دُرّ نجف

صحبت جانان

فصل دوم · بخش اول

می‌دانم ولی نمی‌توانم بگوییم!

حضرت استاد بعضی چیزها داشتند که یادگار گذشتگان و هدیه افراد علاقه‌مند از نجف و ایران بود، مانند تسبیح و انگشتر و ساعت و امثال این‌ها.

یک وقت شخصی که تقریباً آشنا به مسائل درون منزل بود، اشیاء ایشان را به سرقت برد و آن زمان جنابش در تهران تشریف داشتند.

چون آمدند متأثر شدند که چنین سرقت اتفاق افتاد. بعضی‌ها وقتی سؤال از سارق می‌کردند می‌فرمودند: می‌دانم ولی نمی‌توانم بگویم!

یکی از شاگردان خصوصی از واقعه سؤال کرد، استاد با قدرت روحی صورت سارق را به ایشان نشان دادند. یکی دیگر از شاگردان گوید: از اینکه سارق کیست از جنابش پرسیدم، چیزی نفرمود و لکن با القاء، نام سارقی را به ذهنم وارد کرد.

نهی از مسافرت

فردی که مربوط به یکی از بزرگان شخصیتی بود و گاه‌گاهی منزل استاد مشرّف می‌شد. یک بار عرض کرد: آن شخصیت بزرگ می‌خواهد به یکی از استان‌ها مسافرت برود.

حضرت استاد فرمودند: بگوئید به این مسافرت نرود، برای ایشان خوب نیست. عرض کرد: همه مقدماتش آماده است و نمی‌شود!

آن شخصیت به آن مسافرت رفت و کلامی در آنجا گفت که از نظر معنی و ظاهر زیبنده ایشان نبود…

علمای اهل ظاهر

تأسف اهل معنی بر اهل دانش این است: که چرا اکتفا به ظواهر و اصطلاحات می‌کنند و چیزهایی که وجدان نمی‌کنند و نمی‌چشند با اهلش در مقام ردّ و تکفیر میافتند…

حضرت استاد می‌فرمودند: آن‌قدر جوّ حوزه علمیه نجف نسبت به اخلاقیون تند بود که اگر در مدرسه مثلاً کتاب معراج السعادة را کسی داشت مورد تنفّر قرار می‌گرفت.

فرمودند: یکی از اساتید بنده می‌گفت: من مرحوم سید علی آقا قاضی را دوست می‌دارم و پول برای فاتحه او می‌دهم ولی خودم (از ترس علمای ظاهر) شرکت نمی‌کنم!

(به‌واسطه) شنیدم که استاد فرمودند: بعضی اهل دانش که به ظاهر بسنده می‌کردند، سر قبر عارف کامل و واصل سید بحرالعلوم (م ۱۲۱۲) نمی‌رفتند و دلیلشان این روایت بود که «هرکس ادعا دیدن امام زمان کرد او را تکذیب کنید» (من ادعی الرو یه فکذّبوه) و سید بحر العلوم ادعای دیدن امام زمان (عج) را کرده و به بعضی همانند میرزای قمی ملاقات خود را گفته است!

نفرین زنان

اوایلی که حضرت استاد از نجف به قم مهاجرت کردند، بعضی از علاقه‌مندان ایشان، عرضه داشتند: که کسی هست که مدعی عرفان و سلوک است و ما گاهی پیش ایشان می‌رویم، به نظر شما چطور است؟!

استاد بدون اینکه آن شخص را اصلاً دیده باشد، فرمودند: نفرین زنان پشت سر آن شخص می‌باشد! سال‌های بعد کلام استاد ظاهر شد که آن شخص در ازدواج و طلاق زنان و افراط و تفریط به زوجات، به بلاهایی مختلف دچار شد و اُفت بسیار کرد و به مصائب دردناک گرفتار شد تا جایی که مریدان درجه یک او هم از او بریدند و …

عذاب بالای سر آنان

اوایل انقلاب یک نفر از اهل علم که به سمتی در حکم و داوری مشغول بود، روزی تصمیم می‌گیرد نزد استاد استخاره بگیرد و از آن سمت کناره بگیرد، چرا که از نظر معنوی بُعد آور بود و اشتغال فکری می‌آورد… خدمت ایشان رسید و بدون گفتن قصدش، تقاضای استخاره‌ای کرد.

ایشان فرمودند: اینجایی که شما هستی عذاب بالای سر اینان حدود بیست‌متری – می‌باشد زود از آنجا بیرون برو.

آن اهل علم، از آن سمت کناره گرفت و به رشته دیگری از خطابه و کلام روی آورد و در کارش هم توفیق نصیب راهش گردید. (حجة الاسلام آقای گنجی اشتهاری)

معیار علی علیه‌السلام

عشق به امام علی علیه‌السلام و علاقه به ساحت ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به‌قدری در قلب استاد زیاد بود که کسی آن را نمی‌توانست توصیف نماید.

یکی از بزرگان سلوک و سلاسل عرفانی در یکی از شهرهای ایران، گاهی خدمت استاد می‌رسید و محبت می‌ورزید، حتی خمس مالش را به ایشان می‌داد و…

روزی یک نفر از اهل دانش، مطلبی را از آن شخص بیان داشت که بویی از تعریف خلیفه دوم داشت. آن‌قدر ایشان ناراحت شدند و مطلبی را علیه آن کلام و گوینده آن گفتند که از زبان و چهره ایشان خشم گویا بود. مسلک ایشان این‌طور بود که معیار علی علیه‌السلام بود و هر حرف از هر کس حتی از بهترین شخصیت‌ها صادر می‌شد، ذره‌ای بوی ناآشنائی می‌آمد ناراحت می‌شد، خشم درون را به شکلی بیان می‌داشتند؛ رحمت خدا بر آن زنده‌یاد باد.

خصوصیات پدر داماد

روزی سیدی از اهل علم منزل استاد مشرّف شد؛ و با ایشان آشنا بود. عرض کرد پدری در تهران به من گفت: نزد آیت‌الله کشمیری استخاره‌ای برای ازدواج پسرم بگیر.

استاد با قرآن استخاره گرفتند؛ جالب آنکه در مورد ازدواج پسر استخاره گرفتند، ولی خصوصیات پدر را هم بیان داشتند؛ و آن سیّد تعجب کرد که استخاره برای پسر است خصوصیات پدر را می‌گوید.

ملاقات با ترفند

اواخر عمر استاد، روزی در منزل ایشان، شخصی از اهل دانش دیده شد که قبلاً سمتی داشته و معزول شده بود از استاد سؤال شد: ایشان چطور خدمت شما رسیده است؟ نحوه آمدن را بیان داشتند، معلوم شد از طریق تلفن و خانواده استاد با القاب خاص، به حضور رسید.

چند بار آن شخص می‌آمد و می‌نشست و حرفی نمی‌زد! روزی فرمودند: ایشان کیست و چه کار دارد.

از دیگران پرسیده شد و بعضی که او را می‌شناختند، احوال مختصری را بیان داشتند. روزی فرمودند: این شخص به ما متوسل شده و حدیث نفس بسیار دارد!

بعد معلوم شد که در سمتی که داشته از نظر سیاسی و مالی دچار مشکل شدید شده و پرونده‌ای برای او درست کردند؛ او دنبال چاره‌جویی است تا شاید استاد کاری برای او کند.

البته حضرت استاد -چون کسالت داشتند- آن شخص را باطناً نپذیرفتند و کاری برای او نکردند…

اهل سلوک و کار نامفهوم

شخصی بود اهل سلوک از استان خراسان و دارای ریاضاتی و حالاتی بود و مجرد می‌زیست

و در کنار یکی از بقعه‌های امام زادگان قم واقع در یکی از روستاها ساکن بود و مریدانی هم داشت؛ و بعضی بسیار از او تعریف می‌کردند.

روزی جناب استاد با چند نفر از شاگردان برای زیارت آن امام‌زاده رفتند؛ و چون هوا بسیار گرم بود در ایوان آنجا نشستند.

آن شخصِ اهل سلوک به دائره صفای دوستانه وارد شد. یک نفر از شاگردان چیزی از خوردنی‌ها به او داد؛ او گرفت به دست هر یک می‌داد و می‌گرفت تا به دست آخرین نفر هم داد. در همان اول کار، حضرت استاد فرمودند: کار بیهوده‌ای است؛ در واقع همان‌طور که فرمودند: هیچ اثر از این کار آن شخص ظاهر نشد.

این‌ها حال مرا درک نمی‌کنند

یک وقت، شیخ جوان عربی اجازه ورود خواست و پس از نشستن گفت: من صدایی می‌شنوم و صاحب‌صدا را نمی‌بینم. بعد درباره مشکلات خانواده‌اش صحبت کرد!

جناب استاد حالت قبض داشتند و آن شیخ حال ایشان را درک نمی‌کرد و دائم مسائل خود را تکرار می‌کرد…

بعد از اینکه آن شیخ عرب رفت؛ فرمودند: این‌ها حال مرا درک نمی‌کنند!

چرا انسان زنش را بزند

دو جوان اهل دانش عرب، به منزل استاد آمدند. یکی واسطه بود و دیگری عرض سؤال داشت و گفت: زنم را زدم و در حال خشم حرف ناروائی هم زدم و زنم از خانه فرار کرده است و نمی‌دانم در این شهر غریب قم، به کجا رفته و به اشتباه خودم پی بردم…

استاد فرمودند: این چه کاری است که انسان زنش را بزند و کارش به اینجا ختم شود؛ آن هم از کسی که درس دین خوانده است!

تلفن

منزل جناب استاد تلفن بود. نه شماره‌ای را حفظ داشت و نه به کسی تلفن می‌زد؛ اگر احیاناً می‌خواست به کسی مطلبی بفرماید، به عیال مکرمه‌اش یا کسی دیگر که در خانه بود می‌فرمود: به فلانی زنگ بزنید.

برای خوانندگان جای تعجب است که چطور تلفن در منزل باشد نه شماره‌ای حفظ داشته باشد و نه بتواند خودش تلفن بزند…!

جیب خالی!

از وقتی‌که بعضی شاگردان خاص با حضرت استاد آشنا شدند و همراه ایشان بودند، هیچ‌گاه دیده نشد که پول در جیب قبای ایشان باشد.

گاهی بیرون می‌رفتند و قبا می‌پوشیدند کلید و سیگار و فندک در جیب قبا داشتند، اما پولی نه همراه خود و نه در قبا داشتند و نوعاً مبالغ موجود، در دست خانواده محترمه‌شان بوده است که در جهت مخارج منزل مصرف می‌کردند.

بی‌اعتنا به بعثی‌ها

جناب استاد در نجف اشرف به حکومت بعثی‌ها بی‌اعتنا بودند و سبب هجرت ایشان از عراق به ایران به خاطر بدگوئی درباره صدام شد.

یک بعثی عراقی می‌گفت: «همه جور این سید را احترامش می‌کنم، مرا می‌بیند تف به طرفم می‌اندازد.»(آقا سید محمود کشمیری رضوی)

روزی صحبت از امام خمینی رَحِمَهُ اللهُ شد فرمودند: در بعضی مجالس مانند مجالس فواتح، رؤسای بعث که می‌آمدند همه به یک نوعی به اینان نگاه می‌کردند، اما ایشان با اراده مستحکم هیچ توجهی به آنان نمی‌کردند.

نجات از شمشیر

شهریور ۱۳۷۵ فرمودند: کسی در نجف برای یادگیری علم به مدرسه جدّ ما رفت و آمد می‌کرد. لکن یک صفت ناپسند داشت که جنبه حیوانی داشت. او را از مدرسه جدّ ما (آقا سید محمدکاظم یزدی) بیرون کردم بعد از مدتی او به‌عنوان محبت مرا برای نهار دعوت کرد.

در پنهانی، شمشیر آماده کرد که مرا مجروح کند و یا بکشد.

من از نیت او مطلع شدم؛ او در همان وقت محبوس به بول (ادرار) شد و به طرف مستراح رفت و من هم از وقت استفاده کردم و از آن منزل فرار کردم.

فرزندان همانند پدران نمی‌شوند

استاد یک حالت تأثر داشتند که پدران ممتاز، فرزندان مانند آن‌ها نمی‌شوند. می‌فرمودند: هیچ‌یک از فرزندان جدّ ما آقا سید حسن کشمیری یعنی سید مصطفی، سید محمّد حسین، سید محمّد علی، مانند او نشدند!

می‌فرمودند: دوست داشتم فرزندانم طلبه بشوند، همان‌طور که پدر و اجدادمان اهل علم بودند. عرض شد انشاء الله در نوه‌ها و نبیره‌های پسری این نیت شما تحقق پیدا می‌کند.

گاهی اهل علمی به حضور ایشان مشرف می‌شد و درباره اینکه پسرش اهل علم شود مشورت می‌کرد. استاد به علم باطنی و یا استخاره می‌فرمودند: بگذار پسرت کاسب شود که کاسب حبیب خداست.

حال ندارم

اواخر عمر شریف ایشان که براثر سکته، کسالت غالب بود، حال استخاره مفصل با توضیح و شرح را نداشتند. گاهی از خارج کشور و گاهی یک مسئول مملکتی با تلفن استخارہ می‌خواستند.

عیال مکرمه ایشان می‌گفتند: خیره (استخاره بگیرید)، استاد استخاره می‌گرفتند و مختصر می‌فرمودند. همسرشان می‌گفتند: توضیح بدهید، فلان کس از راه دور است. استاد می‌فرمودند: من حال ندارم!