یک جرعه
یا بقیّه الله الاعظم علیهالسلام، اگر به من فقیر و مسکین و سائل چیزی ببخشی و به این روسیاه بدهی، چیزی از خزینهات کم نمیشود. یک جرعه از آب دریای عطایایت، چیزی از آب دریا کم نمیشود. کریمان به استحقاق سائلان نمینگرند، بلکه به نیاز و ناداری و بیچیز، میبخشند و من هم مسکین درگاهت بودهام و هستم و تقاضای مرحمت و لطف از شما را دارم.
امروز و فردا
گفت: به خدا مُردم از این امروز و فردا. فرمود: اگر مُرد، پس چرا زنده است، اگر زنده است، امروز و فردا به دست خداست. ما تقویمگذاری میکنیم و به چند علائمی، سالهای سال، میگوییم ظهور نزدیک است و امام را دیدار میکنیم! در هیچ خبری نیامده که امام زمان علیهالسلام به کسی بفرماید: ظهورم فلان سال است تا گوینده به امام بگوید، از این امروز و فردا که میآیی و من مُردم. این حال و قال خودش است که جمعهها و ماهها و سالها را میشمارد تا به وصال و ظهور برسد نه اینکه امام فرموده باشد.
امضاء
ما غرق منّت حضرت ولیعصر علیهالسلام هستیم. عاشقی امضاء میخواهد، با گفتن و نوشتن و آواز، کسی عاشق نمیشود. بله تقلیدی و مجازی عاشق میتوان شد، امّا عاشق حقیقی مدد خاص و امضاء امام میخواهد. گر چه امام کریم است و از جوار خویش انشاءالله ما را رد نمیکند و ذرّه پروری میکند؛ کاش دلمان برایش تنگ میشد، گلویمان از فراقش بغض میگرفت و از طولانی شدن غیبتش متأثّر میشدیم و از دقایق زمانها که بی او میگذرد زاری داشتیم و با رخ نادیدهٔ او، انتظار و نیازی داشتیم. خوش داریم که امام حداقل اجازهٔ گفتگو و راز و نیازی به خودش را به ما داده است.
دست بالا
گفت: شب قدر خود حضرت مهدی علیهالسلام دستش را برای دعا بالا کند.
فرمود: عجب از این گوینده که حالت دستوری از دانی به عالی صادر میکند. ادب مهدویاش کجا رفته؟! این جملات یا از قصور است و یا تأدّب را از بزرگان اهل معرفت یاد نگرفته؛ و این درواقع جسارت است که قطره میخواهد دریا را تعلیم بدهد.
دعوت کردی
یابن الحسن! تمام عمرم خطا کردم، ولی عطایت را از من دریغ نداشتی. شما هرروز مرا بهطرف خویش صدا کردی و دعوت مینمودی. از کودکی مرا با خودت آشنا نمودی. بااینکه بارها آلودگی از من سر زد، با لطفت حاجت مرا میدادی. شما زودتر با من آشتی میکردی و من در عقبنشینی و قبض و فرار بودم؛ پس تا اجلم نرسیده است، توفیق ده لحظهای در کنار تو باشم تا با آن گرمی بتوانم از سکرات مرگ نجات یابم.
دروغ میگوییم
کسی در شعرش خطاب به حضرت ولیعصر علیهالسلام گفته: تمام چشمبهراهی و انتظار ظهور و ندبههای فرج را دروغ میگوییم. کدام گریهٔ غربت، کدام اشک فراق، دلی که مأمن دنیاست، جای مولا نیست. نفسی که اسیر شهوات دنیاست دروغ میگوییم. زبانم سخن از تو میگوید، ولی برای گناه به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم. خلاصهای گل نرگس کسی به فکر تو نیست، به تمام وسعت دریا دروغ میگوییم.
جان به لب
گفت: از بس دویدهام پی تو، جان به لب شدهام. فرمود: مگر این شخص به سفر نامتناهی رفته و خسته شده است؟! چطور با اشک چشمش ظلمت شب را سحر نکرد؟! پس گوید: منم غریبه و شب هم تیره است و مسیر راه بسیار دور! حالا از خستگی گوید کجا روم، چه کنم، راه را گمکردهام و این روزها بدون او زندگی سرد شده است. بله! قبض و عدم استقامت و خستگی و طولانی بودن راه و بلاهای پیدرپی سبب میشود که منتظر صدایش بلند شود و نفسهایش تنگ شود و خود را جان به لب میبیند. آه از قلّت زاد و طول سفر! که منتظر به امام بگوید: این مهربانیهای تو سبب دردسرم شد!
که بیایی
طرف محب است، بیخیال نشسته، نه کوشش و زحمت و دلسوختگی دارد و نه به پیمانهای مهدوی وفادار است، فقط زبان قال و حالش این است: خدا کند که بیایی. حال که حضرت تشریف آورد، او آمادگی و استعداد و تهذیب دارد که به استقبالش برود و امام با لبخند او را خوشآمد بگوید؟!
خیمهٔ سبز
گفت: امام زمان علیهالسلام در خیمهٔ سبز زندگی میکند که از گویندگان مدّاحی و مراثی شنیدهشده: «کجاست خیمهٔ سبزت که راه گم کردهام».
فرمود: هیچ خبر و روایتی دراینباره وارد نشده است؛ و این انتساب هم از بعضی خوابها و اقوال بدون مستند، پخش و شایع شده است و نباید این نوع غیر واقعیات ترویج شود.
تباهی
ای مهدی جان، آغوش خود را بگشا و مرا متّصل به خودت کن. از حاصل عمرم که به تباهی رفت شرمندهام و رحم به آلودگی کارهایم کن که به روسفیدی بهطرف شما بیایم. سرشت ما از طینت شماست، متأسفانه پیر شدم و نتوانستم آن را حفظ کنم تا موجب خشنودی شما گردم. از اعتدال روگردان شدم و به افراطوتفریط گرایش داشتم و باعث اذیّت شما شدم. من عوض اینکه دنبال شما باشم گمراه شدم و دنبال گرفتاریهای زندگی مادّی شدم و دلم سخت گرفتار گردیده و پایم به درگاه شما نرسید. عمرم را صرف مهدویت نکردم، لذا آفات مرا در برگرفتند و صرف تباهیها شد. بههرتقدیر، اسم ما در لیست شیعهٔ شما نوشتهشده، پس این مجرم و بیمار را به عنایت دستگیری خاص بفرما.
آبروی شما
یا صاحبالعصر، من شیعهٔ بیدستوپایم، چیزی ندارم تا به پای تو بریزم. مرا در کوی خودت لانه بده. چون یادت را در قلبم گم کردم از محضر شما خجالت میکشم. دلیلش آن است که ناخالصی در کارم واردشده و به لقلقهٔ زبانی، یادت میکنم و رنگ و بوی مهدوی به خودم نگرفتم. آهی به لبم نمانده و تواناییام ضعیف شده است. شما که همهٔ آبروی شیعه هستید، نظر به این بیآبرو در پیشگاه الهی بکن تا آبرومند نزد خدا شوم.
کشتی امید
یا حضرت صاحبالامر، کشتی امیدمان در گِل نشسته و غیبت طولانی شده و نزدیک دیدن ظهورت، حالت رؤیایی برایمان شده است و چارهای جز تسلیم در برابر حقتعالی نیست. آدم لنگ و لوک هرروز در معرض خطر است که بیفتد و شکستهتر و مبتلاتر گردد. پس این بینوای شکستهبال را در زیر چتر عنایتت قرار بده که هوای نفسش فاصلهٔ با تو را زیاد کرده است. اگر به لطف تو نفسم را بکُشم به وصالت میرسم، ولیکن در معرض آفات هستم و پروندهٔ ناصواب اعمالم موجب اذیّت شما بوده و میشود، پس لطفت را شامل حالم بنما.
نیاید
یابن الحسن! دمی که بی تو نَفَس برآید و زندگی کنم، خدا کند که نیاید که جز شرمندگی حضور چیزی به بار نیاید. شب فراق معلوم نیست کِی به سر آید. روح دعا شما هستی و دعایم بیروح و نشاط است و در پریشانی به سر میبرم. گر چه به لب ثنای تو را دارم و امیدواریام زیاد است، امّا اشتغالات کاری و خطورات سبب نسیانم میگردد و مرا از عشق به تو جدا میکند. گر چه ناقابلم، امّا چشمداشت ما به تو زیاد است که شما معطی مطلقید و گدای درگاه را رد نمیکنید.
قدر امام
بزرگی فرمود: هر کس دم از نام و یاد حضرت قائم علیهالسلام میزند خوب است، امّا کمال نیست. کمال آنکه قدر امام را بداند؛ و دانستن حرمت و قدر و شوکت او به این است که عمداً گناه نکند که سبب رنجیدن حضرت بشود. منتظر باید زینت و آبرودار امام باشد نه آنکه سبب ناراحتی او شود و دیگران (غیر شیعه) به سبب کارهای او، امامش را پوزخند بزنند و زیر سؤال قرار بدهند که این موضوع مهم است، برای پیروی که به واقعیت این بیان ما برسد.
مرا پیر کردی
به امام گفته: یکشب بیا پیش من تا شرح دهم غمت با دلم چه کرد و گفته: هجرت مرا پیر کرد. فرمود: از ناپختگی است که محب خروش کند. از ضعف است نزد حامل دریای غم هجران و غیبت کبری، قطرهای خودنمایی کند و همانند طلب کارها باشد و مقصّر غم و پیر شدن را نسبت به امام میدهد. چقدر ماها ضعیف هستیم، باید غم امام زمان علیهالسلام را بخوریم، بهعکس غم خودمان را عنوان میداریم!
چاکچاک
گفت: ای باوفا گریبانم ز دستت چاکچاک شد. جانم در جوانی سوخت. من تحمّل کردم سالها، امّا چقدر آخر تحمّل، بلکه پیمانت از یادت رفته است! فرمود: این نوع مطالب که گفته میشود به امام عصر علیهالسلام از زوایایی نامربوط و ناموزون است. چون گوینده عاشق نشد و با کلمات گویندگان عشق مجازی بازی میکند که من تحمّل ندارم و پیر شدم و دربند زنجیر تو هستم و در نیمهراه ماندم و ترحّم کن به چشمم که از گریه دارد کور میشود و از هجران تو حوصله میکنم و میسوزم و از این قبیل جملات که بر اهل معرفت پوشیده نیست که به شأن امام لایق نیست و مذموم است.
سایهٔ رحمت
اگر ای منتظر ما را حالی به دست میدهد و قصد قربت و سوزوگداز و مناجاتی با حضرت داریم از عنایات اوست. در سایهٔ رحمت او، جزو ثابتین هستیم، پس هر چه باران لطف بر ما میبارد از لطف اوست. اگر کاستی است از خود ماست. اگر بیصبری داریم از کوچکی ظرف وجودی ماست. اگر زندگی ما طراوتی دارد از بوی بهاری اوست و اگر بیطراوتی و سردی داریم از نفس زمستانی ماست.
چشم تر
ای خواننده! باید در راه مهدوی جگر عشقی داشته باشیم، اگر آشفتگی از هجران و بلایای غیبت، ما را گرفتار کرد، از کوره به درنرویم. اگر حاجت میخواهیم آن را بهانه بدانیم، کمی اشک بریزیم و بهترین سیره برای گدا آن است که چشم تر داشته باشد. طاقت ز دست ندهیم و کمصبری نکنیم و زود مانند یک نهال، از باد خم نشویم. سوز دل و قصد قربت در انتظار ما باید راه پیدا کند تا غنچهٔ انتظار، باز شود. خود را بدهکار بدانیم نه طلبکار، اگرچه از من چیزی به او نمیرسد، امّا دست فقر ما بهسوی او دراز باشد که او بندهنواز است.
خشکسالی
ما چند صباحی زندگی میکنیم و میرویم و دلمان از روزگار کوتاه، شکسته میشود. امام عصر علیهالسلام بیش از هزار سال که اینهمه روزگاران غیبت کبری را دیده، چقدر قلب نازنینش از وقایع مختلف و بلاهایی که بر شیعیان واردشده، محزون و مغموم شده است. دلهای ما به خشکسالی گرایش دارد، امّا قلب امام در مقام امین است و او مقام جمعالجمعی دارد و همهٔ مصائب و مشکلات شیعیان و مستضعفان عالم را به جان میخرد و تحمّل مینماید.
خارم
کسی چنین سرود: که من آن خارم که با گل مهدوی همجواری احساس میکنم. امّا نه بوی گل گرفتم و نه رنگ گل گرفتم. درنتیجه از باغبان شرمسارم. اگرچه بیبهایم، ولی امام توفیق داده که بر خاک راه او نشانده باشم، اگرچه ارزشی ندارم. اگرچه بدم، امّا حضرت را دوست دارم و او ردّم نکرده و سر سفرهٔ خود نشانید. چون او را نمیبینم، دلم غرق ماتم میشود و هر روز غمگینتر از روز قبل میگردم. درواقع بدون بودن او، بساط اندوه و آه هرروز افزون پیدا میکند.
موهبت
غم یار موهبت کبریایی است به کسی که لایق این موهبت باشد. اگر دمی بدون او بگذرد، عمر محب، فایدهای ندارد. منتظر باید مبتلای الطاف او باشد و اشک شوقش سرازیر شود. اگر به درجهای برسد، قلب منتظر حرم او میشود و ردّ پای حضرت دوست میگردد. کسی بیمار هجر یار شود، زمینگیر میشود و میخواهد دستش به دامن یار برسد. بله! طولانی شدن غیبت کبری، زمانها را شکست، امّا محب ضعیف او، دلش به عشق محبوب زنجیر نشد و شیطان نفس او را میفریبد. امید است با گریه و زاری برای تطهیر قلب، خانهٔ دل جای پای حضرت محبوب گردد و محب با طولانی شدن زمانها به اسیری به او خوشدل شود.
نخل خشک
نخل خشک بیبار همان چشم خشک است که اشکی ندارد. وصال دلدار با گریهٔ هجران بار میدهد. منتظر باید جستجو کند که موانع سوز و اشک چیست و چرا چنین شده است. اشک گوهر است و خریدارش محبوب. امّا نه اشک باشد و نه سوز دل، پس خریدار کیست؟ وصال به علّت است و جدایی هم به سببی است. اگر بکاء نیست و حالت تباکی هم به دست نمیآید و سوز دل هم ایجاد نمیشود، پس باید دنبال علّت و سبب گشت تا موانع را از بین برد و چشم خشکیده، دوباره مرطوب و سرازیر شود.
رُخ ننمودی
یابن الحسن! تو چشم خدایی، ولی من از نگاه تو به خاطر غفلت و خطایم دورم. تمام عمر، لطفت و نگاهت به من بوده، ولی من غافل از تو بودم و نمییافتم که تو بودی. دعا کردم و نفسم از دعا کردن خسته شد، رخ ننمودی و به وصالت نرسیدم، حال چه دعایی کنم؟! ای مسیح زمان! دل مریض مرا تو دوایی، پس مرهمی ده تا شفا یابم. بیا زنگ از آیینهٔ دلم بزدای که این زنگارها مرا خسته کرده است. سرورم! جدّت میرفت به سرای فقیران، چه میشود به سرای من فقیر و مسکین درآیی؟