عنایت استاد پس از مرگ
افراد زیادی از اهل سلوک و غیر آنان سؤال کردند که آیا استاد نسبت به شاگردان و کسانی که در سلوک شیوه ایشان را پیروی میکنند و کسانی که قبل از رحلت و یا بعد از وفات دوست دار ایشان بودند و شدند، عنایت دارند؟!
در جواب گفته شد: اگر همه مکاشفات و وقایع و منام های رحمانی متعلق به استاد جمعآوری شود، خود کتابی میشود.
آنانی که از نظر سیره و محبت به ایشان از نظر روحی قریب میباشند، از عنایات بیشتری برخوردارند.
از جمله عنایت استاد عیب بعضی سالکین را فرموده و نسخه درمانی را برای بعضی پیچیدهاند. از بشارتهای آینده یادآوری کرده و از حضور افرادی که برای فاتحه بر مزارش آمدند، خبر دادند که از اوّل، شما را میدیدم.
نسبت به فردی خاص حساب جداگانهای برایش باز کردند. به یک نفر فرمود: تو به درد سلوک نمیخوری و همینطور هم شد.
در جواب سالکی در ریاضت «یا حیّ یا قیّوم» به عدد چهل هزار در روز فرمود: «هر چه شما برایم میفرستید همه نقل و نبات بهشتی میشود».
مطلب بسیار است و همین چند جمله از باب تذکر برای بصیر و گیرنده بس است.
حضرت خضر
سالکی در مکاشفهای که برایش در یکی امامزادههای توابع قم حاصل شد، روحی بلند و بالا را دید که فرمود: «من ۲۹۰۰ سال خدا را عبادت کردم».
آن سالک این گفته را به عرض استاد رساند. ایشان فرمود: «او حضرت خضر بود».
آنچه انبیا و ائمه و اولیا به افراد در خواب و کشف رحمانی میفرمایند، تناسبی به حال مستمع و رائی دارد. گاهی بعضی اعمال عبادی و غیرعبادی سالک در جهت ازدیاد حول ظاهری، اکتساب تصرّفات، راهیابی به مسائل مستور و دستیابی به رموزات است. این کلمات قصار، سالک را به طاعت و مقام مُخلَصین دعوت میکند.
تبدیل ذکر
یکی از شاگردان استاد گفت: استاد ذکری به عدد ۱۲۰۰۰ به من داد و یکی از خواص آن قوی شدن اراده بود.
روز اوّل 6۰۰۰ مرتبه را صبح گفتم و بعد برای کارهای روزمره حرکت کردم. ولیکن هر جا که میرفتم درها بسته میشد و جوابم را با کلمات: «نه»، «نداریم»، «جای دیگر برو»، «آدرس را نمیدانم» میدادند. تعجب کردم که چه طور امروز بابها مغلق و راهها مسدود میشود!
بعد از ظهر خدمت استاد رسیدم و جریان صبح تا ظهر را نقل کردم. ایشان فرمود: «چون برخی اذکار آثار قدرتی دارد، بعضی افراد که به آن مشغول میشوند، کفش پایشان پاره میشود». سپس فرمود: «این ذکر را ادامه ندهید» و ذکر جدیدی به من داد.*
* توضیح آنکه لازمهٔ مظهریت بعضی اسماء شدن، تخلیهٔ دارایی و مغلق شدن راههاست تا موحّد بتواند کاملاً در آن اسم مستغرق و آثار اصلیاش را ادراک کند؛ ولیکن آثار فرعی و جزئی، توان آن ندارند تا در اسرع و ابتدای امر خود را نشان دهند… .
استخاره برای دیگری
آقا سیّد مرتضی رضوی از نوادگان عالم ربّانی سیّد مرتضی کشمیری، گفت:
«روزی از آیتالله کشمیری استخارهای طلب کردم. ایشان استخاره گرفت و فرمود: «این استخاره برای دیگری است»؟! گفتم: آری.
دوباره طلب استخاره کردم. در جواب استخاره فرمود: «این هم برای دیگری است؟» گفتم: آری.
بار سوم تقاضای استخاره نمودم. ایشان برای مرتبه سوم هم فرمود این استخاره هم برای دیگری است؟ گفتم: آری. (به نقل از آقا سید محسن کشمیری)
حاج محمّد
استاد فرمود:
پیرمردی به نام حاج محمّد در یکی از حجرههای کربلا ساکن بود که دلش میخواست در کربلا بمیرد، ولیکن در مشهد رحلت کرد. او کمی دافعه داشت ولی با این حال نزدش میرفتم، چرا که چیزهایی از عهدهاش برمیآمد.
روزی آبگوشت درست کرده بود و برای صرف غذا مرا دعوت کرد.
به من گفت: «در خوردنیها چه چیزی را دوست میداری؟» گفتم: خربزه مشهد.
از آن لحظه به بعد غذای آبگوشت را میخوردم، امّا مزهٔ خربزه مشهد را میچشیدم.
استاد فرمود:
«روزی فرزندم، سیّد محمود گفت: میخواهم بروم ایران. گفتم: برای چه چیزی؟ گفت: بروم کار کنم. مادر سید محمود شروع به گریه کرد و من هم اصرار میکردم که نرود، امّا فایدهای نداشت. رفتم کربلا در حجره حاج محمّد و قضیه رفتن سیّد محمود به ایران را به او گفتم.
گفت: عکسش را داری؟ گفتم: آری.
عکسش را به حاج محمّد دادم و گفت: نه! سفر به ایران نه!
عکس را از او گرفتم و برگشتم نجف و به خانه رفتم. شب سیّد محمود گفت: «من هر چه فکرش را میکنم، میبینم که صلاح نیست به ایران بروم.» که این تأثیر کار حاج محمد بود.
مدارج معنوی را نپیموده
اهل علمی از دوستان استاد که ساکن تهران بود، از مکه معظّمه آمده بود. فقیر به همراه استاد و یکی دیگر از شاگردان ایشان به منزلش رفتیم. شخصی از نوادگان یکی از علمای گذشتهٔ معروف و مدفون در قبرستان شیخان قم هم آنجا بود. کسی نزد استاد از آن شخص تعریف نمود که دارای علوم و اذکار و جفر و علم حروف … میباشد.
مقداری که نشستیم حضرت استاد فرمود: «برویم جایی دیگر، حال اینجا نشستن را ندارم».
در واقع به خاطر حضور بعضیها مجلس سنگین شده بود. از این رو پشت حیاط فرشی پهن کردند و استاد آنجا نشستند. در ضمنِ صحبتها، از احوال آن شخص مذکور که استاد وی را نپسندیده بود، سؤال و جوابهایی هم شد.
بعدها برای همراهان ثابت شد که آن شخص مدّعی آن علوم است و میخواهد شاگرد داشته باشد، امّا تقدیرش این نبود. او مشکلات مادی هم داشت و مهمتر اینکه مدارج معنوی را نپیموده بود و صرف بازگو کردن شرح احوال بعضی بزرگان، دلیل بر مقامات گوینده نیست.
این فنای فی الله است؟
در کتاب «عارف فی الرحاب القدسیه» تألیف نوهٔ آقا سیّد هاشم حدّاد، ص ۱۸۵ آمده که از استاد کشمیری پرسیدند: کسی به مقام فنا رسیده است؟ جواب دادند: «بله، آقای قاضی و آقا سیّد هاشم حدّاد به فنا رسیدند».
در کتاب دلشده از صفحه ۷۰ به بعد برای این موضوع شواهدی آورده که بیشترش از کتاب روح مجرّد، ص ۶۸ تا ۷۸ بوده که به چند نمونه از آن اشاره میشود:
۱. آقای حدّاد فرمود:
«بسیار شده است که به حمام میرفتم و وقت بیرون آمدن پیراهن را وارونه میپوشیدم.»
۲. یک روز با مینیبوس از کربلا با آقای حدّاد به کاظمین آمدیم و در میان راه شاگرد راننده خواست کرایهها را اخذ کند، پرسید: شما چند نفرید؟ آقای حدّاد گفتند: «پنج نفر»، درحالیکه ما شش نفر بودیم و شاگرد به ایشان گفت: سیّد آخر تو خودت را حساب نمیکنی؟!
۳. به وضوخانه عمومی کاظمین رفتند. آقای حدّاد فرمود: «دیدم من وضو گرفتن را بلد نیستم. با خود گفتم: از این مرد که مشغول وضو گرفتن است بپرسم. همینکه به سراغ او رفتم، خود به خود وضو آمد و دست به آب بردم و وضو گرفتم. آن مرد وضو گیرنده چشمش به من افتاد و گفت: «ای سیّد آب، خداست! وضو، خداست! جایی نیست که خدا نیست!»
* توضیح: بعضی از سالکین الی الله که سالها سلوک کردهاند، این چند قضیه را بهعنوان فنای فی الله از عارفی که سالها اساتید بزرگی در عرفان را درک کرده و خودش سلوک نموده، سؤال نمودند.
ایشان فرمود:
«این نوع قضایا صدها مرتبه برای بنده اتّفاق افتاد و هیچ کدام ربط به مقام فنای فی الله ندارد. یا نویسندهٔ این قضایا مقام فنا را خودش نچشیده، یا میخواهد به چند قضیه، حدّاد را بزرگ کند! و یا …
برچسبها و ربطها بر عارف راه رفته و استاد دیده، پوشیده نیست! در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. گاهی پیری، مریضی، خستگی و بیتوجهی سبب میشود این اتفاقات بیفتد».
فقیر گوید: این نوع مسائل بسیار برای استاد کشمیری در طول ده سال اتّفاق میافتاد، حتی یک بار اشاره به مقام فنا نمیکرد. روزی هنگام صبح به منزل استاد رفتم. ایشان فرمود: «صبح اسم پسر بزرگم را فراموش کردم. از همسرم سؤال کردم ایشان گفت: اسمش سیّد محمود است».
کینهٔ دلش
استاد فرمود: آقا سیّد هاشم حدّاد بسیار بردبار بود. روزی یکی از نزدیکانش برای اذیّت کردن، متعرّض ایشان شد. فرمود: «بگذارید کینهٔ دلش را خالی کند». (عارف فی الرحاب القدسیه، ص ۸۲)
گمنامی اولیا
قم، خیابان دور شهر، کوچه صدوقی، خانهای پر از سکوت و انتظار، بدون صدا و شکوِه، شخصیتی در انزوا و خلوت و دور از هیا و هوی، مریضاحوال؛ به ذکر قلبی مشغول و با جانش با حضرت جانان نجوا میکرد. الآن (۱۳۸۹ شمسی) یازده سال از رحلت آن جناب میگذرد. آن وقت که حیات داشت، گمنام و دور از شهرت و ریاست بود. دوری از مرقد حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام برایش بزرگترین ناراحتی بود. مداوای خود را در رفتن به نجف و بهترین آرزوی خود میدانست.
کسی که به تمام معنی اهل دل باشد، نبود و آنانی که به اهل معنی اشتهار داشتند به تدریس و افتا و تعلیم علوم مشغول بودند. حتی یکی از عرفای مشهور قم به منزل استاد آمد، به ایشان گفت: «خوب است تدریس کنید»!
در واقع آن عارف حال خودش را بیان میکرد و واقعاً حال ایشان را با دارا بودن آن همه امراض، درک نمیکرد. آخر همه او را نمیشناختند، تازه این آقا هم نمیداند او در عشق و فراق میسوزد و حامل بلاهای بسیار است و در امتحان، محبوب در منظر اوست!
هر که در این راه مقرّب ترست **** جام بالا بیشترش میدهند
در حدیث قدسی وارد شده که خداوند فرمود: «أولیایی تَحَت قبایی لایَعرِفُهُم غیری: اولیای من زیر قبّه (چتر، سقف) من هستند. آنان را غیر من کسی نمیشناسد. (مرصادالعباد، ص ۲۲۶)
چون اهل دنیا در دنیا مستغرقاند و غافل از حقایق، خداوند از غیرتی که بر اولیای خود دارد، ایشان را از نامحرمان حفظ نموده تا شناخته نشوند و آنان در حریم قرب وصال، به انس و نجوا و ملازمت به او مشغول هستند.
نام صاحبان اجازات
گاهی در اذکار و اوراد، نام صاحب اجازه را هم متذکّر میشدند. مثلاً میفرمود:
«استخاره چهارتایی با تسبیح را از شیخ مرتضی طالقانی، ذکر لا هو الّا هو را از سید علی آقا قاضی، ذکر لا إله الاّ الله که «الله» آن باید آنقدر گفته شود تا نفس قطع شود را از حاج مستور شیرازی، آیه أزفت الازفة را از یک ولیّ هندی، ۴۰۰ مرتبه آیهٔ نور در حرم امام رضا علیهالسلام را از یکی از علما، دعای یستشیر را از پدرم، ریاضت آصف برخیا آیه ۴۰ سوره نمل را از مرحوم علامه طباطبایی، ذکر یونسیه را از شیخ علی زاهد قمی، ۱۲۰۰۰ بسمالله الرّحمن الرّحیم را از سیّد افضل حسین هندی، سوره ألم نَشرَح لَکَ صدرَک را از سیّد هاشم حدّاد، ریاضت استخاره با قرآن را از شیخ علیاکبر اراکی، ختم سوره توحید را از یکی از علمای هند و … گرفتم».
مقایسه دو عینک
مرحوم آیتالله بهجت از آیتالله کشمیری نقل کرده که میگفت: «پدرم آقا سید محمّد علی نقل میکرد که همراه پدرش آقا سیّد حسن با آیتالله میرزا محمّدتقی شیرازی در صحن کربلا نشسته بودند. قریب نیم ساعت پدر پدرم میگفت: عینک من از عینک شما بهتر است و میرزا محمّدتقی هم میفرمود: عینک من بهتر است و هر کدام امتیازاتی برای عینک خود ذکر میکردند. به پدرم گفتم: «شما دو عالم و مرجع نیم ساعت درباره عینک صحبت کردید و وقت خود را بیفایده هدر نمودید؟!»
پدرم گفت: «میخواستم میرزا محمّدتقی را امتحان کنم و ببینم آیا ریاست حال او را تغییر داده یا نه، دیدم هیچ تغییری نکرده و همان میرزای (قبل از مرجعیت) میباشد».
خرقه
استاد میفرمود: «بعضیها خرقه از حضرت خضر گرفتند».
خرقه: پیراهن، لباس، جامه و مانند اینهاست که أقطاب به مریدانشان میدهند، امّا در عرفان شیعی از دست مبارک پیامبر و امامان معصوم یا اولیای کامل در خواب یا سنه یا مکاشفه رحمانی و یا معاینه به قابلان میدهند که هر کدام تعبیری دارد.
مثلاً سالکی امیرالمؤمنین علیهالسلام را در رؤیای رحمانی دید که حضرت با عمّامه و قبا در مسجد [یا زیارتگاهی]، کیفی که زیپ داشت به او عطا کرد و فرمود: «این برای شماست» و وقتی آن را گشود، عبایی سرمهای رنگ و تاکرده بود و در همان رؤیا آن را پوشید و پیش خودش گفت اگر مردم بپرسند این عبای زیبا را چه کسی به تو داده، چه بگویم؟
منظور این بود که باید کتمان کنی.
تعبیر این میشود که هدایت خلق و دستگیری و ارشاد طالبان و قابلان به عهده او گذاشته شد.
لوح محو و اثبات
روزی کسی از استاد سؤال کرد عمر شریف شما طولانی است، فرمود: «بله»، ولی اواخر از رفتن از دنیا و دفن شدن در حرم حضرت معصومه علیها السلام صحبت میکرد.
یک هفته قبل از وفات به یکی از دوستانش فرمود: «هفته دیگر میآیی، امّا مرا نمیبینی» و همینطور هم شد.
از آیه ۳۹ سوره رعد «یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده امّ الکتاب» استفاده میشود که محو از بین بردن چیزی است و اثبات بر جا گذاشتن چیز دیگر، آیه مطلق است و قیدی به آن نخورده است. حکم محو و اثبات، حکمی است عمومی که تمامی حوادثی که به حدود زمان و اجل محدود میشود، دست خوش آن میگردند. جهت تغییر، دستخوش مرگ و زندگی، زوال و بقا و انواع دگرگونیها میشود؛ و یکی جهت ثبات است که دگرگونی نمیپذیرد.
گوییم قضا، ثابت است و قَدَر به سبب علل و عواملی که خداوند آن را میداند، قابلتغییر است و عمر هم در قَدَر الهی قابل کم و زیاد است. (تفسیر المیزان، ج ۱۱، ص ۵۱۳)