دُرّ نجف

مراقبه سالکین

فصل دوم · بخش اول

آفات و مکاید

در سلوک الی الله مراقبه از اهمّ مسائل است که آفات و حوادثی او را در معرض خطر نابودی قرار می‌دهد، همانند جهل به احکامِ حرام و واجب، عمل به گمان و ارتکاب به شبهات، سستی، تنبلی و بی‌حالی، اقبال و اشتها به اغذیه و اطعمه لذیذه، رفتن به مجالس قالیه و محافل غافله و نظیر این‌ها که از مکاید شیطان است، آفات اعمال می‌باشد. چون شواغل قلوبیّه افزون گردد و هِمَم عالیه با فِتن نفس از بین رود، حرمت مراقبه شکسته و دروازه از بازرس و نگهبان خالی شود و دنیا و حبّ آن جای حق را گرفته و آن را تبدیل به ظلمت کده می‌کند.

نظر ما بر این است که تمام آفت و مکاید از درون نفس پیدا می‌شود و گاهی هم از رسوبات گذشته سر برمی‌دارد تا به خواسته خود برسد. تا جنبه توسّل و تضرّع به حق نباشد و کمر همّت در تهذیب بسته نشود، راه قطّاع الطّریق قلب بسته نگردد و به صرف موعظه، کتاب خواندن و به ظواهر عمل کردن، کار درست نمی‌شود. اساس و ریشه از درون و قلب است و با گفتگو و حرف، نفس احیا نگردد.

آنان که در معرض آفات هستند و مراقبه کافی و لازم ندارند، در اضطراب هستند و این طرف و آن طرف می‌زنند و از اکابر و مشایخ طریق سؤال می‌کنند: «آیا ما می‌رسیم؟» «عاقبت ما چه می‌شود؟» ولی نمی‌پرسند که ربط، اتّصالِ اوصاف، دائم الحضور بودن و اخلاص، آیا در ما هست یا نه!

گاهی آفت به قدری ظریف و صغیر و دو جنبه است که سالک خیال می‌کند این چیزی نیست. چنان‌که بسیار شنیده شده که بعضی‌ها داعیه خفی دارند، ولی چون وقتش نرسیده حرف‌های دوپهلو می‌زنند و در مذمّت بعضی صاحبان ارشاد سخن می‌گویند و مُدام مدح اساتید و شرح حال عرفا می‌کنند.

ای عزیز! خبر مانند معاینه نیست. حرف زدن و نقل اخبار دیگران آسان است، لکن شهود و به حقایق رسیدن کاری بس مشکل است و هر آن کس که آفات او را غلبه کرده، از معاینه و مشاهدات بی‌خبر باشد.

از صعود به نزول

خداوند متعال انسان را خلق کرد، راه مستقیم و طریق سعادت را به او آموخت تا سعادتمند شود و راه اعوجاج و کجی را پیش نگیرد و گول دام و دانه دنیا را که ظاهری فریبنده دارد، نخورد. لکن جوشش بعضی غرایز، تمایل به ظواهر و وسوسه «نقد بهتر است از نسیه» سبب می‌شود که کلید سعادت به دست هوای نفس قرار گیرد و انسان به جایی که برگشت از آن مشکل است، ببرد.

گویند پادشاهی بازی داشت که همیشه در ناز و نعمت بود و یک روز هوس کرد از دستگاه شاه فرار کند و برود. همین کار را هم کرد و گرفتار بیوه‌زن فرتوتی شد. او پایش را در بند کرده، بال‌هایش را کوتاه نمود و ناخن‌هایش را هم برید. سپس وی را در جای تنگ و تاریکی قرار داد و از غذای نامناسب نصیبش کرد. باز، دائم ناله می‌کرد و با خود می‌گفت: «چرا چنین کردم که به این روز گرفتار شوم؟ خیال می‌کردم جای بهتر از خانه پادشاه است. خدایا از بهشت فرار کردم و به جهنم افتادم و…»

آری! مرغ باغ ملکوت در اینجا که دار مَمَرّ است نه مَقرّ، منزل می‌کند، بعد می‌رود به دانه‌ای فریفته و به دامی گرفتار می‌شود. توجّه نداشتن به نعمت‌ها و مراقب دروازه دل نبودن این‌چنین انسان را گرفتار می‌کند.

دو چیز در ماست؛ روح و تن. تا وقتی توجّه به روح و عالم علوی باشد مراقبات مثمر ثمر خواهد بود و سالک در قوس صعود پرواز می‌کند. زمانی هم که توجّه به تن و مشتهیات جسمانی باشد، مراقبات اثری ندارد. چه آنکه وقتی تن فربه و قوی شد، از پرواز روح می‌کاهد و نمی‌گذارد ترقّی کند.

عرفا گویند: «مُشک را اهل ظاهر به تن زنند که باید به دل زنند. ذکر خدای را به زبان جاری کنند که باید به دل گویند و کار برای مُلک کنند، درحالی‌که باید برای ملکوت کنند»:

این اشتباهات و غفلت‌های اهل دنیا سبب شده که مانند آن باز پادشاه، در حبس و رنج و مشقّت و سختی بیفتند. آری! نباید کار بیگانگی کرد و نباید به ظواهر دل بست که عاقبتی جز بوی گند و رنگ زشت به بار نخواهد آورد.

در زمین مردمان خانه مکن **** کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو **** کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی **** جوهر خود را نبینی فربهی

گر میان مُشک، تن را جا شود **** روز مردن گَندِ آن پیدا شود

مشک را بر تن مزن! بر دل بمال! **** مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

آن منافق، مشک بر تن می‌نهد **** روح را در قعر گُلخن می‌نهد

بر زبان نامِ حق و در جانِ او **** گندها از فکر بی‌ایمان او

از ناظری کوچک به ناظری بزرگ

درون انسان کشش‌ها و غرایزی وجود دارد. قوّه نفسانی به مشتهیات و قوّه عقلانی به کارهای حساب شده دعوت می‌کند. برای همین است که درون انسان نزاع وجود دارد و اگر مراقبت نباشد، نفس طغیان کرده و چموشی می‌نماید.

نفس فرعونی است، هان! سیرش مکن **** تا نیارد یاد، زان کفر کهن

باید با علم و عمل جلوی خواسته نفس را گرفت و این کار وقتی ایجاد می‌گردد که شخصی، متّقی حقیقی شده باشد. حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه متّقین می‌فرماید: «اگر نفس او خیری را ناخوش داشته و بر او سرکشی کند، خواهش نفس را برآورده نمی‌کند».

بقاء، اهمیّت دادن به کار عقلاست و فساد، دنبال خواهش‌ها رفتن است. اگر شخص آبرو دارد و می‌خواهد در کارهای بدش کسی وی را نبیند، این امری است بازدارنده از بعضی شهوات و به‌عنوان نگهبان کمکِ راه. شما حتّی در موعظه به فرزند، برادر و یا خواهر می‌گویید: «نکند دست به این اعمال بزنید که اگر کسی شما را ببیند، آبروریزی می‌شود و از دید جامعه اُفت دارد»! ما به دعوت عقل جواب ندادیم وگرنه چه طور با پیروی از خواهش نفس از دیدن ناظری کوچک (مردم، همسایه، دوست، پدر، شریک و…) مراعات می‌کنیم که خجالت‌زده نشویم، امّا از ناظری بزرگ به خالقی عظیم که همه چیز در نظرگاه اوست و به همه چیز داناست و بصیرت دارد «والله بصیرٌ بما یعملون»، خجالت نمی‌کشیم و مراعات نمی‌کنیم و به نوای نفس، گوش می‌دهیم.

همه نیّات و اعمال ما باید آن‌چنان معتقدانه جلو برود که در منظر بزرگی هست و نکند با چموشی نفس و هتک حرمت حریم کبریایی، مورد ملامت قرار گرفته و خجالت‌زده شویم.

به هر تقدیر این لقمه به دست ماست. باید دقیق نگاه کنیم که از کجا آمده و چطور می‌خواهیم آن را بخوریم. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نامه چهل و پنجم، والی بصره که همان عثمان بن حنیف بود را به دلیل شرکت در ضیافت و نشستن سر سفره رنگین مورد انتقاد قرار داده و می‌فرماید: «نگاه کن و ببین که دندان بر چه لقمه‌ای می‌گذاری»! آری! امام او را به مراقبه در ضیافت‌ها رهنمود می‌کند تا خود را بیابد و گولِ نفسِ سرکش را نخورد.

ملکات و دعوت‌ها

ملکات انسان هرچه باشد (از حسنه و سیئه) همانند چشمه‌ای درون کوه است که از آن با آب لذیذ و باصفا و گوارا می‌جوشد، یا آب تلخ و شور و کِدِر بیرون می‌آید.

مراقبه، ملکات حسنه را مستقیم و ثابت نگه می‌دارد و مواظب است تا دشمنان، حریم او را از بین نبرند و ملکات از ورود سیئات و رذایل دیگر جلوگیری نموده و با آن‌ها مبارزه می‌کند تا این صفت رذیله سخت‌تر و قوی‌تر نشده و روز به روز ضعیف‌تر شود تا کم‌کم از بین برود.

گویند روزی مجنون سوار شتری شد تا به دیار لیلی برود. از قضا شتر فرزندی داشت. مجنون میل به جلو (دیار لیلی) و شتر میل به عقب (فرزندش) داشت و این موضوع برای مجنون مشکلی ایجاد کرده بود و هرگاه مجنون غافل می‌شد، شتر به قهقرا برمی‌گشت. مجنون دید با این وضع نمی‌تواند به عشق خود که ملکه جانش شده بود، برسد. لذا خود را از بالای شتر انداخت و گفت: «اکنون راحت شدم.» و پیاده به راه خود ادامه داد و گفت: «مرکبی که علاقه به چیزی دیگر دارد و ملکه‌اش چیز دیگری است به چه درد من می‌خورد. ملکه جان من لیلی است.»

حال ای سالک! اگر عاشقِ لقای حقّی، باید مرکب تن و ملکات نفسانی را رها کنی و مجنون وار به طرف حق بروی. اگر با مراقبه از دست‌انداز علاقه‌ها و صفات نفسانی نجات پیدا کردی که زهی سعادت و الّا به قهقرا و ارتداد بازمی‌گردی.

امام حسین علیه‌السلام در تمام عمر خدا را می‌خواند. در آخرین دقایق عمر شریفش نیز در قتلگاه، با آن همه مصیبت‌ها و اندوه‌ها و حزن‌ها، باز نظر به ناظر (خدا) داشت و عرض کرد: «رضاً بقضائک، تسلیماً لأمرک. لا معبودَ سواک. یا غیاث المستغیثین: خدایا راضی به تقدیرت هستم.»

انبیاء آمدند تا مردم را با تعلیم و تزکیه به صراط مستقیم هدایت کنند و اشقیا آمدند تا مردم را با زور و زر و فریب و نمایش به راه ابلیسی بکشانند. دعوت انبیاء مراقبه لازم دارد. دعوت دسته دوم مراقبه لازم ندارد. چه آنکه صعود لوازم می‌خواهد و زحمت دارد ولیکن نزول چیزی نمی‌خواهد و آتش همراه دارد. البته نداها و فریادها فراوان است. لکن خلاصه همه در همین دو نوع است. سلطه شیطان بر کسانی است که تحت ولایت او قرار گیرند «انّما سلطانه علی الذین یتولونه».

با تحت فرمان و ولایت شیطان قرار گرفتن و پذیرش ندای او مراقبه دیگر معنا ندارد. تسلیم ناپاکان شدن، خط بطلان بر ایمان زدن است؛ و وقتی‌که ایمان نبود، مراقبه کارساز نیست و حاکمیت و استقلال شخص به هم می‌خورد. امّا آنان که ندای ایمان را به جان پذیرفتند و به مضمون «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الامر منکم»، منطق پیروی و متابعت را اجرا نمودند و مواظبت بر نیّات و اعمال را مراعات کردند، سعادتمند شدند.

منشأ مراقبات همه رفتارها و اعمال، از قبل و حال و بعد، در هر زمان و هر مکان، ایمان است. نباید با فربه کردن تن و غمناکی برای دنیا، گوش جوهر جان کر شود و پیام الهی را رد کند.

استاد مراقبه

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرکس خود را رهبر مردم قرار داد، باید بیش از تعلیم دیگران به تعلیم خود بپردازد و قبل از آن‌که با زبان این کار را کند، سیرت و باطن خویش را مؤدّب کند.»

کیست مولا؟ آنکه آزادت کند **** بند رقیّت ز پایت برکند

از اهمّ مسائل مراقبه، تعلیم است. استاد و معلّمی که می‌خواهد سالک را مراقبات بیاموزد تا چه اندازه راه رفته و آن را به کار برده و رسیده است.

اگر استادی زنجیر بندگی دنیا به پایش چسبیده و از علقه های درونی (به غیر حق) نجات پیدا نکرده و آزاد نشده باشد، چطور می‌تواند سالک مبتدی را به مراقبه وادار کند و بگوید موانعش چیست و دام‌های ابلیسی برایش کدام است و در ظهور خواطر و وساوس نفسانی چه طور مبارزه کند؟

خداوند رحمان در قرآن می‌فرماید: «أتأمرون الناس بالبرّ و تنسون انفسکم: ای مردم! چه طور مردم را به نیکی و خوبی امر می‌کنید و نفس خویش را فراموش می‌کنید».

حضرت علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه قسم می‌خورد و می‌فرماید: «ای مردم! به خدا قسم بر هیچ طاعتی شما را نمی‌خوانم، مگر آنکه خودم قبلاً به آن عمل کرده‌ام و هیچ معصیتی را نهی نمی‌کنم مگر آنکه قبل از آن خود از آن پرهیز کرده‌ام.»

حالا دنیا عوض شده است. ناصحِ طریق، خود طمّاع است و نهی از طمع را دستور می‌دهد! دستور زهد و تقوا می‌دهد درحالی‌که اندرون خانه دلش از بی‌تقوایی پُر شده است. خود اسیر نفس گشته امّا برای جذب مریدان و مقلّدان مجبور است ظواهر را طوری حفظ کند تا نان و حلوا را از دست ندهد! امام علی علیه‌السلام در وصف متّقین می‌فرماید: «آنان دل خود را زنده کرده و نفس خود را کشته‌اند.»

دست را بر اژدها آن کس زند **** که عصا را دستش اژدرها کند

در وصف آن کس که هنوز نفسش رام نشده بلکه خود رام نفس است باید گفت:

در تو نمرودی است، آتش در مَرو **** رفت خواهی، اوّل ابراهیم شو

آن کس می‌تواند انقلاب کند، دستگیری نماید و طریق را بیاموزد که ابراهیم صفت و با یَد و بیضای موسایی باشد، نه هر که آهی کشید، سر به پایین آورد، حرف نزد، در خلوت و جلوت هنرپیشگی روا داشت و وعده آینده داد، استاد است!

از محقّق تا مقلّد فرق‌هاست **** کائن چو داود است و آن دیگر صداست

استاد باید همانند طبیب باشد؛ اوّلاً مرض را بشناسد و ثانیاً نسخه‌ای قابل و لایق به مریض بدهد. استادانِ جان و نفس که نمی‌شود تقلیدی و با قواعد و مطالبی چند، نسخه امراض روحانی سالکان را بدهند.

آن گدا گوید خدا از بهر نان **** متّقی گوید خدا از عین جان

یعنی با تقلید خدا خدا گفتن، همانند گدایان که خدا خدا می‌گویند، برای دنیا و نان است. زبان شیوا و استدلال زبانی به درد دیگران نمی‌خورد، چون از جان برنمی‌خیزد.

آن مقلّد، صد دلیل و صد بیان **** در زبان دارد، ندارد هیچ جان

البتّه در هر زمانه استاد عام وجود دارد، لکن بحث ما در جنبه عملی است نه نظری. لذا منظور ما استاد خاص است که در هر دوره و زمانه بوده‌اند و الآن هم هستند، لکن کم و نادرند. طالبان زیادند، امّا طالب صادق که دستور استاد را عمل کند، کم است. چرا که مجاهدات و ریاضات، سنگین و مشکل هستند و این کار هر کس نیست. به هر حال در مراقبات و مجاهدات بدون استاد نمی‌توان راه رفت.

در سده اخیر ظهور آخوند ملّا حسینقلی همدانی (م. ۱۳۱۱) بود که رشته معرفه النفس و مراقبه را بیش از پیش به تلامیذ خود همانند شیخ محمّد بهاری، سیّد احمد کربلایی و میرزا جواد آقا ملکی سفارش می‌کرد و آنان را به این رشته متّصل می‌نمود. تا جایی که هر کدام از ایشان خورشید تابانی شدند و هنوز اثر آن فروغ ادامه دارد و خوانندگان از کتب تذکرة المتقین بهاری، المراقبات و لقاءالله ملکی می‌توانند نکته مذکور را دریابند.

یکی از شاگردان مرحوم سید علی آقا قاضی فرمود: «کسی را نزد حضرت استاد آوردند تا ایشان از او دستگیری کند. واسطه، خیلی از آن شخص تعریف کرد. حضرت استاد فرمودند: «ایشان ابتدائاً نماز اوّل وقت را بخوانند». بعد معلوم شد که آن شخص دچار وسواس بوده و نمازها را در آخر وقت می‌خوانده است.»

آری! استادِ حاذق، راه رفته، استاد دیده و از هویٰ و هوس رهایی یافته می‌تواند انواع مراقبات را به طالبان القا کند و آنان را به نردبان صعود بکشاند.

مردِ ره

گویند که شخصی نزد شیخ ابوالحسن خرقانی (م. ۴۲۵) آمد و گفت: «خواهم که خرقه پوشم.» شیخ فرمود: «ما را مسئله‌ای است. اگر جواب دهی شایسته خرقه باشی. آیا اگر مرد، چادر زنی در سر گیرد، زن شود؟» گفت: نه! فرمود: «اگر زنی جامه مردی پوشد، هرگز مرد شود؟» گفت: نه! فرمود: «تو نیز اگر در این ره مرد نشوی بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردی».

خوش بود گر محک تجربه آید به میان **** تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

سلوک و جهاد اکبر آسان نیست و با تن‌پروری سازگاری ندارد. عدّه‌ای به خیال آنکه توانایی سلوک را دارند، این در و آن در می‌زنند و خداجویی می‌کنند و خود را مشتری حقایق و معانی و معاینات می‌دانند.

طلب طالب اگر به تقلید باشد که باطل است و در امتحان سیه‌روی حاصل شود و اگر واقعی باشد مصداق کریمه «آنان که در راه ما مجاهدت می‌کنند، ما راه‌های خویش را به آنان نشان داده و هدایت کنیم»، است.

اگر مرد، مرد ره بود (چنان‌که نقل کردیم) لباس معنا و حقایق برازنده اوست. اگر مرد ره نبود، ملبّس به لباس اهل معنا شدن، در معرض سیه‌رویی قرار گرفتن است. حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «مردم برای نجات خود یا عالم ربّانی هستند یا متعلّم و دانش‌آموز و یا همانند پشه‌ها در فضا پراکنده‌اند». پس آن‌که همانند پشه در فضا معلّق بود، مردانگی ندارد. آنکه متعلّم است ولی بر سبیل نجات نیست، طوطی‌وار اقوال و الفاظ و اصطلاحات را یاد می‌گیرد؛ و آنکه عالم است به علم نظری، عالم است امّا ربّانی نیست. در نتیجه مرد ره، یا عالم ربّانی است یا متعلّم سبیل نجات.

مرد ره با به کار بستن ریاضت و مراقبه شدید، آهن و زره را در دستش موم می‌کند و آن‌که این چنین نیست، موم در دستش آهن شود.

آهن از داود مومی می‌شود **** موم در دستت چو آهن می‌بود

تفحّص در پوستین خلق

سعدی گوید: «یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شب‌خیز و مولع (حریص) زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر نشسته و همه‌شب دیده بر هم نبسته و مصحف (قرآن) عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته.

پدر را گفتم: از اینان یکی سر برنمی‌دارد که دوگانه‌ای (نماز دو رکعتی) بگذارد، چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی بِه از آن‌که در پوستین خلق افتی.»

آری! توجّه به هر چیزی اشتغال فکری و ذهنی به آن چیز را به بار می‌آورد. چون سالک به فکر خویش باشد، از خلق فارغ است و چون به یاد حق باشد، از یاد شیطان فارغ است. امّا وقتی حسّ تفحّص، تجسّس و اخبار جویی زیاد شود، اشتغال فکری به شنیدنی‌ها و اخبار زیاد می‌شود و در نتیجه فکر فارغ نخواهد بود. این نوع توجّه اگر چه به زبان نیاید و صاحب آن ساکت باشد، امّا فکر و قلبش حالت استماع دارد و دوست دارد دیگران بگویند و یا به یک سؤال کوچک، اخبار زیادی از خلق را به دست آورد. چنانچه کراراً این نوع افراد دیده شده‌اند. گرچه عیب‌جویی، اشکال، سوءظن و اعتراض از طریق زبان جاری می‌شود، لکن تحریک و تفحّص از قلب صادر می‌شود. چه شده است که طالب حق (که گوید حالت مراقبه دارم) در پوستین خلق وارد می‌شود؟!

اصلاً مراقبه با داخل شدن به اخبار خلق سازگاری ندارد. چه آنکه سالک می‌خواهد در حضور بوده و شاهد مشهود (حق) باشد و این با رفت و آمد در میان خلق و اطلاع از جزئیات آن‌ها منافات دارد. چه طور شده که از افلاک، کرّات، حیوانات، کوه‌ها و اشجار تفحّصی (از نظر سیر آفاقی) انجام نمی‌گیرد، لکن در زندگی خلق و علّت ترقّی مادی و یا تنزّل و … آنان تفحص می‌شود. تازه اگر بفهمد که طرف دشمنش بوده که به خود می‌بالد و می‌نازد که ببین! خصم ما زمین خورد و همه‌جا از خویش تعریف می‌کند.

مرد سُفلی دشمن بالا بود **** مشتری هر مکان پیدا بود

به هر تقدیر شخص جاسوس، نقش مرد سفلیٰ بود و هر چه بیند و شنود، مشتری اوّل بود.

ای که جان را بهر تن می‌سوختی! **** سوختی جان را و تن افروختی

پس چنین انسانی از دایره مراقبین خارج و از زمره عارفان جداست. عارفان و مراقبان در جستجوی حقّ و حقیقت و حق جویان هستند و به سر و صداهای مشکوک و بی‌معنای خلق کاری ندارند و هرگاه توجّه‌شان به کار و افعال خلق رود، زود تائب شوند و در پی آن نیایند، بلکه با دل و دیده دائماً نظر به خورشید جهان‌آرای حق دارند.

ز آتشِ دل و آبِ دیده نُقل ساز **** بوستان از ابر و خورشید است باز

سیر عوالم

عوالم طبیعت و خیال و عقل برای همگان است، امّا واهمه (وهم و خیال) بیشتر در حیوانات حاکم است، اگرچه بعضی انسان‌ها همانند بهایم با قوّه واهمه حرکت می‌کنند.

فعلیّت هر کس اوّل به ماده، طبیعت و آشنایی او با عالم حس و شهادت است. وقتی ترقّی کند، به عالم مثال و خیال می‌رسد که برزخ میان ماده و عقل است و مدرک جزئیات است.

وقتی در سیر به درجه عقل رسید، درک کلیّات کند و به مشهودات بالاتری از خیال رسد و با مجاهدات به بصیرت شهودی رسد. پس با عبور از ماده که زوال و تغییر دارد، به عالم مثال رسد که جنبه مدرکات و معلوماتش بیشتر است و پس از عبور از عالم مثال و خیال، عالم معقولات و مشهودات را درک کند و معرفت به نفس پیدا کند. انسان برای سیر عوالم غیرمادی نیاز به تهذیب دارد تا به آثار آن برسد و به‌عبارت‌دیگر برای درک روح و ملکوتِ همه‌چیز نیاز به عبور از عالم عقلی و رسیدن به عالم مجرّدات و حقایق است که در این مختصر نگنجد و به تفصیل شرح داده شود. ولیکن از باب مثال می‌توان گفت تا دانش‌آموزی از تحصیل دبستان نگذرد، به دبیرستان نرود و چون عبور از دبیرستان کرد، به دانشگاه راه یابد و وقتی دانشگاه را گذراند، آن وقت به فوق تواند رسید.

و هر چه عبور مراقبی بیشتر شود، زلال‌تر، جمع‌تر و جمیل‌تر می‌شود. چه آنکه حجاب‌ها کم‌کم از بین رفته و از کمیّت به کیفیّت رسیده و مورد توجّه و تکریم حق قرار می‌گیرد.

مشکل عبور از عالم مثال همین دل‌بستگی‌ها، کثافات و احجاب است که با مراقبه کامل این سعی به نتیجه خواهد رسید. تا سالک از هر یک از مراحل و منازل عبور نکند، مزه مرحله بعدی را نمی‌یابد.

مراقبه در سیر عوالم شهود و غیب یکی نیست، ولیکن انسان وقتی در سلوک حقیقی قرار گرفت و به ریسمان حبل الیقین متمسّک شد، در بساط قرب درآید و اتّصال سبب می‌گردد که ترقیّات هم بیشتر شود. امید است سرعت سیر از پلّه‌های نردبان سلوک و عروج با تمسّک به مراقبت انجام گیرد و خستگی و سستی در سالک راه داده نشود.

شیطان نفس

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هیچ کس نیست، مگر آنکه شیطانی دارد». پرسیدند: یا رسول‌الله! شما هم دارید؟ فرمود: «آری! خداوند مرا بر او غالب کرد و او تسلیم من شد و مرا جز به خیر امر نمی‌کند».

همه نفس دارند، امّا آنکه به بدی امر می‌کند، نفس امّاره است.

حضرت یوسف علیه‌السلام فرمود: «إنَّ النَفسَ لَأمّارةٌ بِالسوء إلّا ما رَحِمَ رَبّی: نفس انسان را به بدی فرمان می‌دهد، مگر کسی را که خدا به او رحم کند».

اگر نفس حضرت یوسف علیه‌السلام امّاره بود، پرده عفّت و عصمت دریده می‌شد. مراقبه و حفظ و نگهبانی درونیِ او، وی را از تسلیم شدن در مقابل شیطانش نجات داد. قوّه واهمه و امّاره که از آن به شیطان تعبیر می‌کنند در انبیاء و اولیاء (چون عصمت ذاتی دارند) راه ندارد، امّا در غیر آن‌ها بدترین دشمن نفس است. چرا که راه‌ها را نشان می‌دهد و فریبکار است. چون مطمئنه نشده، نقشه می‌کشد و تسلیم نمی‌شود و تا آخرین لحظات عمر از کار و هنرش دست‌بردار نیست.

مراقب بودن در تمام احوال و اعمال ضروری و واجب است. نفس چون آمر است و فرمان می‌دهد، گاهی از راه طاعت وارد می‌شود و ده‌ها باب عبادت باز می‌کند و مقابل انسان می‌گذارد، امّا قصدش در آخر خرابکاری است و به خاطر تکیه بر طاعت، آخر کار همه را حبط می‌کند. پس بدون مراقبه نمی‌توان بر هیچ کار نفس اعتماد کرد، چون تمایل به اسفل دارد و در واقع انسان تا به اطمینان صددرصدی نرسد، رام و تسلیم اوامر اوست، مگر با مراقبه اعمال، عبادات، گفتار و کردار خود را حفظ کند که این هم توفیق الهی و لطف خاص می‌خواهد. حق فرمود: « شیطان را بر آنان که ایمان آوردند و بر خدا توکّل کرده‌اند، تسلّط و برتری نیست». آری! آنان کسانی هستند که رنگ تعلّق ندارند و نمی‌گیرند و همیشه در محاسبه و مراقبه به سر می‌برند.

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود **** زِ هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

ظاهر و باطن

هرچه خداوند از غرایز و جوارح داده است، همه به جا و ثواب است و نباید آن را از بین برد. بلکه رعایت اعتدال بهترین روش و سیره برای حفظ عطایای حق می‌باشد. مثلاً شهوت در همه هست. مراقبه این غریزه این است که در طریق نامشروع صرف نشود، نه اینکه آن را اَخته کرد یا آن‌قدر زیاده‌روی کرد که به قوای دیگر مثل چشم و اعصاب و… صدمه رسد.

دارایی معنویِ هر کس حفظ و حراست جوارح و غرایز در جهت مشروع است. افراط و تفریط موجب آتش و ضدیّت درونی می‌شود. اگر کسی ثروت و یا قدرتی دارد که قدرتِ اِعمال آن را در خیلی جاها دارد لکن در جهت مشروع مصرف می‌کند، ممدوح و موردنظر است.

عدّه‌ای فقیرند ولی از درون غنی هستند. عدّه‌ای درونشان دریای شهوت است و بیرونشان همانند زهّاد است. تشخیص این اشخاص و نمره اینان به دست خداست که عالم به افعال همه بندگان است.

در مثنوی مولانا قصّه طاووسی که پَرهای خود را می‌کند، طعن آشکاری است بر این اندیشه خدا ناپسند و نیز تأکیدی است بر این‌که شرط جهاد، بودن دشمن است و شرط عفّت، بودن شهوت.

طاووس گفت: خویشتن‌داری‌ام ضعیف است و دنیا و قضا غالب. آن‌ها را می‌کَنَم تا از رنگ و فریب جهان رها شوم. حکیم به او گفت:

راه قطع دل‌بستگی دور کردن مصنوعی نعمات از خویشتن نیست، بلکه تعویض نیّت است و برکندن دل. برای مراقبه، این دو راه در جهت تحصیل و تعدیل ظاهر و باطن خوب است؛ یعنی یا باید از درون بر دست و پای خویشتن زنجیر نهاده باشد و یا دست‌کم خود را در معرض آفت قدرت قرار ندهد و در جایی ننشیند که تأثیر سخنش و بازتاب هر حرکتش بارها و بارها بزرگ شود و یک اشاره اندک و یک فرمان کوچک او به طوفانی عظیم مبدّل گردد و… اگر آسیبی هم رساند و آفتی آفریند، حریم و حدودش بسیار کم باشد. چنین آدمی که حدّ خود را شناسد به تقوا بسی نزدیک است.

ظهور هر قوّه ای به نحو متعادل و متّصل به درون و همرنگ با باطن ممدوح است. اگر ظاهر با باطن همرنگ، هم نقش و یک طور نباشد، بوی نفاق دهد و کم‌کم آثارش بیشتر و فسادش افزون شود و از مصونیت و امنیّت برخوردار نخواهد بود. چه آنکه تا درون تسلیم نشود، بیرون هم تسلیم نگردد. مراقبه می‌خواهد درون و بیرون را به هم ربط دهد، نمی‌خواهد هر کدام عنوانی خاص و روشی مخالف داشته باشد. ما در طهارت بدن را از نجاست، حدث، خبث، فضولات و چرک پاک می‌کنیم و طبق شریعت همه آلودگی‌ها را با آب، غسل، وضو و خاک پاک می‌نماییم. این طهارت ظاهری سهل است، امّا کار در طهارتِ باطن مشکل است.

چنان‌که هزاران کس برای اعمال حج می‌روند و در ظرف چند روز همه اعمال را از نظر ظاهر صحیحاً انجام می‌دهند، امّا حج باطنی که احتیاج به سلوک و تهذیب دارد را خیلی‌ها نمی‌توانند پیاده کنند.

گفته‌اند کفرِ دل در سه وقت است: در وقت مراقبه، مناظره و محاسبه. چون مراقبت کند و نظرش نه بر وجود حق افتد، بدان التفات کافر است. پس تا وقتی صفات ضمیمه در نفس باقی است و خواطر غیر رحمانی جاری، مراقبه فایده‌ای نداشته و کفر باقی خواهد ماند و تا کفر و طاغوت ریشه دارد، کار سلوک مشکل است و انسان از خدای رب‌العالمین، دور.

در بعضی از مذاهب وقتی اموات را دفن می‌کنند، همراه مرده گلوبند، کاسه و بعضی اشیای قیمتی می‌گذارند. بیچاره مرده که جانش از صفات رذیله در عذاب الیم و جسم خاکیش همراه طلا و جواهر است. بعضی‌ها ظاهرشان همانند سلیمان و باطنشان همانند ابوسفیان است. به‌ظاهر همانند کفّار گورشان آراسته و باطن روحشان در قهر خدای عزّوجل می‌باشد.

منادی هست؛ گوش شنوا نیست

از اوّل خلقت تا به قیامت، هزاران منادی ندا می‌دهند که‌ای خلق! صراط مستقیم این است و راه شیطان آن. منادیان حق با کتاب و موعظه و درس و تعلیم، خلق را هشدار می‌دهند که مبادا دنبال صفات رذیله بروید که عاقبتش جهنم است. امّا انگار این نداها برای مخلوقاتی دیگر است و گوش هوش نمی‌دارند و باز دنبال صفات رذیله و ذمیمه هستند. چون حافظ و نگهبانی به جهت عدم ورود سیئات ندارند، طمع و حرص و حسد بر آن‌ها غالب شده است. با گوش جان نمی‌شنوند و باکی هم ندارند. در واقع کور و کرند. اگر مراقب احوال خود بودند و قابلیت داشتند، چون فضیل بن عیاض، به اندک ندایی منقلب می‌شدند.

مولوی داستانی نقل می‌کند که برای تقریب ذهن و تفهیم موضوع خوب است. گوید: «شخص مفلسی بود که کار و کسبی نداشت و هر وقت گرسنه و محتاج می‌شد، با گزاف‌گویی یا با قرض و وعده دادن، پول می‌گرفت و امورات می‌گذراند. طلب کاران شکایت کردند و قاضی او را به زندان انداخت. او در زندان هم در سفره و طعام هر زندانی حاضر می‌شد و لقمهٔ آنان را می‌گرفت و می‌خورد اهل زندان شکایت کردند و قاضی چاره‌ای ندید جز آنکه شترداری را فراخواند و گفت: «او را سوار شتر کن و در شهر بگردان و ده منادی ندا دهند که‌ای مردم! او مفلس است، قرض و نسیه به او ندهید».

خلاصه شب فرارسید و مفلسیِ او را به همگان رساندند. شتر دار کُرد او را پیاده کرد و گفت: «از صبح سوار شتر من بودی. منزلم دور است و از تو جو نمی‌خواهم، مقداری پول بده تا برای شترم کاه بخرم». مفلس گفت:

ده منادی از صبح تا به شب ندا دادند که من مفلسم و به همین خاطر مدّتی در زندان بودم، بازمی‌گویی به من پول بده. آری! صفت زشت طمع، مانع از درک شنیدن ندای منادی‌ها شده است.

گویند کراهت دارد در مسجد، قبرستان، هنگام تشییع‌جنازه و در اعمال حج و… حرف دنیا زده شود. می‌بینی اینان که به صفات رذیله نزدیک‌اند و گرفتار دنیا، در زندگی خود هیچ مراقبه‌ای ندارند و مدام حرف دنیا می‌زنند!

شخصی نزد بزرگی رفته و طلب دستگیری و هدایت کرده بود. بزرگ فرمود: «در چنین شغلی وارد نشو که مرگت در آن است و تو را می‌کشند». از قضا بدان شغل رفت و او را کشتند.

راه خدا باز است. منادیان خدا از انبیاء و اولیاء و ملائکه و… زیادند، لکن کو گوش شنوا که درک کند و بپذیرد و به ندای آنان عمل کند؟! اگر گوش شنوا بود، مراقبه اعمال هم بود. چون نیست، اعمال هم بی نگهبان انجام گیرد و عاقبت در زمره خاسرین از جهان برود.