دُرّ نجف

صحبت جانان

فصل سوم · بخش دوم

دیدار با آیت‌الله کوهستانی

… از مشهد با عده‌ای به طرف تهران حرکت کردیم. دوستان قصد زیارت مرحوم آیت‌الله کوهستانی ساکن روستای کوهستان بهشهر را داشتند، ولی آقای کشمیری موافقت نکردند و به آن‌ها گفتند: من نمی‌آیم درون ماشین می‌مانم شما بروید و ایشان را ملاقات کنید و برگردید.

با اصرار یکی از دوستان قبول کردند و نزد آیت‌الله کوهستانی آمدند. آقای کشمیری فرمودند: همین‌که آقای کوهستانی مرا دیدند، بی‌آنکه کسی چیزی به او گفته باشد بدون مقدمه فرمود: چرا مایل به آمدن نبودید، درحالی‌که ما به شما و جدّ شما ارادت داریم. (جلوه‌های معرفت، ص ۱۸۶) نگاه کنید قضیه ۱۳۴.

از نجف به تهران

آیت‌الله میرزا احمد سیبویه فرمودند: وقتی از نجف خواستم به ایران بیایم، نزد آیت‌الله کشمیری رفتم و به خاطر سفرم استخاره‌ای نزد ایشان گرفتم.

ایشان فرمودند: به تهران بروید به نفع شماست. گفتم: آقا منزل چه می‌شود؟ فرمود: تا بروید تهران، منزل هم درست می‌شود. اتفاقاً همین‌طور هم شد. وقتی به تهران آمدم، منزل درست شده بود و در همین منزلی که الآن سکونت دارم قرار گرفتم و با فرصت کافی منزل نجف را فروختم و پول همین خانه را دادم. (کرامت معنوی، ص ۵۵)

محبت امیرالمؤمنین علیه السلام

مرحوم جعفر آقای مجتهدی متوفی (۱۳۷۴) مدفون در صحن نو حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام درباره حضرت استاد فرمودند: این‌قدر قلب این سید مملو با محبت امیرالمؤمنین علیه است که هر وقت ایشان به منزل ما می‌آیند، گنبد بارگاه حضرت امیرالمؤمنین نیز همراه ایشان می‌آید. (لاله‌ای از ملکوت، ص ۱۲۶)

سفر تبلیغی

طلبه‌ای برای سفر تبلیغی – فرهنگی، نزد مجتهدی رفت و آن مجتهد از استخاره‌ای که برای او گرفتند تعریف نکردند.

بعد خدمت آیت‌الله کشمیری آمدند و جریان استخاره را گفتند، فرمودند: آن آیهٔ استخاره را بخوانید، آن طلبه خواند.

فرمودند: این سفر تبلیغی مشکلات دارد لکن از نظر رزق بسیار خوب است.

آن طلبه مسافرت فرهنگی رفتند و همان‌طور که جناب استاد فرمودند: با مشکلاتی که داشت از نظر رزق و روزی بسیار پرثمر بود. «ثقةالاسلام شیخ جعفر ناصری دولت‌آبادی (زید توفیقاته)»

ریش قرمز

جناب استاد قریب سال‌های ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ به اتفاق یکی از بزرگان علم و حکمت به محل ییلاقی رفتند. آن روز چند نفر خبرنگار و روزنامه‌نگار به دیدن آن بزرگ علم آمدند.

وقتی رفتند، حضرت استاد فرمودند: چرا بعضی این‌ها را راه می‌دهید، آن یکی که ریشش قرمز بود فلان مشکل و عیب را داشت (یعنی مثل این‌ها به درد ملاقات شما نمی‌خورد.)«همان»

بالاها خلوت و پایین‌ها شلوغ

جناب استاد فرمودند: من و مرحوم آقای فکور یزدی (م ۱۳۹۴ هـ. ق) برای زیارت حضرت امام رضا علیه‌السلام به مشهد رفتیم و مسافرخانه‌ای را اجاره کردیم.

یک وقت دیدم طبقه پایین جوانی وضو می‌گیرد همانند یحیی پیامبر صلی‌الله علیه و آله خائف است. به آقای فکور گفتم برو او را ببین.

او رفت و از نزدیک وضو گرفتن او را دید و به جوان گفت: یک آقایی بنام کشمیری طبقه بالاست خوب است شما را ببیند.

جوان گفت: سه سال قبل در قنوت نماز او را معرفی کردند.

جناب استاد فرمودند. سال‌های بعد وقتی تهران منزل بنده‌زاده بودم، بچه‌های کوچک توی خانه سرو صدا می‌کردند، آمدم درب خانه که توی کوچه باریک کم رفت و آمد بود نشستم همان جوان با موتور نزد من آمد و این جمله را گفت: پائین همیشه شلوغ است و بالاها خلوت است، بعد رفت و دیگر او را ندیدم. (همان)

آخوندها انگلیسی هستند!

حضرت استاد فرمودند: روزی از نجف سوار اتوبوس شدم تا به زیارت کربلا بروم. دو جوان که در صندلی نزدیک من نشسته بودند باهم صحبت می‌کردند و در ضمن این جمله را یکی از آن‌ها گفت: آخوندها انگلیسی هستند!

رفتم در گوش یکی از آن دو جوان که هیچ آشنایی با آنان نداشتم، یکی از کارهای خراب و بد او را متذکر شدم (که چطور ما را نسبت انگلیسی می‌دهید اما کار زشت خود را فراموش می‌کنید)

آن جوان ساکت شد و دیگر چیزی نمی‌گفت. در کربلا وقتی از اتوبوس پیاده شدم، آن جوان با حال غم و پشیمانی نزدم آمد و عذرخواهی کرد و گفت: چه کار کنم از این کار بد دست بکشم؟!

گفتم: این حرم سیدالشهدا است برو حرم توبه کن. (همان)

نیت مطابق قرآن

روزی چند نفر از اهل علم در حضور حضرت استاد بودند و صحبت از کسالت و مریضی جسمانی شد و یک نفر از آنان اصرار کرد که اجازه بدهید من دوش و دست‌ها و کمر شما را مشت و مال بدهم تا شاید رفع کسالت و خستگی شود.

ایشان قبول نکردند. آن شیخ اصرار کرد! فرمودند: استخاره می‌گیرم اگر خوب آمد. این کار را بکنید، ولی خود استاد بی‌میل بود.

استخاره گرفتند و این آیه 73 سوره اعراف آمد «صالح پیغمبر به قوم ثمود گفت: ای قوم دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده: این ناقه (شتر) الهی برای شما معجزه‌ای است او را به حال خود واگذارید که در زمین خدا بخورد و آن را آزار نرسانید که عذاب دردناکی شما را خواهد گرفت» که همان‌طوری که استاد فرمودند: نباید این کار را بکند که نیّت با آیهٔ استخاره تطابق نمود. (همان)

اخبار از بدخلقی

آقای تهرانی (آقا سید محمّد علی حسینی تهرانی) گفت، گاهی اوقات در منزل با خانواده بدخلقی می‌کردم چون به خدمت آیت‌الله کشمیری می‌رسیدم، بدون اینکه مطلبی خدمت ایشان بگویم به من تذکر می‌دادند! نسبت به خانواده‌ام توصیه می‌فرمودند، به‌طوری‌که یقین حاصل می‌کردم که اطلاع از بداخلاقی من در خانه دارد. (ناگفته‌های عارفان، ص ۲۱۰)

تصرف در چشم

آقای تاکی (آقا شیخ علی تاکی شهرضایی صاحب کتاب صراط مستقیم و زاد المتقین است که ما قضیه‌ای در کتاب روح و ریحان، ص ۱۳۲ درباره فوت پدرش نقل کردیم) گفت شبی از شب‌ها در نجف اشرف درحالی‌که سه چهار ساعت از شب گذشته بود، از صحن حرم حضرت امیرالمؤمنین ردّ می‌شدم.

در این هنگام دیدم آیت‌الله کشمیری در کنار صحن تنها نشسته‌اند، با دیدن ایشان مردّد شدم که اگر خدمت ایشان بروم وقت می‌گذرد و اگر نروم شاید اسائه ادب باشد.

در این فکر بودم، لحظه‌ای نگذشت، چون دوباره نگاه کردم کسی را ندیدم و گویی اصلاً آنجا نبوده است. (ناگفته‌های عارفان، ص ۲۱۱)

یکی از تلامذه از حضرت استاد در این باره سؤال کرد که کیفیت این قضیه چطور بوده است؟

ایشان فرمودند: از کنار ضریح امام به صحن آمدم و قبض بر من غالب بود و حال کسی را نداشتم. ایشان را دیدم، توجهی کردم تا از جلو چشم او محو شوم، او برای بار دوم مرا ندید. (ثقة الاسلام شیخ جعفر ناصری مقیم قم)

نوزده جواب

مؤلف (حجه الاسلام سید عباس موسوی مطلق) کتاب در محضر اولیاء می‌نویسد: سؤالاتی از حضرت آیت‌الله کشمیری نمودم و ایشان هم جواب‌های مختصر و مفید دادند. از جمله:

توجه خاص حضرت اباالفضل علیه‌السلام

حضرت آیت‌الله کشمیری صبح‌ها قریب دو ساعت به ظهر مانده در یکی از ایوان‌های صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌نشستند و افراد مختلف در این موقع برای گرفتن استخاره به ایشان مراجعه می‌کردند.

ایشان فرمودند: مدتی بود، می‌دیدم زنی با عبای سیاه و حالت زنان معیدی (روستایی و چادرنشین) زیر ناودان طلا می‌نشیند و زن‌ها به او مراجعه می‌کنند. او نیز با تسبیحی که به دست دارد برایشان استخاره می‌گیرد.

این حالت نظرم را جلب کرد. روزی به یکی از خدّام صحن مطهر گفتم هنگام ظهر که کار این زن تمام می‌شود او را نزد من بیاور، از او سؤالاتی دارم.

خادم، یک روز پس از اینکه کار استخاره آن زن تمام شد، او را نزد من آورد. از او سؤال کردم: تو چه می‌کنی؟ گفت: برای زن‌ها استخاره می‌گیرم. گفتم استخاره را از که آموختی؟ چه ذکری می‌خوانی؟ و چگونه مسائل را به مردم می‌گویی؟

گفت: من داستانی دارم و شروع به تعریف آن کرد و گفت:

من زنی بودم که با شوهرم و فرزندانم زندگی عادی را می‌گذراندم؛ شوهرم در اثر حادثه‌ای از دنیا رفت و من با چهار فرزند یتیم ماندم!

خانواده شوهرم، به این عنوان که من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است، مرا از خود طرد کردند. خانواده خودم هم اعتنایی به مشکلات مادی من نداشتند؛ لذا زندگی را با زحمات زیاد و رنج فراوان می‌گذراندم.

ضمناً از آنجا که زنی جوان بودم، طبعاً دام‌هایی نیز برای انحرافم گسترده می‌شد. چندین مرتبه بر اثر احتیاجات مادی نزدیک بود به دام بیفتم و به فساد کشیده شوم و تن به فحشاء بدهم؛ ولی خداوند کمک نمود و خودداری کردم؛ تا روزی بر اثر شدت احتیاج و گرفتاری تصمیم گرفتم که چون زندگی برایم سخت شده و دیگر چاره‌ای نداشتم تن به فحشاء بدهم.

من تصمیم خودم را گرفته بودم؛ اما این بار نیز خدا به فریادم رسید و مرا نجات داد.

در بین ما رسم است که اگر حاجتی داریم به حرم حضرت ابوالفضل می‌آییم و سه روز اعتصاب غذا می‌کنیم تا حاجتمان را بگیریم و اکثراً هم حاجت خود را می‌گیرند.

من تصمیم گرفتم این رسم را انجام دهم؛ پس رفتم کنار ضریح حضرت عباس علیه‌السلام و اعتصاب غذا را شروع کردم. روز سوم بود که کنار ضریح خوابم برد و حضرت عباس به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود:

تو برای مردم استخاره بگیر، عرض کردم من که استخاره بلد نیستم. فرمود: تو تسبیح را به دست بگیر؛ ما حاضریم و به تو می‌گوییم که چه بگوئی.

از خواب بیدار شدم و با خود گفتم: این چه خوابی است که دیده‌ام؟ آیا به‌راستی حاجت من روا شده است و دیگر مشکلی نخواهم داشت؟

مردّد بودم چه کنم؟ بالاخره، تصمیم گرفتم که اعتصابم را شکسته و از حرم خارج شوم، ببینم چه می‌شود از حرم خارج شدم و داخل صحن گردیدم. از یک راهرو خروجی که می‌گذشتم زنی به من برخورد کرد و گفت خانم استخاره می‌گیری؟

تعجب کردم این زن چه می‌گوید؟ معمول نیست که زن استخاره بگیرد، آن هم زنی چادرنشین و روستایی! آیا این خانم از خوابم مطلع است؟ آیا از طرف حضرت مأمور است؟ بالاخره به او گفتم: من که تسبیح برای استخاره ندارم.

فوراً تسبیحی به من داد و گفت: این تسبیح را بگیر و استخاره کن.

دست بردم و با توجهی که به حضرت ابوالفضل داشتم، مشتی از دانه‌های تسبیح را گرفتم، دیدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود به این زن چه بگویم.

مطلب را گفتم و او رفت. از آن تاریخ من هفته‌ای یک روز به این محل زیر ناودان طلا می‌آیم و زنانی که وضع مرا می‌دانند، نزدم می‌آیند و من برای ایشان استخاره می‌گیرم. بابت هر استخاره پولی به من می‌دهند. ظهر آن روز با پول حاصله، وسایل معیشت زندگی خودم و فرزندانم را تهیه می‌کنم و به منزل برمی‌گردم. (چهره درخشان قمر بنی‌هاشم، ص ۵۱، تألیف حجةالاسلام ربانی خلخالی)

ما مختصر این قضیه را در آخر کتاب روح و ریحان نوشتیم.

ذکر با طرب

مؤلف (آقای محمدعلی مجاهدی «پروانه») کتاب در محضر لاهوتیان می‌نویسد: عالم ربانی و عارف صمدانی مرحوم آیت‌الله، آقا سید عبدالکریم کشمیری به شهادت بسیاری از بزرگان حوزه، استاد یگانه زمانه خود در امر ذکر بودند، در این زمینه اطلاعات وسیعی داشتند و عمر شریف خود را با اذکار و اسماء الهی به پایان برده بودند.

روزی که افتخار زیارت آن ولی خدا نصیبم شد، ذکری را به من تعلیم کردند و فرمودند: اگر یک اربعین توفیق گفتن آن را پیدا کنید فتوحات معنوی بسیاری برای شما به همراه خواهد داشت و اضافه کردند؛ اگر از نیمه‌شب به بعد این امر اختصاص دهید بهتر است و من تصمیم گرفتم از فردای آن روز دستور ایشان را اجرا کنم.

عدد ذکر بسیار زیاد بود و شب‌های اول حدود چهار ساعت و نیم به طول می‌کشید، ولی به تدریج این زمان کوتاه‌تر شد و به سه ساعت و نیم رسید.

به خاطر دارم که در شب سوم که سرگرم ذکر گفتن بودم، ناخودآگاه و برای لحظاتی پلک‌هایم سنگینی کرد و به خواب رفتم و دیدم که آیت‌الله کشمیری در آستانه در اتاق ایستاده‌اند و به من نهیب می‌زند که فلانی ذکر را با طرب باید گفت نه با کسالت برخیزید و پس از تجدید وضو ذکر را از نو شروع کنید.

برخاستم و پس از تجدید وضو از نو به گفتن ذکر پرداختم. فردای آن روز به خدمت ایشان شرفیاب شدم تا ببینم در این باره صحبتی می‌کنند یا نه! دقایقی گذشت و طلبه جوانی آمد و از شرایط ذکر پرسید، ایشان ضمن بیان شرایط گفتن ذکر فرمودند:

ذکر را با طرب باید گفت نه با کسالت؟ اگر در حین گفتن ذکر احساس کسالت کردید و چشم شما روی هم رفت باید تجدید وضو کنید و از نو به گفتن ذکر بپردازید، این طور نیست؟ آقای مجاهدی؟ (در محضر لاهوتیان، ص ۴۲۱)

نفس زکیه و نماز مقبول

روزی به محضر مبارک حضرت آیت‌الله سید عبدالکریم کشمیری آن عارف فرزانه شرفیاب شدیم وقتی‌که از ایشان سؤال شد آقای کوهستانی را چگونه یافتید؟ فرمود او صاحب‌نفس زکیه بود. (حجةالاسلام شیخ محمّد اسماعیل کوهستانی)

در ایوان حضرت امیرالمؤمنین آقای کشمیری را ملاقات نمودم (حجةالاسلام حاج آقای قاسمی) و از ایشان پرسیدم: در این سفر که به ایران تشریف بردید آیا با آقای کوهستانی دیدار داشتید؟ فرمود: بله، با ایشان ملاقات کردم و یک نماز نیز به ایشان اقتداء کردم، خیلی برای من جالب توجه بود و لذت بردم و از نمازهایی بود که مطمئن هستم موردقبول واقع شده است. (بر قله پارسایی، ص ۳۵۰)

نادرست

در کتابی (فریادگر توحید، ص ۱۷۹) نوشته شده است که: آیت‌الله کشمیری می‌گوید: روزی در نجف اشرف در حرم امیرالمؤمنین به علت خستگی از درس و بحث، با دوستان گرد هم آمده و مشغول گفتگو بودیم که آیت‌الله بهجت وارد شد و منتظر شد تا من از آن‌ها فاصله بگیرم.

چون از آن‌ها کمی فاصله گرفتم، نزدیک من شد و در گوش من چنین زمزمه کرد ماللعب خلقنا: ما برای بازی و سرگرمی خلق نشده‌ایم.

این کلام آتش بر دل من زد و انقلابی درونی در وجودم پدید آورد به‌گونه‌ای که متحیر و سرگردان شدم و به دنبال حقیقت گشتم؛ پس از آن توفیق راه‌یابی به محضر پرفیض مرحوم آقای قاضی نصیبم شد.

این قضیه به دلایلی چند نادرست است.

۱- تحول و انقلاب درونی استاد به دست پرفیض مرحوم شیخ مرتضی طالقانی در سنین هفت یا هشت‌سالگی (۱۳۵۱ – ۱۳۵۰ هـ. ق) اتفاق افتاده و آن وقت مرحوم طالقانی در مدرسه جد استاد ساکن بودند و عمرشان حدود ۷۰ سال بود.

۲- چطور استاد مشغول درس و بحث بودند و به ایشان گفته شد ما برای بازی و سرگرمی خلق نشده‌ایم، با اینکه از هشت‌سالگی با مرحوم طالقانی مرتبط بودند.

۳- به امر مرحوم طالقانی استاد نزد جناب سید علی آقا قاضی رفتند.

۴- آیت‌الله بهجت متولد سال ۱۳۳۴ هـ. ق در سال ۱۳۵۲ به نجف رفتند و سن ایشان حدود ۱۸ سال بود.

و مطالب و دلایل دیگر که در کتاب آفتاب خوبان و روح و ریحان نوشتیم، به آنجا مراجعه شود.

استاد در منزل مرحوم حداد

در کتاب روح مجرد (صفحه ۶۹، تألیف آیت‌الله سید محمّد حسین حسینی تهرانی) می‌نویسد: از ارادتمندان مرحوم عارف کبیر سید هاشم حدّاد… جناب آیت‌الله سید عبدالکریم کشمیری بودند که از نجف اشرف به حضورشان می‌رسیدند.

به سال ۱۳۷۸ هجری قمری از جمله کسانی که ایضاً چندین بار از نجف اشرف به کربلا مشرف و به منزل حضرت آقای حدّاد می‌آمدند و مذاکرات و سؤالاتی داشتند، آیت‌الله صدیق گرامی آقای حاج سید عبدالکریم کشمیری دامات معالیه بودند که آن مجالس هم برای حقیر مغتنم بود. (روح مجرد، ص ۲۹۵)