ سرشار از سکوت، عدم پیشداوری، مشاهده افکار، تغذیه ساده، ارضای غرایز، خیرخواهی، و از همه مؤثرتر خلع بدن،... اما کارکرد همه آنها یک چیز است: اینکه احساسات را پاکسازی می‌کنند و نمی‌گذارند افسارگسیخته در وجود آدمی ایجاد شوند و تلاطم بیاورند. بهترین راه خلاصی از احساسات، بیرون کشیدن آگاهی، از عالم احساسات و به عمق بردن آن است. نخست باید خودش را با احساساتش یکی نبیند. اگر کسی آگاهی‌اش را در روحش مستقر کند و آنرا از عالم احساسات بالا بکشد، در این صورت از احساس مجرد می‌شود. چنین کسی در عمق دریای وجودش واقع شده، جایی که تلاطم امواج نیست.

۵۱. آنها که خلقت را تجلّی دانسته‌اند در حقیقت آنرا به ظهور بعد از خفا تفسیر کرده‌اند. یعنی اینطور نبوده که چیزی از نیست، هست شود. بلکه بوده و تنها اتفاقی که افتاده این است که ظاهر و نازل شده. تجلّی در اصل یک تقیید و تعیّن است که حق به آن هویدا می‌شود. حدیث «کنت کنزاً مَخفیاً فأردتُ أن اُعرَف فخلفتُ الخلق»، را اینگونه معنا کرده‌اند که خدا مَخفی بود(یا اگر مُخفَیا بخوانیم: از حیث ظهور آشکار بود)؛ پس به خودش تعیّن زد و در حجاب رفت تا مرئی چشم‌های کم سوی ما شود. یک تفسیر آیه(نشانه) هم همین است که آیه، حقّ داخل در حجاب اشیاء و اشخاص است؛ حق مقیّد است. حق بر خود تعیّن نهاد و از آن بساطت و وحدت و تنهایی بیرون آمد و اینگونه شناخته شد؛ این تعیّنات، کثرات را می‌سازند. در این مشرب، سلوک هم سیر در مراتب تعیّنات و حرکت از تعیّنی به تعیّن کمتر و از وهمی به وهم اندک‌تر است. و البته در هر منزلی، خداست که معروف و مشهود است. این است که سلوک، یک قدم است نه یک راه: دیدۀ دگر یافتن و غیر ندیدن.«خُطوَتان و قد وصلتَ» دو قدم که برداری می‌بینی قدم دوم در مقصد بوده‌ای. یک قدم برخویش نِه وآن دگردر کوی دوست. این که به راه تعبیر شده و گفته‌اند که عمری به درازا می‌انجامد علتش این است که گذر از نفس، که منشأ دوبینی و چندبینی ماست یک عمر زمان می‌برد. باید پوست انداخت تا جان شد و جانان دید و این پوست انداختن است که سالها زحمت دارد.

۵۲. شریعت اصرار است، طریقت ابراز و در مقام حقیقت، دعوتی نیست، ابرام همان است که بوده. بر نبی است که طبیب دوّار باشد و به جستجوی خلق برآید و پیغام خالق را جار بزند و بر وصی است که چون کعبه باشد که هرکه به گردش گشت فیض برد و بر ولی است که بر سرّ قدر آگاه و به آن راضی باشد. مبلّغ دین باید به تفاوت این سه مقام و اختلاف این سه کُنام آگاه باشد و این تفاوت را در مقام دعوت بکار بندد و شهوت هدایت را در خود کور کند و دندان طمع از بیخ بکِشد والّا در نشر پیام دین موفق نخواهد بود. چه، مردم از آنکه گمان کنند به تغییر ایشان خیزبرداشته می‌گریزند مانند گریز گوران که از شیر می‌گریزند.