دُرّ نجف

وظایف شیعیان در زمان غیبت کبری

جلد سوم · فصل چهارم · بخش اول

دریا

تا ماهی در برکه و جوی است، برای سالم ماندن دائمی، ناگزیر خود را به‌طرف دریا می‌کشاند. پیرو تا به عقل جزئی و وسایط و اسباب مشغول است، احتمال بسیار می‌رود که به دست صیادان بیرونی و شیاطین درونی (جنود جهل) گرفتار شود و از دریای مهدوی بازبماند. امّا با توسّل و طلب و مجاهده، خود را از این وسایل نجات بدهد و به دریای بیکران الطاف حضرت محبوب متّصل شود، آنگاه به این‌ها احتیاجی ندارد، چون به حقیقت او رسیده است. ابر سنگین، باران موسمی، چشمهٔ باریک، آب چاه، همه اسباب ظاهری ارتزاق حیات است. امّا همهٔ این‌ها در معرض آسیب و انقطاع است. پس ای شیعهٔ حضرت حجّت علیه‌السلام بکوش تا به دریای او متّصل شوی و از فروعات و وسایط جزئی و نفس اماره پرهیز کن تا سعادتمند شوی.

پوسته

متأسفانه بعضی‌ها به‌جای آنکه توجّه به حضرت محبوب داشته باشند و کارهایشان خالص و بر اصول باشد، در فروع و جزئیات فرورفته‌اند و این نکته‌ای دقیق است. به هر چه از اسم و کتاب و پوستر و صورتی از حضرت قائم علیه‌السلام مشغول‌اند. آنان پوسته را انگار اصل می‌دانند و جوهر کار که همان حالت حضور و توجّه به حضرت باشد را فراموش کرده‌اند. محبوب حقیقی به جوهر و اصل و ریشهٔ کارها توجّه دارد و عطا می‌کند، امّا عدّه‌ای به‌عنوان تبلیغ مهدویت، به این کار مشغول‌اند و دوستدارند، امّا از حضور حاضر، ساهی و روح کار که اخلاص و توجّه باشد، در آن‌ها به حالت مجاز درآمده است. صورت‌ها را گرفته و سیرت را رها کرده‌اند.

بیماری پنهان

در عصر غیبت که پیروان، گاهی به بند بلا می‌افتند و امتحان می‌شوند، تازه متوجّه می‌شوند که از قبل، بیماری و بلا داشته‌اند، امّا پنهان بوده است. چون ادّعا داریم، در دوستی و ابراز مودّت به حضرت بقیّةالله علیه‌السلام، پس روزی به امتحان، زیرورو می‌شویم و درمی‌یابیم که ما مریضی روحی پنهان داشتیم، امروز که روز آزمایش شده در پیشگاه حضرت، شرمنده شدیم و غصهٔ ما بیشتر گردیده است. مثلاً خودمان را بیشتر از حضرت می‌خواهیم. دوستی به فرزندمان بیشتر از دوستی به امام است و…. پس می‌گوییم در این هنگام، به هوش بیاییم و با توسّل به حضرتش، خود را اصلاح کنیم تا الطاف خفیهٔ او نصیب ما گردد.

سایهٔ عنایت

بارها نوشتیم و گفتیم، اگر انسان توفیق ظاهری ذکر و عبادت و توسّل به حضرت محبوب را داشته باشد، امّا این‌ها بی‌عنایت باشد، در طیّ طریق، به کمال نمی‌رسد؛ یعنی آفت به کارش می‌خورد. قطره‌ای از عنایت باشد، بهتر است از هزاران کاری که با عقل جزئی پیش برود. مدد خاص و لطف ازلی از حضرت محبوب، وقتی به شیعه‌ای داده شود، بالاتر و بهتر است از کاری که بی‌مدد و لطف باشد. ازاین‌جهت، می‌بینیم افرادی خیلی ذکر و دعا و توسّل دارند، امّا بهره‌شان کم و معرفتشان متوقف در یک درجه و به عادت در کارهای امام زمانی، راضی شده‌اند. خداوند به‌حق حضرت حجّت علیه‌السلام، ما را از عنایت خاص او بهره‌مند نماید تا همهٔ اعمال مهدوی ما، قابل نموّ و قبول او گردد.

روز سانحه

مدّعیان محبت و شناخت، در موقع سخنرانی و شرح و تفسیر مهدوی، بسیار پرشور و فصیح و با ادلّه صحبت می‌کنند. آیا در وقت نزول بلا و مصیبت، همان‌طوری که دیگران را اندرز می‌دادند، شکیبا هستند و هیچ شکوه‌ای به امام عصر علیه‌السلام ندارند؟! قبض و فشار و نوع ابتلائات، اگر به حدّ بالایی برسد، توان را از بین می‌برد، مگر کسی که خود مصداق اندرزها و نصایح خود شده باشد. گوییم، روز خوشی و سلامت، همگان راضی هستند. امّا روز اندوه و بلا و فشار، چرا تحمّل نداریم و به حضرت ولی‌عصر علیه‌السلام استغاثه می‌کنیم و شکایت می‌نماییم تا جایی که فریاد ما بلند می‌شود. روز سانحه، صدایمان می‌گیرد و معلومات و محفوظات مهدوی، ما را آرام نمی‌کند. به امام می‌گوییم: تو که می‌بینی و می‌شنوی، چرا مداوا نمی‌کنی. تو به سلامتی و ما دردمند، دیگر توانایی نداریم، به در خانهٔ چه کسی برویم و….

پختن نه سوختن

گفته شد چرا اولیاء الهی و دوستان حضرت حجت علیه‌السلام، به ابتلائاتی دچار می‌شوند؟ مگر موردنظر امام نیستند؟ در جواب گوییم: آنچه از بلا و غم، بر دوستان خاص وارد می‌شود، بر پوست آنان کوبیده می‌شود، نه بر مغز. آتش بلا برای پختن است نه سوزاندن آن‌ها، برای رسیدن به کمال است نه عقوبت؛ برای باز شدن و شکفته شدن اندیشه و رشد و صعود است، نه برای تعذیب.

فراق حکمتی

پرسیده شد عدّه‌ای خاص که از عطایای مهدوی بهره‌مند شدند، چطور، بعد به فراق می‌افتند؟ جواب داده شد که فراق اینان از حضرت، حکمتی و مصلحتی است، نه کیفری. پس حکمت مهدوی اقتضاء می‌کند این افراد، برای هدایت، مشغول ارشاد شوند، گر چه به هجران حکمتی دچار شوند، نه هجران قهری.

تشنگی و گرسنگی

گفته‌اند زلیخا وقت تشنگی و گرسنگی، یاد حضرت یوسف علیه‌السلام را می‌کرد، از نوشیدن و خوردن غذا، بی‌نیاز می‌شد! آیا ما که عشق به حضرت قائم علیه‌السلام می‌ورزیم، این‌طور شدیم و به این مقام رسیده‌ایم؟ یا به لقلقهٔ زبان، یاد می‌کنیم و از آن می‌گذریم. هم طعام می‌خوریم و هم نوشیدنی!

فقط محرمان

ای منتظر! شنیدی که زلیخا، نام یوسف علیه‌السلام را در میان نام‌ها مخفی می‌کرد. سرّ مطالب او را محرمان او می‌فهمیدند. مثلاً هر وقت زلیخا می‌گفت: بنگرید که ماه طلوع کرد، منظور او جمال یوسف بود. اگر می‌گفت برگ‌ها چقدر زیبا می‌جنبند، قصدش از شکوفایی طبیعت، جمال یوسف بود. اگر می‌گفت گُل، اسرار خود را به بلبل گفت، منظورش این بود که یوسف، اسراری را به او گفت. اگر می‌گفت بخت چقدر همایون و سعادتمند است، منظورش این بود که بخت من به خاطر یوسف، سعادتمند شده است. اگر می‌گفت سقّا آب آورده، مرادش این بود که آب جمال یوسف، حرارت قلبش را تسکین داده است. اگر می‌گفت نان نمک ندارد، منظورش این بود که بی‌عشق یوسف، زندگی نمکی ندارد. اگر می‌گفت سرم درد می‌کند، مرادش این بود که از فراق یوسف، حالم بد است.

صد هزاران نام، گر بر هم زدی **** قصدِ او و خواهِ او، یوسف بُدی(۱)

پس گوییم: حال درون و برون ما، نسبت به حضرت صاحب، این‌چنین است که زلیخا به یوسف داشته بود؟!

مطلوب‌ها

از کودکی و نوجوانی و جوانی و پیری و در هر مرحله در دلمان آرزوها و مطلوب‌هایی بوده که خواهانیم به آن مرادات برسیم. اگر کسی از کودکی تا روز آخر عمرش، فقط مطلوبش امام زمان علیه‌السلام بوده باشد، چنین کسی بسیار ممتاز و از نوادر روزگار است. ولی صد حیف که مرادات و مقاصدی که در درون ماست، جایی برای عشق حضرت مهدی علیه‌السلام نمی‌گذارد. هوای مرادات دیگر، قلب را احاطه کرده‌اند؛ لذا از یاد او اثر و ثمرهٔ شافی و وافی و کافی نمی‌بریم.

ماهی

ماهی، همهٔ شناختش دریاست؛ یعنی همهٔ وجود ماهی، در تمام ابعاد از دریاست و غیر آب چیزی را نمی‌شناسد. آیا ما در بحر مهدوی هستیم؟ و نَفَس و نَفس و رزق و همه‌چیز ما را همانند ماهی از او می‌دانیم؟ گفته‌شده، ما انگار در جویبار زندگی می‌کنیم و راهی به دریای مهدوی نداریم. چون عقل جزئی و نفس امّارهٔ ما، بر همهٔ اندیشه‌های ما احاطه دارد و راهی برای رفتن به دریا را برایمان باز نمی‌کند.

بازار کسادی

همانا بازار کسب ما در طول غایب بودن امام عصر، کساد است و اقبال ما به او، ضعیف و کم‌رشد است. اگر به همّت و توسّل، بصیرتی و راه دانی نصیبمان شود، آن گه، اقبال معنوی بازار طاعتمان، قابل رشد می‌شود. باید با دو دست به امام تمسک جست، نه با یک دست؛ و اقبال، صرف تلاش نیست، بلکه چاشنی و امضاء نامرئی تلاش را لازم دارد.

عقل جزئی، سطحی‌نگر است و به درد معاش می‌خورد، امّا عقل معاد، با عنایت، سبب می‌شود که کیفیت تلاش مهدوی ما رو به رشد شود.

لایق

«باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی».

منتظر واقعی و ناصر حقیقی امام عصر علیه‌السلام، کسی است که چشمش قابلیت دیدار داشته باشد. گلویش لایق شراب مهدوی باشد. گوشش استعداد شنیدن صدای محبوبش را داشته باشد. دستش آمادهٔ خدمت باشد. پایش در طریق مهدوی گام بردارد. بینی‌اش قابلیت استشمام بوی محبوب را داشته باشد. پس وقتی چشم و گلو و گوش و دست‌وپا و شامه، قابلیت تامّه نداشته باشد، چطور می‌تواند لایق حضرت محبوب شود؟!

حکمت مهدوی

چون ما حاجات و مرادات داریم، به هر نقشه‌ای که به ذهن ما می‌رسد دنبال آن می‌رویم، درحالی‌که مراد ما از درِ دیگری برآورده می‌شود. وقتی برای حاجت به درِ خانهٔ امام زمان علیه‌السلام می‌رویم و تقاضا می‌کنیم و برآورده نمی‌شود، پس به درِ دیگری می‌رویم و آن‌هم برآورده نمی‌شود. به تحیّر می‌افتیم و سرگردان می‌شویم و از تکاپو، فرجی حاصل نمی‌شود.

ما عجول هستیم و حکمت مهدوی را درنمی‌یابیم و قلم امضاء او را ادراک نمی‌کنیم. نکته‌ای دقیق آنکه، عدم عطا، معلول هم علّت می‌شود و هم حکمت. داعی فکر می‌کند اگر امام این حاجتش را برآورده کند، مشکلی دیگر پیش نمی‌آید و کار، تمام است! درحالی‌که ما از غیب، جهولیم و نمی‌دانیم صلاح ما است یا نه.

مال ارثی

ورثه‌ای مالی به او رسید، پس از چند سال، تمام املاک و اموال به ارث رسیده را، بر باد داد. آن‌وقت به هوش آمد که نعمت مجانی و به‌آسانی به‌دست‌آمده را، بر باد داده است. پس شروع کرد به خواندن نماز امام زمان علیه‌السلام و یا مهدی یا مهدی گفتن که اشتباه کردم و از کرمت، نعمتی دوباره به من عطا کن که در راه شما صرف کنم و گذشتهٔ خرابم را جبران می‌کنم و… در روز مستی یا مهدی یا مهدی نگفت، درحالی‌که از مال موروثی مست بوده است. امروز به هوش آمده که مال به هدر رفته است و یا مهدی یا مهدی می‌گوید که جای جبران باقی نمانده است.

مخلصان

صفت اخلاص، ارزنده و خریدار آن، ملکوتیان هستند. صدای مخلص و راز و نیازش به امامش، بسیار ارزنده است. سبب صعود و تقرّب به این صفت، از موضوعاتی است که جای هیچ شک و تردید نیست. مخلصان مهدوی در کرهٔ زمین متأسفانه نادرند. اگر این حسنهٔ باقیه در منتظری باشد، به‌یقین موردنظر واقع می‌شود و به تفضلات نائل آید.

مخلص وقتی دعا می‌کند، موج صدایش به عرش می‌رسد. امام علیه‌السلام از دارندهٔ این صفت، خشنود می‌شود و زیر چتر و سایهٔ خود، او را مشمول لطف می‌کند.

اشتهای کاذب

گفت: من اشعار و موضوعاتی که دربارهٔ مهدویت نوشته‌اند را خوانده‌ام، دیگر چیز جدیدی نیست تا استفاده کنم و معرفتم زیاد گردد! جواب داده شد که شما گرسنه نیستی و معده‌ات دچار مشکل شده است. پس جانت به طعام‌های مهدوی بی‌اشتهاست، اگر اشتهایی هم داری کاذب است. به‌عبارت‌دیگر، انگیزه‌ای سرابی داری، اگر شوق و محبت به محبوب واقعی باشد، میل به مطالب متنوع مهدوی، آدمی را به خواندن آن‌ها وادار می‌کند و از تکرار، خسته و بی‌میل نمی‌شود. چون سیری کاذب وجود دارد، حتّی حالِ دیدن بهترین مطالب را ندارد تا چه رسد به اینکه آن‌ها را با جان‌ودل بخواند و بهره ببرد.

درد

اگر پیروی درد مهدوی نداشته باشد، انگار مرده است و لکن در کالبد خود حرکت دارد. اگر شیعه، درد مهدوی داشته باشد و هر روز بر آن افزوده شود، معرفت و آگاهی و محبتش بیشتر می‌شود. درد همانند کیمیاست؛ و سبب انگیزه و شوق می‌گردد. آنکه درد ندارد، ملول و سست‌عنصر و بی‌روح است. طالب درد، اگر به حقیقت باشد، حتماً دواعی او در انجام کارهای مهدوی قوی‌تر می‌گردد. شدّت و ضعف دردها، بستگی به انگیزهٔ درونی طالب است. حارس باغ، به خاطر پژمردگی و خشکی و آفت، شاخه‌ها را حَرَس می‌کند تا شاخه‌ای تازه و قوّتی نو از درخت سر زند. پس انگیزهٔ حارس، در رشد و نموّ درخت و شاخه، خیلی کارساز است. دردمندی ما نسبت به حضرت قائم علیه‌السلام، سبب نشاط روحمان به او می‌شود، پس می‌گوییم خداوندا ما را دردمند او بگردان.

مرشدان کاذب

یکی از مشکلات عصر غیبت که امام به معاینه رؤیت نمی‌شود، آن است که عدّه‌ای در کرهٔ زمین درد مهدوی پیدا می‌کنند و دنبال حقیقت هستند. پس به افرادی برمی‌خورند که داعیهٔ ارشاد دارند و درواقع، دردمندان را به خود می‌خوانند؛ یعنی آنان مبلّغ خودشان هستند نه امام زمان علیه‌السلام؛ که با چند آیه و روایت و شعر دراین‌باره، اسبابی هستند که داروهای قلّابی را در لباس پزشک حاذق به دردمند می‌دهند.

بیچاره مرید، اگر لطف و عنایت خاص نصیبش نگردد، همان مقدار از اندوخته‌ها که در جانش بوده، به غارت می‌رود. این مرشد مهدوی، در آخر کار می‌گوید: ای طالب حضرت مهدی، او در من تجلّی کرده است و درمان دردت منم، دستت را به من بده تا درمانت کنم. گوییم ای دردمند، دستت را به هر کس مده، توسّل به امام عصر علیه‌السلام داشته باش که دردت روزی، خود را نشان می‌دهد و به‌طرف درمان حقیقی مهدوی کشیده می‌شوی.

لطف خفی

رمزی از قرآن استفاده می‌شود که برای عموم شیعیان مفید است و آن اینکه، ساحران فرعونی با حضرت موسی علیه‌السلام مقابله کردند؛ که مقابلهٔ با پیامبر اولوالعزم، گناه بسیار زیادی است. امّا لطف خفی خداوند شامل حالشان شد و ایمان به موسی علیه‌السلام آوردند؛ درحالی‌که علّت و حکمت آن، بر انسان پوشیده است. خداوند بدون اسباب ظاهری، آنان را به لطف خفی، مؤیّد و قصّهٔ آنان را در قرآن متذکّر شد. (طه/۷۰)

منظور این است که اگر شیعه‌ای به هر علّتی دچار گناه و فراق و کیفر شد، نباید نومید شود و بداند که همان صفت لطف خفی حق را، حضرت حجّت علیه‌السلام دارد و بدون فهمیدن ما از آدم‌ها، از علل و اسرار، حضرت سایهٔ خود را بر آنان می‌اندازد و مورد تکریم قرار می‌دارد و همانند ساحران فرعونی عاقبت‌به‌خیر می‌شوند.

استعداد

کم داشتن استعداد، نوعی عدم قابلیت است. کسی که شامّهٔ او مشکل دارد، نمی‌تواند بوی خوش را استشمام کند. پرنده‌ای که در خشکی زندگی می‌کند، اگر در دریا انداخته شود، نمی‌تواند شنا کند و غرق می‌شود، چون قابلیت در آب را ندارد. آیا همهٔ پیروان حضرت، استعداد ملاقات دارند؟ آیا همه قابلیت وصال را دارند؟ آیا همه فرامین او را اجرا می‌کنند؟ دیده شده که عدّه‌ای دوستدار امام هستند، امّا نه به پختگی رسیدند و نه به وصال و ملاقات. یک دلیل واضح آنان، این است که استعداد ندارند. اگر عمر نوح هم کنند، از عدم قابلیت، همیشه در یک درجه متوقف می‌باشند. پس توفیق قابلیت پیدا کردن را از حضرتش بخواهیم؛ اگرچه عطای مهدوی، بستگی به قابلیت انسان‌ها ندارد، پس طلب و استعداد هم از تفضّل اوست.

مزهٔ محبت

پرسید: کمی از محبت حضرت بگو. فرمود: اگر مزهٔ محبت امام را چشیده باشد، گفتن نیک بود. امّا اگر نچشیده باشد، هر چه شرح محبتش گویم، مزهٔ آن را نیابد. مگر در او قابلیت حقیقی باشد که گفتن، موجب نموّ معرفت و محبت گردد.