دُرّ نجف

راه سعادت

فصل دوم · بخش اول

تملّق

بعضی‌ها چون خود دارای کمالاتی از علم و تقوا و ریاست و مال نیستند و یا کسب مالی به تعریف‌های بیجا و چاپلوسی و تملّق گویی می‌پردازند تا با مدح افراطی و یا ثنای بی‌مورد، بتوانند از طرف مقابل چیزی اکتساب کنند. این صفت مذموم چیزی جز حقارت در باطن و ظاهر به بار نمی‌آورد و صاحب این نفس ازنظر اجتماعی در زمره بی‌قدران به‌حساب می‌آید. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «گزاف‌گویی و لاف زدن از بدترین امراض است.» پس بهتر است برای حرمت خویش و خانواده و کسب عزّت از چاپلوسی پرهیز کند و ستایش خداوند نماید.

صورتی که برای خدا باید سجده کند برای غیر او – که بی‌سر و بی‌پا هستند و نماز نمی‌خوانند – نباید سجده کند. همیشه جهت عزّت را کسب و از خواهشی که لازمه آن گاهی گزاف‌گویی است دوری کند. صاحب این کسالت، مقامات صاحبان توکل و دارندگان عزّت و استقلال را بخواند و از رفت‌وآمد نزد افرادی که ستایش را دوست دارند خودداری کند و بداند که زشت است که چیزی با چاپلوسی به دست آید و آن را به اطرافیان بخوارند. بلی تملّق به خدا عیبی ندارد چنانکه پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «خداوند افرادی که در مقام تملّق و ستایش اویند دوست دارد.»

تهوّر (بی‌باکی)

اگر کسی با بی باکی دست بزند به کاری که ازنظر شرع و عقل ممنوع است آن را تهوّر می‌نامند. درواقع هر بی‌باکی درخطر هلاکت است؛ چنانکه همگام درگیری با افعی و شیر انسان در معرض هلاکت است. کسانی که در صفت شجاعت جنّ به‌افراط را می‌پیمایند برای جایزه و مقام چه‌کارهایی که نمی‌کنند و این دلیل تهوّر است. کسی که به این صفت دچار شد بداند امثال او در هلاکت و مرگ افتاده‌اند نکند نوبت به او هم برسد. در کارها تعقّل عقلانی و شرعی لازم است. اگر نمایش و عمل بی‌پروای خود را نتوانست انجام بدهد هم نزد خلق خدا و هم نزد خدا شرمنده است؛ پس رعایت نکردنش، گستاخی و تهوّر به بار آورد و غرور سبب دلیری کردن می‌شود و در صورت عدم پیروزی ملامت و پشیمانی است. تدبّر و تعقّل از اصول اولیه اقدام به هر کاری است و عاقبت‌اندیشی بر اساس شرع و وجدان، از اصول دیگر است که درنتیجه، هر صاحب‌خرد، دست‌به‌کاری نمی‌زند که موجب خسارت شود مورد مذّمت قرار گیرد.

پرگویی

پرگویی غیر از بیهوده‌گویی است و از امراض زبان بوده و گوینده آن هیچ‌گاه طرف مقابل را درک نمی‌کند و موجب ملال و رنج افراد می‌شود. افراط در سخن، انسان را از حکم و موضوع خارج می‌کند و لذا گوینده از زمان و مکان خارج می‌شود. شهوت کلام نه منفعت مادّی دارد و نه معنوی و شخص به حرّافی و لغزش در بیان مبتلا می‌شود یا در مدح و ذمّ افراد دچار سوءتعبیر می‌گردد. عدّه‌ای از بنی عامر بر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وارد شدند و به مدح پرداختند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمودند: «حرفتان را بزنید و مواظب باشید شیطان شما را به درنبرد.» پرگویی همیشه اضافه کلام و مطالب غیر مربوطه و غیرضروری را در بردارد. تازه شخص پرگو عیب‌های مخفی خود را هم بروز می‌دهد. در روایت است هر کس زبانش را نگه بدارد خداوند عورتش را می‌پوشاند. ضدّ این صفت خاموشی است که ریشه پرگویی را می‌خشکاند و سبب گفتن به حدّ ضرورت می‌شود و از کلام مفید استفاده و از غیر لازم پرهیز می‌شود و افراد مقابل، مشتاق دیدار می‌شوند. مراقبه عملی در خاموش کردن پرگویی نقش بسزایی دارد؛ چه مانند مر زبانی دائماً از ورود این رذیله خسته‌کننده مواظبت می‌کند و موجب اعتدال می‌گردد. لذا عرفای عظام در تربیت نفوس، مدّتی سکوت با ذکر قلبی توصیه می‌کنند تا این عیب واضح بر آنان وارد نگردد. از لقمان حکیم پرسیدند: حکمت تو چیست؟ فرمود: «از چیزی که نیاز ندارم سؤال نمی‌کنم و به آنچه بیهوده است، نزدیک نمی‌شوم.» چون ضدّ پرگویی یعنی خاموشی حکمت می‌آورد پس هر نوع بذله‌گویی و مشکلم وحده بودن و داستان‌گویی مفصّل، زمینه‌ای است که حکمت را مسکوت و حرّافی را به میدان آورد و آن مذموم است.

تنبلی

انسان نوعاً راحت‌طلب است و از سختی‌ها و طاعات کثیر گریزان است. نفس از میل به عبودیت و تقید تا به تنبلی به دوّمی تمایلش بیشتر است. لذا اکثر مردم به امور دنیا بیشتر مشغول هستند و در امور معنوی و اوامر الهی ضعیف و سست می‌باشند. علامت تنبلی، کسالت در انجام طاعت است. طاعات را آن‌قدر تأخیر می‌اندازد تا عنوان تنبلی «مصداق او شود مانند کسانی که نماز را به تأخیر می‌اندازد تا قضا شود.» در دعا و مناجاتی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید که فرمود: «خدایا به تو از کاهلی و سستی پناه می‌برم و ما را به نشاط دادن منّت بگذار.»

نشاط در عمل صد تساهل در عمل است؛ پس تا وقت نگذشته نباید فرصت‌ها را از دست داد و در انجام حقوق علیل وار عمل کرد. وقتی ضعف تصمیم در شبکه کاهلی افتد، پی‌درپی سستی‌ها هم می‌آید ولی روح هر کاری با عزم سخت‌پا می‌گیرد. آنکه در امور، چه مادی و چه معنوی این مشکل را داشته باشد، نه به دنیای خود خواهد رسید (که دست خواهش و طمع به‌سوی دیگران دراز می‌کند) و نه به امور معنوی می‌تواند بپردازد و در قیامت عاجزتر از دنیا خواهد بود. پس با نذر و عهد و خواندن شرح احوال اهل استقامت، پایبندی کند و رمز موفقیتش را در پرکاری بجوید.

تسویف

از صفات مذموم نفس سرکش، تسویف و امروز و فردا کردن و تأخیر انداختن امور آخرتی است که به خاطر غلبه هوی و میل به شهوات و خروش غرایز و داشتن زر و زور در کار دین به آینده می‌نگرد که می‌خواهد بعداً عوض شود و ترک گناه کند و به هدایت روی بیاورد!! گرچه آرزوهای دراز سبب تسویف هستند ولکن وسوسه شیطان نفس بی‌امان در تحریک و تصویر از آینده (چه خواهم کرد، چه می‌کنم) است. در جوانی حواله به پیری می‌دهد که آن‌وقت توبه می‌کنی چون به لذّت شهوانی می‌رسد، می‌گوید: امروز انجام می‌دهم، فردا توبه می‌کنم. بهترین تعریف از تسویف را امام باقر علیه‌السلام کردند آنجا که فرمودند: «تسویف دریایی است که هر کس در آن برود هلاک می‌شود.» از دام‌های این رذیله این است که حواله به کریمی و رحیمی خدا می‌دهد که بله بعداً می‌آمرزد بااینکه حال باید به تدارک گذشته بپردازد! امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در نامه‌ای به یکی از اصحابش می‌نویسد: «مابقی عمرت را تدارک کن و هی نگو فردا چنین می‌کنم؛ بودند اقوامی که در خاطر، جمعی و تسویف بند بودند و عذاب خدا ناگهان رسید و هلاک شدند.» پس صاحب این کسالت، هرروز باید کار همان روز را انجام دهد و چشم به آینده نداشته باشد که اگر مرگ در رسید، پشیمان نشود که روز قبل کار خرابی انجام داده است و بداند که ادامه و طولانی شدن تسویف ثمره‌اش حیرت و اضطراب و تشویش خاطر خواهد بود و معاشرت با اهل نقد و طاعت ضروری و دوری از اهل نسیه و دارندگان آمال و آرزو ضروری است و به این نکته توجه داشته باشد که اسباب و عوامل نفوذ نسیه از کجاست تا موانع و ضّد آن را بکارد و در معالجه سریع‌تر پیش برود و از زمان، بهتر استفاده کند و وقت را غنیمت بشمارد.

جهل

از امراضی که موجب بدبختی دنیا و آخرت انسان می‌شود، نادانی است و آن این است که از معارف و حقایق اطّلاعی نداشته باشد و به اعمال سهو و مشتبه مشغول باشد و درنتیجه به شهوات مبتلا و دچار دهها بلا و گرفتاری شود. جاهل چه قاصر و چه مقصّر دارای قوّه عاقله قوی نیست؛ لذا در افراط‌وتفریط دامنش آلوده است. جهل بسیط در قسمت تفریط است که آگاهی ندارد و ادعایی در علم هم ندارد در جهل مرکب بااینکه شخص چیزی نمی‌داند ولی به ادعای پوچ مبتلاست و نظر می‌دهد؛ چون نمی‌داند که نمی‌داند جهل مرکب می‌شود. درواقع مداوای جاهل به صفت مرکب مشکل است و گمراهی‌اش بی‌شمار و روزبه‌روز بر نادانی او افزوده می‌شود. معروف است حضرت عیسی علیه‌السلام کور مادرزاد را شفا می‌داد و از انسان احمق و جاهل دوری می‌کرد. پس صاحب این رذیله بداند که نزد عقلا و اهل دانش جایگاهی ندارد و به سبب جهل وارد جهّنم خواهد شد. بهتر آنکه با اهل علم مصاحبت کند و در فکر آینده خویش باشد که کجا خواهد انجامید همچنین از تعلیم و یادگیری غفلت نکند و در پی جبران مافات برآید و از تقلید بی‌مورد و تعصّب پرهیز کند و آنی از معالجه این رذیله کوتاهی نکند.

جدال (مراء)

در بحث و گفتگو علمی یا غیرعلمی مانند خریدوفروش و مسائل حقوقی و نزاع‌ها، نوعاً از دو طرف اشکال و ایراد و دلایلی اقامه می‌شود و طرف مقابل هم با نقص و دلیل در مقام جواب، مطالبی می‌گوید اگر بحث به اهانت بکشد حالت «مراء» پیدا می‌شود و اگر زیر بار مطالب حق نرود حالت جدال پیدا می‌شود. در جدال باید با طرف مقابل به نیکوترین وجه برخورد شود که دستور قرآن است. بیشتر جدال و تندی‌ها یا از نادانی و یا از دشمنی و یا تکبّر و غرور است. در زمان انبیاء مردم نادان بون دلیل روشن با آنان به جدال می‌پرداختند. لذا خداوند می‌فرماید: «از مردم کسانی می‌باشند که درباره خدا بدون علم و هدایت و کتاب روشن مجادله می‌کنند.» این گفته قرآن در مذمّت اهل جدال که بدون دلیل و با عناد و لجاجت در باطل غوطه می‌خورند و زیر بار حق نمی‌روند، می‌باشد. جدال از هر نوع که باشد چون به لجاجت و اهانت و تحقیر تبدیل می‌شود و قوّه غضبیه را تحریک می‌کند و موجب خشم و نفاق می‌گردد، مذموم است. پس لازم است صاحب این کسالت همیشه رعایت اعتدال را بنماید و در مباحث از یکرنگی و دلیل محکم استفاده کند و نگذارد به خشم تبدیل گردد. مواظبت بنماید بر اینکه بحث به تندی و خصومت کشیده نشود که موجب مرض قلب گردد و کلاً با افراد سفیه و تندمزاج وارد مباحثه نشود تا از کوره به دررود. برای آرامش اعصاب و روان، بنا را بر رفتار خدا پسندانه بگذارد؛ اگرچه در بعضی جاها محقّق است ولی برای خدا ترک مراء و جدال کند. دیده‌شده اهل جدال دشمن دارند و بعضی‌ها از زبانشان می‌ترسند. این هم دلیل ضعف و بدی این رذیله است. نکته دیگر آنکه در مجادله چون از مسیر صحیح منحرف می‌شوند – جدال می‌کنند به همین علّت در سیر معنوی هم ناتوان می‌باشند؛ چه آنکه درون آن‌ها در جنگ و ستیز است و آرامش ندارند تا بافکری باز و مستقیم سیر معنوی را بپیمایند.

تعصّب

طرفداری نابخردانه از اعتقاد یا از فامیل که جنبه الهی و عقلانی نداشته باشد را می‌توان تعصّب گفت. اگر تعصّب برای نصرت حق و کمک ملهوف و اعتلای شرافت باشد، ممدوح است و اگر برای غیر این باشد مثل‌اینکه در جهت تقلید و تقویت قدرتمند و فامیل و قوم و یا هر علّت جاهلانه‌ای داشته باشد، مذموم است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «شما باید تعصّبتان را در مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور به خرج بدهید.

امّا تعصّب بی‌جا بوی جاهلیت می‌دهد که از ایمان و اعتقاد الهی خبری نیست و حشرونشر چنین کسانی در روز قیامت با اعراب جاهلی خواهد بود.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم فرمودند: «از ما نیست کسی که به‌سوی عصبیت خوانده شود و بر این صفت بمیرد.» پس ترک این صفت ضروری است و کمک به متعصّبین کورکورانه حرام است؛ چون شیطان نسبت به آدم علیه‌السلام تعصّب ورزید. درنتیجه تعصّب عملی شیطانی خواهد بود. در دارنده این کسالت جهت تعصّب و ریشه آن باید معلوم گرد از کجا شروع‌شده است. به خاطر حبّ وطن از شهر خود دفاع می‌کند بااینکه مفاسد و معایب شهرش بسیار است و یا فایده‌ای در دفاع و مدح نصیبش می‌گردد! مبتلا به این بیماری سرگذشت متعصّبین و عاقبت کارشان را در تاریخ بخواند و از راه عقل گام بردار او در دفاع، جهت اعتدال را رعایت کند. از انصاف به دور نگردد و از تقلید و حمایت کورکورانه موجب عذاب و خواری شود پرهیز کند. همه‌جا اوّل فکر کند بعد در حمایت و تقلید سخن بگوید. نه جنبه‌افراط و طرف تفریط را بگیرد و بر اساس سیره پیامبر صلی‌الله علیه و آله و قرآن و ائمه (علیهم السّلام) وارد کار وطن‌دوستی و قوم‌گرایی و مانند آن شود و از تصدیق هر نوع باطل و ناحق و بی‌انصافی پرهیز کند.

جُبْن (ترسویی)

ترسو بودن یا ذاتی است یا منشأ اسباب ذاتی دارد. در هر مورد، افراد مبتلا به این صفت معمولاً در معرض افراد زورگو و مکار قرار می‌گیرند. اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «مؤمن هیچ‌گاه ترسو نیست.» و اینکه به خداوند عرضه می‌دارد: «خدایا به تو از ترسویی و جبن پناه می‌برم.» حقیقتی است که قابل‌انکار نیست. معمولاً صاحبان این صفت دارای اعصاب قوی نیستند و از چیزی که نظر شرع و عقل نباید ترسید، می‌ترسند و درواقع بزدل هستند.

جبن غیر از خوف است که بعداً در بحث میان این دو صفت را متذّکر می‌شویم. در علاج این صفت، دل را همیشه همانند کوه استوار بدارد و به قدرت حق امیدوار باشد که او را حفظ می‌کند و قصص صاحبان شجاعت را بخواند و به اندک چیزی خود و خانواده را در معرض حیله گران قرار ندهد و از مصاحبت با بزدلان پرهیز کند و آنچه زمینه ترسویی دارد را ترک نماید.

تجسّس

از صفات مذموم، تفحّص و تفتیش در امور پنهانی مردم و اطّلاع پیدا کردن بر امور داخلی افراد است. شرع مقدّس امر به‌ظاهر کرده و از کاوش در جزئیات نهی فرموده است تا جاییکه ذبح مسلمان و سوق مسلمین و مانند این‌ها را پاک و حلال دانسته است و به‌ظاهر اکتفا نموده است و هر چه که بدبینی به بار بیاورد را نهی کرده است. آنچه به جاسوسی کشیده می‌شود سوءظن به همراه می‌آورد؛ لذا انسان باکسی که رفاقت می‌کند از کیفیت دینداری او تجسّس کند، اگر چنین کند رفیقی نمی‌تواند پیدا کند. چنانکه امام صادق علیه‌السلام به آن اشاره فرموده است؛ چون انسان کاملی وجود ندارد. صاحب این مرض باید بنا بر عدم کاوش و تفتیش در امور مخفی دیگران بگذارد زیرا که خدا ستّار است و نمی‌خواهد امور پنهانی مردم زود برملا شود و چه‌بسا گاهی گناه کبیره را در پی دارد. چون از عوارض این صفت بدگمانی و افشای سرّ مردمان است و خدا ناظر همه اعمال افراد است و از نیات باخبر است پس دانستن از روی تفحّص جز لکه‌دار شدن قلب و روح نباشد و وقتی شخص فهمید آن‌وقت لازم می‌آید عثرات و لغزش‌ها را درجایی مخفیانه بیان بدارد و چون چنین شود، خداوند هم لغزش‌ها او را برملا می‌دارد. بیشتر افراد این سبکی، فکرشان مشغول و در عبادات حضور ذهن ندارند و در کمین کار خلق – از مهمانی رفتن و خریدوفروش و رفت‌وآمد و غیره -هستند که نتیجه‌اش قساوت قلب می‌شود و درنتیجه با کوله باری از گناه بر خدای متعال وارد می‌شوند. جاسوسی به شکل‌های مختلف عذاب‌هایی را به بار می‌آورد که تا حقّ خلق را ندهد آزاری از آتش میسّر نمی‌شود.

تکبر

کبر حالتی است که شخص مبتلابه آن خود را از دیگران بالاتر و قوی‌تر و عزیزتر می‌داند و با هر دلیل اعتباری و مجازی – که همه در معرض نابودی است – در ذهن خود، خویش را بهتر از همه می‌داند. شیطان خود را بالاتر از آدم علیه‌السلام فرض کرد و تکبر نمود و معلون شد. اوّلین گناه همین رذیله بوده است. آدم‌های متکبر همیشه دیگران را حقیر می‌شمارند و منتظر سلام و مدح دیگران هستند و متوقّع تعظیم می‌باشند. عجب خودپسندی به خود است؛ امّا متکبر احساس بزرگی نسبت به دیگران دارد البته عجب زمینه تکبر می‌باشد. در طول تاریخ مدعیان دروغین الوهیت و خدایی و زورمندان و زورداری و جدال با ضعیفان به وجود آمدند بااینکه کبریایی و بزرگی از آن خداست و هر کس این ادّعا را کند، خدا او را در جهنّم و عذاب اندازد. ریشه کبر در دل است و بعضی‌ها در ظواهر کارشان هم ظاهر می‌گردد مانند فرعون و نمرود و در بعضی از دل به خاطر نبود مساعدت و زمینه خارج نمی‌گردد که هر دو طریق، رذیله‌اش بسیار بسیار خطرناک است. امّا دارنده این مرض بداند که اهل جهّنم است و خدا با او سخن نمی‌گوید و به او نظر نمی‌افکند و در قیامت به‌صورت مورچه و کوچک محشور خواهد شد. پس برای درمان با اهل تواضع بنشیند و سیره آنان را پیشه کند و از مجالست با اهل کبر دوری کند. با مدح دیگران و تعظیم و سلام کردن، نفس خود را به مراقبه نگه بدارد که تغییر در او نیاید و از توجه به زیردستان و سلام کردن به درماندگان و ترحّم به ضعیفان خودداری نکند. بار منزل را خود به دست بگیرد و در میان عموم به‌طرف خانه ببرد و از پوشیدن لباس‌های – خیلی – جلوه دار دوری کند. شرح احوال پیامبر صلی‌الله علیه و آله و حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بخواند و بهره گیرد و عاقبت متکبّران که در تاریخ نوشته است را بخواند. درواقع الگوی ما سیره نبوی است که محّب او آن را دنبال می‌کند و ما نمونه‌ای را نقل می‌کنیم. یکی از اصحاب می‌گوید: پیامبر صلی‌الله علیه و آله شتر را علف می‌داد و می‌بست. خانه را می‌رفت. گوسفند را می‌دوشید. کفش را پینه می‌کرد. لباس را وصله می‌زد. با خدمتکار خویش غذا می‌خورد. از بازار چیز می‌خرید و به خانه می‌برد. با همه نوع افراد دست می‌داد و سلام می‌کرد و از دعوت شدن به خانه فقرا و افراد ژولیده ابا نداشت. خوش‌اخلاق و نیکو معاشرت و متبسّم بود. تواضع و سخاوت همراه داشت و با همه مهربان بود و دست طمع به چیزی دراز نمی‌کرد. با خواندن سیره، صاحب این رذیله متوجّه می‌شود پیامبر صلی‌الله علیه و آله چقدر فروتنی و تواضع و یگانگی نسبت به دیگران داشته است و واقعاً وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله که اشرف مخلوقات است این‌چنین است پس چرا ما این‌طور نباشیم؟!