دُرّ نجف

تحفه دانشجو

فصل دوم · بخش دوم

کونین

توانایی که در یک طرفة العین **** ز کاف و نون پدید آورد کونین

چه قاف قدرتش دم بر قلم زد **** هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پیدا هر دو عالم ****وز آن دم شد هویدا جان آدم

شیخ محمود شبستری (م 720)

سه مصیبت

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: بیچاره فرزند آدم برای او در هر روز سه مصیبت است که از هیچ‌یک از آن‌ها عبرت نمی‌گیرد، اگر عبرت بگیرد امر دنیا برای او سهل شود. مصیبت اول: هر روز از عمر او کم شود ولی اگر در مال او نقصان پدید آمد مغموم شود با آن‌که جای درهم رفته درهمی می‌آید و عمر را چیزی برنمی‌گرداند. مصیبت دوم: استیفاء روزی اوست، هرگاه حلال باشد حساب از او کشند، اگر حرام باشد او را عقاب کنند. مصیبت سوم: از این بزرگ‌تر است. پرسیدند چیست؟ فرمود: هیچ روزی را شب… نمی‌کند مگر این‌که به آخرت یک منزل نزدیک می‌شود، ولیکن نمی‌داند به بهشت وارد می‌شود یا به دوزخ.

نماز دل شب

جنید بغدادی را پس از مرگش به خواب دیدند و از او پرسیدند که پروردگارت با تو چه کرد؟ گفت: آن اشارات پرید، عبارات نابود شد و دانش‌ها از یاد رفت و آن رسم‌ها به کهنگی گرایید و جز چند رکعت نمازی که در دل شب خواندم، سودمند نیفتاد!

درس عشق

علم نبود غیر علم عاشقی **** مابقی، تلبیس ابلیس شقی

لوح دل از فضله شیطان بشوی **** ای مدرّس درس عشقی هم بگوی

شیخ بهایی

خلقت خلق

از شیخ ابوسعید ابوالخیر پرسیدند: خداوند چرا خلق را آفرید؟ فرمود: 1- نعمتش زیاد بود، نعمت خوار می‌خواست. 2- رحمتش زیاد بود، گنه‌کار می‌خواست. 3- قدرتش زیاد بود، نظاره‌گر می‌خواست.

چهل حجاب

امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند بر بنده مؤمن خود چهل جُبّه (پوشش) حجاب افکنده است. هرگاه مؤمن یک گناه کبیره‌ای انجام دهد یکی از آن پوشش و حجاب‌ها برداشته می‌شود. حقیر گوید: شاید چهل پوشش نوری مانند چهل صفت نورانی باشد مثلاً صفت حیاء، هرگاه صفتی ضد آن مانند بی‌حیایی مؤمن انجام دهد، گناه کبیره باشد و آن پوشش نورانی حیاء را می‌برد.

احمدکه و احمدمه

نوشته‌اند که ابن خفیف شیرازی (م 371) را دو مرید بود؛ «احمد که» و «احمد مه». استاد را نظر به احمد که بود. اصحاب گفتند: احمد مه کارها کرده و ریاضت‌ها کشیده، چرا شما به احمد که نظر دارید؟ استاد برای نشان دادن برتری احمد که آن دو را امتحان کرد. ابتدا به احمد مه گفت: شتری بر در خانه خفته است، این را بر بام خانه ببر. او گفت: یا شیخ! شتر بر بام چگونه توان برد؟ فرمود: بس است. آنگاه به احمد که گفت: شتر خفته را بر بام خانه ببر. احمد که آستین بالا زد و دوید و هر دو دست زیر شتر کرد و هر چه قوت داشت زد و نتوانست شتر را بلند کند. استاد فرمود: بس است. آنگاه به معترضین گفت: احمد که از آن خود به‌جای آورد و به فرمان قیام نمود و به اعتراض پیش نیامد. به فرمان ما نگاه کرد نه به کار خود که می‌تواند یا نه و احمد مه به بحث و مناظره که نمی‌تواند انجام دهد مشغول شد. نمونه این نوع امتحانات درباره مریدان بسیار نقل شده است که نقل آن برای آن است که اطاعت محض پیروان و مریدان از امام و استاد و رهبر، موجب سعادت و ترقی است نه مانند افراد بنی‌اسرائیل که به اشکال‌تراشی و شبه گویی مشغول بودند و ترقی نداشتند.

اسرار در سینه

روزی جابربن یزید جُعفی به امام باقر علیه‌السلام عرض کرد: بر من باری عظیم از اسرار و احادیث خود بار نموده‌اید و فرموده‌اید هرگز یکی از آن‌ها را نگویم. گاه می‌بینم که آن اسرار در سینه من به جوش می‌آید و حالتی شبیه به جنون مرا دست می‌دهد. امام فرمود: هرگاه تو را این حالت دست داد به صحرا بیرون رو. سر در چاه کن و بگو حدیث کرد مرا محمد بن علی (یعنی خود امام باقر علیه‌السلام) و مطالب را بیان کن تا سینه‌ات آرام بگیرد. نوشته‌اند جابر قریب هفتاد هزار حدیث فقط از امام باقر علیه‌السلام حفظ داشته و مأمور به گفتن همه آن‌ها نبوده است.

اقبال و ادبار قلب

قلب دو حالت دارد. یکی اقبال و آن میل و توجه به اعمال است. دیگر ادبار و آن کسالت و بی‌توجهی است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: برای قلوب اقبال و ادبار است. در حالت اقبال به نوافل روی آورید و در حالت ادبار به فرائض اکتفا کنید. پس عمل به واجبات به حداقل آنچه در شریعت وارد شده ادبار است و عمل به مستحبات که بیش از واجبات وارد شده اقبال است. امضاء قلب و اقبال آن در اعمال حکم طلای تمام‌عیار را دارد و بدون امضاء حکم مس را دارد. در واقع اقبال از نیت صادق سر می‌زند و عمل با کسالت و خستگی انجام نمی‌گیرد. پس کمال همه اعمال به میل و توجه قلبی است.

عبرت

پیامبر علیه‌السلام فرمود: «کسی که به نظر عبرت به دنیا می‌نگرد، زندگی‌اش در دنیا مانند کسی است که خواب می‌بیند ولی در خواب جسم را حس نمی‌کند.» عبرت گیرنده به سبب نظر به اهل دنیا، محبت دنیا را از قلبش پاک می‌کند و عوض آن به قرب و رضای حق روی می‌آورد. اهل عبرت، دنیا و زینت‌های آن را به آب توبه شستشو می‌دهند. عبرت حاصل نمی‌شود مگر برای کسی که اهل بصیرت باشد. خداوند فرمود: «عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت» (حشر:2) و جای دیگر درباره کفار فرمود: لیکن، چشم باطن و دیده دل‌های آنان کور است. (حج:46)… و درب اعتبار و عبرت به روی آنان گشوده نشده. نظر عبرت مورث سه چیز است: 1- به آنچه علم ندارد آگاه می‌شود. 2- به اعمال خود علم پیدا می‌کند. 3- به علمش عمل کند.

قابلیت

سؤال: کسی سؤال می‌کند اولیاء الهی که مظهر انوار حق شده‌اند چگونه به این مقام رسیده‌اند؟ مولانا در جواب می‌فرماید:

حق، فشاند آن نور را در جان‌ها مقبلان برداشته دامان‌ها خداوند انوار را به‌طور یکسان بر همه تابانده است و در افاضه فرقی نشده، لکن نیکان و شایستگان دامن قابلیت و استعداد خود را گشوده‌اند و انوار را به جان خریده‌اند. در حدیث وارد شده است که خداوند آفریدگان را آفرید سپس بر آنان نوری ساطع کرد، هر که به این نور رسید به هدایت رسید و هر که نرسید به ضلالت رفت.

فرج و گشایش

شیخ کفعمی در «بلد الامین» دعایی از حضرت امیرالمؤمنین نقل کرده که هر ملهوف و مکروب و محزون و گرفتار و ترسانی بخواند، حق‌تعالی او را فرج کرامت فرماید. این دعا 19 فقره است که برای داعی آن از آفات اسباب فرج است. تعلیم کرد آن را پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام و این دعا را شیخ صدوق در کتاب «خصال» در ابواب تسعة عشر نقل کرده است. پس خواندن آن، روزی 19 مرتبه در یک مجلس به تعداد ایامی که استاد صاحب نَفَس دستوری می‌فرماید، بسیار مجرّب است: «یا عمادَ مَن لا عمادَ لَهُ، وَ یا ذُخرَ مَن لا ذُخرَ لَهُ، وَ یا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَهُ، وَ یا حرزَ مَن لا حرزَ لَه، وَ یا غیاثَ مَن لا غیاثَ لَه و یا کنزَ مَن لا کنزَ لَه، وَ یا عزَّ مَن لا عزَّ لَه، یا کریمَ العَفو یا حَسَنَ التَّجاوُز یا عَونَ الضُّعَفاء یا کنزَ الفُقَراء یا عَظیمَ الرَّجاء یا مُنقذَ الغَرقی یا مُنجی الهَلکی یا مُحسنُ یا مُجملُ یا مُنعمُ یا مُفضلُ انتَ الَّذی سَجَدَ لک سَوادُ الَّلیل و نور النَّهار وَ ضَوء القَمَر وَ شُعاع الشَّمس وَ حفیفُ الشَّجَر وَ دَوّی الماء یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ لا الهَ الاّ انتَ وَحدَک لا شَریک لَک یا رَبّاهُ یا اللهُ صَلّ علی مُحمد وَ آل محمّد وَافعَل بنا ما اَنتَ اَهلُهُ» پس حاجت خود را از خداوند بخواهد.

خرابات و خراباتی

در اشعار شاعران بسیار این کلمات می‌باشد؛ خرابات: خرابی صفات بشریه را گویند. خرابات: خرابی قطع تصرفات و تدبیرات عقل را گویند به توجه و تسلیم مقام. خراباتی: اشاره است به سالک عاشق که افعال و صفات و جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند و هیچ فعلی و صفتی به خود نداند. پیر خرابات: اشاره است به مرشد کامل که مرید را به ترک رسوم و عادات وامی‌دارد و راه فقر و فنا می‌آموزد. عارف نامی شیخ محمود شبستری دراین باره فرمود:

طاس حمام

گویند: عارف بالله ابوسعید ابوالخیر معاصر فیلسوف مشهور ابوعلی سینا بوده است،… و میان ایشان مکاتباتی ردّ و بدل می‌شد. اتفاقاً هر دو روزی در حمام بودند؛ ابوسعید فرمود: شما می‌گویید جسم ثقیل میل به مرکز خود می‌کند آیا این سخن نزد شما مسلم است؟ ابوعلی گفت: از مسلّمات است و کسی نمی‌تواند آن را انکار کند. ابوسعید طاس حمام را به هوا انداخت و طاس در میان هوا ماند و به زمین نمی‌افتاد. ابوسعید فرمود: چرا این جسم ثقیل میل به مرکز و جاذبه زمین ننموده است؟ ابوعلی تأملی کرد و گفت: مانعی دارد که به زمین نمی‌افتد. فرمود: تو نیز نفس خود را کامل کن تا این مرتبه برای تو حاصل شود. ابوعلی سینا گفت: من به قوّت ادراک، فهم مشکلات می‌نمایم و به تو در مقابل زحمت، این مزد و قدرت داده‌اند.

چیست دنیا؟

چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن **** نی قماش و نقره و میزان و زن

دفتر اول مثنوی ابیات 986-983

دنیا عبارت از متاع و اسباب خانه و ثروت و ترازو و زن و فرزند نیست بلکه دنیا یعنی غافل شدن از خداوند، غفلت چه در امور دنیوی و چه در امور معنوی مانند عجب در عبادت که مصداق دنیادوستی است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: چه نیکوست مال شایسته برای بنده شایسته پس این عین آخرت است. در مثنوی می‌گوید: اگر آب درون کشتی بیاید، کشتی را غرق می‌کند و اگر آب در زیر کشتی جریان داشته باشد، نجات و حامی کشتی است.

آب در کشتی، هلاک کشتی است **** آب، اندر زیر کشتی، پشتی است

پس اگر دنیادوستی درون قلب بیاید آن را غرق می‌کند و اگر به‌عنوان ابزار ضروری به کار گرفته شود بسی نیکو است. مگر نشنیده‌ای که حضرت سلیمان پیامبر، حبّ مال و ملک دنیا را از قلبش زدوده بود و خود را مسکین و بینوا بنامید. در واقع با همه دارایی و سلطنت، تعلق به دنیا نداشت. در سیره حضرت سلیمان آمده است: «با بینوایان نشست و برخاست می‌کرد و می‌گفت: بینوایی با بینوایی دیگر هم‌نشینی کند».

خلق ممسوخ

ابو بصیر از اصحاب امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام و مردی نابینا بود، روزی به امام باقر علیه‌السلام عرض کرد: شما مولای من و من از شیعیان شمایم، بهشت را با این کوری برای من ضمانت کنید! فرمود: نمی‌خواهی علامت ائمه را به تو عطا کنم؟ عرض کردم: چه باشد؟ که هم علامت و هم ضمانت بهشت باشد. فرمود: دوست داری (که ببینی)؟ گفتم: چگونه دوست ندارم؟ پس امام دست مبارک به دیده مالید در حال، جمیع ائمه را نزد آن حضرت بدیدم؛ آنگاه فرمود: چشم بیفکن و نظر کن به چشم خود، چه می‌بینی؟ ابو بصیر گوید: به خدا سوگند! مردم را به صورت‌های سگ یا خوک یا بوزینه می‌بینم. عرض کردم این خلق ممسوخ کی هستند؟ فرمود: این‌ها که می‌بینی سیاهی بزرگی از مردم هستند، اگر پرده برداشته شود و صورت حقیقی افراد را بنمایند، (آن‌وقت) شیعه ما مخالفین را جز به صورت مسخ نخواهند دید. پس از آن فرمود: ای ابو محمد! می‌خواهی که تو را بر این بینایی باز گذارم ولکن حسابت با خدا باشد؟ و اگر دوست می‌داری از برایت بهشت را ضمانت می‌کنم و تو را به حال اول (نابینایی) بازگردانم. عرض کردم: هیچ حاجتی در نگاه به این خلق نباشد، مرا به حالت اول باز گردان که هیچ‌چیز عوض بهشت نیست. پس امام با دست مبارک چشمان او را مسح کرد و به حال اول بازگرداند.

چگونه پندی

سفیان ثوری به محضر امام صادق علیه‌السلام آمد و گفت: ای فرزند پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مرا پند بیاموز، از آنچه پروردگار به تو آموخته است. فرمود: 1- چون رو در روی گناه واقع شدی طلب بخشایش کن. 2- چون نعمت خداوندی بر تو ظاهر شد، سپاس گوی. 3- چون غم به تو روی آورد لا حولَ وَ لا قوّه الّا باللّه گوی. سفیان از محضر امام بیرون آمد و به خود می‌گفت: سه پند و چگونه پندی.

نان حلال و حرام

این سخن گفتند: اهل دل تمام **** جهل و غفلت زاید از نان حرام

زاید از نان حلال اندر دهان **** میل خدمت، عزم رفتن از جهان

مولوی در مثنوی

آمادگی رفتن

برای بن عازب گوید: در خدمت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بودیم که نظرش به جماعتی که در محلی جمع گشته بودند، افتاد. پرسید: برای چه اینان جمع شده‌اند؟ گفتند: برای کندن قبر! چون پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله اسم قبر را شنید، در رفتن به‌سوی قبر شتاب کرد تا خود را به قبر رسانید. پس به زانو کنار قبر نشست. من (برای) رفتم به طرف دیگر قبر مقابل روی آن حضرت تا تماشا کنم که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله چه می‌کند. دیدم گریست به حدی که از اشک چشم خود خاک را تر کرد. پس رو کرد به ما و فرمود: برادران من! از برای مثل این مکان تهیه ببینید و آماده شوید. (کمثل هذا فَأَعدُّوا).

لا اله باید درست شود

بدان که کلمه لا اله الا الله از اذکاری است که همه اهل سلوک و عرفان به گفتن آن به عدد خاص اهتمام دارند و جای شکی نیست که آثار بسیار دارد. در بعضی سلاسل به نوعی این ذکر را گویند که با اشارات از بالای ناف تا به سینه و از آنجا به قلب صنوبری، آن را نقش می‌بندند و می‌گویند؛ اما مطلب موردنظر این است که «لا اله» یعنی معبود و خدایی نیست.

«الا الله» یعنی مگر خدای حقیقی. جمله اول، نفی هر نوع معبود از شرک و کفر و هوی می‌کند و جمله دوم اثبات فقط یک معبود آن هم الله را می‌نماید. مشکل همه در جمله اول است. تا نفس از معبودها و معشوق‌های خیالی و مجازی و اعتباری درست نگردد، جایگاه «الله» نخواهد شد. باید بت‌ها و دیوها از آن خارج گردد. «دیو چو بیرون رود فرشته درآید».

از کتاب «اسرارالتوحید» نقل شده که از ابوسعید ابوالخیر درباره این کلمه مبارکه سؤال کردند، ایشان فرمود: «لا اله» طریق این حدیث است و «الا الله» نهایت این حدیث؛ تا کس سال‌ها در «لا اله» درست نگردد به «الا الله» نرسد. بت هر کس نوعی است و انواع بت‌ها که وجود دارد مانند شرک جلی و خفی، عجب و خودپرستی، حب ریاست، مال دوستی، زن، علم، مقام و…

غرور

آدم مغرور در دنیا فقیر و در آخرت مغبون خواهد بود. چون گاهی صحّت جسم و طولانی بودن عمر غرور می‌آورد و شخص خیال می‌کند که برای همیشه خواهد بود. گاهی به زیادی مال و اولاد و هم‌نشینان غرور پیدا کرده و خیال می‌کند آن‌ها او را نجات خواهند داد. گاهی به خاطر این‌که مردم می‌بینند که حال خوف و اظهار ندامت در عبادت دارد، او را ستایش می‌کنند، پس مغرور می‌شود درحالی‌که خدا از قلبش باخبر است و حال ظاهر و باطن او یکی نیست. گاهی نیز به علم و نَسَب خود افتخار می‌کند و مردم را نصیحت می‌کند و منظور آن است که دیگران به او تمایل پیدا کنند. در واقع، از ظلمات غرور بیرون نتوان رفت مگر به صدق انابه و توبه و انصراف کامل از این رذیله. در قیامت کسی حسرتش، بیشتر از مغرور نخواهد بود که در دنیا شقی بوده و عمرش را ضایع کرده.

هماهنگ

مرد حجّی، همره حاجی طلب **** خواه هندو، خواه ترک و یا عرب

منگر اندر نقش و اندر رنگ او **** بنگر اندر عزم و در آهنگ او

گر سیاه است او، هم آهنگ توست **** تو سپیدش خوان، که همرنگ توست

مولانا در مثنوی