اسم لیلی
بزرگان عرب به پدر مجنون گفتند: او را به مکه ببر و طواف بده و از خدا بخواه تا او را از گرفتاریاش برهاند. وقتی پدر، مجنون را به سرزمین منی خارج از شهر مکه برد، در آنجا زنی، خواهر خویش را که لیلی نام داشت صدا زد، مجنون از شنیدن اسم لیلی بیهوش شد. پدرش چنان پنداشت که مرده است. چون مجنون به هوش آمد گفت: او (آن زن) نمیدانست که نام لیلی، اشتیاق دل مرا برانگیخت و مرا به این حال درآورد.
سیمرغ، عنقا
تجلّیای که سالک وجود خود را گم میکند و نمییابد، تجلی ذاتی حق گویند. این مرحله از شهود را عرفا تعبیر به عنقا و سیمرغ نمایند. چه حق موجودی است که هرگز صید احدی نخواهد شد که ذاتش بحت و وجودش صرف است. برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه و در غزل حافظ میفرماید:
که روزی رهروی در سرزمینی به لطفش گفت رندی ره نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری **** بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد کاری دام دارم **** ولی سیمرغ باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش **** که او خود بی نشانست آشیانش
اُنس به خدا پریشانی نمی آورد
محیالدین عربی گوید: دوست الهیام عبدالمجید بن سلمه که در نماز اهل سعی و تلاش بود، در سال 586 به من خبر داد که: در شبی از شبها در منزل خود در «مرشانه» بودم. پاسی از شب را نماز گزاردم. در مصلایم ایستاده بودم که در خانه و اتاق بسته بود ناگهان شخصی بر من وارد شد و سلام کرد. نمیدانم چگونه داخل شد. از ورودش پریشان شدم و نماز را مختصر کردم. چون سلام دادم به من فرمود: ای عبدالمجید! کسی که با خدا انس دارد پریشان و مضطرب نمیشود. سپس سجادهای که بر آن نماز میگزاردم گرفت و به دور انداخت و حصیر کوچکی که همراهش بود زیر پاهایم پهن کرد و فرمود: بر این حصیر نماز بگزار. پس دستم را گرفت و مرا از خانه سپس از شهر بیرون برد. مرا در سرزمینی که نمیدانستم کجای زمین خداست سیر داد. در آن اماکن به ذکر خدای پرداختیم سپس مرا به همان صورت که در خانه بودم برگرداند. به او گفتم: ای برادر من، ابدال چگونه ابدال میشوند؟ فرمود: به چهار چیز: جوع و صَمت و قسمت و عُزلت قلبی. سپس فرمود: ای عبدالمجید! این حصیر است بر آن نماز بگزار.
نیاز به درگاه
با صنع تو هر مورچه رازی دارد **** با شوق تو هر سوخته سازی دارد
ای خالق ذوالجلال، نومید مکن **** آن را که به درگهت نیازی دارد
یاد خدا در همه حال
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: حضرت موسی علیهالسلام در مناجات خود به خداوند عرض کرد: خداوندا! آیا از من دوری تا تو را با آواز بلند بخوانم یا اینکه نزدیک هستی که با صدای آهسته با تو مناجات نمایم؟ خداوند فرمود: من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند. (اَنا جَلیسُ مَن ذَکرنی) موسی عرض کرد: خداوندا! من باید در حال مخصوص تو را یاد کنم؟ خداوند فرمود: ای موسی! در همه حال مرا یاد کن. (اُذکرنی علیکلحال).
طهارت قلب
در سوره احزاب آیه 53 خداوند چنین میفرماید: هرگاه (شما ای مؤمنین) از زنان پیامبر متاعی را میطلبید از پس پرده طلب کنید که حجاب (بین شما مردان و زنان پیامبر) برای اینکه قلوب شما و دلهای آنان پاکیزه بماند بهتر است (اطهر لقلوبکم و قلوبهن).
نکتهای که در این ارشاد است این است که: در دیدن مردان و زنان، گاهی نفوس اشتغال فکری پیدا میکنند؛ چه آنکه نفس اماره و شیاطین در کلام و مهمتر در نگاه بیشتر میتوانند رسوخ کنند، در واقع حجاب و مانعی که در برخوردهای مردان و زنان باشد، جلوی خطورات را میگیرد.
علت نخوردن قهوه
آخوند ملّا علی همدانی فرمودند: مرحوم عارف بالله آخوند ملّا حسین قلی همدانی (م 1311) عادتش این بود که بعد از درس یک فنجان قهوه میل میکردند. یک روز برای تدریس تشریف آورده بودند، فرمودند: امروز بعد از مباحثه، مجلس ترحیمی هست که باید برویم. قهوه در آنجا صرف میشود. آقایان برای درست کردن قهوه زحمت نکشند. درس تمام شد، استاد با بعضی شاگردان به مجلس ترحیم رفتند. در آنجا برای ایشان قهوه آوردند ولی ایشان اشاره کردند که قهوه را ببرند. شاگردان تعجب کردند که استاد فرموده بود در مجلس ترحیم قهوه صرف میشود، ولی میل نکردند. شاگردان در صدد برمیآیند تا موضوع را بررسی نمایند. اول از صاحبمجلس سؤال میکنند پولی را که برای خرج این مجلس صرف کرده است خمسش را داده یا نه. معلوم میشود از طرف پول ایرادی نبوده است. بعداً روشن میشود کسی که متصدی درست کردن قهوه بود در هنگام درست کردن قهوه، یک قطره خون دماغش در میان آن افتاده و قهوهچی برای اینکه مبادا صاحبمجلس بگوید به ما ضرر زدی، هیچ اطلاع نداده بود.
پیک صبح
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق **** با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که حافظ سپرده به دوست **** روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
وقت امتحان و اثبات مدّعی
شخصی در بغداد تنها در خانه بود، یکمرتبه از نفسش شنید که میگوید: تو بخیلی! گوید: به خود گفتم: نه، من سخی هستم. چند مرتبه از نفسم شنیدم که میگوید: تو بخیلی! من به خود میگفتم سخی هستم. گفتم: برای اینکه اثبات کنم سخی هستم هر چه امروز دستم آمد، در راه خدا میدهم طولی نکشید از طرف خلیفه کیسهای از زر که پنجاه اشرفی که خیلی زیاد بود به دستم رسید. چون عهد کرده بودم در راه خدا بدهم با تفکر زیاد و کراهت شدید که دلیل بخل است از خانه بیرون آمدم دیدم کوری نشسته و سر تراشی سر او را میتراشید. با خود گفتم: این اشرفیها را به کور میدهم. چون خواستم به کور بدهم گفت: این پول را به سلمانی بده. خیال کردم کور پول را به اندازه مرد سلمانی میپندارد. گفتم: این پول خیلی زیاد است. خودت بگیر و خرج کن. کور گفت: نگفتم که تو بخیلی! چون این را شنیدم پول را به سلمانی دادم. سلمانی گفت: نمیگیرم زیرا با خود عهد کردهام که سر این شخص را بتراشم و پول نگیرم! (و سخاوت ذاتی خود را نشان داد) پس پولها را ریختم به رودخانه دجله و گفتم: ای پول! حقا کسی که تو را عزیز شمرد، ذلیل است.
عشق
چون عشق سرشته به گوهر ****چه باک پدر؟ چه بیم مادر؟
پند آر چه هزار سودمندست ****چون عشق آید چه جای پند است؟
عشقی که نه عشق جاودانی ست **** بازیچه شهوت جوانیست
چون عاشق را کسی بکاود **** معشوق، از او برون تراود
برخ
در بنیاسرائیل هفت سال قحطی شد و حضرت موسی علیهالسلام با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به صحرا رفتند. خداوند به او وحی کرد چگونه دعای آنان را اجابت کنم که:
1- گناهانشان بر ایشان سایه افکنده.
2- درونشان ناپاک گشته.
3- مرا بی یقین میخوانند.
4- از مکر من ایمن هستند! بندهای از بندگانم که برخ نام دارد پیدایش کنید تا به طلب باران بیاید و باران را نازل کنم. موسی علیهالسلام برخ را نمیشناخت و در یکی از روزها در راه به بردهای سیاه گونه که پیشانیاش خاکی از سجده داشت و بالاپوشی پوشیده بود برخورد کرد، موسی به نور پیامبری او را شناخت و سلام کرد و پرسید: نامت چیست؟ گفت: برخ. فرمود: مدتی دنبال تو هستم، با ما به طلب باران بیا. پس برخ در طلب باران رفت و چنین گفت: چه پیش آمده؟ ابرهایت کم شده؟ یا بادها از فراق تو سرپیچی کردهاند؟ یا آنچه نزدت است کاستی گرفته؟ یا خشمت بر گناهکاران افزون شده؟ مگر قبل از آفرینش خطاکاران را بخشیده نبودی؟ رحمت را آفریدی و به مهربانی فرمان دادی. اینک ما را از آنها بازمیداری؟ اگر چنین است در مجازات ما بشتاب. پس باران بر بنیاسرائیل باریدن گرفت چون بازگشت برخ به موسی گفت: دیدی که چگونه با خدا صحبت کردم و خواستهام را رواداشت.
علّت تحول
ابراهیم ادهم (م 160) شاهزاده بلخ بود. از چهار چیزی که نوشتهاند، سبب شد دستگاه سلطنتی را رها کند و به بندگی و سلوک روی بیاورد. یکی این نقل است که: روزی مردی با جامه شتربانان آمد و خواست به درون منزل ابراهیم برود. دربانان گفتند: کجا میروی؟ گفت: به این مهمانسرا. گفتند: اینجا سرای ابراهیم ادهم است. پرسید: این خانه از که یافته است؟ گفتند: از پدرش. گفت: پدرش از که یافت؟ گفتند: او نیز از پدر خود. گفت: آیا این منزل جز این است که یکی بیاید و یکی برود؟ این کلام در ابراهیم تأثیر کرد و ترک دنیا کرد و پی سلوک رفت.
سؤال از احوال مختلف
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند **** که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی **** چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفتا احوال ما برق جهان است **** دمی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینم **** گهی بر پشت پای خود نبینم
اگر درویش در حالی بماندی **** سر دست از دو عالم برفشاندی
با شک دعا پذیرفته نمی شود
امام صادق علیهالسلام فرمود: مردی از بنیاسرائیل 40 شب به دعا و راز و نیاز و شبزندهداری پرداخت. از خداوند حاجتی خواست و اما حاجتش برآورده نشد. آن مرد نزد حضرت عیسی علیهالسلام آمد و شکایت کرد و از وی خواست برایش دعا کند. عیسی علیهالسلام وضو گرفت و دعا کرد. خداوند به عیسی وحی فرمود: ای عیسی! این شخص از آن در وارد نشد که باید وارد شود. او مرا خواند ولی در قلبش درباره تو شک دارد. چون با این شک مرا میخواند، اگر گردنش خشک میشد و یا ناخنهایش خشک میشد، دعای او را قبول نمیکردم. فقیر گوید: شاید عبارت از ناخنهایش خشک میشد، یعنی از کثرت ایستادن بر پای، یا دستها را ساعتها به طرف آسمان بلند نگهداشتن خون از حال جریان بیفتد و حال مردگی در انگشتان بیفتد مراد باشد.
مست یاد تو
روزی که مدار چرخ و افلاک نبود **** آمیزش آب و آتش و خاک نبود
بر یاد تو مست بودم و بادهپرست **** هر چند نشان باده و تاک نبود
ذکر بهشت
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمودند: یا علی خداوند وقتی بهشت را آفرید، فرمود: سخن بگو! بهشت به سخن آمد و گفت: (لا اله الا الله الحی القیوم) کسی که داخل بهشت شود رستگار شود. حساب ابجدی این ذکر 352 میباشد. خواص: توحید، پایداری در سلوک الی الله، دفع تزلزل و دلهره.
از جهنّم به بهشت
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمودند: شخصی را روز قیامت داخل آتش میاندازند و او پیوسته صدا میزند «یا حنّان یا منّان» خدا به جبرئیل میگوید: برو آن بندهام را بیاور؛ جبرئیل او را میآورد. خدا میفرماید: جایگاهت را چگونه یافتی؟ میگوید: بدترین مکانها بود. خدا میفرماید: او را به همانجا برگردانید. چند قدمی که میرود به پشت سرش نگاه میکند، خدا میفرماید: به چه چیزی مینگری؟ آن بنده میگوید: من امیدوار بودم که دیگر مرا به آن جایگاه بازنگردانی! خداوند خطاب میکند که او را به سوی بهشت ببرید. حساب ابجد این دو اسم 250 میباشد. خواص: نجات از گناه و آتش، ایمنی از خوف، دفع تنگدستی.
نسیان و فراموشی
امام صادق علیهالسلام فرمود: خداوند عزوجل فرزندان آدم علیهالسلام را (به کشف) به او نمایاند. وقتی آدم علیهالسلام، داوود علیهالسلام را دید عرض کرد: خدایا این کیست که او را پیامبر میکنی و عزت به وی میدهی اما عمرش را کوتاه میکنی؟ خداوند فرمود: ای آدم این فرزندت داود است که چهل سال عمر میکند، همانا من عمرها را تعیین میکنم و رزقها را قسمت میکنم آنچه بخواهم را محو میکنم و آنچه بخواهم را نگه میدارم. اگر تو بخواهی میتوانی مقداری از عمرت را به او بدهی!
آدم علیهالسلام عرض کرد: شصت سال عمر خود را به او دادم تا عمرش صدسال شود. خداوند به سه ملائکه مقرب جبرئیل و میکائیل و عزرائیل فرمود: اقرارنامهای از زبان او بنویسید که بعداً این اقرار را فراموش خواهد کرد.
آنان اقرارنامهای نوشتند و مهر کردند، چون وقت وفات حضرت آدم علیهالسلام رسید آدم علیهالسلام به عزرائیل گفت: شصت سال از عمرم باقی مانده است! عزرائیل گفت: آن را برای فرزندت داوود قبلاً قرار دادی جبرئیل به نزد حضرت آدم علیهالسلام و اقرارنامه را برای او باز کرد و نشان داد و سپس عزرائیل جانش را گرفت.
عمل به صاحبش برمی گردد
محیالدین عربی در کتاب فتوحات مکیه جلد سوم میگوید: من در شهر (تلمسان)، تیرانداز ماهری را دیدهام که تیر پرتاب میکرد و وقتی آن تیر به هدف رسید و برخورد میکرد، دوباره به تیرانداز بازمیگشت. این حالت پند و عبرتی بود که تمام اعمال به صاحبشان برمیگردد.
جوع (گرسنگی)
حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: شکمهایتان را گرسنگی دهید، شاید دلهایتان پروردگار خویش را ببیند. (جوعوا بطونکم لعلّ قلوبکم تری ربَّکم) پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: کسی که شکمش پر است، وارد ملکوت آسمان نمیشود. در شب معراج خداوند به پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: ای احمد! آیا میدانی که عبد در چه هنگام به من نزدیک میشود؟ عرض کرد: نه. پروردگار فرمود: آنگاهکه گرسنه باشد یا در حال سجده به سر برد.
در فتوحات مکیه آمده است وقتی شکم سیر شود اعضاء و جوارح طغیان میکنند و به حرکت و نگاه و سماع و سخن زاید مبادرت میورزند و همه اینها راهزنان مقصود مریدند. در رساله حلیة الابدال آمده است: جوع رکن سوم از ارکان طریقت الهیه است. کم خوری سالکین، دلیل بر نفحات جود الهی بر قلوب آنان است و همین امر آنها را از تدبیر بدنهایشان بازمیدارد. حال جوع سالکین، خشوع و مکنت، افتقار عدم فضول سکون اعضاء و عدم خواطر زشت است. مقام جوع: مقام صمدانی است که دربردارنده اسرار و تجلیات و احوال است.
کن فیکون
امام صادق علیهالسلام فرمود: چون حضرت موسی علیهالسلام از کوه طور بالا رفت و با خدا مناجات کرد از جمله عرض کرد: ای خدایم! خزائن خود را به من بنمایان! خداوند فرمود: ای موسی! خزائن من اینچنین است: وقتی اراده به چیزی میکنم، میگویم باش به وجود میآید. (کنفیکون). در سوره آلعمران آیه 59 خداوند میفرماید: (مثل عیسی در خلقتش) در نزد خدا هم چون آدم است (که در خلقت) او را از خاک آفرید و سپس به او (قالب خاکی آدم) فرمود: (کن) موجود باش (فیکون) او هم فوراً موجود شد. در سوره یس آیه 82 خداوند فرمود: فرمان خدا چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: موجود باش آن نیز بیدرنگ موجود میشود. در سوره مریم آیه 21 درباره حامله شدن او به حضرت عیسی علیهالسلام که جبرئیل بر او ظاهر شد و بشارت فرزندی را داد، مریم گفت: انسانی با من تماس نداشته، چه طور میشود که فرزند دار شوم؟ گفت: خدایت فرمود: (هو عَلَی هَین) این کار بر من آسان است. بعد زایمان و قضایای دیگر حضرت عیسی، خداوند میفرماید: هرگاه چیزی را خداوند فرمان دهد میگوید: کنفیکون موجود باش هماندم موجود میشود. (مریم: 35)
قیاس و برابری!
مردم دنیا به این جهت گمراه شدند که کار وارستگان را با کار خویش قیاس کردند و مدعی برابری با پیامبران و اولیاء خدا شدند. لذا گفتند: ما و ایشان وابسته به خوابیدن و خوردن و نیازهای طبیعی هستیم (اشاره به سوره فرقان آیه 7 است) گفتند: این چه رسولی است که همانند ما طعام میخورد و در بازار راه میرود. این ظاهربینان از کوردلی ندانستند که میان آنان و انبیاء فرقهای بسیار است. بهعنوانمثال در موجودات: زنبور معمولی و زنبورعسل هر دو از یک محل شیره میخورند ولی از یکی عسل به دست میآید و از دیگری نیش. آهوی معمولی و آهوی ختن هر دو گیاه میخورند و آب مینوشند، از یکی مدفوع و از دیگری مشک معطر بیرون میآید. نی معمولی و نیشکر از یک محل آب میخورند، ولی یکی خالی از شکر و دیگری پر از شکر میشود.
بهعنوانمثال در انسانها: دو نفر یک غذا را میخورند، یکی در او پلیدی میزاید و دیگری نور و صفا میزاید؛ یکی بخیل میشود و دیگری عشق الهی از او به ظهور میپیوندد. انبیاء و اولیاء مانند زمین حاصل خیزند و کافران مانند شورهزارند. اگر دو چیز شبیه باشد. مسئله مهمی نیست، بلکه امری جایز است؛ زیرا تشابه در امر طبیعی هست، چنانکه آب تلخ و شیرین ظاهراً صاف و زلال است، ولی اگر چشیده شوند تفاوت میانشان آشکار است.
صد هزاران اینچنین اشباه بین **** فرقشان هفتادساله راه بین