خیانت
خیانت آن است که انسان مال و پول و مانند اینها را بهرسم امانت بگیرد و در آن تجاوز نماید یا معیوب کند یا غصب کند و یا انکار نماید. خیانت درواقع ضایع کردن است و گناهی بسیار است. پس اگر کسی اسمش مسلمان است ولی خیانت میکند در حقیقت ایمان در قلبش رسوخ نکرده و اگر ادای امانت نماید و به ناموس و حقوق و اموال خیانت نکرد خرابکاری نکرد، مسلمان است. دارنده این رذیله بداند که نزد خدا اعتبار و ارزشی ندارد و از رحمت خداوند به دور است. پس برای ترک این مرض؛ اوّل خویش را در معرض رحمت و عفو خدا قرار دهد بعد چشم خویش را از اموال و ناموس مردم ببندد. مؤمن همیشه کاری میکند که مورد اعتماد مردم قرار گیرد. زیرا با خیانت انسان از درجه اعتماد میافتد پس بهتر است دستودل را به آب توبه پاک کند و خویش را در زمره امانتداران و پاکان درآورد تا از جانب حق و خلق به صفت رحمت و اعتماد ملّقب شود.
دروغ
آنچه خلاف واقع گفته شود، دروغ است که نسبت به خود است. مثلاینکه میگوید: من از خدا میترسم بااینکه ترسی در دل او نیست و از هیچ گناهی دریغ نمیورزد. یا دروغ نسبت به دیگری است مثلاینکه میگوید: فلانی کار زشت را انجام داده بااینکه میداند او انجام نداده است. آری دروغ مصلحتآمیز و توریه برای دفع مزاحمت و نزاع به خاطر مصالح اهمّ استثناء است. چنانکه پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هر کذبی بر بنیآدم گناه نوشته میشود مگر کذبی که بخواهد بین دو نفر را اصلاح کند.» در جنگ هم اشکال ندارد ولی در بقیه موارد؛ کوچک یا بزرگ حرام است؛ زیرا دروغ کوچک، سبب گفتن دروغ بزرگ میشود و یا دروغ به شوخی موجب دروغگویی جدّی میشود. اگر دروغگو بداند اگر همه پلیدیها در خانهای باشند کلید آن دروغ است و موجب خراب شدن ایمان و کم شدن روزی و دور شدن ملائکه از بدی این صفت میشود آن را رها میکند. چاره این است در کسب صفت ضدّ دروغگویی یعنی صدق بکوشد و آن را پیشه خود کند و با صادقین مجالست نماید. با نذر مهر بر دهان زند و در حدّ واجب و ضروری سخن بگوید. با افراد دروغگو همنشین نشود. از عاقبت و رسوایی کذب بترسد که مبادا دروغش برملا شود و آبرویش برود. بداند که دروغ از وسوسههای شیطان است و با شیطانصفتان دادوستد و نشستوبرخاست نکند که مبادا به این رذیله دچار گردد. مگر نمیبینی چه قدر مردم در روز مانند آب خوردن بر خدا و خلق او دروغ میبندند و از این معصیت ناراحت نمیشوند؟!
دوستی مال
مال برای زندگی لازم است ولکن بعضی افراد، اکثر اوقات زندگی را صرف کسب مال میکنند و ذهن را در دام آن میافکنند؛ بااینکه روش عقلانی خلاف آن است و خداوند هم نمیخواهد بندهای گرفتار حبّ چیزی شود که از او جدا گردد. مال اگر به طریق صحیح جمع شود و در راهش صرف شود بسیار پسندیده است و اگر به هر طریق جمع شود، در طریق بخل و امساک و اسراف و طمع پیاده شود – که نوعاً ریشه دوستی در آن جمع میشود – مشکل و مرضی است سخت که در درازمدت درمان و مداوا میشود. صاحب این مرض از خدا غافل است و به زینت دنیوی عاجل مشغول بوده و به نفاق دچار گشته و روح ایمان روز به روز از قلبش بیرون میرود. پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «در هر امّتی گوسالهای – مانند گوساله سامری است و گوساله این امّت درهم و دینار میباشد.» حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «به اموال اهل دنیا ننگرید که برق اموال آنها نور ایمان را از دلتان بیرون میبرد. صاحب این رذیله بهتر است به اقوام و مردمانی که درگذشته بودند بنگرد که مال دنیا چطور آنها را هلاک کرد. پس برای عدم هلاکت لازم است دنبال شرف و آبروی اجتماعی و الهی برود و حقوق واجبه را ادا کند و عمرش را به کار و عبادت و راحتی تقسیم کند و به تعدیل، ساعات عمر را بگذراند. تا حدّ امکان به انفاق کردن و احسان در امور خیریه و یتیمان و بیوه زنان و غرباء و مانند اینها اهتمام بورزد که هم خود و هم خانوادهاش را بیمه میکند و از حوادث بد نگه میدارد. قناعت را شعار خود نماید و با اهل درهم و دینار رفاقت ننماید و در امورش بر خدا توکل کند. به یاد مرگ باشد تا توجّهش به مال دینا کم شود و به قبرستانها – که جای عبرت است – زیاد برود که دریابد آخر کار همه اینجا خواهد بود و توجّه داشته باشد که هر چه مال زیاد شود دوستی به آن زیادتر میشود و پریشانی در فکر هم افزون میگردد و هر چه در طلب مال کمتر رود، غصّهاش برای دنیا هم کمتر میشود و هم اعصاب انسان آرامتر است.
دوستی دنیا
آنچه برای زندگی دنیا خرج میشود و به کار گرفته میشود و درراه صحیح مصرف میگردد ممدوح و پسندیده است و صاحب آن مانند مجاهد در راه خدا میماند تا جاییکه سفر کردن برای طلب رزق را خداوند دوست میدارد و از جانب امامان به ما رسیده کسی که کار نمیکند دعایش مستجاب نمیشود. پس بهتر است با مناعت طبع و قناعت، شرافتمندانه زندگی کند و به دنبال گدایی نرود. امّا اگر شخص به دوستی دنیا گرایش پیدا کند به لهو و لعب روی میآورد و آرزویش دراز میشود و حقوق واجبه را نمیپردازد. چون دوستی دنیا در دل جای گرفت رذایل مانند بخل، تکبّر، عجب و حسادت و… یکییکی رسوخ میکنند. در درمانش گفتهاند: عاقل دل به چیزی نمیبندد که از او جدا میشود. پس برای این علاقه زحمت چرا؟ بهتر است احوال دنیاپرستان را بنگرد که چگونه در عذاب دنیایی هستند و خودشان را به بیخیالی میزنند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر دوستی دنیا ارزش داشت خدا بهاندازه شربتی از آن به کافر نمیداد.» امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «دنیا مانند مار زیبایی است که بچّه نادان به آن نزدیک میشود و دچار زهر او میشود ولی عاقل از آن میگریزد.» پس صاحب این رذیله بااحتیاط در دنیا زندگی کند و به زبان حال و قال به استغفار از گذشته بپردازد و از خدا استمداد کند تا حالش معتدل گردد و مغلوب تراکم و تکاثر متاع دنیوی نگردد و از زرقوبرق مظاهر دنیوی بکاهد و با اهل تقوا و قناعت همنشینی کند تا سیره متشرّعه را سرلوحه زندگی خود قرار دهد.
دون همّتی
انسانهایی که به خاطر ضعف درونی، مقاصد والایی ندارند و به اندک چیزی راضی میشوند و همّت را در راه رسیدن به کمالات و فضایل قوی نمیدارند، دون همّت هستند. چون ایمانشان سست است در مجاهدات نفسانی در جا میزنند و از استقامت به دور هستند و دنبال ترمیم و مداوا نمیروند. صاحب این مرض حتماً میداند که مردان بزرگ روزگار با همّت بلند بهجایی رسیدهاند و از استقامت و کوشش بیدریغ برخوردار بودهاند و هیچگاه در تاریخ دیده نشده که کسی با سستی و عزم ضعیف و دون همّتی بهجایی رسیده باشد و آنچه بر افراد از خزاین غیب الهی رسیده و دعایشان مستجاب شده و به توفیقاتی دست یافتهاند براثر اراده محکم و همّت مستحکم بوده است نه از ضعف و سستی. پس با استغاثه و همّت، دستها را بالا زده و با جهاد بر نفس و جدّ و جهد بر قلب و دل، مرزبانی بگذارد تا هر چه بوی رکود و جهود میدهد را دفع کند و با اهل شهامت و مجاهدان نفسانی ملازمت و مجالست کند تا به نفس آنان اراده قوی شود و سرمایههای درون به کار افتد و مشکلات حل شود و دعا مستجاب گردد تا هنگام مرگ از عمر گذشته پشیمان نگردد.
رشوه
آنچه که انسان از پول و لباس و غذا و غیره برای رضایت خدا و یا عوض دوستی متقابل و کمک به کسی میدهد، ممدوح است. اگر چیزی که میدهد در امر قضاوت باشد تا حکم به نفع یا به ضرر دیگری انجام شود، رشوه است. امّا در موارد غیر حکم و قضاوت بحثی است که عنوان رشوه تعلّق میگیرد یا نه. آنچه که میتوان بهعنوان قانون ترسیم کرد؛ هر چیزی که بهعنوان هدیه و تشویق و امثال اینها باشد اشکالی ندارد امّا در غیر این عنوان اشکال دارد. وقتی چیزی داده میشود تا بهوسیله آن حق کسی ضایع شود در طول مسئله رشوه قرار میگیرد. رشوه فعل حرام است و صاحب این مرض بداند که خداوند رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطه آن را لعنت کرده است و او را به آتش میاندازد و توجه داشته باشد که نفس شیطانی بهعنوان هدیه، رشوه میپذیرد و غرض در آن نهفته است. پیامبر صلیالله علیه و آله کسی را برای جمع زکات فرستاده بود. وقتی برگشت، عرض کرد: «این هم هدیهای بود که به من دادند.» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر راست میگویی چرا خانه پدر و مادرت ننشستی تا برای تو هدیه بیاورند!» لذا پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هدیه بر سه قسم است: برای عوض چیزی، رشوه و برای خدا». پس به آلودگی آن مال توجه کند که سبب خرابی دین و جان میشود. بهتر آن است در دادن و گرفتن به عناوین دیگر تعلّق گیرد. اگر بگوید: نگیرم زندگی نمیچرخد. به او گفته میشود: پس رزّاقیت خدا و حکمت او را انکار میکنی؟ سفارش شده از دست رنج حلال استفاده کنید تا زمره پیغمبران به شمار آیید و دعایتان مستجاب شود. در صورت قبول رشوه اثر سوء وضعی آن در تن و جان خود و خانواده ظاهر میگردد و به قساوت قلب دچار میگردد. از کسانیکه دچار این رذیله هستند خودداری لازم است. البته قبول در مورد حکم و قضاوت صد در صد اشکال است و در حقالناس هم ممنوع است؛ اما در غیر این موارد – در هنگام ضرورت فقط بهاندازه سد جوع که زیادی آن موجب اضرار میباشد، اشکال ندارد.
ریا
از امراض مهلک نفس، صفت زشت ریا است که صاحب آن در لفظ و عمل و نیت یکنواخت نیست و در افعال طوری نشان میدهد که قصد خلوص و قربت دارد تا کسب مقام و شرف و بزرگی و مانند اینها را از دست ندهد و یا به دست آورد. ریا شرک اصغر است و در عملی از واجب و مستحب اگر ذرّهای از آن باشد، حقتعالی آن عمل را قبول نمیکند. درواقع ریاکار در هر کاری فنون و نمایشی را برای هدف خود انجام میدهد. لذا خدا او را به خودش وامیگذارد. ظاهر و باطن شخص ریاکار باهم فرق میکند. در خفاء در کارش کسل است ولی در میان مردم به نشاط و آداب عملی را انجام میدهد. اگر مدحش شود، خوشش میآید و نوعاً در هر گفتار و عملی قصدی مخصوص دارد چون خلوص و قربت ندارد، دائماً در آفات و تیررس شیطان است و اگر کار خوبی هم انجام دهد، عملش باطل میشود و مغضوب حق نیز واقع میگردد و وقتی از دنیا رفت، صفحه نیکویی در نامه اعمالش نخواهد داشت. بهتر است در هر کاری نیت را خالص کند و نمایشگر نباشد. به عاقبت باطنی هر کاری دقت کند و با اهل زهد و خلوص نشستوبرخاست نماید. آفت اخلاص را بخواند و نتایج کار مقرّبین درگاه الهی را ببیند که چه قدر ممتاز و شریف هستند و برای کارهای گذشته استغفار نماید و از برای اعمال آینده از ذات مقدّس ربوبی استغاثه نماید تا برای رفع نقایص و ترمیم و درمان، خلوص و پاکی نیت همانند چشمهای جوشان از درون نفسش بجوشد.
سخط (ناخشنودی)
بنده وقتی به قضا و قدر اعتراض دارد و ازآنچه خدا داده – از حکمت مانند فقر یا مرض و مانند اینها – ناراضی است، دارای رذیله سخط میباشد. بنده چون خیر و شرّ را درک نمیکند و لذّت جویی بر او غالب است و مصالح را درک نمیکند و به کمبودها و زشتیها توجه دارد، حالت ناخشنودی بر زبان و دلش میآید. در درمان گفتهاند: آدم ناراضی نمیداند که خداوند اجرش را حبط میکند و کلام رسای حق را نمیشنود که فرمود: «هر کس به قضای من ناراحت است پروردگاری غیر من بجوید.» بهتر است شرح احوال بهترین بندگان خداوند را بخواند که چطور با همه مصائب راضی بودند؛ مانند: حضرت ایوب علیهالسّلام در بلا، یوسف علیهالسلام در زندان، ابراهیم علیهالسلام در آتش، موسی علیهالسلام در برابر فرعون، نوح علیهالسلام در مقابل قوم نابکار و پیامبر صلیالله علیه و آله در برابر اذیت و آزار امّت. پس خویش را مانند آنان در کشتی خشنودی از حق قرار دهد و در ابتلا صبر کند که به قول امام صادق علیهالسلام: «داناترین مردم به خدا، خشنودترین آنها به قضایش میباشد.» و این سرّ را یاد بگیرد که بسیاری از تقدیرات الهی از بلا و کمبودها، اسبابش را خود انسان فراهم میکند، مثلاً در جوانی افراط در غذا خوردن کرده در پیری به چربی خون و فشارخون و قند و اوره دچار شده است و حال در پیری ناخشنود است که چرا مریض شده است. هیچ معلولی بی علّت نمیباشد. اگر الآن کسی به ناموس او تهمت زده شد، شاید بیست سال پیش او به ناموس کسی تهمت زده باشد. حال که به سخط شدید مبتلا میشود و همه را به خدا نسبت میدهد درواقع به خدا تهمت میزند. ساخط باید سعی کند همیشه حالت رأفت و رحمت به بندگان داشته باشد و رضایت خلق را فراهم کند و حسن ظّن و خوشگمانی را پیشه زندگی نماید تا کمکم از رذیله سخط به حرم امن خشنودی وارد آید.
سخنچینی (نمّامی)
سخنچین کسی است که حرف و مطالب دیگری را پشت سر نقل میکند و قصدش هر چه باشد – از بغض و کینه و چاپلوسی و گذراندن اوقات و لقلقه زبان و…- حرام است و اشکال دارد. صاحب این مرض به بهشت نمیرود و مغضوب خداست و شرورترین شخص نزد مردم میباشد. گاهی این رذیله سبب قتل هم میشود، چنانکه از امام باقر علیهالسلام روایتشده که: «در روز قیامت بوی خون از کسی استشمام میشود به وی گویند: تو خون فلان شخص را ریختی! گوید: چنین کاری نکردم. گویند: مطلبی را بازگو کردی و دهانبهدهان به فلان شخص ستمکار رسید و سبب شد تا آن شخص را بکشد و این سهم تو از خون اوست.» صاحب این رذیله در ولایت شیطان است چه آنکه نمّامی کار شیطان است!! و ثلث عذاب قبر فقط از همین رذیله است. بهتر است برای مداوای این صفت زشت و دشمن ساز با نذر و عهد، زبان از حرف خلق ببندد و با اهل سکوت و خردمندان نشستوبرخاست کند و از دلّالی کلمات و انتقال پرهیز کامل کند. نمّامی عیبی است که گاهی سبب افشای سرّ و راز دیگران هم میشود. تا حدّ امکان از یادگیری اسرار مردم خودداری نمایید. به کار و لفظ خیر خود را عادت دهد تا اینکه مردم هم به او امیدوار شوند و از زبانش در امان باشند. شرححال لقمان حکیم که سورهای به نام او در قرآن آمده را بخواند تا به امتیاز و شرف او پی ببرد که از سکوت به حکمت رسید تا اقتدا به سیره او نموده و زمینه ترک این رذیله را فراهم نماید.
سوءظنّ (بدگمانی)
بدگمانی صفتی است که از ضعف اعتقاد و نقض در قوّه خیال و تحریک شیطان برمیخیزد. پس فرد بدگمان توجیه و حمل افعال و کردار دیگر را بر وجه نادرست آن میپندارد. این رذیله سبب بسیاری از امراض دیگر هم میشود. چه آنکه با دیده حقارت به دیگران مینگرد و اعمال دیگران را معیوب میبیند، نیکی دیگران را به خود، با چشم کج مینگرد و هلاکت خود را با گمان بد خود به دست میآورد. روایتشده است که رسول خدا صلیالله علیه و آله با همسرش صفیه دختر حی بن اخطب حرف میزد. مردی از انصار عبور کرد. پیامبر صلیالله علیه و آله او را فراخواند و فرمود: ای شخص! این زن همسر من صفیه است. او گفت: یا رسول اللّه! مگر گمان بد به شما بردم؟ فرمود: شیطان همانند خون در بدن جریان دارد. ترسیدم که از این دیدن در تو نیز رسوخ کند. راه علاج این است که خود را در معرض سوءظن قرار ندهد و به جایی نرود و با افرادی گفتگو نکند که زمینه بدگمانی فراهم شود. مراقبت و مواظبت بر واردات اندیشه بسیار است تا صادرات بر وجه احسن حمل شود. همیشه خوبیها را متذکر شود و از حمل بر نقص و بدی و شر دوری کند. امید به لطف خدا داشته باشد و قلب را آماده کند که اندیشه نیک بیاید و اگر احیاناً گمان بد حملهور شد زود باگمان خوب فکر را عوض کند و الّا در معرض تیر شیطان قرار میگیرد.
سوء عاقبت
عاقبتبهخیری اگر نصیب کسی شود بالاترین نعمت است و از آنطرف، بدی عاقبت بدترین چیز برای دنیا و آخرت است. چون شخص اهل یقین و تقوا نیست در معرض آفات و آزمایش قرار میگیرد. اول کار هر کس مهم نیست آخر کار مهم است که به کجا ختم میشود. برای درمان، بهتر است اسباب سوء عاقبت را از خود دور کند مانند: رفیق بد، غذای حرام و مانند اینها اگر مشکلی از جهت اعتقاد و ایمان دارد در زمینه استحکام عقایدش بکوشد. اگر گرفتار نفس امّاره است و به تسویف دچار شده است، ببیند دیگران مثل او، آخر کارشان به کجا رسیده است. از عوامل حسن عاقبت هر چه در توان دارد مانند نیکی به خلق خدا و احسان به هم نوع و احترام به پدر و مادر و مانند اینها را دنبال کند و بدست آورد که نتیجهاش خیر است. آنچه از عوامل سوء عاقبت است را مطالعه کند و از آن دوری کند مانند بدی به پدر و مادر، دل یتیم را آزردن، حقوق مردم را پایمال کردن، تهمت به ناموس مردم زدن و… نمیتوان گفت بدی عاقبت، بیسبب است؛ چون همه آنچه موجب خرابی است از ناحیه خود انسان است و آنچه موجب خوبی است از ناحیه خداوند است پس دائماً برای خود دعای عاقبتبهخیری کند چراکه گاهی پس از سالها اعمال بهظاهر درست مانند بلعم باعورا در زمان حضرت موسی علیهالسلام به سوء عاقبت دچار شود. در روایت آمده است که: «مردی پنجاه سال کارش مانند عمل اهل بهشت بوده و میان او و بهشت فقط بهاندازه دوشیدن شتری فاصله بوده امّا ورقش برمیگردد و بدعمل میشود.»