دُرّ نجف

وظایف شیعیان در زمان غیبت کبری

جلد چهارم · فصل سوم · بخش سوّم

یاور غریبان

حضرت صاحب‌الامر علیه‌السلام، داناترین دانایان و تواناترین توانایان، نجات‌بخش راست‌گویان، پناه دل‌سوختگان، همدم یاد کنندگان، سرپرست مؤمنان، رهنمای گمراهان، آقای توکّل کنندگان، دوست گریه‌کنان، کمک‌کار ناتوانان، یاور غریبان، یار دوستان، چیره شونده بر دشمنان، انیس برگزیدگان، دوست پرهیزکاران، گنج فقیران و کریم‌ترین کریمان است.

فراگیری رحمت

گفته می‌شود، حضرت صاحب‌الزمان علیه‌السلام کفایت امور همه‌چیز را می‌کند، پاینده بر هر چیزی است و چیزی بر مُلک او اضافه نمی‌گردد و از خزینه‌اش چیزی کم نمی‌شود. به هر چیزی او آگاه است و مهم‌ترین موضوع، آنکه رحمتش بر هر چیزی فراگیرد، چون معطی و منعم و مکرم و مغنی است. لازمهٔ این صفات، آنکه قطره‌ای از بحر بخشایشش کم نمی‌شود، بلکه جوشش این صفات، سبب می‌شود دائم در حال باسطیّت با دو دست بخشایندگی باشد.

بهترین ذاکر

امام قائم علیه‌السلام بهترین یاد کننده و یاد شونده، بهترین سپاس‌گزار و سپاس‌گزاری شده، بهترین ستاینده و ستوده شده، بهترین گواه و گواهی‌شده، بهترین دعوت‌کننده و دعوت‌شده، بهترین اجابت‌کننده و اجابت شده، بهترین مونس و انیس، بهترین مصاحب و هم‌نشین، بهترین مقصود و مطلوب و بهترین دوست و محبوب است.

مجیب

کسی که امام عصر علیه‌السلام را بخواند، امام مجیب است و کسی که او را اطاعت کند حبیب است و کسی که او را دوست بدارد قریب است و کسی که به او امیدوار باشد او کریم است و کسی که به حضرتش نافرمانی کند، امام حلیم است و کسی که خیری در راه او کند او محسن و کسی که اراده به‌طرف حضرتش نماید او علیم است.

چاره‌ساز

صاحب العصر علیه‌السلام چاره‌ساز همه است، زیرورو کننده و دگرگون‌کنندهٔ شیعیان است. یادآوری کنندهٔ پیروان است. بیم دهندهٔ وسوسه‌هاست. ترتیب‌دهندهٔ امور امّتش هست. پی جو و پیگیر کارهای دوستان خود هست؛ و آنانی که قلوبشان از لطف او پرشده باشد را تسخیر می‌کند و به مقصود می‌رساند.

جمع‌الجمعی

امام زمان علیه‌السلام تمام فعلیت و مقام جمع‌الجمعی دارد؛ یعنی فعلی از او مانع و ضد و حجاب از کار دیگر او نیست. به عبارتی او را شنیدنی از شنیدنی دیگر سرگرم نکند، مانع نشود او را کاری از کار دیگر، گفتاری از گفتار دیگر، او را مشغول ننماید. پرسشی از پرسش دیگر، او را به‌اشتباه نیندازد. او را چیزی از چیز دیگر حجاب نشود. پافشاری و اصرارِ اصرار ورزان، او را به ستوهش نیاورد. او نهایت خواستهٔ خواستاران و حدّ نهایی همت‌های عارفان و منتهای طلب طالبان است.

دادگری است

حضرت قائم علیه‌السلام بردباری است که شتاب نکند، نگهداری است که غفلت نورزد، بزرگی که کوچک نگردد، بی‌نیازی است که تهیدست نگردد. دادگری است که ستم نکند، بزرگی‌اش در وصف نگنجد. چیره‌مندی است بدون شکست، بخشندهٔ خستگی‌ناپذیر است، راست‌گویی که خلاف وعده نکند، وهابی است که بی‌حساب می‌بخشد.

سر راهش

گفت: عمری سر راهش نشسته! فرمود: نتیجه چه شد، آیا امام را ملاقات کرد؟ اگر دیدار کرد، از عشق او بی‌قرار شد و خود را فانی در او نمود و از هستی خود دست برداشت؟ یا با همان ملکات هرروزه، زندگی می‌کند و در غم زندگی خودش است؟!

خاک پایت

گفت: کِی می‌شود از خاک پایش بوسه بگیرم و دورش بگردم. فرمود: خیلی‌ها پیامبر صلّی‌الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه‌السلام و امامان را دیدند و همراه آنان بود، امّا بعد از وقایع فردی و اجتماعی و سیاسی، از امام فاصله گرفتند و با آن‌ها جنگیدند و تهمت‌ها زدند، چرا؟ اگر الآن خاک پای امام را به دست بگیرد، خطورات منفی خود را چه کند. عدم تحمّل اسرار و کشش به حب زر و زور و ملکات خود را چه کند. درواقع هوای نفس و نیّات ناخالص و دنیادوستی، مانع از گرفتن خاک پا و دور امام زدن می‌شود.

گیسو

گفت: دل به گیسوی او بستم. فرمود: کسی که هم خدا را می‌خواهد و هم خرما را، نمی‌تواند دل بندد. چراکه چنین فردی محو در امام زمان علیه‌السلام نشده است. هم امام زمان علیه‌السلام را صدا می‌زند و هم به اسباب و وسایط دنیوی اشتغال می‌ورزد و این حرف و ادّعا با حقیقت حرف، ضدیت دارد.

تأثّر و تأسّف

گفتم: دنبال او می‌دوم تا پیدایش کنم. پس او را پیدا نکردم و خود را گم کردم. گفتم: شب‌های جمعه و روز جمعه برای آنکه یار او شوم التماس می‌کنم، ولی فهمیدم بختم باز نیست. گفتم: می‌روم سامرا خواهش می‌کنم بی‌قرار او شوم، بعد از زیارت فهمیدم بی‌قرار خود شده‌ام. گفتم: خدا کند در سرم هوای امامم پر شود. بعد از مدّتی متوجّه شدم در سرم جای دیگران است. گفتم: بهتر است غمگسار محبوب عالم شوم و به ذکر روی آوردم. بعد از مدّت‌ها فهمیدم دنبال غم خودم هستم نه غم یار.

غریبه

دیدیم و شنیدیم دانشمندان علوم دینی یک‌عمر در علم صرف و نحو، کلام، منطق، اصول، فقه، فلسفه و… تدریس می‌کردند و شاگردانی پرورش دادند، امّا در مسئلهٔ مهدویت بسیار غریبه بودند. فقط چند موضوع کلی و معلوم مهدویت را می‌دانستند و از دیگر موضوعات کلیدی و پیچیده خبری نداشتند و در جواب سائلان حرف‌های ناموزون زده و طرف مقابل را داخل شبهه می‌نمودند.

خطاب به امام

یابن الحسن! من دل داده به پای شما نشده‌ام. برای شما غصّه نمی‌خورم. چون شما در میان نیستی، دلم برایت شور نمی‌زند. برایت نمی‌توانم گریه کنم، اگر گریه‌ام بیاید از ناکامی‌هایم هست و خلوص آن از بین می‌رود. به بیابان برای تفریح می‌روم، ولی برای رسیدن به تو به صحرا و بیابان نمی‌گذارم. غرق شادی خودم هستم، چون از سرای شما دورم. با هر گناهی از شما دور می‌شوم و در حسرت ندیدن شما بی‌قرار نمی‌شوم. پس ای عزیز فاطمه! کمتر نگاه به پرونده‌ام کن که شرمندگی‌ام از حدّ فزون شد که دیدن آن سبب غم و غصّه می‌شود.

دورت

گفت: بیا یابن الحسن، دورت بگردم. فرمود: این لقلقهٔ لسانی است و اکثراً دور خودشان می‌گردند، چراکه منفصل از امام هستند و در افراط‌وتفریط قرارگرفته‌اند و بعضی گناهانشان سبب آزار او می‌شود.

برنداشتم

یابن الحسن! من شیعهٔ شمایم، کاری برای ظهورت نکردم، سنگی از پیش پای شما برنداشتم، زاد و توشه‌ای آماده نکردم. شب‌ها گذشت و در سحرها بلند نشدم تا برایت دعا کنم. از زیادی خراب‌کاری‌هایم، دعایم محبوس شده است.

نذر کردم

گفت: نذر کردم تو را ببینم، اگر تو را دیدم خودم را فدایت می‌کنم. فرمود: فدا قبل از رؤیت، ارزش بسیاری دارد که ارزشش قابل تصوّر و حساب نیست. بعد از رؤیت چه تضمینی است که صد ‌در صد خود را فدای امام زمان علیه‌السلام کرد، چون بسیاری، پیامبر صلّی‌الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه‌السلام را دیدند، امّا خود را فدای آنان نکردند، بلکه دشمنی ورزیدند.

مُردم

گفت: یابن الحسن کجائی، مُردم از این جدایی. فرمود: کسی که برای وصال کاری نکرده و به امام می‌گوید از آتش فراقت دیگر برایم طاقتی نمانده، چطور مُرده است؟! درحالی‌که سال‌هاست همین زندگی همیشگی را بدون هیچ تغییر و تحوّلی دنبال می‌کند و هیچ سوختگی در او دیده نمی‌شود؛ و در آخر به امام می‌گوید: روی وصال را بر من بستی، با دیگران نشستی، آخر من هم دل دارم!

حوصلهٔ ما

گفت: چرا برای دیدار، امشب و فردا می‌کنی، حوصلهٔ ما سرآمد، آخر ظرف ما کوچک است! ببین! ای شیعهٔ محب ولیعصر علیه‌السلام، پیروان چه‌حرف‌هایی را به امام خود می‌گویند. انگار طلب‌کارند و هیچ بدهی‌ای ندارند و خود را نوعی ذی‌حق می‌دانند. نعوذبالله از این مطالب ناموزون و تند که ادب در آن گفتاری مراعات نشده است.

منّت‌پذیر

گفت: اگر مرا به تیغ بکشی، تیغ تو را منّت پذیرم. فرمود: اگر آمادگی صددرصدی نباشد، وارد خطور می‌شود و جلوی تیغ امام را می‌گیرد و دیگر جایی برای ذبح باقی نمی‌ماند. آن‌کس که این گفته را بیان داشته، اگر فانی در امام باشد، حرفش درست است و این خود مقامی بس بزرگ است. ان‌شاءالله شما خوانندگان به این شرافت بزرگ نائل شوید.

مثل غریبه‌ها

گفت: مثل غریبه‌ها به من نگاه نکن، من آشنای توأم. بعد گفت: خیلی از محضرت خجالت می‌کشم که در قلب خودم، یادت را گم کرده‌ام. بعد گفت: خالص نگشتم تا تو را باور کنم. اگر ذکرت می‌کنم ذکر زبانی است. بدون تو ورق‌ورق شدیم. استاد فرمود: ببین! به امام با کلام غیرمؤدبانه می‌گوید: تو مثل غریبه‌ها نگاه می‌کنی! بعد عیب‌های خود را بیان می‌دارد تا جایی که خودش را ورق‌ورق و خزان و زرد می‌یابد!

وقتشه

گفت: ما را با خوبان خود حساب کن که الآن وقتشه. فرمود: پروندهٔ تاریک گذشته را چه باید کرد که جز خجالت و شرمندگی و ناخالصی، چیزی در آن مندرج نیست. چون به پرونده‌اش نگاه کند، قلب نازنینش درد گیرد. حال، این گوینده می‌خواهد از درجهٔ ده به خاطر آنان که درجه‌شان صد است یک‌شبه ره صدساله برود.

فقر ذاتی

ایّها العزیز! مهدی جان: دست من به نگاه توست. از من شکسته‌بال، روی مگردان که به سمت شما رو کرده‌ام. کریم از گدا نمی‌پرسد چه آوردی، به او لطف و جود می‌کند. من هم با دست‌خالی به درگاه آمدم، در را به روی این سائل باز کن. فقر من ذاتی است و غنای شما مطلق و ذاتی است. من ادب را مراعات می‌کنم و مانند آن‌کس نیستم بگویم: «آن‌قدر فریاد می‌زنم که امام مجبور شود درب را به رویم باز کند». پس پر کن کیل مرا هرچند کوله باری از گناه بر دوشم است، ولی به دریای کرم شما واردشده‌ام و هر چه ببخشی از بزرگی‌ات کم نمی‌شود.

بیچاره

گفت: «غم عشقت مرا بیچاره کرده». فرمود: عشق در شاعر و گوینده‌اش پیدا نیست تا بیچارگی‌اش معلوم شود. چون بعد می‌گوید: «مرا در کوچه‌ها آواره کرده». آوارگی او در هیچ کوچه‌ای دیده نشده است. همه‌چیز زندگی سر جای خودش است و بوی و رنگ عشق در او دیده نشده، این کلمات لسانی است نه واقعی؛ که می‌گوید: «تا به کی از داغ تو صبر کنم». داغی بر او وارد نشده تا صبر کند؛ لذا کوله‌بار غم فراق و هجران در او نمایان نیست.