دُرّ نجف

مژده دلدار

فصل دوم · بخش اول

متأثّر

جوانی از وابستگان نزدیک استاد که استاد به او علاقه وافری داشت، از ایران خارج و در یکی از کشورها ساکن گردید. بنده از استاد سؤال کردم: «آیا شما در جریان رفتن او به کشور دیگر نبودید»؟

فرمود: «به‌عنوان دیدن اقوام مادری (و کار) رفت ولی آنجا ساکن شد».

استاد دل پُر دردی از اقوام آن جوان داشت که چرا راه را نشان دادند تا آنجا ساکن شود.

به خاطر تأثّر استاد، فقیر به‌ندرت احوال او را از ایشان پرسش می‌کردم، چون یادش تأثّر آور بود.

کفش بر سر

جوانی که هیچ آشنایی به حال عرفا نداشت، برای خریدن کتاب به کتاب‌فروشی می‌رود و در ضمن، صحبت از آقای کشمیری می‌شود. او می‌گوید: «فامیل من از زبان کسی که به منزل آقای کشمیری رفت و آمد می‌کند، گفته است: «کسی منزل ایشان آمد و آقا از او عصبانی شد و کفش را بر سر آن شخص زد!»

در توضیح این مطلب می‌گوییم کدام عالم کفش بر سر سائل زده است؟! تا چه رسد به مجتهد عارفی همانند استاد!

ما در صفحه ۲۶ میناگر دل قضیه‌ای را نوشتیم که کسی در منزل استاد آمد و تقاضای بی‌موردی کرد و استاد در خانه را بست و اجازه سؤال بی‌مورد دیگر را به او نداد.

در ضمن همان شخص به دوستانش گفت: «آقای کشمیری بدون علّت این کار را نکرده. حتماً در آن روز من گناهی کرده بودم و ایشان فهمید و در را به رویم بست»!

فرزندان عارف بالله جناب قاضی

در شب قدر ۲۱ ماه رمضان ۱۴۱۸ (هـ. ق) مصادف با سال ۱۳۷۶ (هـ. ش) دو تن از فرزندان عارف بالله آقای قاضی به نام سیّد محمّد حسن، صاحب کتاب «صفحات من تاریخ الاعلام» و سیّد محمّد حسین، داماد مرحوم آیت‌الله شیخ محمدتقی آملی، به منزل استاد تشریف آوردند.

جناب استاد با ایشان صمیمانه و گرم برخورد کرد و آقا سید محمود فرزند ارشد استاد که با مهمانان رابطهٔ دوستانه داشت، از ایشان پذیرایی کرد.

آقا سید محمدحسین این قضیه را آن شب نقل کرد که من با پدرم به کربلا رفتیم. ابتدا با ایشان در مقبره‌ای خوابیدم. فردا از طرف اهل علمی ناهار دعوت شدیم. بعد از ناهار در کوچه سکسکه‌ام گرفت. پدرم از گفته‌های متعارف عرفی فرمود: «راست بگو، از خانه آن‌ها چیزی گرفتی»؟! بعد سکسکه‌ام برطرف شد.

و قضیه دیگری برایم نقل کرد در ارتباط با برق‌گرفتگی برادرش سید باقر که منجر به وفات شد …

آقا سید هاشم رضوی

حضرت استاد درباره مرحوم سالک روحانی، سید هاشم رضوی هندی فرمود:

«اخباری بودن ایشان غلبه داشت؛ و مخالفت ایشان با اصول که مقدمه فقه است (که متورّم شد) و با نوع تقلید (که مُقلَّد خود باید مهذّب و مؤید خاص از طرف حق باشد) مشهود بود».

مرحوم سید هاشم رضوی هندی ابتدا شاگرد اخلاقی سید عبدالغفار مازندرانی بود و سپس به عارف بالله سید علی آقا قاضی متّصل شد و بعد از رحلت آقای قاضی به آیت‌الله انصاری همدانی پیوست و اواخر عمر در قم ساکن بود و در سن ۹۱ سالگی در همان شهر درگذشت.

تسبیح، بهانه است

در استخاره گرفتن استاد با تسبیح، تسبیح بهانه بود. می‌فرمود: «وقتی حالش می‌آید، به دلم الهام می‌شود. در این ارتباط نمونه‌ای از استخاره عارف بالله آقای قاضی را نقل می‌کنم:

«رشلاش تاجر مذهبی و صاحب شرکت مسافربری، یکی از فرزندان مرحوم قاضی را می‌بیند و از او چند استخاره می‌گیرد. جواب استخاره، آری و یا نه بود. تاجر می‌گوید: «این هم شد استخاره»؟! فرزند قاضی از او علّت را می‌پرسد. او می‌گوید: «هنگام ظهر یک روز تابستان که هوا بسیار گرم بود و ماشین‌های مسافرتی ما مسافر نداشتند، پدرت را دیدم که عبا بر سر به‌طرف شرکت مسافربری ما می‌آید». عرض کردم: «استخاره می‌خواهم». او تسبیح را از جیبش بیرون آورد و شروع به استخاره کرد. هنگام استخاره نگاهی به بالا می‌انداخت، سپس دانه‌های تسبیح را می‌گرفت. پیش از آنکه دانه‌های تسبیح را بشمرد، جواب استخاره را می‌فرمود. دوباره با کمی فاصله، استخاره دیگری گرفتم و توضیح داد. با اینکه مسافری نبود به راننده گفتم: ماشین را روشن کند و آقای قاضی را به کوفه ببرد. خودم هم سوار بر ماشین شدم و استخاره دیگری گرفتم.

در هر استخاره نمی‌گفت خوب است یا بد؛ بلکه پاسخ استخارات را با عباراتی کوتاه می‌فرمود: «کار قابل‌قبول نیست. هرگز به سخن او گوش فرا نده. معامله سودآور نیست. به حول قوه الهی سفر کنید». (آیت الحق، سید محمدحسن قاضی، ترجمه سید محمدعلی قاضی، ج ۲، ص ۱۹۵، انتشارات حکمت)

باوفاست

سید اهل علمی از گیلانی‌های مقیم قم که دو سال پیش وفات کرده، گاه‌گاهی خدمت استاد می‌رسید.

روزی به مزاح و شوخی، مطلبی را به یکی از شاگردان خاص استاد که در مجلس حضور داشت، گفت.

استاد فرمود: «فلانی باوفاست» و نگذاشت وی دنباله حرف‌های مزاح گونهٔ خود را به آن شاگرد ادامه دهد.

سیره نبوی و علوی

روزی شخصی از اقوام مادری استاد از تهران به قم و منزل استاد آمد. ایشان با او به محبت برخورد کرد و بعد او را به بنده معرفی کرد که از اقوام است.

بعداً متوجه شدم آن آقا یکی از بستگان استاد را طلاق داده است و قاعده عرفی باید بنا بر عدم توجه باشد؛ امّا استاد با روی خوش با او برخورد کرده و به خاطر متارکه از صلهٔ ارحام و اتّصال خویشی کم نکرده و این برخورد از مصادیق و نمونه‌های سیره نبوی و علوی استاد است.

خیلی ملاحظه کرده

استاد فرمود: «روزی منزل جعفر آقا مجتهدی بودم که شخصی روحانی آمد و به من گفت: «به این آقا (مجتهدی) بگو این کارهایی که می‌کند، نزد خدا مسئول است».

گفتم: مگر چه کرده؟ گفت: «او فوتی به ماشین کسی کرد و ماشین آتش گرفت»!

من از جعفر آقا پرسیدم قصه چیست؟ گفت: «صاحب ماشین سه روز حرم امام رضا علیه‌السلام بود و غذا نخورده بود. امام رضا علیه‌السلام به من فرمود به او بگویم صلاح نیست حاجتش برآورده شود. چون به او گفتم و سپس با هم تا نزدیک ماشینش رفتیم. او به امام رضا علیه‌السلام جسارت کرد و من هم ماشینش را به آتش کشیدم».

آقای کشمیری فرمود: «من به آن شخص روحانی گفتم: ایشان خیلی ملاحظه آن شخص را کرده است». (لاله‌ای از ملکوت، تألیف سفیدآبیان، ج ۱، ص ۲۸۹)

عجیب

روزی به منزل استاد مشرف شدم و دیدم اهل دانشی از بیت یکی از مراجع آن زمان نشسته و مشغول صحبت است. صحبتش در این زمینه بود که فلان مؤسسه مرا دعوت کردند و حقوق کلانی می‌دهند. فلان دانشگاه از من برای تدریس دعوت کردند و گفتند برایت چنین و چنان می‌کنیم و …

آنچه او از تعاریف می‌گفت، استاد فقط می‌فرمود عجیب، یا عجیب است! و حرف دیگری نمی‌زد.

بعد از سال‌های سال (قریب ۱۴ سال) همان شخص به بالاترین مقامات جاه و کرسی منصب رسمی رسیده است.

توضیح: توای خواننده با ذوق! از کلمه «عجیب» استاد متوجه شدی که منظور استاد چه بوده که نه تأیید بود نه تکذیب. مخاطب هم فکر می‌کرد استاد حرفش را قبول کرده. درحالی‌که منظور استاد این نبوده و اگر استاد زنده بود وی را از ریاست به خصوص این کرسی و مقامی که گرفته، نهی می‌کرده است.

آب قم، آب نجف

فرزند یکی از علمای قم در نجف با استاد رفاقت و دوستی داشت. روزی از استاد پرسید: «پدر من در علم بالاتر و اعلم است یا فلان عالم بزرگ نجف»؟

ایشان فرمود: «عالم مقیم در نجف از پدرتان در اعلمیت بالاتر است». آن آقازاده قمی زیر بار نرفت و قبول نکرد.

استاد فرمود: «به قرآن تفأل می‌زنم، هر چه آمد همان موردقبول است»؟ گفت: «آری» و استخاره گرفتند و این آیه آمد: «هو الذی مرج البحرین هذا عَذب فرات و هذا ملح أُجاج»؛ یعنی او کسی است که دو دریا را به هم پیوست، این یکی شیرین و گوارا و آن یکی شور و تلخ است. (سوره فرقان، آیه ۵۳)

استاد فرمود: «آب قم شور و تلخ است و آب نجف شیرین و گواراست».

نظر استاد طبق آیه به صواب درآمد!

و شما!

یکی از شاگردان خاص استاد نقل کرد که روزی کسی از من دربارهٔ شاگردان خصوصی استاد سؤال کرد و من یکی را نام بردم و خودم را نام نبردم.

بعد به منزل استاد آمدم و سؤال و جواب را برای ایشان نقل کردم. ایشان صریحاً فرمود: «و شما»!

با من سخن بگو

سیّدی از طلاب که از شاگردان استاد بود، چنین گوید:

«روزها منزل استاد می‌رفتم و بعد از سلام و احوال‌پرسی می‌نشستم. گاهی صحبت اندکی می‌شد و بقیه اوقات در سکوت بسر می‌بردم. از قضا روزی که استاد نشسته بود و سرم به پایین و ایشان هم در سکوت بود، یک‌مرتبه فرمود: «حَدَّثَنی یَابن رسول‌الله». بنده متوجه مطلب نشدم و عرض کردم: «چه فرمودید»؟ دوباره همین جمله را تکرار کرد که معنایش این است: ای پسر رسول خدا با من سخن بگو! عرض کردم: «من چیزی نمی‌دانم تا برای شما بازگو کنم».

* توضیح آن‌که گاهی دنیا و آنچه در آن است بر اولیایی الهی تنگ می‌شود که آنان حال چیزی را ندارند، چه آن‌که خلوت و عزلت، نجوی را به همراه آورد و لطف مجلس از باب التفات به تلمیذ ذاکر است، نه از باب افتقار.

بنا شد از دنیا برویم

استاد فرمود: «حاج مستور آقا شیرازی وصیت کرد که من بر جنازه‌اش نماز بخوانم، لکن در وفات ایشان من مسافرت بودم و این مقصود حاصل نشد».

* شخصی نقل کرد که حاج مستور آقا دقایق آخر عمرش در یکی از حجره‌های مسجد کوفه بوده و اطرافش هم نشسته بودند. گاهی غش می‌کرد و باز به هوش می‌آمد. بعد از چندین بار بلند می‌شود و می‌نشیند و درحالی‌که سرحال به نظر می‌رسید، با اطرافیان مشغول صحبت می‌شود. بعد می‌گوید: «بنا شد که ما برویم». سپس سرش را می‌گذارد روی زمین و از دنیا می‌رود. (حجةالاسلام سید مهدی موسوی زاده)