دُرّ نجف

مراقبه سالکین

فصل دوم · بخش دوم

فتح مبین

حق‌تعالی بر هر چیزی رقیب است؛ یعنی حفیظ و نگه‌دارنده زمین و آسمان، جواهر و اجسام علوی و سفلیٰ و همه خلایق است. اگر جاذبه و حفاظت حق نباشد (که خدا هر روز و هر لحظه در شأن و کاری است) هرآینه چیزی باقی نمی‌ماند. خداوند بر همه چیز از ماده، نفوس و ارواح، موت و حیات، مرض و صحّت و فقر و غنا نظر دارد. همه را بر حدّی قرار داده و به اجل و وقت معیّنی سپرده و در دفتر کاتبین (از ملائکه) هم نوشته شده است. عبدی که خود را نشناخته، چه طور می‌تواند مراقبه ربّش را داشته باشد؟ مگر آنکه به مقامات عارفان بالله برسد که فرمود: «چیزی را ندیدم مگر آنکه در آن خدا را دیدم». مراقبه محقّق نمی‌شود، مگر آنکه سالک از حق غفلت نداشته باشد شئون رب را در نفس بداند و مراعات کند. حق همه آیات را هم در آفاق و هم در نفوس نشان می‌دهد. فقط باید قابلی باشد که بگیرد و درک کند.

حال که درک کردن حدود اوامر و نواهی را انجام داد، دیگران را هم ترغیب کند. کم‌کم شرایع ایمان در جان او رسوخ می‌کند و محقّق می‌شود و اسماء الهی ظهور پیدا خواهند کرد و در تمام احوالات حس می‌کند که سرور و حزن، مرض یا صحّت و امثال این‌ها از ظهور اسماء الله است که برایش هویدا گردیده و در واقع ما امانت‌دار اوامر و نواهی حقّیم که در این امانت‌ها باید مراقبه کامل داشته باشیم تا ضایع نگردد که در صورت ضایع شدن درب فتوحات بسته می‌شود.

همان‌طوری که چشم طفل فقط به مادر است و محبّت فطری و شوق به مادر به طفل داده شده، محبّت و میل ما هم به حق دوخته شده است. اگر بدی از طفل سر زند سبب می‌شود مادر به او کم‌اعتنا شود و حالِ بندگان هم نسبت به خداوند چنین است. نکند خطای ما سبب عدم لطف حق شود؛ و از آنجایی که اعمال دنیوی، آخرت ما را آباد می‌نماید، مراقبه در اعمال دنیوی هم خانهٔ آخرت ما را مزیّن می‌کند. سعید کسی است که نفس خویش را به‌واسطه نگهبانی از شرّ و آفات حفظ کند و به منازل مقرّبین برسد.

علم و داناییِ انسان نسبت به حق باعث حفظ می‌گردد و آنچه محافظ انسان شد، زایل نمی‌شود و از بین نمی‌رود.

بهتر است برای فتوحات در سیر الی الله هرگاه یک حجاب را به حول حق از خود دور کردیم یا نقصی را برطرف نمودیم، ستایش حق کنیم به اینکه از حجابی دور و به کمالی نزدیک شدیم. وقتی جهل و ظلمت و عداوت از قلب سالکِ مراقب رفت، علم، نور و محبّت جای او را می‌گیرد.

مؤمن سالک، زیرک و فطن است. از زمان و مکان، در لیالی و ایّام استفاده می‌کند و از هر جایی که بوی نصرت طریق آید و از هر کس که عامل است و رحمت خاص نصیبش شده است، استفاده می‌کند تا کم‌کم با استمداد و استقامت، توفیق شامل حالش شود؛ و به قول حافظ: «شست‌وشویی کن و آنگه به خرابات خرام»؛ یعنی اگر زمینه باشد، از طریق لطف خاص به او عنایت می‌شود.

فیض از بالا و مانع از پایین است. وردِ زبانِ چنین سالکِ مراقبی این است که «خدایا! به من حال تجرید و انقطاع بده». حق هم که از عطا دریغ ندارد و نور ذات از حضرت یزدانی بر جان یزدان‌پرست او (نه اهرمن پرست) تجلّی می‌شود و به استغراق و مشاهدات نائل می‌آید.

فتح مبین این است که اینان در جایگاه صدق، نزد ملک مقتدر و در مقام امن و امنیت می‌باشند و آب کرامت و مودّت خاص و رحمت مخصوص در جانشان ریخته می‌شود و حیات باقیه را شهوداً درک کرده و به درجات مقرّبین و اولیای الهی می‌رسند.

مراقبت اخلاص

از علی آموز اخلاص عمل **** شیر حق را دان منزّه از دغل

در جنگی حضرت علی علیه‌السلام بر پهلوانی دست یافت و بر او مسلّط شد و خواست با شمشیر او را بُکشد که دشمن آب دهان بر صورت مبارک حضرتش انداخت. حضرت خشمگین شد، امّا او را رها کرد. پس بعد از لحظاتی بازگشت تا سر او را جدا نماید. دشمنِ زمین‌خورده پرسید:

گفت بر من تیغ تیز افراشتی **** آر چه افکندی مرا بگذاشتی

حضرت علی علیه‌السلام در جواب فرمود:

اخلاص در عمل یعنی کشتن به خاطر خشم نباشد، بلکه برای خدا باشد. امام علیه‌السلام این عمل را به تأخیر انداخت و مراقبه را لباس اخلاص پوشاند. تازه اگر به همان حال اوّل هم می‌کشت، به خاطر خدا بود. چون دشمن بود و باید کشته می‌شد، لکن این کار برای دیگران، آیندگان و پیروان آموزش، تعلیم بوده است.

گاهی برادر از برادر و یا همسایه از همسایه به خاطر موضوع کم ارزشی از یکدیگر درنمی‌گذرند، امّا چطور امامشان با همه قدرت، این‌چنین اخلاص در عمل را پیاده می‌کند. در پاسخ تنها می‌توان گفت که ما شائق و عاشق واقعی به پیروی از مقتدای خود نیستیم و الّا همه ابواب برایمان باز است و فقط به اخلاص و همّت ما بستگی دارد.

گویند حکیمی موعظه می‌کرد. سائلی پرسید: «اگر سر بُرجی پرنده‌ای بنشیند، کدام شرافت دارد. سر پرنده یا دُمَش»؟ حکیم در جواب گفت: «اگر سر پرنده به طرف شهر (نیکی‌ها) باشد و دُمش به طرف دِه (جهل)، سرش شرافت دارد و اگر دمش به طرف شهر باشد و سرش به طرف دِه، دُمش شرافت دارد».

منظور این است که شرافت به میل در اعمال بستگی دارد تا شخص را وادار کند که مواظبت در اعمال را انجام دهد تا از هر شکّ و شرکی محفوظ و پاک باشد. اینکه فرمود: «اخلاص سرّی است از اسرارم که در قلب کسی که دوستش بدارم می‌گذارم»، حقیقت بزرگی است. هر مراقبه‌ای که خلوص نیّت و فعل در آن نباشد، مراقبه نیست، بلکه نوعی حفاظت مجازی و یا تماشا کردن صرف است و آن هم نزد حق ارزشی ندارد.

محو یا نحو

شخص مراقب، در تحصیل اوصاف کریمه و رسیدن به مقام فنای في الله می‌کوشد و بالعکس شخص غیر مراقب در تحصیل الفاظ و فنون و قوانینِ صرف که تکبّر و عُجب می‌آورد، می‌کوشد و می‌خواهد تحصیلات و کوشش‌های خود را به رخ دیگران بکشد.

گویند شخصی علم نحو (که در ادبیات عرب مستعمل است) را فراگرفته بود و خود را عالم این فنّ می‌دانست و هر جا می‌رفت خود را از دیگران برتر و بهتر می‌دانست. از قضا روزی سوار کشتی شد و به کشتیبان گفت: «آیا علم نحو خوانده‌ای»؟ جواب داد: «نه». نحوی گفت: «نصف عمرت تباه شده است».

گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا **** گفت: نیم عمر تو شد بر فنا

کشتیبان از حرف او شرمگین شد و سکوت اختیار کرد. از قضا در راه کشتی دچار طوفان شد و در حال واژگون شدن بود که کشتیبان (ناخدای کشتی) به عالم نحوی گفت: «شنا را بلدی»؟ گفت: «نه»! کشتیبان گفت: «کلّ عمرت تباه شد».

آری! شخص مراقب در جهت دفع صفات رذیله گام برمی‌دارد و هرچه را که بوی خدایی ندهد، نابود می‌کند و از بین می‌برد تا به حق برسد. امّا غرقِ دریای تکبّر و عُجب و غرور و حرص، همیشه با طوفان‌ها و واژگون شدن و لغزش همراه است.

علوم حوزوی از صرف، نحو، کلام، رجال، اصول، فقه و تفسیر که تدریس می‌شود، هیچ‌کدام هدف الی الله نیست، بلکه مقدمه‌ای است تا انسان با تعلیم و تعلّم و به کار بستن آن‌ها به هدف که خداست برسد و الّا با فراگیری صِرف علوم و تدریس آن‌ها کسی به مقام محو و فنا نخواه رسید.

اگر چیزی از نعمت‌ها به انسان رسد، باید در حفظ آن مواظبت کند، نه با صفات ناپسند آن‌ها را بر زمین زند.

مولانا در کتاب مثنوی معنوی گوید: یکی از اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله آیاتی را که به جنابش نازل می‌شد، می‌نوشت.

در اثر پرتو وحی و نوشتن آیات نورانیّتی خاص پیدا کرد، ولیکن چون قلبش را از همه امراض حفظ نکرده بود، غرور به او دست داد که «من و پیامبر چه فرقی می‌کنیم؟ در دل من هم همه آیات هست». پس قهر الهی نصیبش شد و ضربه‌ای به روحش برآمد و همه آنچه را که یاد گرفته بود، فراموش کرد.

پرتو اندیشه‌اش زد بر رسول **** قهر حق آورد بر جانش نزول

او از این فکر مرموزانه پشیمان شد، ولی پشیمانی سودی نداشت و این نعمت عظمیٰ از قلبش بیرون رفت.

آه می‌کرد و نبودش آه سود **** چون درآمد تیغ و سر را در ربود

مرحوم صدرالمتألهین در مثنوی خویش اشاره دارد به اینکه تا انسان خالص نشود، نمیرد و طهارت باطنی پیدا نکند و تا از بند دارایی‌های ظاهری (مال و جاه) جدا نشود، محو و فنا و پایندگی برایش حاصل نمی‌شود. ایشان می‌فرماید:

اگر وابستگی و تعلّق قلبی به چیزی چون قدرت، زیبایی، منصب، علم، عشیره و… داشته باشد، نمی‌تواند در خدا فانی شود. چه آنکه دارایی‌ها غرور و عجب آورد، وانگهی غنی بالذّات حق است و سالک باید خود را فقیر بالذّات بداند و به این دارایی‌ها فریفته نشود تا بتواند با سوختن و عشق به مقامات بلند عارفان حقیقی برسد.

از شیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدند: «هر که را مستیِ خدای بر دل غالب آمده باشد، نشانی وی چه باشد؟» گفت: «از فرق تا قدم همه به هستی خدای اقرار کند. دست و پا و چشمش در شستن و رفتن و دیدن تا هوایی که از بینی وی بیرون آید، همه گویند: الله! چنان‌که مجنون به هر که برسیدی گفتی: لیلی! اگر بر زمین رسیدی و اگر به دریا یا به دیوار، به مردم و کاه و گوسپند تا جایی که گفتی: أنا لیلی و لیلی أنا: من لیلی هستم و لیلی منم».

آری ای عزیز! این است مظهر محو و فانی شدن. تا دیر نشده باید گلیم را جمع کرد و به دیار شیفتگان شتافت.

آیینهٔ نفس

همه کس روی خود در آیینه بینند. حتی نوشته‌اند که رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله روی خود را در آب صاف می‌دید. این به این معناست که طهارت ظاهری مراعات شود و اگر چرک و کثافتی در چهره و چشم دیده می‌شود، پاکیزه گردد. اسلام دستور طهارت باطنی هم داده تا دل آیینه حق نما و مصداق عرش الرحمان گردد.

جمال حق دیدن، فقط از راه دل است و آن وقتی است که دل از کثافت معاصی و خواطر سوء پاک شده باشد. آن وقت جام جهان‌نما می‌شود.

برای تبیین این مسئله می‌توان گفت: کسی که به آیینه نگاه می‌کند می‌داند که آیینه بدی‌ها را پدیدار می‌کند. چنان‌که اگر آب صاف باشد، سرگین ته جوی آب هم معلوم می‌شود و آنکه می‌خواهد آب بنوشد، سرگین را از ته جوی آب پاک می‌کند. پس وقتی انسان نقص خود را در آیینه مشاهده کرد، آن را برطرف می‌کند و به کمال نزدیک می‌شود.

اگر آیینه دل مکدّر، زنگ‌زده و خراب شد و زنگار عجب، کبر و حسادت او را فراگرفت، چاره‌ای جز رفع خرابی نیست. بسیار دیده شده که بعضی با به دست آوردن چیزی به خود می‌بالند و می‌نازند و آیینه دل را مکدّر می‌کنند.

نوشته‌اند که وقتی حضرت یوسف علیه‌السلام عزیز مصر شد، همه دوستان و آشنایان و فامیل برای دیدار او آمدند و تحفه و هدیه‌ای آوردند. هدیه یکی از دوستان زمان کودکی یوسف آیینه بود. او گفت: «چیزی که لایق شما باشد پیدا نکردم. هدیه آوردن نزد شما مانند قطره به عمّان و یا زیره به کرمان بردن است، لذا چیزی آوردم تا جمال بی‌مثال خودتان را در آیینه ببینید تا در آن وقت یادی هم از این دوست شود».

ای عزیز! دل، آیینه هستی است. مراقبه این آیینه بدار تا مکدّر نشود. اگر صاف و پاک شود، جمال جانان بینی و درهای مکاشفات رحمانی باز شود و فتح معانی و حقایق ربّانی برایت رخ دهد.

آیینه شو! جمال پری طلعتان طلب **** جاروب کن خانه سپس میهمان طلب

از عبودیّت تا رسیدن به معبود

آنکه در همه مراحل زندگی پیوسته در بندگی است و هماره در چهارچوب عبودیّت گام برمی‌دارد، مقدار نگهبانی و بازبینی بر اعمالش بیشتر شده و از حمد و ثنای حق غافل نمی‌شود و از دسترنج خود به اندازه نیاز ارتزاق کند و بر افعال شبانه‌روزی خود محاسبه روا می‌دارد. چون حال و کارش چنین باشد، عبور از موانع و دفع تخیّلات و تصوّرات آمالی برایش آسان شود و آن وقت می‌توان گفت خوش به حال چنین کسی که این‌چنین مراقبت دارد.

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خوش به حال کسی که در خانه بیتوته کند و از دسترنج خود بخورد و به طاعت رب مشغول و بر خطیئات خویش بگرید».

گفته‌اند مراقبه دهلیز مشاهده حق است؛ یعنی عبد، با توفیقاتی که نصیبش شده از راه عبودیت و حفظ همه افعال در مسیر حق، مشهود و معبودش را می‌بیند و در او فانی می‌شود.

توجّه تام به معبود و عدم تفرقه در افکار سبب می‌شود تا انسان همه مراحل را یکی پس از دیگری درک کند و به مقام قُرب و اُنس رسد. آن وقت است که رسوبات نفسانی مضمحل شده و ملکات، الهی گردند و معبود با تزکیه عبد مشهودش شود.

تبدیل صفات با مجاهده حاصل می‌شود و گذر از موانع در واقع گذشت از خطرات است. پس اگر بنده‌ای تغییر نمود و عبور کرد، آن‌وقت موکلّین الهی بانگ برآورند که «ببینید! این عبد در معبودش فانی شده و همیشه در حضور و قرب اوست» و معبود هم گوید: « اگر بنده‌ای واقعاً مرا اطاعت کند، او را مثل خودم قرار می‌دهم».

امام صادق علیه‌السلام در مصباح الشریعه می‌فرماید: «بندگی جوهری است که کُنهش ربوبیّت است. آنچه از عبودیّت ناپیداست، در مقام ربوبیّت پیدا گردد و آنچه از ربوبیّت پوشیده و مخفی شود، در عبودیّت آشکار گردد…».

تفسیر عبودیّت آن است که هر چیزی که دارد بذل کند و سبب آن وقتی است که نفس را از هویٰ و هوس بازداشته و برخلاف میل نفس، وی را وادار نماید. کلید این وصول ترک آسایش و راحتی و دوست داشتن عزلت است و راهبرد آن جز با احتیاج و فقر به حق‌تعالی محقق نشود.

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «خدا را چنان بندگی کن که گویا او را می‌بینی. اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند».

عبد مرکّب از سه حرف عین و باء و دال است. عین، اشاره به علم حق‌تعالی است و باء، اشاره به بُعد و دوری از غیر حق و دال اشاره به دنو و نزدیکی حق‌تعالی که حجابی نباشد… . امّا اصول معامله خلق با خدا به هفت چیز است: ادای حقّ او، حفظ حدودش، شکر عطایش، رضا به قضایش، صبر بر بلایش، تعظیم حرمتش و شوق به‌سوی او. پس مراقبه عبد به خاطر معبود رسیدن به او و فانی شدن در او، با این تذکّرات و توضیحات حاصل می‌گردد: بذل دارایی و خلاف میل نفس عمل کردن، مفتاح رسیدن است. چون چشم بصیرت و حق بینی پیدا شود، دیگر خود را نبیند و برای خود چیزی نمی‌داند، چه آن موجودی که نزد اوست، از اوست و به‌سوی او بازمی‌گردد. اعتبارات و وجود مجازی انسان را به معبود نمی‌رساند. راه بندگی مفتوح است و با اهتمام در بندگی معرفت شهودی پیدا شود و حق خود این بنده را پرورش می‌دهد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن **** که خواجه خود روش بنده‌پروری داند

مراقبه در بندگی، یعنی نیّت شخص مراقب در ثواب و عقاب و نظر به حور و غِلمان نباشد، بلکه وجه الله باشد و بس. چون غرض با مرض نبود، معروف، مشهود شود و چون اغراض با امراض مختلفه و متضاده همراه شود، ترقّی به تنزّل تبدیل شود و به شهود نرسد.

آری! آن‌که حق عبودیّت را انجام دهد و از محسوس به معقول، از ظاهر به باطن و از کثرت به وحدت رسیده باشد و کامل شود و راه‌های دراز سلوک را بپیماید و با تخلیه و تجلیه صفای باطن پیدا کند، آنگاه حق خود را به او نشان دهد و تاج خلافت بر او نهد. در این صورت خلیفه نماینده مستخلف است و آنچه واجب داشت در این ممکن فانی، ظهور کند.

سیرت و صورت

کار مراقب این است که صورت را تابع سیرت و مهذّب کند. زیبایی و شیرینی گفتار و خوش‌اندامی هیچ‌کدام ملاکِ معرفت نیست، بلکه سیرت مخفی و مستتر از دیگران معیار عرفان و عارفان است.

این عارفان و اولیای حق هستند که خانه دل‌ها را از بیرون تشخیص می‌دهند و می‌دانند که در آن گوهر و گنج است یا مار و عقرب. امّا بر اکثریّت خلق سیرت‌ها پوشیده است. آنان محک و معیار را بر ظواهر دارند و به زبان شیرین و رفتار آراسته جذب می‌شوند. امّا به آنچه در زیر زبان و در باطن است، آگاهی نداشته و گرفتار مجاز و صورت و ظاهرند.

سالک از طرف استاد حاذق، مأمور به تعمیر و آبادانی سیرت است و نباید به آرایش ظاهر بپردازد تا مبادا ظاهرش بر تصنّع و تزهّد و آرایش آراسته گردد و از خویشتن خویش غافل شود.

برای تقریب صورت و سیرت و این‌که معیار باید بر سیرت باشد نه صورت، حکایتی را نقل کنند که پادشاهی دو غلام خرید. یکی دارای جمال و کمال ظاهری و دیگری دارای قیافه‌ای زشت و دهان گندیده. شاه، این دو را در غیاب هم امتحان کرد. اوّلی را به حمام فرستاد و از غلام سیاه درباره غلام صاحب‌جمال سؤال کرد. او تا توانست در غیاب دیگری تعریف و تمجید کرد.

گفت پیوسته بُدست او راست‌گو **** راست‌گویی من ندیدستم چو او

سپس غلام سیاه را به حمام فرستاد و در غیابش از غلام صاحب‌جمال و کمال پرسید: «نظرت درباره غلام سیاه چیست»؟ او شروع کرد به هجو و بدگویی از غلام سیاه تا جایی که شاه به غضب درآمد.

چون دمادم کرد هَجوش چون جَرَس دست بر لب زد شهنشاهش که بس!

شاه، غلام سیاه را مقامی بس بلند داد و آن صاحب‌جمال را از خود طرد کرد.

آری! آنچه جاودان باقی بماند، سیرت است و سیرت بدون مراقبه، مهذّب و پاک نگردد. باید با همّت در آرایش درون کوشید تا بوی خوش آن همه جان‌ها را معطر گرداند.

رابطه علم و مراقبه

برای راه رفتن و راه‌یابی علم لازم است و برای احیای زمین مرده نفس و قلب هم، دانستن علم ضروری است. علم به‌منزله چراغ راه و عمل به‌منزله توشه راه است. هرگاه عیب و نقص بر کمر علم وارد شود، انسان از پویایی بازمی‌ماند. دانستن علم هر طریق، موجب ترقّی و تکامل است مخصوصاً علومی که مربوط به معارف الهیه و معقولات است.

علم به حجاب‌ها، منازل، مراحل شیطانی، ریاضات، موانع، دام‌های خواطر نفسانی و ده‌ها نظیر این‌ها از مسائلی است که اولاً با دانش و سپس با جامه عمل پوشیدن، می‌توان به آن رسید.

جاهل (چه قاصر، چه مقصّر) هیچ دری از درهای ملکوت برایش باز نمی‌شود و دائماً در ضرر و زیان است. صرف دانستن هم کافی نیست، بلکه تهذیب نفس عملی ضروری است. با به‌کارگیری مراقبه، علم لباس عالمان ربّانی می‌گردد و آن عالم، دارنده صفات عارفان صمدانی می‌شود.

خامی و توجّه به طعام، نور نیاورد. پختگی با چراغ علم، عمل را بالا برده و نور می‌آورد. آنکه خلیل‌وار با تبر توحیدی بت‌ها را شکست، آتش برایش گلستان شود و آنکه با جهل وارد کارزار شود، هیچ سود و ثوابی نبرد. چه آنکه از بندهای خود آزاد نشده و فرومانده است.

بند بگسل، باش آزاد ای پسر **** چند باشی بند سیم و بند زر

آن‌که شور حق در او باشد، می‌تواند علم را به کار گیرد و مراقبات را مرعی بدارد و رذایل را از خود دور کند. تا آن جذبه و لطف نیاید، فایده‌ای از جمود علمی و عملی نخواهد گرفت.

هر که را جامه ز عشقی چاک شد **** او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

امید است رهروان کوی دوست قابلیتی یابند تا با عملی که جذبه الهی را نصیب گرداند، عملاً مراقبات و مجاهدات را معمول بدارند و عاشق وار به حبل دوست متمسّک شوند و در بساط قرب او نائل آیند و الّا شنیده نشده که بدون علم و مراقبه عمل کسی به جایی رسیده باشد.

در انتظار فرداها

از آنجایی که کسی نمی‌داند چه وقت می‌میرد، در انتظار رسیدن به آیندهٔ نامعلوم است. اینجا از حواله دادن بر «اگر»، «شاید» و «ان‌شاءالله‌های زبانی» کاری ساخته نیست، بلکه کار از همّت و مراقبت ساخته است. فرصت‌ها را از دست دادن، این و آن کردن و به قضا و قدر حواله نمودن، لوح آیینهٔ دل را مکدّر می‌کند و زنگار آن بسیار می‌گردد. از این غفلت، سستی آید و نتیجهٔ آن ناتوانی در جهاد اکبر است.

در حکایت آمده که مرد جوانی، خارِ ریشه‌داری بر سر راه مردم کاشت. مردم او را شماتت می‌کردند و خواستند که آن را برکَنَد، ولی او اعتنا نمی‌کرد. هر روز آن خار بزرگ‌تر و ریشه‌اش قوی‌تر می‌شد تا آنکه به قاضی شکایت کردند و قاضی امر کرد که آن را بِکَند. او پیوسته امروز و فردا می‌کرد و مهلت می‌خواست تا آن‌که قاضی به او گفت: «امروز و فردا کردن تو، موجب قوی‌تر شدن ریشهٔ این خار می‌گردد و تو هم پیرتر می‌شوی و دیگر نمی‌توانی آن را از جای برکنی».

مولانا می‌فرماید: ای برادر! این خارها که ریشه‌اش کلفت‌تر می‌شود، صفات زشت و خوی بد توست. وقتی پیر شدی، دیگر نمی‌توانی و حس نداری آن را از خود دور کنی.

اگر سالک مردانه (نه با شک و تردید) قدم در مجاهدت و مراقبت بردارد، می‌تواند با این دو تبر خوی زشت خود را از ریشه برکَنَد و بردارد.

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی **** تا چو عقلِ کُل باطن بین شوی

حیات ابدی با تسویف نصیب نگردد و عارفان که جام حق نوشیده‌اند با احتمال و شک جلو نرفته‌اند. آنان که اسرار حق آموختند، نقد زندگی کردند و به نسیه دل نبستند.

انتظار آدم شدن و تغییر صفات دادن، از وسوسه‌های شیطانی است که امید خیالی می‌دهد و لباس جهاد اکبر پوشیدن و با اسلحهٔ مراقبه به کارزار رفتن از تأییدات الهی است که امید عین‌الیقین می‌دهد، پس تا دیر نشده:

آب کم جو تشنگی آور به دست **** تا بجوشد آب از بالا و پست

مراقبت محبّ

مودّت نزد سالکان از مراتب محبّت است و آن هیجان قلب است و اتّصافش به هَوی است و این را پنج درجه است: نیاحت و اضطراب، بُکاء، حسرت، تفکّر و مراقبهٔ محبوب که این اشدّ مقامات و افضل آن‌ها است.

ای عزیز! شنیده‌ای که وقتی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام نماز گزارد، رویش زرد گشت و دلش ترسناک گردید و دلش ترسناک گردید و بی‌هوش شد؟! پرسیدندش که چه بود؟ فرمود: «راقبتَ الله تعالی فی صلاتی فاستحییتُ من تقصیری». «در نمازم در حال مراقبهٔ حق‌تعالی بودم، از تقصیر خود شرمنده گشتم».

چون محب به محبوب ربط دارد و می‌خواهد در او فانی شود و به خدمت او استوار گردد و در هوای او گام بردارد، لازم است که در افعال، مراقب محبوب باشد تا رضایت او را فراهم کند، لذا دائماً به فکر خواستهٔ محبوب است. این‌که حضرت رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم. یکی از آن‌ها نماز است» و امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم که یکی از آن‌ها روزه است».

یعنی به این اعمال رغبت و تمایل تامّهٔ قلبی دارند. چرا که نظر محبوب الهی در این‌هاست. به‌عبارت‌دیگر آنچه محبوب دوست دارد، در وجودِ محب ساری و جاری است که در هر قلبی به‌نوعی جلوه می‌کند و خود را می‌نمایاند. قلب محب، آیینهٔ محبوب است. آنچه از محبوب در آیینه نقش ببندد، همان سکّهٔ اوست. نه اینکه اعتباری و خیالی باشد، بلکه میل و رغبت حقیقی است که نقش می‌بندد.

چون مراقبت در محب ظهور کند، موجب سقوط هر پندار و قیدی غیر محبوب خواهد شد. تناسب حال او با موافقت محبوب است و به قول شیخ ابوالحسن خرقانی «طعام و شراب جوانمردان، دوستی خداست».

اگر حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام شمشیر بر سر دشمن می‌زند و به خاک و خونش می‌کشد، برای محبوب است. «ضربه علیٍ یوم الخندقُ أفضلُ من عبادة الثقلین»؛ یعنی ضربهٔ علی در روز خندق از عبادت انس و جن درجه و امتیازش بیشتر و افضل است. چرا که نظر به محبوب دارد. آنگاه دست، دست خدایی و چشم، چشم خدایی می‌شود. چون نظر و ارادهٔ هر سالکی به محبوب باشد، همیشه در حضور باشد و وقتی در حضور بودن دائمی شد، جایی خالی از نظر محبوب نباشد. آنگاه محبوب او را به خود هست کند.

صفای سالک مراقب

از صفای چهرهٔ او خلوت جان باصفاست **** وز فروغ نور رویش خانهٔ دل روشن است

سالک در ابتدای سیر الی الله دارای صفات، رسوم، عادات و کدورات و امثال این‌هاست و چون به‌سوی حق آهنگ کند، لازم است آنچه را که از حدّ و مرز عبودیت خارج است، تدریجاً از خود دور کند و این از بین بردن و تخلیه زمان می‌خواهد و در یک زمان و ساعت نمی‌توان همهٔ ناپسندها را از خود دور کرد، مگر به معجزه‌ای خاص. لذا هر چه آداب و رسوم مذمومه و ناپسند از سالک دور شود، بر صفای قلب او افزوده گردد تا به جایی که همیشه چراغی در درونش روشن باشد.

وقتی قلب از ضیاء حضرت جانان صفا پیدا کرد، جان چون شمسِ تابان نور دهد و سالک در مقابل، راه و موانع آن را ببیند. اوامر انجام شده و یا نواهی ترک شده خود به خود اثر وضعی دارد و سالک به جایی می‌رسد که دعای مستجاب یا غیر مستجاب را درک می‌کند. این ادراک از صافی صفات قلب رخ می‌دهد که از جانب حق عنایت می‌شود. هرچه قلب زلال و پاک شود، مراقبهٔ سالک آسان‌تر می‌شود و هرچه صفات همانند آبِ گل‌آلود باشد، مراقبهٔ سالک سخت‌تر است. چه آنکه در آبِ گل‌آلود عدّه‌ای (شیاطین) می‌آیند تا بتوانند ماهی بگیرند این خود مشکلی است. صفا به سیما و ظاهر و آداب عرفی نیست، بلکه به سیرت است. چه‌بسا افرادی صفای ظاهری دارند، امّا باطن آنان همانند باغ‌وحش می‌ماند و به حجب گرفتارند و افرادی که ظاهر عامّی دارند، امّا جانشان به صفای جانان منوّر و متّصل است و قلبشان در طمأنینهٔ کامل به سر می‌برد.

سالک اگر در سیرتش خلوص نداشته باشد، در تصفیهٔ دل به مشکل خواهد خورد و ترقّی کامل نخواهد کرد. چون صفا به خلوص و صدق مربوط است. کثرت و کمیّتِ افعال و طاعات و عبادات معیار نیست، بلکه مراقبت به کیفیت آن‌ها مرتبط است و فعل را بالا می‌برد.