صیغه عقد دائم یک بار
برادر مرحوم آیتالله بهاءالدینی همسایه استاد بود. روزی منزل ایشان آمد و تقاضای خواندن عقد دائم را برای پسرش نمود. استاد قبول کرد. طرف ایجاب را خودشان و طرف قبول را به بنده واگذارد.
استاد ایجاب را خواند و بنده در ادای طرف قبول به خاطر اُبهّت استاد هول کردم. ایشان دوباره ایجاب را خواندند و بنده طرف قبول را خواندم.
سیره ایشان یک بار خواندن عقد به قصد انشا بوده و در صیغه عقد دائمی که با مرحوم آیتالله ستوده برای دختری از اهل علم خواندند هم، یک بار ادا کردند. «آیتالله انصاری شیرازی یکی از اساتید منظومه ملّا هادی سبزواری بنده بود. اوایل انقلاب بود که ایشان سر درس فرمود: «دخترم مریض بود. به تهران رفتم و از دفتر امام خمینی زنگ زدند که رهبر شما را میخواهد ببیند. بنده رفتم از قضا دو نفر اهل علم آمده بودند و تقاضای اجرای عقد برای دختر و پسر خود را نمودند.
ایشان محبت کردند که من طرف قبول صیغه عقد را بخوانم. ایشان فقط یک بار صیغه عقد دائم را به ایجاب خواندند و بنده هم قبول آن را خواندم (نه چند دفعه که فعلاً رسم شده و از حالت انشا درمیآید و حالت اخباری پیدا میکند)».
خاطرات
جناب حجةالاسلام سالاری ساکن قم که در نجف، هم درس میخواند و هم به شغل عبا دوزی مشغول بود مصاحب و شاگرد درسی استاد بود. در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۶ درباره استاد فرمود:
«من ۲۶ سال در نجف بودم و الآن قریب ۴۰ سال است که از نجف آمدم. فراموشی دارم همهٔ مطالب را نمیتوانم بازگو کنم. قضایایی از ایشان داشتم که چون مکتوب نکردم، فراموشم شد و الآن پشیمان هستم. فقط آن مقدار که در خاطر دارم، میگویم.
من در نجف دکان داشتم. دکانم درب مدرسه آیتالله بروجردی بود که امروزه آن قسمت را تخریب کردند. درِ دکان را میبستم و غذایی که از منزل میآوردم را با آقای کشمیری میخوردیم.
شبها تا ساعت ۱۰ شب به وادیالسلام، سر قبر آقای قاضی میرفتیم. شوق، ما را میکشید. هیچ قبرستانی مانند وادیالسلام نیست. قبرستان جای وحشتناکی بود، ولی ما تا دیر وقت آنجا بودیم. البته من تنها نمیتوانستم آنجا بروم. همیشه در مَعِیَّت ایشان میرفتم.
بنده در درس حضرت آیتالله کشمیری شرکت میکردم. جلد اوّل و دوم درس لمعه و قدری مطالب دیگر را نزد ایشان خواندم. عاشق ایشان شده بودم، اما نتوانستم دنبال کنم.
ایشان در خوردن غذا و آمدن درِ دکّان مقیّد نبود (آزاد بود) چه باشد و چه نباشد. هیچ جا نمیرفت. فقط مسجد، وادیالسلام و حرم.
وقتی قم تشریف آوردند، به مغازهٔ ما هم که در محلهٔ عشق علی نزدیک آبانبار بود، میآمد.
یک روز عصر درِ مغازه بودیم که از قضا زلزله آمد. من بدون اختیار از مغازه بیرون آمدم. ایشان از جایش تکان نخورد. از کار خود خندهام گرفت.
آقای کشمیری دلش میخواست پسرش سید حسن که هم نام جدّ بزرگوارشان بود، طلبه شود.
آن روزها که در نجف بود، از همه جای عراق برای استخاره نزدش میآمدند و ایشان هم استخارههای عجیب و غریبی میگرفت.
روزی برای من استخاره گرفت و تمام وضع زندگیمان را گفت. پدر و برادرم برای ازدواج به من اصرار میکردند و من قبول نمیکردم. آن موقع همسایهای داشتیم که از عشایر فقیر نجف بود و پدرم به آنها کمک مالی میکرد. در ارتباط با این کمکها با دختر آن همسایه آشنا و به وی علاقهمند شدم، ولی به کسی نگفتم. فقط به آقای کشمیری عرض کردم برایم استخاره بگیرید.
ایشان فرمود: «شما عرش هستید و آنها فرش هستند. بسیار بسیار عالی است، ولیکن از نظر خانوادگی با یکدیگر جور درنمیآیید. مخالفت شدید میشود، امّا اگر بتوانی استقامت کنی، مورد بسیار خوب و خدایی است».
آنچه ایشان در مورد استخاره فرموده بود، در مطابقت فرمایشاتشان با خانوادهام و خانواده دختر به چشم دیدم و حیرت کردم.
همینکه مورد ازدواج با آن دختر را به پدرم گفتم، ایشان شدیداً مخالفت کرد و این ازدواج پا نگرفت».
شجره سیادت
ما در کتاب روح و ریحان، شجرهنامه استاد را نوشتیم ولیکن آنچه اینجا درج میشود، از دست خط عالم نسّابه، حضرت آیهٔ الله مرعشی نجفی به تاریخ جمادیالاولی سال ۱۳۶۰ هـ. ق و کاملتر است و فتوکپی اصلی موجود است.
سیّد عبدالکریم بن سیّد محمدعلی بن سیّد حسن بن سیّد عبدالله شاه بن سیّد کاظم بن سیّد محمّد بن سیّد احمد بن سید رضی الدین بن سیّد عبدالله بن سیّد احمد بن سیّد حسین بن سیّد موسی بن سیّد جمالالدین بن سیّد جلالالدین بن سیّد احمد بن سیّد حسین قمی (مدفون در شهر سلیم پور از نواحی کشمیر) بن سیّد محمّد بن سیّد احمد بن سیّد منهاج بن سیّد جلالالدین بن سیّد قاسم بن سیّد علی بن سیّد حبیبالله بن سیّد عبدالله بن سیّد مهدی بن سیّد حسین بن ابیعبدالله احمد نقیب (حاکم قم متوفی ۱۵ صفر ۳۵۸ هـ. ق) بن ابی علی محمّد اعرج (متوفی ربیع الاول ۳۱۵ هـ. ق) بن ابی علی احمد فقیه بن ابی جعفر موسی مبرقع (متوفی ربیع الاول ۱۲۹۹ هـ. ق) بن الامام ابی جعفر محمّد بن علی جوادالائمه علیهالسلام
نهی از تسخیرات
استاد از کارهایی که جنبهٔ تسخیرات داشت، نهی نموده و تجربه خویش را بازگو میکرد و اعتقاد داشت که اذکار و اوراد باید با اجازهٔ استاد باشد.
دستوری از یکی از اساتید (سیّد افضل حسین هندی، یا حاج مستور آقا شیرازی) گرفت و انجام داد؛ لکن شرط آخرش حضور استاد بود.
جناب آقای کشمیری در زمانی که استادش (سفری رفته بود یا مانع دیگری داشت که) نبود، در زیرزمین خانه مشغول به آن دستور میشود، ولیکن حالتی غیر عادی بر او مستولی میشود. انگار ضربهای میخورد و بیهوش میشود و دو یا سه روز حالشان خوب نبوده است. استادشان این قضیه را متوجه میشود و کارهایی انجام میدهد که حالشان خوب شود. حضرت استاد فرمود: «اثرات آن فشار و ضربه گاهی اوقات در سرم پدیدار میشود».
ازدواج
از جمله در بیوگرافی زندگانی استاد اینکه ایشان در سن ۲۰ سالگی با همسرشان که در سن ۱۵ سالگی بودهاند، ازدواج کرده است.
نکتهای که در ارتباط با همسر وفادار ایشان قابلتوجه است و از قلم افتاده، اینکه مادر استاد، دختر آیتالله محمّد کاظم یزدی، عمّهٔ همسر استاد میشدند.
دفن در کربلا
پدر استاد سیّد محمدعلی کشمیری در کربلا و در مجاورت حرم مطهّر امام حسین علیهالسلام مقبرهای داشت. ایشان علاقه وافری داشت که بعد از وفاتش آنجا دفن شود، ولی این را به فرزندانش نگفته بود.
در آن دوران جنازهٔ علما را برای طواف به کربلا میبردند و دوباره بازمیگرداندند و در نجف دفن میکردند. ایشان به عدّهای از آقایان وصیت کرده بود که اگر جنازه من آمد کربلا، همانجا در مقبره خودمان دفن کنید. (به نقل از آقا سید محمود کشمیری، اوایل انقلاب)
لازم به ذکر است که پدر ایشان (پدر بزرگ جناب استاد) آقا سیّد حسن در رواق حرم سید الشهداء علیهالسلام، نزدیک قبر امامزاده ابراهیم مجاب مدفون میباشد.
لسان صدق
«لسان صدق» عنوان کتابی است که آقای عادل کعبی در شرح احوال و مکاشفات آیتالله کشمیری به زبان عربی در ۳۰۰ صفحه نوشته و در دار الاوسط بیروت لبنان به تاریخ ۱۴۲۷ هـ. ق به چاپ رسیده است.
نویسنده در مقدمه کتاب نوشته که از چهار کتاب ما و کتاب شیدا از هیئت تحریریه شمس الشموس استفاده کرده و واقعاً در انتقال از فارسی به عربی توانسته حق مطالب را ادا کند. این کتاب در کشورهای عربی زبان، میتواند بازگوکنندهٔ اندیشه و احوالات عرفانی جناب استاد باشد.
منزل ما نیا
آیتالله کشمیری فرمود: «خفقان و استیلای حزب بعث شدید بود. آن اواخر یا همه را زندانی میکردند یا میکشتند و یا از عراق اخراج کرده بودند. بنده شبهای جمعه کربلا مشرّف میشدم و بعد از زیارت خدمت آقای حدّاد میرفتم.
یک شب جمعهای ایشان به من فرمود: «سیّد عبدالکریم اوضاع بد است. تو هم عالم شناخته شدهای هستی. منزل ما نیا! من شبهای جمعه میآیم حرم. اگر شما هم آمدی آنجا همدیگر را ملاقات میکنیم». گفتم: چشم.
رفتم نجف و دو سه روزی گذشت. اشتیاق زیارت ایشان مرا کلافه کرد. به خودم فشار آوردم تا تحمّلم تمام شد. آمدم کربلا درِ منزل آقا را زدم.
اهلبیتش گفت: «کیست»؟ گفتم: سید عبدالکریم. گفت: «تفضَّل». رفتم از پلّهها بالا خدمت ایشان نشستم. تا نشستم یکی یکی، هفت هشت نفر از اطلاعات حزب بعث آمدند بالا نشستند.
من شرمنده شدم که آقا گفته نیا و حالا وضع این طور شد. در همان حال بلافاصله بلند شدم و عرض کردم: سیّد من پیر شدهام. دیگر نمیتوانم بیایم اینجا. شما بیاید حرم تا استخاره کنم. امّا حالا قرآن را بدهید تا استخاره کنم.
ایشان قرآن را داد و بنده مشغول استخاره شدم. اینها کمکم و یکییکی برخاستند و رفتند.
من از آقا عذرخواهی کردم و عرض کردم طاقتم برای دیدار شما تمام شده بود».
سپس استاد با یادآوری این خاطره سرش را با تأسف تکان داد و آهی کشید و چند دفعه تکرار کرد:
«سید هاشم صمد بود، صمد بود، خیلی پُر بود». (عارف فی الرحاب القدسیه، ص ۲۷۸ – دلشده، ص ۸۰)
اصرار در دعوتها
نزدیک ظهر بود که برای دیدار استاد به منزلشان رفتم. دیدم که استاد درون ماشین شخصی از اهلی دانش از خانواده یکی از بزرگان حوزه نشسته و صاحب ماشین به منزل استاد رفته است.
عرض کردم: «کجا تشریف میبرید»؟
فرمود: «منزل فلانی. مرا برای ناهار به منزلش میبرد ولی میل باطنی ندارم».
همان لحظه صاحب ماشین با همسر استاد آمدند و سوار شدند و استاد را به طرف منزل خود بردند.
چند نمونه از این دعوتها اتفاقاً انجام میگرفت که میل باطنی استاد نبود و اصرار سبب میشد که قبول کند. بعضیها هم با استاد عکس میگرفتند با اینکه تناسبی از نظر سلوکی و عرفانی با استاد نداشتند و عکس را دلیل بر بزرگی خود جلوه مینمودند، ولی استاد مدارا و مماشات میکرد و برای عکس گرفتن ممانعت نمینمود!
شعلهور
استاد فرمود: «شخصی خدمت آقای حدّاد آمد که خیلی تاریک بود. همه وجودش نفسانیت و ظلمت بود ولی خیلی اظهار وجود میکرد و ادّعا داشت.
آقای حدّاد نگاهی به من کرد و فرمود: «و اذا الجحیم سُعّرت.» یعنی در آن هنگام که دوزخ شعلهور گردد. (سوره تکویر، آیه ۱۲) ایشان به مناسبت و بجا آیههایی از قرآن را میخواند». (محبت زنان و کودکان، ص ۱۴۴)
زبان اهل دریا را نداند مرد صحرایی **** الا ای مغربی کم گو زبان اهل دریا را
خواندن آیات به مناسبت حال کسی، از رموزات زبان اهل دریاست و فقط زبانشناسانِ اهلِ دریا منظور و مقصود آن را میفهمند.
رفته الهام بگیرد
اوایلی که استاد از نجف به قم آمد، به منزل یکی از اولیا که رشتهاش محبت بود، میرفت. فرمود: «روزی بعضی از دوستان و مریدان آن آقا از شهرستان به منزل او آمده بودند. آن آقا بلند شد که به دستشویی برود. مریدان ساده یکی به دیگری گفت: آقا کجا رفتند؟ دیگری با فارسی لهجهدار گفت: آقا رفت الهام بگیرد!»
استاد، پس از نقل این قضیه لبخندی زد و فرمود:
«این سادهلوحان چه طور همه چیز یک نفر بزرگ را به کارهای عرفانی او ربط میدهند»؟!
همانند کف روی آب
استاد فرمود: «روزی مرحوم حدّاد از کربلا به نجف آمد و مهمان ما شد. کسی در منزل ما بود که اصلاً با روحیه من و ایشان سازگاری نداشت. پیش خود گفتم آقای حدّاد وقتی او را ببیند، زود بلند میشود و میرود و میگوید یا جای من است یا جای این آقا! همانطور که در فکر بودم، آقای حدّاد تبسّمی کرد و این آیه را خواند «و امّا الزّبد فیذهب جُفاء»؛ یعنی کف روی آب کنار میرود، امّا آنچه مردم را سودمند افتد در زمین بازمیماند. (سوره رعد، آیه ۱۷)
پس قلبم آرام گرفت. اتفاقاً چند دقیقه نگذشته بود که یک نفر در خانه را زد و گفت: «به فلانی بگویید بلیط هواپیما گرفتم و چند ساعت دیگر از بغداد پرواز میکنیم».
آن شخص فوری ساکش را جمع کرد و رفت!(محبت زنان و کودکان، ص ۱۴۴)
قوی شدن اراده
از آنجایی که جنود جهل و نفس اماره در حال مبارزه با جنود عقل هستند و بیشتر غالب میشوند، در راستای سیر و سلوک سبب ضعف عزم سالک میشوند.
آنانی که از ضعف ارادهشان به استاد عرضه میداشتند، ایشان یکی «الله الصمد» را به عددی خاص با بازگویی آثار جانبی آن بیان میداشت؛ و یا چهار آیه آخر سوره حشر را با عددی خاص به اضافه سوره حشر را به سبک خاص دستور میداد.