خروس دزدی
استاد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی، مرحوم حاجی محمدصادق تخته فولادی (م 1290) بود. مرحوم شیخ محمدباقر نجفی یکی از علمای اصفهان بود که به ایشان علاقه داشت. روزی مرحوم حاجی برای از بین بردن انّیت آقا نجفی که هر شب خدمت ایشان میرسید میفرماید: جمعه دیگر که میآیید خودتان شخصاً یک خروس برای من بیاورید. آقا نجفی هم به دستور عمل نموده، جمعه بعد خروسی را از منزل برداشته زیر عبا میگیرند و سوار بر مرکب شده با خادمش بهسوی تکیه مادر شازده راه میافتند. در بین راه خروس سعی میکند سرش را از زیر عبا بیرون آورد. آقا نجفی از این مسئله که اگر خروس معلوم شود و مردم ایشان را با توجه به موقعیت و مرتبهای که داشتند ببینند که خروس را زیر عبا گرفته همراه میبرد، چه فکری دربارهشان خواهند کرد، بسیار ناراحت بودند. لذا این مسافت را با ناراحتی طی کرده و به خدمت حاجی میرسند و خروس را تقدیم میکنند. حاجی خروس را گرفته و میفرمایند: من از شما خروس خواستم ولی نه خروس دزدی! آقا نجفی شگفتزده، عرض میکند: من از شما تعجب میکنم که چنین سخنی میفرمایید. این خروس را من از منزل خود آوردهام. حاجی میفرمایند: تعجب من هم از این بود که اگر این خروس از خود شماست، چرا اینقدر ناراحت بودید که کسی نبیند! فکر کردم شاید مال خودتان نبوده! به این سبب خواستید کسی نفهمد.
شکر به مصیبت
سعدی گوید: پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو، به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علیالدوام گفتی! پرسیدندش که چه شکر میگویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
محرم راز
حاج مقدس اصفهانی گفت: روزی پس از ختم درس عارف کامل آخوند کاشی (م 1333) یکی از طلّاب به مدرسه آن بزرگوار آمد و گفت: این آقا شیخ چه میگوید که دیشب به وقت سحر دیدم که از در و دیوار صدای «سبوح قدوس ربّنا و رب الملائکه و الروح» برمیآید. چون نگریستم دیدم آقای آخوند به سجده این ذکر را میگوید. آخوند کاشی فرمود: اینکه در و دیوار به ذکر من متذکر گشته باشند امری نیست؛ مهم آن است که او از کجا محرم این راز گشته است.
زاهد بر طعام شاه
سعدی گوید: زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که اراده او بود. چون به نماز برخاستند، بیش از آنکه عادتش بود نماز خواند تا گمان صلاحیت شاه در حق او زیاد شود. پس چون به خانه آمد، سفره غذا طلبید. پسری صاحب فراست داشت و گفت: ای پدر! به مجلس سلطان مگر غذا نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که رو زی به کار آید. پسر گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید!
درویشی
باد درویشی چو در باطن بُوَد **** بر سَر آب جهان، ساکن بود
گر چه جمله این جهان، ملک وی است **** مُلک در چشم دل او، لا شیء است
مولوی در مثنوی
لوح حافظ و محفوظ
لوح حافظ، لوح محفوظی شود **** عقل او از روح، محفوظی شود
یعنی سالک در آغاز راه، طالب حکمت و علوم است و همه دانستنیها را در خود جمع و حفظ میکند. وقتی به کمال معنوی رسید، لوحی میشود که همه اسرار و حقایق در او منقوش و محفوظ میگردد. لَوح در لغت به صفحه عریضی گویند که چیزی بر آن نگارند. لوح حافظ در این بیت کنایه از سالک مبتدی است که میکوشد مطالب را یاد بگیرد و در ذهن بسپارد و لوح محفوظ، کنایه از سالک منتهی است که منازل را طی کرده و به مرتبه کشف و الهام رسیده و احاطه باطنی پیدا کرده و در واقع خودش سرچشمه معارف گردیده و هرگز خشک نگردد.
حرص آدمی
امام صادق علیهالسلام فرمود: در یکی از کتابهای آسمانی نوشته شده بود: اگر برای فرزندان آدم دو صحرا بود، یکی مملو از طلا و دیگری مملو از نقره، باز هم آنها متمایل به وجود صحرای سوم از طلا و نقره میشدند (یعنی طمع فرزند آدم پایانی ندارد) ای فرزند آدم! شکم تو یک دریا و یک وادی بسیار وسیع است که جز خاک هیچچیز آن را پر نمیکند.
با ناشناس
یکی از پادشاهان بنیاسرائیل، خانهای ساخت و در وسعت و تزیین آن، سعی بسیار کرد. پس دستور داد تا از عیب آن جویا شوند، هیچکس از آن عیبی نگرفت، جز سه نفر زاهد. آنان گفتند: عیب این خانه یکی این است که بعدها ویران میشود و دیگر اینکه صاحبش روزی میمیرد. پادشاه گفت: خانهای هست که از این دو عیب در امان باشد؟ گفتند: آری، خانه آخرت. پس پادشاه سلطنت را رها کرد و با آنان به عبادت پرداخت. پس از چندی با آنان خداحافظی کرد. آنان گفتند: از ما چه دیدی که تو را ناخوش آمد؟ گفت: هیچ جز اینکه مرا میشناسید و اکرام میکنید، میخواهم با کسی بنشینم که مرا نشناسد.
شصت سال
اوحدی شصت سال سختی دید **** تا شبی روی نیک بختی دید
سالها چون فلک به سر گشتم **** تا فلک وار، دیدهور گشتم
از برون، در میان بازارم **** وز درون خلوتی ست با یارم
سرّ گفتار ما مجازی نیست **** باز کن دیده، کائن به بازی نیست
اوحدی
شیخ دانا
گویند: سعدی شیرازی که این شعر را سرود، در طریقت، مرید شهابالدین سهروردی (م 632) بود و منظور از شیخ دانای مرشد شهاب، هم اوست و در بوستان غالباً به عقاید عرفانی سهروردی توجه دارد. اشعار سعدی در این باره به عقاید او اشاره دارد. ازجمله درباره واصل، بازگشت نمیکند، میگوید:
گر سالکی محرم راز گشت **** ببندند بر وی در بازگشت
مادر بت ها
مادر بتها بت نفس شماست **** ز آنکه آن بت مار و این بت، اژدهاست اصل همه بتها نفس اماره است که در حکم اژدهاست و بتهای بیرونی حکم مار را دارد. بهعنوانمثال، نفس به سنگ چخماق و آهن شباهت دارد که از به هم زدن آن دو، شراره آتش به دست آید و آن بت شهوات و هوی و هوسهاست. چون نفس مکار است، چگونه میتواند با بودن این دو (سنگ و آهن) ایمن بود؟ بت تراشیده در مثل مانند سیل گل آلوده است که ممکن است بعد از مدتی تیرگیاش برطرف شود، ولی نفس اماره که بتساز و بتتراش است همانند چشمهای که پر آب و گلآلود تند و تیز است.
هر نَفَس، مکری و در هر مکر ز آن **** غرقه صد فرعون، با فرعونیان نفس بتساز در هر لحظه میتواند مکر و حیلهای جلوی انسان بگذارد و صد فرعون و فرعونیان را غرق کند. حال اگر کسی معبود او بت نفس درون یعنی نفس اماره شد، بتها و معبودهای دیگر از این بت تکثیر و زاییده گردند. مثنوی دفتر اول بیت 778-771
مه ده چهار
آب زنید راه را، هین که نگار میرسد **** مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را **** کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
رونق باغ میرسد، چشم و چراغ میرسد **** غم به کناره میرود، مه به کنار میرسد
باغ سلام میکند، سرو قیام میکند **** سبزه پیاده میرود، غنچه سوار میرسد
مولانا در دیوان شمس
سخنان دشوار
امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد نشسته بود و عدهای از اصحابش در خدمتش بودند. عرضه داشتند: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام برای ما سخن بگو! فرمودند: سخن دشوار است، دشوار شمرده میشود، جز دانایان کسی آن را درک نمیکند. اصحاب اصرار کردند که امام سخن بگوید. فرمودند: برخیزید! پس داخل خانه شد و فرمود: من آنم که برتری یافتم پس آنگاه مقهور ساختم. منم آنکه زنده میکنم و میمیرانم، منم اول و آخر ظاهر و باطن. اصحاب خشمگین شدند و گفتند: او کفر ورزید و برخاستند. امام به درب خانه فرمود: ای درب بر آنها بسته باش، پس در بسته شد. فرمود: نگفتم که سخنم دشوار است و جز دانایان کسی آن را درک نمیکند؟ بیایید برایتان تفسیر کنم؛ اما گفتم: یافتم و مقهور ساختم، من با این شمشیر بر شما برتری یافتم مقهورتان نمودم تا اینکه به خدا و رسولش ایمان آوردید؛ اما گفتم: من زنده میکنم و میمیرانم یعنی سنّت را زنده میکنم و بدعت را میمیرانم؛ اما گفتم: من اوّلم، من اولین کسی هستم که به خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم؛ اما گفتم: من آخرم من آخرین کسی هستم که جامه بر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله پوشیدم و او را دفن کردم؛ اما گفتم: ظاهر و باطن منم، یعنی علم ظاهر و باطن نزد من است.
کاکل بسر
اهل علمی نقل میکرد که در خدمت عارف ربانی شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (م 1361) به قبرستانی برای فاتحه رفتیم. حضرت شیخ به من فرمود: گوش کن از این قبر چه صدایی میشنوی. بر اثر توجه (و تصرف) ایشان شنیدم که از قبر (برزخی) صدا میآید «خیار سبز است، کاکل بسر است»… بعد به قبر دیگر اشاره کردند؛ شنیدم میگفت: لا اله الا الله. فرمودند: صاحب قبر اول بقال بود و چندین سال از فوت او میگذرد، خیال میکند زنده است و مشغول فروش خیار میباشد. دومی مردی بود اهل دل و ذکر، در آن عالم (برزخ) هم مشغول ذکر حق است. آری، صفات و اعمالی که در دنیا ملکه انسان شود از خوب و بد همان در عالم برزخ بارز و آشکار شود، چه آنکه هیچچیز از درون نفس و ملکات آن خارج نیست.
حول و قوة
مرحوم عارف بالله حاج محمد اسماعیل دولابی در تفسیر «لا حول و لا قوه الّا بالله» فرمود: حول، مال جنبه ظاهری ماست و قوه، مال باطن ماست. حول هیئت ظاهری است و قوه انرژی داخل. اگر حول و قوه هر دو از خداست، پس در فعل ما چه چیزی برای ما باقی میماند؟ وقتی ظاهر و باطن ما از اوست، پس ما چه کاره هستیم؟
جمال مطلق ازلی
عبدالرحمان جامی (م 898) در مقدمه «یوسف و زلیخا» درباره حقتعالی که قبل از خلقت زمین و آسمان و موجودات، آن ذات هستیبخش کجا بود میفرماید:
در آن خلوت که هستی بینشان بود **** به کنج نیستی عالم، نهان بود
وجودی بود، از نقش دویی دور **** ز گفتگوی مایی و تویی دور
جمالی مطلق از قید مظاهر **** به نور خویشتن بر خویش ظاهر
نوای دلبری با خویش میساخت **** قمار عاشقی با خویش میباخت
استعاذه قوی
در روایات معتبره بسیار از امام صادق علیهالسلام منقول است که انسان پیش از طلوع آفتاب ده مرتبه این ذکر را بگوید: «اَعُوذُ بالله السَّمیع العَلیم من هَمَزات الشَّیاطین و اعوذُ بالله أن یحضرونَ انَّ الله هو السَّمیعُ العَلیمُ».
یعنی پناه میبرم به خداوند شنوای دانا از وسوسههای شیاطین و پناه میبرم به خداوند از اینکه مرا شیاطین حاضر گردانند، بهراستی خداوند شنوای دانا است. در بعضی از روایات آمده: «أعوذُ بک رَبّ أَن یحضَرُون» در بعضی از روایات آمده: «أستعیذُ بالله السَّمیع العَلیم منَ الشَّیطان الرَّجیم و أعوذُ بالله أن یحضَرُون» یعنی: پناه میبرم به خداوند شنوای دانا از شیطان رانده شده و پناه میبرم به خداوند از اینکه شیطان مرا حاضر گرداند. توضیح اینکه شیطان جمع است میتواند شیطان جنّی و انسی باشد. در روایت آخر شیطان رجیم آمده است که میتواند ابلیس واقعی باشد که در این دو وقت سالکین باید از القای شیاطین به خدا پناه ببرند.
تقلیل کرامت
ملّا محمد صالح برغانی قزوینی برادر شهید ثالث، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در خواب دید و سؤالاتی از حضرتش نمود. یکی این بود که چرا علمای قدیم دارای کشف و کرامات بودند و در این زمان باب مکاشفات مسدود است؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: علمای گذشته احکام را دو قسم کرده بودند؛ «واجب و حرام» و مکروه و مباح را در ردیف محرمات میشمردند و مستحبات را در ردیف واجبات میآوردند. ولی علمای این زمان احکام را برای خود پنج قسم کردهاند و مستحبات را ترک و مکروهات و مباحات را مرتکب میگردند. از این جهت ابواب کرامات و مکاشفات مسدود شده است.
کعبه دل
خواجه عبدالله انصاری گوید: بدان که خدای تعالی در ظاهر کعبهای بنا کرده که از سنگ و گل است و در باطن کعبهای ساخته که از جان و دل است. آن کعبه ساخته ابراهیم خلیل است و این کعبه بنا کرده ربّ جلیل. آن کعبه منظور نظر مؤمنان است و این کعبه نظرگاه خداوند رحمان میباشد. آن کعبه حجاز است و این کعبه راز. آن کعبه انصاف خلایق است و این کعبه عطای حضرت خالق. آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم. آنجا مروه و عرفات است و اینجا محل نور ذات. حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله آن کعبه را از بتان پاک نمود تو این کعبه را از اصنام هوی و هوس پاک گردان.
دل برای محبت یکی
حضرت سلیمان علیهالسلام گنجشکی را دید که ماده خود را میگفت: چرا خویش را از من باز داری؟ اگر بخواهم میتوانم بارگاه سلیمان را به منقار بگیرم و در دریا اندازم. سلیمان از سخن او لبخندی زد و سپس هر دو را بخواند. پس به گنجشک نر گفت: آیا میتوانی که چنین کنی؟ گفت: ای پیامبر خدا! نه، اما مرد، گاه شخصیت خویش را در چشم زن میآراید و آن را نزد همسر خویش بزرگ جلوه میدهد و نمیتوان عاشق را نکوهش کرد. حضرت سلیمان گنجشک ماده را خواست و فرمود: چرا خویش را از او دریغ میداری و حال آنکه تو را دوست میدارد. عرض کرد: ای پیامبر خدا! به زبان میگوید، اما عاشقم نیست. او دیگری را نیز دوست میدارد. این سخن در دل حضرت سلیمان اثر کرد و بهسختی گریست و چهل روز خویش را از مردم پنهان داشت و خدای را میخواند که دل او را برای محبت خویش خالی کند و از آمیختن با دوستی دیگری باز دارد.
دیدن امام زمان علیه السلام
مرحوم سید العارفین سید علی آقای قاضی (م 1366) به تلمیذش حاج شیخ محمدتقی آملی برای زیارت امام زمان علیهالسلام دستور داده بودند که باید آیه نور (الله نور السموات آیه 35 سوره نور) را هر شب قبل از خواب به عدد اصحاب بدر (313) همراه با طهارت و به دور از زنان، در شبهای محدودی که حدّ آن را به جناب ایشان فرمودهاند قرائت نمایند. فقیر گوید: مرحوم آقای آملی در دفتر خاطرات خود دو دیدار به صورت کشف و سنه با امام زمان علیهالسلام نقل کردند.
صورت پرستی
بعضی سلاسل، جمالپرستی و دیدن صورتهای نیکو را جزء مظاهر حق میدانند و بر این روش اوحد الدین کرمانی شاعر (م 635) بود. وقتی شمس تبریزی به بغداد رسید اوحد الدین را دید، پرسید که: در چیستی؟ گفت: ماه را در آب طشت میبینم! فرمود: اگر بر گردن دُمَل نداری چرا بر آسمانش نمیبینی؟